تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




طلاق زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:mozhghan
آخرین ارسال:mozhghan
پاسخ ها 62

صفحه‌ها (7): صفحه 4 از 7 نخستنخست ... 23456 ... آخرینآخرین

طلاق

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:31#
    سلام خانم ایزدی خیلی ممنون که راهنمایی میکنید و به حرفام گوش میدید تایک های که برام فرستاده بودید که چطور قاطعانه تصمیم بگیرم رو خوندم خیلی لطف کردید واقعا دستتون درد نکنه
    حتما پیشنهاد اقای عزیزی رو گوش میدم و صبر میکنم مشکل اصلی ام اینه خیلی بغض دارم بعضی وقتا واقعا خفه ام میکنه هر چی گریه میکنم سبک شم نمیشه مثل اینکه یه خرده شیشه تو گلوم مونده  نه پایین میره نه بیرم میاد

    چرا اینجوری شدم نمیدونم بیشتر اوقات سر درد شدید دارم و خیلی بی حوصله شدم  نمیدونم چه مرگمه
     [hr]هر روز که میگذره ادم بدتر میشه هم سردردهاش هم بغض هاش و...
    یه لحظه به خودم امید میدم بعد چند لحظه دوباره همینم اصلا تمرکز حواسم ندارم میرم کلاس زبان و نمیتونم بخونم تو ذهنم چیزی نمیره ارشد ثبت نام کردم هیچی نمیتونم بخونم انگار همون دختر نیستم که همه کاراشو قبل بقیه انجام میداد درسش خوب بود جز اینکه زودناراحت بشم و زود عصبی بشم مشکلی نداشتم الان هیچی عصبانی ام نمیکنه
    هیچی خوشحالم نمیکنه
    خنثی کاملم الان انگار هر چی هم بگن هر کاری بکنن هیچی به اندازه ی این نمیتونسته دلمو بشکنه بدتر از اینش انگار نبوده انگار حسی ندارم دیگه
    چرا نمیدونم؟ کسی میدونه من چه مرگمه
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:32#
    ایزدی آواتار ها
    سلام مژگان عزیز. خواهش میکنم. 

    به نظر من این حالت ها به خاطر جدای و مسائلیه که گذروندید. (سوگ جدایی) و نیاز به زمان داره. 

    تو تاپیک های دیگه می بینم که خیلی خوب دیگران رو راهنمایی می کنی. خوب گلم خودت هم همین شرایط رو داری. تمام خاطرات گذشته و همه چیز روی روحیه ات تاثیر گذاشته . باید به خودت فرصت بدی. به مرور زمان و با تلاش خودت این دوره کم کم رد میشه و بهتر میشی. باز هم مثل همیشه به خدا توکل داشته باش که بهترین پشت و پناه ماست و هیچ آدمی به محکمی این تکیه گاه نیست. 

    اما برای برطرف شدن این حالت ها  مشاورین عزیز بهتر می تونند راهنمایی کنند. به نظرم نیازه پیش مشاور حضوری بری.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:33#
    اره میدونم ماله اونه خودتو نباختم همه ی کارای که به بقیه گفتم خودم کردم به من جواب داده فک کردم شاید بتونه به اونا هم کمک کنه چیزی که خیلی ازارم میده اینکه اصلا هواسم سرجاش نیست نمیتونم مطالعه کنم دائم احساس خفگی دارم فشارم خیلی پایینه بیشتر اوقات 4 هست تپش قلب دارم و...
    نمیدونم  شهر ما کوچیکه خواستم برم پیش مشاور سراغ نداشتم یه بار رفتم پیش یکی عین مجسمه وایسادم نگاش کردم برگشتم هر چی حرف زد نتونستم مشکلمو بگم یه ریز اشک ریختم برگشتم خونه
    ازتون خیلی ممنونم[hr]ایشون میخوان برگردن ولی خانوده ی من شدیدا مخالفن میگن راه رفتنو بلده از کجا معلوم فردا دوباره واسه یه  دعوای کوچیک ولت نکنه نمیتونن بهش اعتماد کنن میگن اینقدر عذر خواهی کردی واسطه فرستادی نیومد دوباره میره نمیرم باهاش چون بهم قول داده بود که نره  با به هم قول داده بودم هیچ وقت همدیگرو رها نکنیم به هم قول دادیم همیشه باهم بمونیم اولین مردی بود تونستم بهش اعتماد کنم ولی متاسفانه خراب کرد خیلی خراب بهم قول داد بود هیچ وقت بهم دروغ نکنه یادم میوفته حرفاش دیونه میشم اخه من بهش اعتماد کرده بودم
    میگه چرا وضع دستای منو نوشتی منو منظورم تحقیر نبود خواستم همه چی رو بگم درست راهنمایی ام کنن منظوری نداشتم انگار یادش رفته من همون دستو بوسیدم
    هیچ وقت این برام معیار نبود من فقط ازش صداقت خواستم خواستم تکیه گاهم باشه پناهم باشه میدونم منم اشتباه داشتم اینا رو قبول دارم ولی اشتباه من اونقدر بزرگ نبود که اینقدر عذرخواهی رو نادیده بگیره خدایا خودت بلا سرمی میدونی منظوری نداشتم اگه واسه یه چیز دیگه این موضوع رو نوشته باشم قبول هر بلایی سرم بیاری حق داری ولی این نبود از این هی پشت سرم حرف بزنه بیاد به گوشم برسه خسته ام کاش میدونست من واقعا باورش کرده بودم کاش میفهمید درک میکرد که..... بیخیال

    بمیرم برنمیگردم دیگه به هیشکی اعتماد نمیکنم خدا جونم تو رو به خون پاک شهدای کربلا قسم میدم یه ارامشی بهم بده بتونم تحمل کنم از گریه کردن از حرفای مردم از طعنه هاشون خسته ام عشق خودته سرپا نگه ام داشته من که غیر تو کسی رو ندارم شکر که اینجا جلوشو گرفتی بیشتر ازاین هر دو اسیب ندیدیم شکرت خدا جونم دوستت دارم[hr]کاش میشد به تصور  کشید وقتی یکی رو واقعا دوست داری ازش دوری هر لحظه جونت از بدنت در میره  میاد تو ناحیه گلو گیر میکنه نفست بالا نمیاد  کاش میشد به تصویر کشید هر اهنگی بهت برمیخوره کاش میشد به تصویر کشید روزهای پر عشقی رو که بی سرانجام موند کاش میشد نقاشی کرد لحظه های که تو خیابون تو کوچه زیر هر درخت چشمات دنبالش بگرده به هر غریبه ای که کیلومتر ها ازت دوره فک کنی خودشه بعد که نزدیک شد ببینی نه اون نیست  و بی اختیار اشکات سرازیر بشه کاش میشد نقاشی کرد دختری که بابا نداشت کاش میشد اندوه ترک کردن باباشو به تصور کشید کاش میشد  نقاشی کرد اون لحظه های نابی رو که عاشقانه یکی رو دوست داشت اما اون ترکش کرد  کاش میشد تکه تکه شدنه دلشو به تصویر کشید کاش میشد احساساتی رو که کنار روخونه بی اختیار زار میزد نقاشی کرد  کاش میشد  احساس روزایی که  از کنکور قبول میشد ولی چون پول نداشت بره دانشگاه  کنار جدول های خیابون اشک میریخت مردم فک میکردن قبول نشده رو به تصویر کشید  کاش میشد بعد از سالیان طولانی وقتی درهای دلشو واسه یکی  باز کرد رو نقاشی کرد کاش شبا گریه های بی صداشو میشد نقاشی کرد   کاش پناه بردنشو به خدا جونم رو  میشد نقاشی کرد هزاران ای کاش دیگه و...
    شاید اون  وقت میتونستن درک کنن چی بهش گذشته
    امیدوارم هر کی اینو خوند هیچ وقت ای کاش نداشته باشه تو زندگیش
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:34#
    lale آواتار ها
    سلام عزیزم
    کم وبیش هر دفعه که سایت میام مطالبتو دنبال میکنم//
    عزیزم مگه قرار نبود همه چیو فراموش کنی .پاسخ آخرت کار اشتباهیه...جملات خیلی قشنگین.اما جملات وافکاریه که روحیه تو بیشتر جریحه دار میکنن.
    سعی کن ازاین به بعد هر اهنگ شبیه به ماجرای زندگیت هر نوشته خوشگل اما درد ناک...هر چیزی که باعث بغضت میشه رو از ذهنت دور نگهداری...فرض کن به یه آهنگ برخورد کردی عین حرفای دلتو میگه...بجای اینکه اونو با زندگیت شبیه سازی کنی بهش بخند...نگو که درکم پایینه نه!درکت میکنم سخته...ولی اینکار نکنی جوونیت تباه میشه...خودخوری روح وجسمتو تخریب میکنه.اگه نمیتونی ذهن وافکارتو کنترل کنی سی دی رو که میتونی خاموش کنی...این یه مثاله....محکم بایست در مقابل تمام چیزایی که ناراحتت میکنن واجازه نفوذش به وجودت  رو نده...تمرین کن تا به مرور برات عادت شه...
    منم برات دعا میکنم

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:35#
    سلام لاله جان
    ممنون از همدریت هات به خدا همه تلاشمو میکنم کاش عمل کردنشم مثل گفتنش اسون بود ولی اینم خوب میدونم یه چیزی که مدت طولانی باهات بود عرض یکی و دو ماه ازبین نمیره ولی همه تلاشمو میکنم سر پا بمونم
    ببخشید که همه رو تو دردسر انداختم
    ازت ممنونم عزیز دل
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:36#
    aram آواتار ها
    مژگان جان اصلا فکر نکن که با نوشتن اینجا بقیه رو ناراحت می کنی. اصلا اینطور نیست اولا اینکه نوشتن شما اینجا برای دیگران هم درس عبرتی می شه و هم خود شما سبک میشین. پس نگران نباشین و سعی خودتون رو بکنین تا به آرامش برسین. هر کسی به نوبه خود مشکلی داره و شاید جرات باز گوئیش رو نداره ولی با خانودن مطالب شما تجربه کسب می کنه. امیدوارم که هر چه زودتر مشکلتون رفع بشه
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:37#
    ممنونم aram عزیز
    مشکل من حل نمیشه گلم. تموم شد همه چی .جدا شدیم هم خودشو داغون کرد هم منو گشت شاید یه روز مشکلم به دست عزرائیل حل بشه اره منو امسال من بایددرس عبرت بقیه بشیم. تا یکی نمیره یکی دیگه زنده نمیشه ولی نه نوشتن ارومم میکنه نه گریه هر لحظه بغض خفه ام میکنه انگار میخواد جونم از بدنم بیرون بره ولی تا به خرخره میرسه ایست میکنه خوشش میاد نصفه جون بشم تا سر حد مرگ از طلاق می ترسیدم ولی سرم اومد
    میخوای درس عبرت بگیری هیچ وقت کسی رو بیشتر از خودت دوست نداشته باش میخوای عبرت بگیری خودتو بزار جای منو امسال من ببین یه لحظه میتونی دوام بیاری بعد اشتباهات ماها رو تکرا رنکنید میخوای عبرت بگیری مثل من زود رنج نباش هر چی زود رنج باشی زندگی به کامت تلخ تر میشه 
    زندگی بهم یاد داد بجنگم تا به چیزی که میخوام برسم  هیچ وقت هیچی رو با راحتی به دست نیوردم حتی لیسانس رو که واسه خیلی ها عین اب خوردن هست پدر دارن کمبود ندارن ...
    یاد گرفتم روزا بچه نگه دارم شبا تو نور بخاری برقی درس بخونم  گرمای بخاری برقی صورتمو سرخ سرخ میکرد ولی حیا نداشتم میخوندم یاد گرفتم که کمک مادر پیر و مریضم باشم هم خرید بیرون رو بکنم هم درس بخونم هم کار خونه بکنم هم اشپزی ... اونم تو سن 8 یا 9 سالگی که هم سن و سال های من تو کوچه بازی میکردن من کهنه ی بچه میشستم (دوتا داداش کوچکتر از خودم دارم)
    زندگی هر مدلی خودشو بهم نشون داد موندم ولی الان واقعا خسته ام خسته خسته خسته خسته
    هم  نداری میدونم چیه هم رفاه کامل میدونم چیه هر دو رو دیدم و تجربه کردم
    درسته زمین خوردم ولی هنوز زنده ام درسته خفه میشم چشمام کم سو شده ولی خدا رو دارم خدا جونمو دارم میدونم حرفامو می شنوه میدونم درکم میکنه هیشکی ام درکم نکنه اون منو می فهمه واسه خود خودش می نویسم که بدونه خیلی دوستش دارم تنها کسیه که همیشه پشت و پناهم بوده ومطمئنم عین خیلی ها ترکم نمیکنه خدا جونم دوستت دارم
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:38#
    **شادی** آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'محسن عزیزی' pid='30210' dateline='1382614769'
    زندگی شما وارد مرحله تازه ای شده. هر تغییری در زندگی، برای انسانها فشارزاست.
    بیش از خود تغییر، این نوع نگرش انسان به تغییر هست که تعیین کننده میزان فشارزا بودن تحولات زندگی است. پس، دیدی که به جدایی دارید، بسیار مهمه. مراحل روانی که پس از جدایی:
    1- انکار کنند 2- غم و اندوه، ناراحتی و کسلی  گریه کردن، احساس بغض در گلو داشتن 3-احساسات خشم 4- احساس گناه
    سازگاری تون با شرایط جدید، طی زمان رخ خواهد داد. مثلا در مدت شش ماه.
    اما اینکه الان چه باید بکنید؟
    در نخستین گام، به خودتون زمان بدید و احساسات خودتون رو ابراز کنید. میتونید بنویسید. پیشنهاد میکنم برای اینکه بتونید راحت تر گریه کنید، به امامزاده برید یا در خلوت خودتون گریه کنید. به خودتون فرصت بدید و بگذارید زمان بگذره و این دوره ها سپری بشه.

    در رابطه با جدایی، فاجعه سازی نکنید. فرصت زندگی برای شما هست، مطمئنا شما میتونید زندگی جدیدی رو آغاز کنید؛ به دلایلی که برای جداشدن داشتید، فکر کنید. همسرسابقتون هم نیازمند گذر زمان هستند. الان، زمان مناسبی برای بازگشت ایشون نیست. مدتی جدایی، برای هر دوی شما لازمه. حتی اگر هر دو تصمیم به بازگشت گرفتید، نیازمند فراگیری مهارتهایی برای زندگی مشترک هستید.
    سلام مژگان عزیز.
    این نقل قول, آخرین پست جناب دکتر(ارسال28) تو تاپیک شما بود...اگه سوال یا مشکل دیگه ای هم داری مطرح کن حتما بهش رسیدگی میکنیم ولی عجالتا میخوام ادامه بحث ایشون رو درپیش بگیریم.
    من از ابتدای تاپیکت رو خوندم بسیار متاثر کننده بود اما روحیه مقاوم , دل باایمان و هوش بالایی که داری نشون میده میتونی به این شرایط مسلط بشی و این بحران رو پشت سر بذاری.
    اول از همه باید بتونی شرایطی رو که بوجود اومده بپذیری تا در پی اون احساساتی که این شرایط بدنبال دارن برات قابل درک و تحمل بشن.تمام این احساسات منفی خستگی, کلافگی, درماندگی و ... همگی برای شرایط فراق و جدایی طبیعی هستن و بین 3تا 6ماه دوام دارن.
    اما بیشتر از اینکه تجربه این علایم شمارو آزار بده, دیدی که به طلاق و اتفاقات اخیر داری, ناراحتت کرده...پاکی از دست رفته, قربانی مهر طلاق شدن و تغییر دید مردم  همگی مسایلی ان که بیش از حد تو نظر شما بزرگ و ناراحتت کننده جلوه میکنن و همین نمیذاره سیر طبیعی واکنش به بحران رو پشت سر بذاری و بتونی از این بحران بیرون بیای.
    درباره پاکی از دست رفته ای که تو خیلی از پستهات روش تاکید داشتی میخوام باهات صحبت کنم:عزیزم متوجه هستم که از چه بابت نگران و ناراحتی... شما دوبار پزشک قانونی مراجعه کردی و کاملا توجیهی که مشکل فیزیکی ای برات پیش نیومده ولی ازین بابت که تا این سن به خودت اجازه ندادی چشم تو چشم نامحرمی بشی و تمام احساسات و عواطف گرم دخترانت رو نگه داشتی تا برای همسر و زندگیت خرجشون کنی اما زندگیت هنوز نشکفته پرپر شد غم سنگینی تو دلت نشسته...درسته خیلی سنگینه ولی اینم میدونی نه از بابت شرعی,عرفی, قانونی, نه از بابت اطرافیانت و نه از بابت خواستگاران آینده خطاکار و گناهکار نیستی و هنوز همون مژگان نجیب و محجوبی؟حتی اگه جواب پزشکی قانونی مثبت بود بازهم چیزی از نجابت و پاکی شما کم نمیکرد چون توعقد شرعی و قانونی بودی چه برسه به اینکه نتیجه منفی بوده...خیلی از دخترها مثل شما تو سن جوونی طلاق گرفتن اما شانس دوباره خوشبخت شدن حتی با وجود بچه و چندین سال زندگی مشترک ازشون دریغ نشده و بعد از طلاق بختهای خوبی براشون مقدر شده...شما همون مژگان نجیب محجوب و محبوب سال گذشته ای با این تفاوت که یه تجربه تلخ اما خیلی عبرت آموز کسب کردی...نگرانیه اینکه موقعیتهای بعدی ازدواج برات پیش بیان یا نیان فقط مختص شمایی که طلاق رو تجربه کردی نیست یه سر به تاپیکهای همین تالار خودمون بزنی میبینی حتی دخترهای مجرد 24-5ساله هم از بخت آیندشون نگرانن پس جوونی خودت رو قربانی این طلاق ندون وضعیت شما خیلی خیلی بهتر و آبرومندتر از کسانیه که بدون حکم شرعی و رسمی مدتها با چندین نفر ارتباط داشتن و دست آخر هم خیلی شادو خندون با یه نفر ازدواج میکنن بدون ذره ای شرم از اعمال گذشتشون...اینهان که باید نگران و متاسف برای گذشتشون باشن نه شمایی که تنها مورد قابل ذکر از گذشتت یه ارتباط عقدی بوده اونهم شرعی و قانونی...با اون مشقتی که شما درس خوندی هرکس بود عطای درس رو به لقاش میبخشیدو مدرسه رو درحد سواد خوندنو نوشتن ادامه میداد... ولی شما الان یه مهندس نرم افزاری و سابقه ای که از خودت دادی نشون میده هوش بالایی داری...پس از این هوش کجا قراره استفاده کنی؟هوش یعنی فقط قبولی تو کنکور و معدل الف شدن؟هوش تعریف و جایگاه خیلی مهمتری هم داره...هوش یعنی سازگار شدن با شرایط...آدم باهوش کسیه که سریع خودش رو با شرایط منطبق کنه و نذاره قربانی شرایط بشه...باید به همه نشون بدی که عنوان مهندسی کاملا برازندته یه فرد باهوش و خلاق زندگی رو میسازه نه اینکه به زندگی ببازه...
    اینهارو خوب بخون بازهم باهات صحبت دارم.


     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:39#
    سلام عزیز دلم
    خیلی از لطفت ممنونم همه ی نوشته هاتو خط به خط خوندم  ازت خیلی ممنونم
    حرفاتون کاملا درسته من از پاکی که فقط فقط واسه همسرم نگه داشتم بودم و الان اونو از دست رفته میدونم ناراحتم حق دارید باکره ام ولی دستمو که گرفته به خدا تا یه ماه دستمامو با مایع سفید کننده میشستم ازشون خون میچکید کل فرشای خونه رو شستم چون روش راه رفته بود میدونم فک میکنید دیونه ام ولی هر چی بود شستم اونقدر که تا یه مدت بازوهامو نمیتونستم بالا ببرم ارزوم بود فقط تو چشم یه نفر نگا کنم که تا اخر عمرم باهم بمونه نه اینکه سر هیچ و پوچ با همه ی عذر خواهی که ازش شد ترکم کنه
    یه روز اومد تو چت خودم خواستم باهاش حرف بزنم هر جا میرفت میگفت  منو دور زد خواستم تکلیفشو روشن کنم میرفت میگفت :
    بهم گفته بود من عیاشی کنم معتاد بشم یا کتکش بزنم میره ولی هیچ کدوم از اینا نشد رفت منم بهش یاد اوری کردم بند چهارمی هم بود بین ما علاوه بر اینا من بهش گفته بودم روزی که ازم خسته شدی بهم بگو برو خودم بی سرو صدا تموم میکنم بهم خیانت نکن بیا بگو دیگه ازت خوشم نمیاد منم میرم خودمو گمو گور کنم بهش گفتم مگه خودت نگفتی برو مگه ازت خواهی نکردم قبول نکردی گفت چرا خودم گفتم به خدای که همه هستی مو مدیونشم قسم میخورم خودش گفت خیلی ازش عذر خواهی کردم از اینو اون خواستم واسطه بشه اصلا قبول نکرد یه سره میگفت فک فامیل خانواده ام میگه از این برا تو زن در نیاد بزار بره حق طلاق رو دادی واسه این روزا دیگه بزار بره
    نمیدونم انتظار داشت برم بیوفتم به پاش که با راهنمایی اقای دکتر خدا خیرش بده (ایشالا بهترین پایان نامه مال ایشون باشه) تصمیم قطعی رو گرفتم تموم کردم
    مطمئن باشید اونقدر به اقای دکتر و حرفاش اعتقاد دارم که غیر گفته هاش عمل نمیکنم یه مدت قبل اومد احضار پشیمونی کرد که برگرد اقای دکترم گفته بودن زمان خوبی  برای باز گشت نیست گفتم نه نمیام  میدونست دیگه برنمیگردم دادگاهم نمیاد
    من رو حرف اقای دکتر حرف نمیزنم به خدا حتی دو تا خواستگار داشتم ایشون فرمودن تا یه مدت نه به خودش نه به کس دیگه اجازه نده بیاد تو زندگیت زمان مناسبی نیست حتی نزاشتم خونه بیان
    میدونم باید یه مدت تنها باشم تا بتونم به خودم بیام  نمیخوام غیر خودم زندگی کسه دیگه ای رو تباه کنم اینقدر فهم و شعور دارم بدونم نباید به خاطر اینکه ضربه خوردم درمانشو با یکی دیگه جبران کنم من ابرومو نه واسه همسرم نه بقیه واسه خودم دارم تا حالا مراقبش بودم از این بعدم هستم  از این مطمئن باشید
      ولی هم خسته ام هم کارام داره عقب میوفته میخوام واسه ارشد بخونم ازاد یا سراسری فرقی نداره تمرکز ندارم
    ادم منظی هستم وقتی کارم عقب میوفته خیلی اعصابم خرد میشه از اینکه تمرکز ندارم بخونم به کارای روز مره برسم عذاب میکشم  از اینکه بی اختیار اب چشمام جاری میشه خسته ام
    ولی نا امید نیستم هنوز زنده ام زمین خوردم ولی همین زخما رو زانو ها چیز خوبی هست یادگاری های هست که این اشتباهاتو در اینده تکرار نکنم
    کمک کردن به دیگران رو خیییییییییییییییلی دوست دارم بی اینکه ازشون انتظار جبران داشته باشم کمک میکنم وقتی مشکل یکی رو حل میکنم اونقدر لذت می برم که نمیتونم تصور بکنید یه مدت واسه دخترای بی سرپرست  یا بد سپرست جهاز میکردم بی اینکه  کسی بدونه کمکشون میکردم یا واسه بعضی ها اذوقه جمع میکردم می بردم  الان از هیشکی خبر ندارم (البته هیشکی نمیدونه به کی دادم اینا رو بهم اعتماد داشتن بردم دادم )البته فقط یه واسطه بودم این وسط بعضی وقتا که میتونستم خودمم کمک میکردم ولی بعضی وقتا نداشتم نمیتونستم
    از اینکه یه عده هنوز چشم به راه موندن عصبانی هستم نمیتونم سرمو زیاد پایین نگه دارم سرگیجه میگیرم
       دائم بغض دارم تمرکز ندارم ولی پوستم خیلی بهتر شده نسبت به قبل
    از اینکه به حرفام گوش میدید و خیلی خوب راهنمایی میکنید ازتون نهایت سپاس گزاری رو میکنم خیلی ممنون نباختم نمی بازم عمرم فقط خسته ام خیلی خسته همین
    همه تون برام عزیزید تک به تکتون
    به اقای عزیزی بگید مژگان همیشه از ته دل براتون دعا میکنه بهترین پایان نامه رو ارائه  بدید که مطمئنم اینجوری هم میشه بگید همیشه واسه سلامتی و سر بلندی و پیروزیش تا عمر دارم دعا میکنم
    دکتر جان ازتون خیلی ممنونم که این مدت تحملم کردید
    از شمام شادی جونم خیلی ممنونم خدا به اندازه دلت بهت بده مرسی فدات شم

     

     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:40#
    **شادی** آواتار ها
    مژگان عزیز
    ممنونم بابت اینهمه لطف و دعای خیرت...
    برای اینکه سریعتر به زندگی عادیت برگردی, تمرکزت برگرده, آماده بشی برای پیشرفتهای تحصیلی, شغلی و ایشالا یه زندگی شاد و آروم, لازمه که بجای فکر کردن و غصه خوردن برای تباه شدن زندگیت, به "دلایلی" که طلاق گرفتی فکر کنی در اینصورت میبینی که این طلاق برات حکم نجات و رهایی داشته..
    من بین صحبتهات به  مواردی برخوردم که نشون میده حتی درصورت ادامه زندگی هم به احتمال خیلی زیاد دیر یا زود این فروپاشی بوجود میومد ...بعضیهاشو به دلیل ناآگاهی یا تحقیق ناکافی قبل از ازدواج, متوجه نشدی که مهمترینش بچه داشتن ایشون و وضعیت شغلیش بود... هرچند وجود بچه رو انکار میکنه و اینرو فقط یه اشتباه تایپی سازمان ثبت احوال میدونه ولی برفرض محال این یه اشتباه تایپی تو شناسنامه یه پسر30 ساله بوده واقعا این اشتباه انقدر کوچیک و ساده بوده که هرگز پیگیر برطرف کردنش نشده؟واقعیت اینه که ایشون قبل از شما ازدواجی داشته و جدا ازینکه بعدها در طی زندگیتون, برملا شدن وجود بچه شوک بزرگی برای شما بوجود میاورد, خود اینهم قابل تامله که دلیل ناکام موندن زندگی قبلیش چی بوده؟...
    وضعیت شغلیش و دروغ درباره سهام داشتن و شراکت تو دوشرکت هم مورد مهم دیگه ست… همین بیکاری و فشار اقتصادی تاثیر منفی زیادی رو زندگیتون میذاشت شاید الان فکرکنی مگه اینهمه زوجهایی که شرایط اقتصادی خوبی ندارن زندگیشون از هم پاشیده؟ نه ,ولی اگه هنگام ازدواج ازینکه همسرت شغل و موقعیت اقتصادی خوبی نداره آگاه باشی و این شرایط رو پذیرفته باشی ,بین انتظاراتت از همسر و شرایط موجود ناهمخوانی چنانی بوجود نمیاد تا عامل بهم خوردن زندگیت بشه. ولی درابتدا با تصور اینکه همسرم سهامدار دوشرکت خشکبار و ضایعاته قدم تو این زندگی گذاشتی اما واقعیت چیز دیگه ای بوده و کم کم ناهمخوانی هایی که بین انتظاراتت و توانایی همسرت پیش میومد تاثیرات منفیش رو نشون میداد...
    موارد قابل توجه دیگه ای هم تو صحبتهات بود که شما درطی اون 2ماه زندگی, ازغیرنرمال بودن و دردسر ساز بودنشون آگاه بودی اما بخاطر عشق و علاقه نادیدشون میگرفتی.. رفتارهای تکانشی ایشون مثل 2بار اقدام به خودکشی با گاز و رگ زدن, رفتارهای مخرب و پرخاشگرانه تو انظارعمومی و خیابون واقعا جای تامل داره, ایشون وقایع رو بیش از حد بزرگ و فاجعه آمیز تفسیر میکرده بنابراین درپی اون هم واکنشی غیرمنطقی و ناهمخوان با اتفاق پیش اومده بروز میداده نمونش همین پس دادن هدیه ها از طرف شما بود قصد شما از پس دادن, نشون دادن این بود که منم مثل جاریم کم توقعم اگه باور نمیکنین تمام هدیه هایی که برام خریدین رو برمیگردونم به خودتون(هرچند این منظور رو با شیوه های دیگه ایهم میشد رسوند), اما برداشت و تفسیر این آقا چی بوده؟سواستفاده شما از حق طلاق و غیر قابل بخشش بودن این عملت...این رفتارها, رفتارهای یه شخصبت سالم و نرمال نیست و مطمئن باش فقط تب اولیه عشق بود که باعث میشد این رفتارها برات ساده و قابل پذیرش باشن همین که وارد زندگی میشدی و مثل تمام مردم درگیر مشکلات و پیچ و خم های زندگی میشدی مواجهه و تحمل چنین رفتارهایی برات بسیار سنگین تموم میشد...
    پس اگه به این موارد خوب فکر کنی متوجه میشی مصداق کامل این ضرب المثلن که "ازهرجای ضرر برگردی منفعت کردی" و واقعا باید شاکر خدای مهربون باشی که انقدر دوستت داشته و نذاشته آسیب بیشتری ببینی...
    از بابت آمادگی برای کنکور, تقویت تمرکزو اعتماد بنفست حتما کمکت میکنم...مژگانی که 6بار تونسته کنکور قبول بشه بار دیگه هم حتما میتونه فقط اراده میخواد و امید...روحیه قویت واقعا قابل تحسینه امید به آینده تو پستهات موج میزنه و همین تضمین کننده یه آینده درخشان و موفقه...
    مژگان جان سوالی برام پیش اومده, شما دچار افکار یا اعمال وسواسی شدی؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  11. طلاق  سپاس شده توسط mozhghan

صفحه‌ها (7): صفحه 4 از 7 نخستنخست ... 23456 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •