تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




طلاق زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:mozhghan
آخرین ارسال:mozhghan
پاسخ ها 62

صفحه‌ها (7): صفحه 5 از 7 نخستنخست ... 34567 آخرینآخرین

طلاق

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:41#
    سلام عزیز دلم بابت راهنمایی بی نظیرت خیلی ممنونم
    اره عمرم امیدمو به زندگی از دست ندادم نمیدم چون خدا رو دارم عشق خدا  است که عین خون تو رگ هام میچرخه و کل وجودمو میگیره
    تک به تک  جمله هاتونو خوندم از اینکه اینقدر با دقت به مسائل ریز هم توجه کردید ازتون ممنونم
    روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که الان برگشتم به قول خودتون جلوی ضرر رو هر جا بگیری منفعته
    واقعا راست میگید اونقدر بهش علاقه داشتم که چشمم کور بود خیلی چیزا رو ندیدم ولی خدا خیلی دوستم داشت از این زندگی منو کشید بیرون هدفم از پس دادن وسایل واقعا همین بود که من هیچی ازشون نمیخوام انتظاری ندارم میدونم کارم اشتباه بود میشد از راه دیگه هم ثابت کرد ولی هر چی حرف میزدم باهاش حرف خودشوهی تکرار میکردن دیدم متوجه نمیشه چی میگم وسایل ها رو پس دادم حداقل قبول دارم کارم اشتباه بود ولی اون اصلا اشتباهاتشو قبول نکرد هیچ وقت
    عمرم متوجه سوالت نشدم مسائل1. وسوسه انگیز منظورت خودکشی باشه نه اصلا به ذهنم خطور هم نمیکنه
    از خدا می ترسم نه به خاطر اینکه منو ببره جهنم نمیخوام ازم دلخور بشه من که جز خدا جونم کسی رو ندارم نمیخوام حتی خم به ابروش بیاد
    2.اگه منظورتون هم این بود که بخوام برگردم باهاش زندگی کنم امکان نداره میدونی چرا تنها به یک دلیل
    میتونم گرسنه بمونم بی لباس بمونم همه اوایل زندگی یه کم مشکل دارن کسی منکر این نمیشه مگه چند درصدمون تو رفاه کامل هستیم میتونم کار کنم دوش به دوشش یه زندگی بسازم ولی به خاطر بچه امکان نداره
    ثبات تصمیم گیری نداره راحت محبت هاتو فراموش میکنه میره نمیخوام یه بچه طلاق تحویل جامعه بدم نمیخوام عین خودم بی پدر بزرگش کنم میخوام عین ادمای نرمال با پدر و مادر بزرگ بشه
    3. اگه منظورت وسواسی هست که بعضی ها دارن :منظورت ازشستن دستامه با مایع سفید کننده است؟ اره اوایل خیلی اعصابم خرد بود اخه خیلی وقتا حتی سوار تاکسی نمیشم یکی بهم نخوره سوار تاکسی هم بشم جلو میشنم با راننده فاصله دارم اکثر اوقات پیاده میرم همه جا مگه اینکه عجله داشته باشم کسی دستمو نگرفته بود حس میکردم دستاش مونده تو دستام هی میشستم بره خونه رو کلا شستم همه رو هیچی نموند از فرشا بگیر تا مبل ها (مبل ها ر با شامپو فرش شستم) الان خوبم دیگه مثل اویل حساسیت ندارم
    روزای اول کل پوست بدنم صورتم پوست پوست شد لبام عین کویر بود خون چکه میکرد نه میتونستم حرف بزنم نه قاشق بزارم تو دهنم رفتم دکتر گفتن حرارات بدنو نمیتونه بده بیرون اینجوری میشه تنش عصبی هست ارامش بخش نوشتن هیچ کدومو نخوردم با این قضیه کنار اومد خداهم کمک کردم الان خیلی بهترم نه دستامو میشورم نه خونه رو نه چیز دیگه پوستم خیلی بهتر شده
    اگه منظور دیگه ای داشتی واضح تر بپرسید ممنونت میشم عمرم
    مرسی گلم
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:42#
    سلام مژگان جان انشالا که حالتون خوب باشه
    عزیزم  می دونم که در حال حاضر شرایط بسیار سختی را داری ولی من   کمی از نوشته های شما را خوندم و تقریبا به این نتیجه رسیدم که شما کمی بیش از حد بر روی ارضای نیازهای دیگران تمرکز دارید که این درخاست گاهی به قیمت عدم ارضای نیازهای خودتون تموم میشه مثلا در اکثر نوشته هاتون بر روی این مساله که من هیچ بی احترامی به کسی نکردم و همیشه قربون صدقه همسرم میرفتم و هیچی براش کم نزاشتم یا پدرم مانع درس خوندم میشد و اینکه برادرهای دوقلوم را من بزرگ کردم و صحبت هایی این چنینی زیاد در متن هاتون دیده میشه که من احسااس کردم کمی شما نسبت به درد و رنج دیگران بیش از حد حساس هستید و در واقع احساس میکنم که شما طرحواره ایثار دارید که چنین طرحواره ای منجر به این احساس میشه که نیازهای فرد ایثارگر به قدر کافی ارضا نمیشه و همچنین باعث رنجش افرادی میشه که در اطراف شما هستند برای اینکه مفهوم طرحواره را براتون توضیح بدم باید بگم که طرحواره ها در واقع باور ما و یا دید ما نسبت به دنیا  و چهارچوب های ذهنی ما هستند در حوزه روان شناسی طرحواره در واقع قالبی هست که بر اساس تجربه های دوران کودکی ما شکل میگیره و به فرد کمک میکنه که تجارب اش را براساس اون قالب تفسیر کنه کمی از این حالت های شما جنبه ارثی هم پیدا میکنه مثلا شما فرمودید که مادرتون شدیدا کتک میخورده و زندگی سختی داشته این تجارب باعث شده که در ذهن شما این باور ریشه بدواند که زن باید یک موجود تو سری خور و حقیر باشه و همیشه باید فداکاری کنه چون مادرم هم همین کارو میکرد و در واقع مادرم الگوی من هست یا اینکه ممکنه در ناخوداگاه شما این باید ها و نبایدهای افراطی ممکنه شکل گرفته باشه مثلا اینکه  زن " باید " فداکار باشه   یا اینکه   زن " باید" همیشه گذشت کنه  و متاسفانه اکثر این بایدها و نبایدهای ذهنی دست و پاگیر هستند و در اغلب موارد منجر به شکست ما در زمینه های مخلتف میشن  از این صحبت ها که بگذریم اگر در یک جمله بخام بهتون بگم اشتباه شما در زندگی قبلی تون این بود که تحت تاثیر باورهای ذهنی تون ،بیش از حد به همسرتون سرویس دادید و بیش از حد گذشت کردید و در واقع بیشتر برای او نقش یک " مادر مهربان و دلسوز" را داشتید تا یک "همسر" سعی کنید از این به بعد بیشتر به نیازهای خودتون اهمیت بدید تا انشالا در زندگی جدیدتون این اتفاق نیفتد
    الان هم ناامید نباشید خوشبختانه شما هنوز دختر هستید و هنوز هم به آینده امیدی هست منتها سعی کنید اینبار اول با مراجعه حضوری به روانشناس بیشتر با زوایای روانی تون آشنا بشید تا بهتر بتونید شخصی را انتخاب کنید که با شما از لحاظ شخصیتی هم کفو باشه در واقع برای ازدواج دو شرط اصلی سلامت شخصیت دو طرف و تناسب شخصیت خیلی مهم است و لازمه همه اینها خودشناسی است که به کمک مشاور بهتر میتونید خودتون را بشناسید در ضمن احساساتتون را سعی کنید بروز بدید چون در غیراینصورت بیشتر صدمه میخورید و این علائم جسمانی که عنوان کردید(پوسته پوسته شدن پوستتون و غیره ) به دلیل ابراز نکردن همین احساساتتون هست شاید این حس ناراحتی در واقع بیشتر بخاطر ظلمی باشه که در حق خودتون کردید و در اون رابطه فقط ضرر کردید  اما هنوز دیر نشده .مواظب خودتون باشید
    شاد باشید

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:43#
    سلام م.ن عزیز  ممنونم از راهنمایی قشنگت
    اینو همه بهم میگم درد مردمو درد خودم میدونم مشکلی برا کسی پیش بیاد انگار مشکله خودمه همه تلاشمو میکنم حل بشه  هیچ وقتم انتظار نداشتم از طرف اینو جبران کنه ولی دست خودم نیست لازم باشه خودم نمیخورم نمیپوشم میدم به کس دیگه یعنی همه مون اینجوری هستیم تو خونه ماما کم غذا درسته هیچ کدوم نمیخوریم اون یکی سیر بشه واسه همین ماما همیشه غذا زیاد درست میکنه کسی گرسنه نمونه
    خیلی ممنون که بهم سر زدی
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:44#
    سلام عزیزم
    این را هم متذکر بشم که اگر به همین منوال بخاهید دوباره شخص جدیدی را انتخاب کنید و در زندگی آینده تون هم دوباره همین فداکاری هایی افراطی باشه ممکنه خدایی نکرده دوباره ضرر بکنید ببینید شما تحت تاثیر باورهای ذهنی که در ناخودآگاه شما ضبط شده تصمیم و رفتار میکنید  و برای اینکه با اونها مبارزه کنید اول باید اونها را بشناسید شما تقریبا به این خودشناسی و خودآگاهی رسیدید که من همیشه گذشت کردم و شاید از این بابت هم به خودتون افتخار کنید ولی در مقابل گاهی خودتون را له کردید تا دیگران متضرر نشن و این عمل که عملکردی دوگانه داره یعنی از یک طرف شما حس خوبی دارید و از اطرف دیگه ممکنه از اینکه به نیازهای خودتون احترام نگذاشتید اعتماد به نفس تون را پایین بیاره پس باید اول در مقابل این که من " همیشه " باید فرد ایثارگری باشم مقابله کنید در ضمن این را بدونید که آقایون خانم هایی را دوست دارند که به خودشون هم اهمیت بدهند و نیازهای خودشون براشون محترم باشه اینطوری است که همسرتون هم به نیازهای شما احترام میزاره یعنی تا شما به خودتون احترام نزارید هیچ کس دیگه ای هم این کارو نمیکنه و حتی ممکنه اعتماد به نفس تون پایین بیاد و آقایون خانم های با اعتماد به نفس و شاد و سرزنده را بیشتر می پسندند
    احترام و محبت به همسر خوب هست ولی به شرطی که شما هم در مقابل خدماتی که به همسر میدید محبت هم ببینید و این رابطه دوطرفه باشه  این ایثارگری حتی در انتخاب شما هم موثر بوده مثلا شما فردی را انتخاب کردید که از لحاظ جسمانی مشکل داشته (البته توهین به این افراد محترم نشه) ولی شاید انتخاب شما رنگ و بوی دلسوزی داشته که متاسفانه عشق با دلسوزی سر به ناکجا آباد میزنه
    شاید اگر در انتخاب هاتون (مثلا انتخاب دوست و غیره) دقت کنید بیشتر جلب افرادی میشوید که به نوعی یک نقص را در وجودشون(چه روانی چه جسمی) احساس میکنید و شاید در ذهن تون میخاین نقش فرشته نجات اون فرد باشید ولی بعد از مدتی اون فرد شما را طرد میکنه و این باعث سرخوردگی بیشتر شما میشه پس باید از این سیکل معیوب خودتون را بیرون بکشید
    امیدوارم که به حرفام خوب گوش بدید و روی زوایای روحی تون بیشتر کار کنید
    شاد باشید
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:45#
    سلام از این که پیگیری میکنید واقعا سپاسگزارم
    همه ی حرفاتو کاملا درسته من بیش از اینکه به فکر خودم باشم همیشه واسه مردم زندگی کردم تو ان اصلا شکی ندارم هم درس خودنم هم کار خونه کردم هم بچه نگه داشتم همه چی رو به گردن گرفتم چون فقط حس میکردم مادرم خسته میشه هیچ وقت بچه نشدم  ولی نمیدونم چه جوری باهاش مقابله کنم میبینم یکی بهم حتیاج داره بی اختیار کمکش میکنم حتی فک نمیکنم حتی مهمونی برم اولین بار هم باشه ظرف میشورم همه رو کمک میکنم بعضی ها دعوام میکنن چرا میکنی اولین باره رفته یه جا پا میشی ظرف میشوری ولی دست خودم نیست حس میکنم مسوئلم به خاطر ماها غذا درست کرده  خسته شده منم کمکش کنم  شما که اینقدر خوب  تشخیص میدید بیماری منو  میشه لطف کنید بگید چه جوری باهاش مقابله کنم ؟ چیکار کنم؟
    راستی لازم به ذکر هست که محبت ما دو طرفه بود ایشون هم به من خیلی محبت داشتن نمیدونم شایدم من اشتباه فک میکنم ولی تا اونجا که میدونمواقعادوستم داشت نمیدونم چرا سر هیچی اینجوری کرد
    اگه راهشو بهم نشون بدید ازتون خیلی ممنون میشم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:46#
    سلام عزیزم
    همچین ، هیچی هم نبوده صد در صد اتفاقاتی بین شما رخ داده که ایشون چنین اقدامی کردن مثلا همین گذشت بیش از حدتون که باعث شده ایشون احساس مادرگونه نسبت به شما داشته باشند مثلا شما در نوشته هاتون گفتید که ایشون به شما گفته بودند که تا بحال هیچ کس اینقدر به من محبت نکرده ! خب حتما میدونید که آقایون همسر میخان نه مادر ! با خودتون صادق باشید ببینید بیشتر همسرش بودید یا مادرش ؟ بیشتر فکر تر و خشک کردنش بودید یا اینکه بهش مسئولیت میدادید ؟ بیشتر سعی داشتید که همچون کودکی به شما وابسته بشه یا او را فردی مستقل و باکفایت میدونستید ؟
    برای بازسازی روحی تون میتونید این دو کتاب را که خیلی موثر است مطالعه بفرمایید
    کتاب زنان شیفته اثر رابین نوروود  ترجمه قراچه داغی
    و کتاب رازهایی در مورد مردان از باربارا دی آنجلس
    فکر میکنم به صورت پی دی اف هم بتونید دانلودش کنید اولین کتاب ، کتابی کم حجم هست که چون فکر میکنم با خصوصیاتتون همخوانی داره براتون خیلی جذاب باشه
    کمی هم برای خودتون ایثار کنید و زحمت خوندن این کتاب ها را بکشید
    این هم که می فرمایید دست خودم نیست افسانه ای بیش نیست همه کارهای ما دست خودمونه فقط نیاز به کمی مقابله درونی داره مثلا سعی کنید وقتی میخاید برید ظرف بشورید با خودتون به صورت درونی صحبت کنید که من بار اول هست و نباید ظرف بشورم و اینکه اگر من این کار را نکنم هم اتفاقی پیش نمیاد و انسان گناهکاری نیستم و خودگویی هایی از این قبیل.در ضمن به نظرتون اگر شما ظرف ها را نشورید چه افکاری ممکنه به ذهن تون بیاد ؟ اینکه من آدم بدی هستم یا آدم خودخواهی هستم ؟ یا اینکه دیگران ممکنه از من خوششون نیاد ؟ و... لطفا فکری که باعث میشه شما به سمت فداکاری برید را برامون بگید
    در ضمن اون کتاب اول را حتما حتما مطالعه بفرمایید
     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:47#
    **شادی** آواتار ها
    مژگان عزیز
    ضمن تشکر از راهنمایی های دوست خوبم م.ن منم کاملا با تشخیص ایشون درباره طرحواره های ایثارگرانه تو شما موافقم وجاداره هم از بابت روحیه با گذشتی که داری بهت تبریک بگم و هم ازت بخوام توصیه های ایشون رو در مورد مسئله فوق حتما انجام بدی تا این خصلت بزرگوارنه همیشه مایه شادی و آرامش باشه برات.
    درباره سوال درمورد افکار یا اعمال وسواسی, بله منظورم همون جواب شما تو گزینه3 هست ولی نه فقط بخاطر شستشو بخاطر دقتی که تو نظم و زمان داری و همچنین خوب بودنو خوبی کردن...خب شستشوی افراطی فرشها یا دستهات قابل توجیهن چون اون شدت اضطرابی که شما باهاش مواجه بودی رو تونستی با این اعمال تخلیه کنی و اگه دیگه ادامه ندارن نیاز به بررسی بیشتری نیست.
    درباره سوالت از اشتباهات گذشته...من مواردی رو یاداشت کردم ولی طبق توصیه جناب دکتر بهتره تو این بازه زمانی, سعی کنیم این طلاق از حالت “فاجعه بودن” خارج شه و بتونی سریعتر به روال عادی برگردی اگه الان بخوایم اشتباهات شمارو باز کنیم نه تنها کمک مثبتی به سازگار شدن شما با این بحران نکردیم بلکه بنا به شرایط فعلی و روحیه حساس و خودملامتگرت ممکنه مشکل دیگه ای برات بوجود بیاد در زمینه احساس گناه و پشیمانی...دلایل عمده ی طلاقتون رو تو پست قبلی برات باز کردم و لازمه خودت هم مرورهات از زندگی گذشته رو فعلا محدود به این چنین دلایلی کنی...انشالله مهارتهایی رو که برای زندگی مشترک لازم داری شروع میکنیم و اونجا مابین صحبتها به اشتباهات شما هم اشاره میکینم.اما لازمه بگم اگه توصیه های م.ن عزیز درمورد شیوه های مقابله با اجباردر افکار و احساسات ایثارگرانه رو بکار ببندی یکی از مشکلات فردی مهم رو درونت حل کردی و این موفقیت بزرگی برات محسوب میشه.
    و اما سوالت درمورد تمرکز و آمادگی برای کنکور, شما درحال آمادگی برای کنکور امسال هستی یا هدفت برای سال آینده ست؟تمرکز نداشتنت بیشتر به چه دلیلیه ,حواسپرتی با مسایل مربوط به طلاق یا نگرانی از آینده یا....؟
    درباره شیوه فعلی مطالعت هم برامون بگو لطفا.
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:48#
    سلام عزیز دلم
    خیلی ممنونم ازت که تنهام نزاشتی
    اره میخواستم واسه امسال بخونم سراسری که محاله واسه ازاد وقت دارم یه کم
    حواس پرتی رو از این میگم که اویل دو بار سه بار میخوندم یادم میموند الان میخونم حس میکنم هیچی یادم نیست مطالب تازگی داره رشته ام یه کم سخته ولی خیلی بهش علاقه دارم همیشه ارزوم بود یه روز دکترام تو این رشته بگیرم
    چیزی که خودم میدونم از این مسایل طلاق و دادگاه هست بعضی وقتا وقتی صدام میکنن هواسم نیست مادرم داد میزنه به خودم میام  اسم اون خراب شده میاد ستون فقراتم میلرزه
    همیشه درس رو با صدای بلند میخونم مگه اینکه شب باشه اون وقت بی صدا میخونم اوایل دوبار سه بار میخوندم یادم میموند الان 5 یا شش بار میخونم بعد که تو ذهنم مرور میکنم می بینم یه سریش یادم رفته نوشتن خیلی کمک میکنه ولی خیلی وقت گیره اینقدر وقت ندارم اون قدر حواس پرت شدم خیابانو رد میشم اشتباهی نگا میکنم مسیر رو دفعه ی پیش کم مونده بود رفع زحمت کنم عوض سمت چپ رو نگا کنم راست نگا میکردم
     اون قدر خسته ام از این اوضاع مخصوصا که وقتی میشنوم دروغکی میگه مریضم عصبی شدم رگ مغز پاره شده بعد دوستش میاد میگه خوبه سالمه دروغ میگه از خودم حرصم میگیره فقط ازش صداقت خواستم چیزی که عمرا از کنارش رد نشده یادم میوفته بهش اعتماد کردم خودمو فش میدم واسه حماقتم خیلی خسته ام اما امیدمو دارم هنوز همه تلاشمو میکنم واسه امسال اگه نشه واسه سال بعد میخونم تا خدا رو دارم مطمئنم باهامه غم ندارم قبول نشم واسه سال بعد بیشتر میخونم
    مرسی فدات که هستی[hr]سلام م.ن عزیز خیلی ازت ممنونم
    کتاب باربارا رو دارم اونو میخونم درمورد کتاب زنان شیفته از سایت یه سری مطالب خوندم کتابش رو پیدا نکردم فردا میرم از کتابخونه میگیرم بخونم ولی چیزای که تو سایت نوشته بود راست بود من اونو ملکه ی ذهنم کرده بودم یه ثانیه نمیتونستم ازش دور باشم بیش از حدم بهش محبت میکردم جوری که حتی اطرافیان بهم میگفت نکن این کارا رو فک میکنه از اسمون افتاده مغرور میشه
    یه بارم گفتم ترک شدن بدتر از هر شنکجه ای هست بابام رفته بود می ترسدم بره شش دانگ حواسم بهش بود الان یادم میوفته خودمو فش میدم میومد خونه ی ما میرفت دستاشو بشوره حوله به دست منتظر میموندم اقا تموم بشه مادرم دعوام کرد این کار رو نکردم .از طرفی هر وقتم میخواستم تموم کم با این جمله که خودمو میکشم نمیزاشت تموم کنم منم از ترس اینکه خون یه جون به گردنم نمونه میموندم واقعا تحمل اینو نداشتم مسولیت مرگ یکی رو به عهده بگیرم ولی بعد ها ثابت شد بهم که فقط حرف بوده الان نیستم و هنوز زنده است چقدر ساده بودم حرفاشو باور میکردم متاسفم واسه خودم
    الان که نگا میکنم خوب اشتباهاتمو میفهم همیشه باید حد وسط بود نه افراط نه تفریط من انگار شورشو در اورده بودم تجربه ی تلخی بود برام و خوبه یاد میگیرم اروم اروم اینده رو با تجربه تر می سازم
    خیلی از لطفت ممنونم گلم اگه مقاله خوب کتاب خوب باز داشتی خوشحال میشم معرفی کنی بخونم
    مرسی عمرم
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:49#
    یکی از راه های مقابله که همین الان میتونی تمرین اش کنی اینه که تشکر بکنی ولی متناسب با اون کار
    مثلا میخام در انتهای نوشته های من فقط یک تشکر بنویسی و دیگه هیچ
    این کار هرچند هم برات سخته تمرین اش کن
    بهرحال تغییر یک شبه ایجاد نمیشه شما 30 سال با این تفکرات زندگی کردی و تغییرات اش نیاز به زمان داره و صبوری و تمرین شما داره
    موید باشید
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:50#
    سلام خسته نباشید
    خیلی ممنون از راهنمایی هاتون چشم همه تلاشمو میکنم
    خوشحالم میشم اگه توصیه ی دیگه ای داشته باشید ازتون بشنوم
     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (7): صفحه 5 از 7 نخستنخست ... 34567 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •