در روزگاری نه چندان دور من بدین شرح بودم ...
1: تــــــــــــــــــنبل ! یه چی می گم یه چی می شنویا ! مثلا یه کتاب درسی روی میزم می خوندم غیرت اینو نداشتم کتابه رو بذارم توی قفسه کتابام که چسبیده بود کنار میزم ! مادر جانم که بهم می گفت اتاقتو جمع کن من این شکلی مخالفتم رو اعلام می کردم 
2: کمال طلب !! این دیگه خیلی جالب بود ... هیچی درس نمی خوندم بعد توقع داشتم رتبه ی یک کنکور هم بشم ! یادمه گاهی که تصمیم می گرفتم درس بخونم و و خلاصه نویسی کنم خلاصه ی یه درس رو با زحمت خییییییییییییلی زیاد می نوشتم بعد دوهفته بعد اگه حس می کردم نکته ایی جا مونده و یا احیانا بد خط نوشتم کل یادداشت هامو می نداختم سطل آشغال
از ظاهر خودم متنفرم بودم ... هیچ تلاشی برای خودم و سلامتیم نمی کردم ... موهامو از بس شونه نمی کردم انقدر بهم گره می خورد که مجبور می شدم کلا کوتاهش کنم ! در حالی که به گفته ی دیگران موهای خیلی زیبایی داشتم که اصلا برام مهم نبوددر واقع من در گذشته به هـــــــــــــــــیچ نکته ی مثبت خودم توجه نمی کردم و فقط بدیهای خودم رو می دیدم ... گاهی بشدت مذهبی می شدم مثلا کل آهنگامو پاک می کردم بعد یه مدت انقدر آهنگ گوش می کردم که واقعا شنوایی مو تحت تاثیر قرار می داد !
باورم ، باور صفر و یکی بود ! اگه یکی همه ی ویژگی های مورد نظرم رو داشت خوب بود وگرنه می خواستم سر به تنش نباشه !
گاهی هم چیزای خیلی خیلی خیلی کوچیک منو تا سر حد انفجار می برد - البته فقط با خانواده ام راحت بودم جلو دیگران که جیکم در نمی یومد-
3:بظاهر خونسرد ولی در باطن داغون !!! من درونم این شکلی بودماما در مواجهه با دیگران این شکلی  اصلا بلد نبودم از حقم دفاع کنم تا همین چند وقت پیش عادت داشتم الکی بخندم ! حتی وقتی بشدت از دست کسی ناراحت بودم ولی جلوش می خندیدم ! نمی تونستم کسی رو از دست خودم ناراحت کنم و یک صلح طلب افراطی بودم.. حتی بچه ها هم می تونستند بهم زور بگند ...
الان که فکر می کنم ریشه سه مورد بالا در کمبود اعتماد به نفس من بود ... مثلا یادمه اگه کار اشتباهی می کردم بشدت خجالت می کشیدم ... بیشتر از اون ! بشدت می ترسیدم !! و همین اضطراب باعث می شد بیشتر حماقت کنم ! باور کنید عوض اینکه این ترس کمکم کنه حالم رو بدتر می کرد و عقلم رو می برد  !! می خوام براتون لیست کنم مواردی رو که بخاطر اعتماد بنفس کم از دست دادم ...
- باعث شد من فقط تو رویاهام به آرزوهام فکر کنم ...و تلاش کردن تو زندگیه واقعی رو از دست بدم که این مهلکترین ضربه ها رو بهم زد ... باعث شد خرافاتی بشم.... وسواسی بشم .... بدبین بشم .....
دائم تو رویاها زندگی کردن باعث می شه آدم از زندگی واقعی غافل بشه ... حواس پرت شدید شدم -الانم هستم اما بهتر شدم-
باورتون نمی شه انقدر در من ریشه دار شده بود تنبلی که فکر می کردم شاید اصلا خدا می خواد من اینطوری باشم
 رویا پردازی های ابلهانه ایی می کردم که هیچ کدوم اتفاق نیوفتاد ... چه خوبش چه بدش
و..................... خیلی طولانی شد حرفام نگران نباشید یه 10 خط دیگه تمومش می کنم
الان باورهای اشتباهمو دارم تصیح می کنم ... به یقین رسیدم که همه محصول عملکرد خودشون رو می خورند ... هیچ کس برای آدم هایی که جرئت گرفتن حقشون رو هیچ وقت ندارند دست نمی زنه ! مگه اینکه خودشم یه بی عرضه باشه !
عزت نفس .... اعتماد به نفس چیزیه که خدا می خواد و غرور رو شیطان طالبشه ... هیچ وقت .. هیج وقت حق ندارید اجازه بدبد کسی عزت نفستون رو خدشه دار کنه ... کسی که اعتماد به نفس نداره در واقع هیچی نداره

یادمه یه جمله ایی توی نهج البلاغه خوندم برای من با اون باورهای خرافی و اشتباه بشدت عجیب و زیبا بود طوری که خیلی بزرگ و پررنگ توی دفترم جمله رو یادداشت کردم ... شاید ساده باشه فهمش برای شمایی که آدم پرتلاشی بودی و هیچ وقت ناامید نبودی اما منو خیلی تغییر داد ...
حق بدست نمی یاد مگر با تلاش ! ذهنم بقدری بد و داغون بود که امیدم رو از دست داده بودم و منتظر بودم خود خدا برام یه کاری کنه ! اصلا حاضر نبودم خودم تلاش بکنم و این باور موهومی بود و این جمله همه ی باور های اشتباه من رو شکست... جالبه وقتی اون باورهای اشتباه رو داشتم خدا هیچ کاری برام نمی کرد ... زیارت عاشورا چله می گرفتم ولی اصلا تاثیر نداشت ............. مشکلاتم وقتی حل شد که باورهام درست شد