تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




چرا خدا من و فرموش کرده!!! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:دریای بیکران
آخرین ارسال:samaaa26
پاسخ ها 14

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

چرا خدا من و فرموش کرده!!!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام  اونقدر به حرف زدن با یکی نیاز دارم که خواستم اینجا عضو شوم  تا شاید آروم شم. من یه دختر 32 ساله و مجردم بعضی وقتا وقتی فکر می کنم به گذشته میگم خدا تا حالا نشده هیچ کدوم از حاجت ها و خواسته های من و  بدی یعنی من اونقدر بنده بدی بوذم واست؟؟؟؟  بهش می گم کاره بدی کردم تا حالا با نجابت زندگی کردم ؟؟؟ کاره بدی کردم  مثل اکثر دختر پسرا که الان هر کاری می کنن  و آخرشم یکی و قسمتشون می کنی که تو حسرت خیلی چیزا نمون. اونقدر گناهکارم آخه؟ من که کاری نکردم تو گذشته که عذاب وجدانی حس کنم البته عذاب وجدان هم برا کسایی که به بعضی چیزا معتقد باشن وگرنه اخیلیا این پاکی رو بی کلاسی  می دونن. نه کاره موفق دارم نه سرو سامون گرفتم که بگم یکی همدممه یکی تکیه گاهمه. اونقدر فشار دارم که واقعا بریدم از زندگی . همه دوستام ازدواج کردن واقعا تک و تنها شدم دیگه کسی هم نیست وقتی دلم گرفت باهاش حرف بزنم. وقتی به مامانم نگاه می کنم دلم آتیش می گیره اونقدر غصه ازدواج من و می خوره که می گم خدا لااقل دلت برا مادرم بسوزه یه فکری به حال من بکن آخه؟ یه خواهر دارم 7 سال از من کوچیکتره الان بیچاره به خاطر من خواستگاراشو رد می کنه هی به خودم لعنت می دم ولی چی کار کنم؟ می گم بهش تو ازدواج کن من شاید قسمتم نیست می گه نه هنوز وقت دارم ولی داره موفعیت هاشو از دست می ده. می دونم ازدواج کنه واسم سخته نه به خاطر ازدواجش چون خوشبختی شو می خوام به خاطر حرف مردم نگاه مردم که بهم ترحم کنن چون تنها چیزی که تو زندگی ازش بدم میاد همین ترحم کردن به دیگرونه. بهم نگید تو اجتماع ظهر شو و از این کارا  چون واقعا آدم اجتماعی هستم و از نظر قیافه هم بد نیستم ولی اونقدر شانس و اقبالم بده که به اینجا رسیدم خواستگار داشتم ولی نمی شد و الان 2 ساله که دیگه خواستگارم ندارم حتی از دوستای خودمم خجالت می کشم می گم الان می گن چه ایرادی دارم که هیشکی حاضر نیست با من ازدواج کنه. خیلی از خدام شاکی ام چون زندگیم اونی نشد که می خواستمممممممممممم
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام عزیزم ناشکری نکن .
    تو مادر و پدر داری که تو دعا کنن امامن پدر و مادرم فوت شدن و تنها زندگی می کنم اما از خدا تشکر هم می کنم شاید مصلحت من این بوده .تازه من 35 سالم همه با کنایه با من صحبت می کنن .فقط دعا می کنم و سعی می کنم رفتارخوبی با دیگران داشته باشم مطمءن باش خدا بندهاشو فراموش نمی کنه.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    دریای بیکران عزیز
    مطمئن باش این حسی که تو داری به همه ی آدما هر از چند گاهی دست میده، ولی تو نباید نا امید باشی، من تو رو خیلی خوب میفهمم...، سعی کن به مسئله ازدواج خیلی فکر نکنی یعنی طوری که از صبح چشماتو باز میکنی تا آخر شب که میخوای بخوابی، به قول یکی از دوستام به هر چیزی که زیادی فکر کنی ازت دور میشه، باور کن "هر چیزی در زمان خودش رخ میدهد" فقط باید صبور باشی، از خدا ناراحت نباش بلکه ایمانتو قوی تر کن چون شک نداشته باش "ایمان معجزه میاره"، اصلنم ناراحت سنت نباش چون سن ازدواج رفته بالا
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    دوست خوبم
    منم یه مدت مثل شما شدم
    ولی اینکه میگن برو بیرون کار کن
    خیلی معجزه آوره
    من با چند تا کلاس که درآمدش هم زیاد نیست
    شروع کردم
    واااااااااااااااقعا خوبه
    یعنی ذهنت رو پاک میکنه
    باور کن هر چی بیشتر خودت رو مشغول کنی دردت کمتر میشه
    دوست نازنین من
    بگرد توی سایت
    و به موارد مشابه که بحث مجرد زیستن رو مطرح کردن سر بزن
    یه توصیه هایی هست به اونها
    که انگار به تو هم هست

    در نهایت ما میمیریم
    و چیزی که نزد خدا
    ارزش داره
    همین معصومیت تویه

    در ضمن
    به خواهرت و مادرت مستقیم صحبت کن
    تا شرایط خواهرت مثل تو نشه
    و بگو من در نهایت میخوام خواهرم خوشبخت شه
    و شوهر خواهر خوبی داشته باشم
    هر چه زودتر بهتر
    چون رنجی که تو میکشی رو نباید خواهرتم بکشه
    درسته؟؟؟
    قدم خیر بردار
    انشالله که برای تو هم خیر اتفاق می افته
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    عزیزم ناشکری نکن.....خدارو شکر مادری مهربون ..خواهری دلسوز  و تن سالم داری...مگه خوشبختی تو ازدواج کردنه؟(البته منم مثل توام ناشکری میکنم...من 26 سالمه..)اما وقتی فکر میکنم میبینم نباید از خدا چیزیو زودتر از  وقتش بخایم...بیا بسپاریم بخدا..اگه قسمتمون باشه ازدواج میکنیم اگه هم که نه....حتما صلاحمون نبوده..فکر نکن...
    خدا را گفتم 
    بیا جهان را قسمت کنیم :
    آسمان برای من ابرهایش برای تو
    دریا برای من موج هایش برای تو
    ماه برای من خورشید برای تو

    خدا خندید و گفت :
    تو بندگی کن و انسان باش همه دنیا برای تو …..
    من هم برای تو
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    سلام دوستان با اینکه این تاپیک رو نوشته بودم ولی نتونستم سر بزنم. من فقط موندم تو کارای خدا که چرا فرق میزاره به بنده هاش اگه همرو جفت آفریده پی کو جفت من؟؟؟؟ منم دوست داشتم زود ازدواج کنم زود بچه دار شم. همش واسم در حد آرزو موند. وقتی به سنم فکر می کنم دلم آتیش می گیره. الان یه مدت با دوستامم قطع رابطه کردم چون کسی دوست واقعی نیست واسه آدم یه دوست دانشگاهی داشتم که اونم مجرد بود یهنی ما 5 نفر بودیم همه ازدواج کرده بودن الا ما دو تا که هفته پیش یکی از دوستام که ازدواج کرده بعده مدتها زنگ زده منم فکر کردم دلش واسم تنگ شده زود گفت فلانیم ازدواج کرد من که حسود نیستم خیلی هم خوشحال شدم ولی انگار همه دلشون می خواد کسی که تو آتیشه بنزین بریزن روش تا بیشتر بسوزه. فک کرد من غصه می خورم اگه بفهمم اونم ازدواج کرد و می خواست حالی کنه که تو موندیاااا ولی من وقتی یکی همدرده منه ازدواج می کنه انگار دنیارو می دن بهم چون می دونم چه زجری می کشه. فقط خوشبختی شون رو می خوام. دیگه موندم تک و تنها با دردام
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    شما خیلی خانومی و دل مهربونی داری
    انشالله خوشبخت میشی
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    سلام عزیزم...منم مثل تو بودم ...27 سالم بود ازدواج کردم...کاش نمیکردم...الان 29 سالمه...تو مجردیم انقدر اشک ریختم گفتم خدایا شوهرمیخوام همدم میخوام...انقدر انتظار کشیدم...صبح تاشب پای سجادم دعامیکردمو اشک میریختم...بعد یه پسر خوشگل وخوش تیپ اومد...خوشحال پریدم تو بغل خداویه ماچ محکمش کردم...ولی الان که هرروز از ذست کاراواخلاقش دارم اشک میریزم فهمیدم که نباید چیزی رو روزکی از خدابخوای...عزیزم راضی باش به رضای خدا...باورت نمیشه چقدر الان دوست دارم برگردم به زمان مجردیم...ولی تو یه مسیر یکطرفه افتادم که راه بازگشت نداره...خیلی خسته ام...کاش قدر مجردیمو میدونستم...فکرمیکردم چه خبر متاهلی... یه دنیای دیگه...یه مونس واسه تنهاییات داری...یه تکیه گاه ویه همدم...تنهاییام پرنشدکه هیچ تنهاترم شدم...این موضوع رو فراموش کن وبرو خوش باش وکیفشو ببر...
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    مرسی الهه و سکوت عزیز امیدوارم خدا همه گره ها و مشکل ماها رو حل کنه. منم قبول دارم  عزیزم  نمی گم همه که ازدواج کردن خوشبختن فقط مردم می گن فلانی ازدواج کرد دیگه دست از شماتت و حرف بار کردن بر می دارن نمی فهمن که اون شخص واقعا خوشبخته یا نه.  منم از خدا خواستم که خدا این قدر صبوری کردم لااقل یکی بیاد تو زندگیم که دیگه مشکل به اون صورت نداشته باشم یهنی آرامش داشته باشم. ولی خوب نیازه آدما  نمی تونن جلوش رو بگیرن. چون همه دوستام ازدواج کردن واسه همین الان بیشتر احساس تنهایی  می کنم و بدتر از همه حرف مردم که دلمو و آتیش می زنه فکر می کنن من و امثال من که ازدواج نکردیم چه مشکل بزرگی دااریم که تا این سن موندیم
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    عزیزم به خاطر مردممممم؟؟؟؟ جلو دهن مردمو نمیشه گرفت دختر خوب.وقتی مجردی همش میگن وای چراازدواج نکرد؟مگه چه عیبی داره؟وقتی ازدواج میکنی یه مدت که فقط زیر ذره بینی....میگن اااا شوهرش باهاش اونجوری رفتارمیکنه اااا این چه مجلس عروسی بود...باز بعدیه مدت چرا بچه نمیارن؟؟؟وا...ایراددارن مگه؟؟؟از کدومشونه؟؟؟باز حامله میشی میگن دختره؟؟؟پسره؟؟؟همینجوری برو تاتهشششش....پس عزیزم حرف مردمو بی خیال...تره هم خورد نکن واسه حرف مردم...
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •