تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




دودلی داره دیوونم میکنه. جدا شم یا تحمل کنم؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:مبینا2
آخرین ارسال:مبینا2
پاسخ ها 13

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

دودلی داره دیوونم میکنه. جدا شم یا تحمل کنم؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
     سلام. خواهش می کنم کمکم کنید واقعا دیگه از اینکه نمیتونم تصمیم بگیرم خسته شدم و دارم دق میکنم.
    من 25سالمه و شوهرم30سال. ما 6 سال پیش ازدواج کردیم (3سال عقد و 3سال زندگی مشترک).شوهرم نسبت به همه مردم دنیا بدبینه ( به جز خونواده خودش). خانواده ی منم از این قاعده مستثنا نیستن. از همون اول ازدواجمون سر مسائل بیخودی بهانه گیری میکنه و منو متهم میکنه به اینکه خانواده دوستم. از جمله بهونه هاش :
    خواهرت به من دیر سلام کرده، داداشت براش جوک تعریف کردم ولی روشو برگردونده و نخندیده، بابات به جاییکه به من بگه بره کنارش بشینم به شوهر خالت گفته ، مامانت وقتی غذا اضافه میاد به من تعارف میکنه، زن داییت با غرور به من نگاه میکنه و ....... . حتی یه روز که داداشم ناهار اومده بود خونمون ( توی 3 سال زندگی مشترکمون فقط 2 بار اومده خونمون ) تا3 روز بعدش با من سرسنگین بود، هرچی بهش میگفتم چی شده جواب نمیداد تا اینکه پیش مامانش سفره دلشو باز کردو گفت این خانوم (  خطاب به من ) داداشش اومده خونمون و با قاشق خودش خورش برداشته ولی هیچی بهش نگفته. از همون اول عقدمون هم هروقت بحثمون میشد به مامانش میگفت قضیه رو تا به اصطلاح بینمون داوری کنن. از جمله خصوصیات دیگش: مسئولیت ناپذیر ، به شدت حسود ، پرخاشگر و بهونه گیر و ... هستش.
    رفتاراش باعث شده که دائم دلهره داشته باشم جرات نمیکنم با خانوادم بگم و بخندم . جرات نمیکنم با فامیلو آشنا در ارتباط باشم.
    ولی چیزی که اصلا نمیتونم ازش بگذرم اینه که ایشون میخواسته با خواهرم توی پارکینگمون رابطه برقرار کنه که خواهرم از دستش فرار کرده.با خودم میگم یعنی آدم اینقد می تونه پست باشه که به خواهرزنشم چشم داشته باشه.
    ترخدا کمکم کنید. چیکار کنم؟
    خصوصیت خوب شوهرم اینه که وقتایی که مهربونه واقعا مهربون و با محبته .
    خیلی اصرار داره بچه دار شیم . چیکار کنم؟

     

     [hr]سر هر موضوع بیخودی تهدیدم میکنه که آدمت میکنم ، دیگه حق نداری پاتو بذاری بیرون ، کتاباتو آتیش میزنم ، قلم پاتو خورد میکنم و ....... . تا حالا هم 3 بار زده تو صورتم ( البته اروم ولی همینکه به خودش چنین اجازه ای میده ناراحتم میکنه ) .
    چند روز پیش که مسافرت بودیم ( منو شوهرم و مادر شوهر و پدرشوهرم که تو ماشین ما بودن   با   خانواده خودم ) منو خیلی جلوی پدر و مادرش تحقیر کرد ، هرچی دلش خواست بهم گفت سر اینکه چرا وقتی من گفتم بیاین عکس دسته جمعی بگیریم تو نگفتی بده داداشم بگیره عکسو . تا حالا اینقدر شخصیتم خورد نشده بود .[hr]مشاورای عزیز و دوستان
    خواهش میکنم کمکم کنید. احساس میکنم دیگه خودم نیستم . شدم یه موجودی که از ترس اینکه شوهرم چیزی نگه خودمو از همه کنار میکشم.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    rahaii آواتار ها
    سلام دوست عزيز به همياري خوش آمدين:

    چطوري با هم آشنا شدين؟ ميزان تحصيلات هردو؟ تو دوران نامزدي رفتارشون چطور بود؟ در مورد اينكه ميخواستن با خواهرتون رابطه برقرار كنند بهشون گفتين؟ اگر بله چي جواب دادن؟ در مورد مشكلاتي كه دارين با خانواده خودتون صحبت كردين؟ از چه زماني مشكلاتتون شروع شد؟ باهم پيش مشاور حضوري براي حل مسائل پيش اومده رفتين؟ اگر بله نظر مشاور چي بود؟ شغل ايشون چيه؟ 

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
     سلام. خیلی ممنونم از  توجهتون.
    ما با هم فامیل هستیم البته فامیل دور  ،جوریکه من از بچگی ایشونو ندیده بودم.ازدواجمون کاملا سنتی بود. وقتی به ازدواجمون فک می کنم  گریم میگیره که چرا اینقدر بی فکر بودم ما فقط یک جلسه 1 ساعته با هم صحبت کردیم.

    من لیسانسم 2 ساله که فارغ التحصیل شدم. شوهرم دانشجوی کارشناسی ناپیوسته ان.

    از همون اول ازدواجمون همینجوری بودن  جوریکه تصمیم من به جدایی مال الان نیس 6 ساله که دارم بهش فک میکنم. اما تو دوران عقدمون بعد از داد و بیداد کردناشونو توهین کردناشون پشیمون میشدن و معذرت خواهی میکردن دل منم به همین خوش بود ولی از وقتی اومدیم خونه خودمون تو دعواها فحشم میده و شدت دعواهامونم بیشتر شده ولی اصلا پشیمونم نمیشن .در حالیکه من هیچ وقت حتی تو اوج دعواهامون بی احترامی نکردم .

    در مورد رابطه با خواهرم هیچی نگفتم. اصلا دوس ندارم در مورد این مسائل هم روش باهام باز شه. واسه همینم دارم دیوونه میشم دوس داشتم بهش میگفتم ولی عقلم این اجازه رو نمیده.

    مشکلات ما رو هردو خونواده میدونن تو دوران عقد 2 بار پدر و مادرم رفتن خونشونو باهاشون صحبت کردن و شوهرم قول داد که تغییر کنه. اما نشد. حدود 9 ماه پیشم دوباره رفتن خونشون و صحبت کردن قرار شد 3 ماه دیگه امتحانی زندگی کنیم اگه خوب نشد جدا شیم ولی تو اون 3 ماه شوهرم خیلی بدتر شد جوریکه 6 ماه پیش یه شب که من گفتم دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم گفت پاشو برو خونه بابات ( این جمله رو چندین بار بهم گفته بود) منم کیفمو برداشتم که برم ولی اون به جای اینکه ناراحت رفتنم باشه کیفمو گشت که یه موقع طلاهامو برنداشته باشم وقتی دید برنداشتم گفت حالا برو. من یک هفته خونه مامانم اینا بودم اصلا تو این مدت بهم زنگ نزد. دیگه قرار بود از هم جدا شیم که یکی از فامیلا دوباره وساطت کرد و شوهرم قول داد که دیگه کاراشو انجام نده.
    3ماه خیلی بهتر شده بود( البته رفت طلاهامو فروخت و هرچی گفتم پولشو چیکار کردی گفت به تو ربطی نداره)  ولی کم کم  دوباره کاراشو شروع کرده. جالب اینکه تو این 6 ماه به شدت اصرار داره که بچه دار شیم . همینم منو نگران میکنه میدونم میخواد بچه دار شیم که کار از کار بگذره.

    من تاحالا 4تا مشاور رفتم 3 تاشون گفتن این رفتارا  تغییر نمیکنه و نظرشون این بود که شوهرم اختلال شخصیتی داره و در واقع یک بچه ی خودشیفتست. ولی یکی از اونها گفت چون روابط جنسیتون رضایت بخشه این مسائل مهم نیس ( هنوزم برام قابل هضم نیست این حرف ، مگه همه ی  زندگی این رابطست). شوهرم به هیچ عنوان حاضر نیست بیاد پیش مشاور و اعتقادش اینه که مشاورا فقط یاد دارن بگن طلاق.

    اون چیزی که خیلی آزارم میده اینه که نمیتونم خودم باشم. احساس میکنم دائم زیر ذره بینم . ماتا وقتی که دو تامون تو خونه باشیم و تنها باشیم باهم خوبیم ولی خدا نکنه پای نفر سومی ( از فامیل یا خانواده ی من) باز بشه دیگه انقدر استرس میگیرم که گاهی حالت تهوع میگیرم.از بس نگرانم.
    مشاورا بهم گفتن وقتی بچه دار بشی شوهرت نسبت به بچه تم همینقدر حساس میشه و اوضاع بدترم میشه.

    یه چیز دیگه ام این که ( شاید خنده دار باشه ) ولی یه خوره افتاده تو فکرم که نکنه اگر بچت دختر باشه شوهرت به اونم ............. .
    ترخدا راهنماییم کنید. ممنونم
     [hr]من تو این 6 سال خیلی سعی کردم که زندگیمو بهتر کنم. دائم کتابای روانشناسی می خونم. راههای مختلفو امتحان میکنم.
    در رابطه با بدبینیش نسبت به خانوادم :
    اوایل ازدواجمون وقتی شروع میکرد به گله و شکایت و بدگویی میگفتم : عزیزم من مطمئنم که فلانی منظوری نداشته من خوب میشناسمش. عصبانی میشدن و میگفتن: تو فک میکنی من نفهمم.تو فقط یاد داری از خانوادت طرفداری کنی

    یه مدت بعد از گله ها و شکایت هاش میگفتم : فلانی اخلاقش همینطوریه تو به دل نگیر و اهمیت نده. دوباره عصبانی میشد و میگفت : بیخود کرده که اخلاقش همینطوریه پس منم از این به بعد میدونم اخلاقمو با تو چه جوری کنم.

    یه مدت میگفتم : آره عزیزم تو حق داری فلانی کار اشتباهی کرده ( در حالیکه بخدا مطمئن بودم که شوهرم  بد برداشت کرده و اونطرف قصدی نداشته). باز عصبانی میشد و میگفت: به حرف که نمیشه. تو باید یه مدت باهاش قهر باشی  و بهش محل ندی که بفهمه.

    یکی دو سالی هم هست که میگم : هرکی هرکار کرد، تویم همون کارو باهاش بکن اصلا برگرد بزن تو گوشش من پشتتم ولی لطفا گله هاتو اینقدر به من نگو.باز میگه: پس تو چیکاره ای که من جوابشونو بدم.


    اینارو گفتم که بدونید من تمام راههایی که به نظرم میرسیده رو امتحان کردم ولی واقعا دیگه نمیدونم چیکار کنم.
    بخدا اینقدر بهش احترام میذارم و هرچی میگه سریع انجام میدم که تا حالا چند نفر مختلف بهم گفتن تو چرا مثل برده ها میمونی. با اینکارات شوهرتو پررو  و پرتوقع میکنی. ولی من اینجوری رفتار میکنم که این فکر اشتباهش که خونوادمو به اون ترجیح میدم از بین بره ولی فایده نداره .
     [hr]رهایی عزیز
    خواهش میکنم کمکم کنید
     [hr]چرا کسی کمک نمیکنه ؟ ؟؟
    خواهش میکنم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    مبینای عزیز کاملادرکت می کنم...[hr]یکی از آشناهامونم مشکل تو رو داشت...شوهرش مثل شوهر تو بود...حتی رابطه برقرار کردنش با یکی از دخترای فامیل....امیدوارم مشکلت حل شه عزیزو..دعات میکنم
    خدا را گفتم 
    بیا جهان را قسمت کنیم :
    آسمان برای من ابرهایش برای تو
    دریا برای من موج هایش برای تو
    ماه برای من خورشید برای تو

    خدا خندید و گفت :
    تو بندگی کن و انسان باش همه دنیا برای تو …..
    من هم برای تو
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام عزیزم.
    مرسی به خاطر همدردیت. امیدوارم خدا به هممون کمک کنه
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    rahaii آواتار ها
    سلام دوست عزيز :

    به علت تاخير در دادن جواب معذرت ميخوام 

    با توصيفاتي كه شما گفتيد احتمالا ايشون دچار اختلال شخصيتي پارانوئيد هستند افراد مبتلا به این اختلال، شدیدا به دیگران مشکوک‌اند و همیشه در برابر خطر یا آسیب احتمالی حالت دفاعی دارند. اين افراد حتی در صورت عدم وجود شواهد قانع‌کننده نسبت به اشتباهشان، همچنان بر باور خود استوار می‌باشند. زندگی آنها منزوی و مقید است. افراد مبتلا به اختلال پارانوئيد بدبین  هستند و معمولاً گرم و صمیمی نیستند. قدرت و منزلت افراد، آنها را تحت تأثیر قرار می دهد و به آن دقیقاً توجه دارند. اگر کسی را ضعیف بیابند یا حس کنند که در وضع و حال طرف مقابل اختلال یا نقصی وجود دارد، به او با دیده تحقیر می نگرند.

    این افراد ممکن است در موقعیتهای اجتماعی آدمهای فعال و کارا به نظر برسند، در حالی که اغلب آنها فقط دیگران را می ترسانند یا افراد را به جان هم می اندازند. به علاوه، مشکلات شغلی و زناشویی هم در این بیماران خیلی شایع است. 


    علایم زیر می توانند پارانوئید را در بیمار تأیید کنند:

    1- اين افراد بدون دلیل کافی گمان می کند او را استثمار کرده اند و به او ضرر می رسانند یا سرش کلاه می گذارند.

    2- بدون دلیل کافی، وفاداری یا قابل اعتماد بودن دوستان و اطرافیان خود را زیر سؤال می برد، به صورتی که این شک دائم

    ذهن او را مشغول می کند.

    3- به هیچ کس اطمینان ندارد و می ترسد از اطلاعاتی که او به آنها داده، علیه خودش استفاده کنند.

     4- در بین اظهارنظرهای اطرافیان که بی غرض و بدون خطر است و حتی اتفاقهای مثبت و خوب، مفاهیم تهدیدکننده یا

    تحقیرکننده پیدا می کند.

     5- همیشه از همه چیز و همه کس دلخور و ناخشنود است و اگر کسی به او توهین یا بی احترامی کرده باشد، هرگز او را

    نمی بخشد و فراموش نمی کند.

    6- با کوچکترین اتفاق و صحبتی، احساس می کند به شخصیت و اعتبارش لطمه وارد شده و بلافاصله واکنشی خصمانه و

    خشمگینانه نشان می دهد و یا به مقابله می پردازد (در حالی که دیگران چنین برداشتی ندارند).

    7- مکرراً و بدون هیچ دلیلی، به وفاداری همسرش شک می کند. 


    لذا اگر همسر شما از علايم بالا بيشتر از 4 مورد را داشته باشند ايشون به احتمال زياد دچار اختلال شخصيتي پارانوئيد هستند و شما براي تاييد اين موضوع بايد پيش روان پزشك يا روانشناس مراجعه كنيد در مورد بچه دار شدن هم فعلا دست نگه داريد و تا اين مسئله حل نشده از بچه دار شدن خودداري كنيد

    موفق باشيد

     
    پاسخ با نقل و قول

  7. دودلی داره دیوونم میکنه. جدا شم یا تحمل کنم؟  سپاس شده توسط الهه آ

  8. ارسال:7#
    سلام رهایی عزیز
    خیلی خیلی ممنونم از راهنماییتون . دیشب که نظرتونو خوندم و خوب فکر کردم دیدم دقیقا همینطوره. تو اینترنت هم سرچ کردم و اطلاعات  زیادی در مورد این اختلال اومد دستم.
    در مورد اینکه با هم به یک مشاور مراجعه کنیم به شوهرم گفتم. تاحالا چندین و چندبار ازش خواسته بودم و هربار بعدش کلی بحث و دعوا راه مینداخت و آخرشم میگفتن نمیام اما اینبار با اینکه اولش مخالفت کرد ولی چون جدیت منو دید بالاخره قبول کرد. به خاطر این مدیون شمام.

    ققط یه سوال دیگه:
    شوهرم وقتی بخواد، خیلی راحت زیر حرفاش میزنه و آنچنان گاهی خودشو بیگناه و مظلوم و به حق نشون میده که از تعجب شاخام در میاد. میخواستم بپرسم این اختلال رو حتی اگر طرف پیش مشاور انکار کنه،  از بین حرفا و ..... مراجع  میشه فهمید؟ یعنی یه جورایی شوهرم میتونه مشاورو گول بزنه ( با دروغا و انکارای همیشگیش)؟ 

    بازم متشکرم.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:8#
    rahaii آواتار ها
    سلام دوست عزيز:

    خوشحالم كه ايشون تصميم گرفتن پيش مشاور ببرن روان پزشك يا روانشناس متخصص و باتجربه ميتونن از حرفهايي ايشون به مشكلي كه دارن پي ببرن پس جاي نگراني نيست حالا كه ايشون موافقت خودشون رو اعلام كردن بهتره زودتر پيش مشاور خوب  و متخصص برين تا اگر ايشون دچار اختلال شخصيتي پارانوئيد هستند تحت درمان قرار گيرند  

    موفق باشيد
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:9#
    lale آواتار ها
     سلام گلم
    میخوام خیلی صریح و رک حرف بزنم .امامن یه عضو عادیم وممکنه نظرام بادیدپزشکی مخالف باشه.
    من شدید درتعجبم که توچرا موضوع به این بزرگی(ارتباطت با خواهرت)رو  ول کردی چسبیدی به خصلت های بچگونه اون.اونایی که بچه دارن وبهشون خیانت میشه میگن عیب نداره .تومعطل چی هستی؟دوستش داری؟اخلاقش نرماله؟یاچی داره؟؟؟
    قضیه بچه رو کاملا منتفی کن.اگه قصد جداشدن نداری،ببرش روانپزشک اخلاقای....شو ترک کنه.بعدته موضوع خواهرتو دربیار.اگه همه مسائل حل شد...سعی کن تحت نظرپزشک حامله شی اوپسربیاری .ناموس ناموسه.اگه به خواهرت باچشم بدنگامیکنه ممکنه...
    بی خبرمون نذار
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:10#
    بهتره خوب فکراتونو بکنین و فعلا تا 2,3 سال آینده بچه دار نشین.
    به نظر من از نیت شومش با خواهرتون نباید به این سادگیا میگذشتی.خواهرشما مثل خواهر اون میمونه.این آدم اصلا نرمال نیست.اگه استقلال مالی دارین و خانوادتون حمایتتون میکنن جدا شین بهتره.
    جنسیت بچه علیرغم حرفایی که امروزه درباره ی تغذیه و... میزنن اصلا به غذا و دکتر و آمپول بستگی نداره.
    دختربچه از وقتی به دنیا میاد , جنسیت بچه هایی که قراره به دنیا بیاره (حتی ترتیب دختر و پسرش) مشخصه.از رو رگ نوزاد دختر تا پیرزن 90 ساله میشه اینو تشخیص داد.این یه روش تجربی هستش و احتمال اشتباه در تشخیصش صفره!یعنی امکان نداره با روشهای دیگه ترتیب بدنیا اومدن بچه ها و یا جنسیتشون رو عوض کرد.
    پس به امید تغذیه و تعیین جنسیت بچه و ... بچه دار نشین که همش حرفه.به آینده و زندگیتون فکر کنین.کسی که زن داره و چشمش دنبال کسیه که یه جورایی خواهرشه لیاقت زندگی و نداره.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •