تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مشکل با مادر زن بی منطق زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ehsan_v
آخرین ارسال:ehsan_v
پاسخ ها 10

مشکل با مادر زن بی منطق

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام
    ابتدا لازم میدونم قبل از بیان مشکلم مختصری از شرح حالم و نحوه آشنایی با همسرم بیان کنم:
    من پسری ۲۸ ساله هستم که الان حدود ۴ ماه عقد کردم، ازدواج من و همسرم به صورت کاملا سنتی‌ انجام شد یعنی‌ کسی‌ ایشون رو معرفی‌ کرد و منم به همراه خانواده به خواستگاری ایشون رفتم، بد از ۲-۳ جلسه رفتو آمد به این نتیجه رسیدیم که برای هم مناسب می‌باشیم...و کم کم رابطه بیشتر شد تا این که بعداز یک ماه از آشناییمون به اصرار خانواده ایشون عقد کردیم...
    خانواده همسرم خانواده خوبی‌ هستن پدر ایشون استاد دانشگاه بودن و تحصیل کردهٔ آلمان هستن و منم خودم مدرک کارشناسی ارشد مکانیک از خارج از کشور دارم، خانواده همسرم مثل ما ۴ نفر هستن یک دختر و یک پسر و پدر و مادر...هر دو خانواده کارمند هستن و وضعیّت مالی کم‌ بیش مشابهی داریم...البته پدر خانم بنده بالقوه پولدار هستن یعنی‌ زمین‌های زیادی دارن اما مشکلاتی وجود داره که ایشون بالفعل تقریبا هیچ پولی‌ از این زمینها نصیبشون نمی‌شه در ضمن بنده این موضوع زمینها رو تا قبل ازدواج نمیدونستم اینو گفتم که فک نکنید من چشم داشته مالی داشتم...در ضمن من یه شغل خیلی‌ خوب تو یه کی‌ از بزرگترین شرکتهای ایران با درامد نسبتا خوب نسبت به هم سنو سالی خودم دارم..

    در ضمن اختلاف سنی مادر خانومم با پدر خانومم بالاست یعنی‌ ایشون ۲۰ سال کوچیکتره شوهرشون هستن...تا قبل ازدواجمون مادر خانومم که ادعا می‌کنه مشاوره خونده خیلی‌ بالای منبر میرفت و حرفای روشنفکران راجبه ازدواج میزد که من همیشه می‌گفتم به به عجب مادر زنی‌ چقدر قراره از من حمایت کنه مثلا همیشه میگفت من به دخترم گفتم اگر فعلا دوستت یا فعلا کس گفت شهرم برام فعلا چیزو خرید اصلا بش توجه نکن و اینو بدون که بعضیا به زندگیت حسادت می‌کنن و میخوان با این حرفا تورو به جون شوهرت بندازن که مثلا تو چرا برام فعلا چیزو نمیخری...یا خیلی‌ حرفای خوب دیگه اما به طرزز باور نکردنی ایشون بعداز عقد ما خودشون تو کارای من و زنم شروع به دخالت کردن در ضمن اینم باید بگم که ایشون خیلی‌ زیاد دروغ میگه بیخودو بی‌ جهت تو هر زمینه‌ی...مثلا من اگه یه روز با ماشین بابا که آزرا هست نرم دره خونه‌ ایشون و با اون یکی‌ ماشین که سیلو هست برم چنان قشقلقی بپا می‌کنه که انگار من با گاری رفتم این در حالیه که خودشون ماشین خیلی‌ ارزون تری سوار میشن و اصلا [size=12pt]هیچوقت حتا سوار یه ماشین خوبم نشدن...و از من توقعات مالی خیلی‌ زیادی داره با وجود این که همین الان شوهر خودش یعنی‌ پدر خانومم هنوز این توقعاتو بعداز این همه سال زندگی‌ نمیتونه براش فراهم کنه...
    ایشون همینطور خیلی‌ زیاد روی من حساسه و همش با همسرم توی خون بحث دارن که تو چرا اینقدر شوهر ندیده ای و چرا اینقدر به شوهرت احترام می‌ذ‌اری و باش خوب برخورد میکنی قربون صدقش میری، از نظر ایشون همسرم باید به من کم توجهی‌ کنه تا من ازشون حساب ببرم یا باید به من بی‌ محلی کنه
    [/size]
    البته باید اینو بگم که پدر زنم بسیار آدم آروم و مثبتیه و گاهان که به مشکل برخوردیم و شرایط‌و برای ایشون توضیح دادم کاملا پذیرفت که حق با منه و مادر زنم نمیذاره ما راحت زندگیمونو بکنیم اما متاسفانه ایشون هیچ قدرتی‌ توی خونه ندران و اگر بخواد پاشو از گلیمش فراتر بذاره با برخورد خیلی‌ تند مادر زنم مواجه می‌شه واسه همینم هیچ وقت هیچ کاری از داستش بر نمیاد،
     بد از ازدواجمون ایشون با وجود این که هیچ کدوم از رسمو رسومات ازدواج در مورد دامادو بجا نیاورد و گفت من اهل رسمو رسوم نیستم و بدم میاد و نمیخوامم یاد بگیرم اما اگر من کوچک‌ترین قصوری در بجا آوردن رسمو رسوم در مورد زنم بکنم سریع با برخورد ایشون مواجه میشم...ایشون خیلی‌ هم زبون تندی داره و بقول خودش مدلش اینطوریه مثلا اگه از قیافه من خوشش نیاد خیلی‌ راحت میگه تو چقدر زشتی...مثلا من همیشه لنز میزارم اما یک بار که چشمم عفونت کرده بود و اتفاقا عازم سفر بهمراه همسرم بودم و از عینک استفاده کرده بودم و ایشون برای بدرقه ما اومده بود خیلی‌ راحت برگشت گفت که وای چقدر عینک بت نمیاد دیگه نذار من از عینک خیلی‌ بدم میاد که واقعا تو اون لحظه من شوکه شده بودم و آسان نمیدونستم چی‌ باید بگم...
    اینو باید بگم که من با همسرم اصلا مشکله خاصی‌ ندارم و ایشونم میدون که رفتارای مادرش اصلا با من خوب نیست اما دقیقا به همون دلیلی‌ که عرض کردم ایشونم توان مقابل با مادرشو نداره...
    من بد از ازدواجم تو هر جمع خانواد‌گی همسرمو بردم و به همه معرفی‌ کردم و در هفته ما حداقل ۲-۳ دفعه دور هم جمع میشیم خانواد‌گی اما تو این مدت مادر خانوم من به خودش زحمت نداده حتا منو واسه شام دعوت کنه و ۲-۳ باری هم که دعوت شدم خانومم با اصرار این برنامه‌رو جور کرده بوده...
    یک بر با اثر دخالتهی بیجای این خانوم  به شدت باهم درگیر شدیم و قهر کردیم منظورم من با خانواده همسرم هست...که بعداز اون من دیگه کاری به کارشون نداشتم اما مادر زنم ول نمیکرد و هر روز یه قشقلقی به پا کرد تا این که من به پیشنهاد چند نفر و از جمله ۲ مشاور که در جریان زندگی‌ من بودن رفتم جلو و باهم آشتی‌ کردیم و ایشون منو دعوت کرد و بعداز کلی‌ تهدیدو رجز خونی قبول کرد که باهم آشتی‌ کنیم اما دوباره بعداز گذشته ۳ هفته دوباره شروع کرده به ناسازگاری با وجود این که من تو این مدت همش باش تماس میگرفتم  و احوال پرسیهٔ گرم می‌کردم و احترام میزاشتم بش که نکنه دوباره شروع کنه...
    ایشون  (مادر خانومم)اصرار داره که با خانوادش بره بیرون سفر و اصلا منم نباشم فکر می‌کنم ایشون ترجیح میده دخترش دوباره مجرد باشه...اصلا نمیخواد قبول کنه که ما ازدواج کردیم و باید خودمون تصمیم بگیریم واسهٔ ازدواجمون در ضمن من اگری چیزی برای زنم بخرم به عنوانه هدیه که معمولا تا الان اغلب هدیه‌ها هم گرون قیمت و مطابق با روز بوده مادر زنم اون هدیه رو تخریب می‌کنه با حرفاش و کاری می‌کنه که همسرم فک کنه من براش اهمیت قائل نبودام و اشغال خریدم...
    با وجود این که قبل از ازدواج من وضعیّت مالیمو کاملا برای این خانواده شرح دادم که یک کارمند هستم و درامدم متوسطه و ماشین می‌تونم بخرم در حد ۲۰۶ و یه اپارتمانم داریم در جای نسبتا خوب اصفهان که میریم و اونجا زندگی‌ می‌کنیم و از قضا ۳ دانگ از این آپارتمانم به نامه همسرم کردم به عنوانه مهریه (که الان احساس می‌کنم اشتباه کردم) اما بلافاصله بعداز عقد ایشون گفتن اه این آپارتمان فایده نداره و من نمیزارم دخترم اینجا زندگی‌ کنه حال این که خیلیا آرزو دارن تو اون قسمت شهر و تو اون آپارتمان زندگی‌ کنن مساحتشم کم نیست ۱۲۰ متر...این در حالیه که خودشون یه آپارتمان بیشتر ندران که اونم از هر لحاظ کمترا‌ز آپارتمان من یا حداقل برابره...خلاصه واقعا نمیدونم چه‌جوری باید رفتار کنم که این خانوم زندگیمو از هم نپاشونه...
    با وجودی که من همون روز اول گفتم ماشینم ۲۰۶ خواهد بود وهمه هم قبول داشتن و ابراز رضایت میکردن حالا ایشون میخوان که من ماشین بابام که آزرا هست رو بردارم و ۲۰۶ رو بابام سوار شه با این سنو سالش که بعداز یه عمر کارمندی ۳ سال پیش یه ماشین خرید که دوست داشت...

    ایشون همینطورم با پدر خانومم خیلی‌ بد صحبت می‌کنه توی جمع و اگر مثلا کسی‌ کاری انجام داده باشه ایشون میگه بدرد نمی‌خوره و هیچ کدومتون کار بلد نیستین و فقط من بلدم...در ضمن به گفته‌ همسرم مادر زنم دوستای‌ خوبی‌ نداره همه از جمله زنای نا موفق در زندگی‌ هستن که مطلقه هستن...و مادر زنم مدام به زنم میگه بیاد با دوستاش صحبت کنه تا نصیحتش کنن که با من یعنی‌ شوهرش اینقدر خوب رفتار نکنه و منو بچزونه تا تو سری خور باشم...
    حالا واقعا ازتون کمک می‌خوام نمیدونم چیکار کنم مادر خودم روانشناسه اما از ترس آبروم و از ترس این که اونم یه رفتار غیر منطقی‌ بخاطر احساسات مادارنه نشون نده باهاش مشورت نمیکنم...

     

     

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    lale آواتار ها
    سلام آقا احسان
    میتونین خیلی بامنطق ومحبت،به دور ازغرور وکنایه ودل شکستن ازهمسرتون بخواین یکم حضورمادرشو تو زندگی کم رنگ کنه؟اما مبادا رابطه تون رو باهمسرتون  گل آلود کنیداااااا.وضع رو خراب ترنکنین.مهم همسرتون هست .هواشو داشته باشین اگه دلشو بشکنین و ایشون بامادرش هم قدم شه دیگه نمیشه کاری کرد....
     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'lale' pid='22828' dateline='1378463395'
    سلام آقا احسان
    میتونین خیلی بامنطق ومحبت،به دور ازغرور وکنایه ودل شکستن ازهمسرتون بخواین یکم حضورمادرشو تو زندگی کم رنگ کنه؟اما مبادا رابطه تون رو باهمسرتون  گل آلود کنیداااااا.وضع رو خراب ترنکنین.مهم همسرتون هست .هواشو داشته باشین اگه دلشو بشکنین و ایشون بامادرش هم قدم شه دیگه نمیشه کاری کرد....
     

     
    سلام با تشکر از شما
    همسرم بارها با مادرش صحبت کرده و ما هم بارها تصمیم گرفتیم که حضور ایشون رو کمرنگ کنیم اما باورتون نمیشه ایشون ول کن نیستند و مدام تنش ایجاد میکنند و مدام گلایه داره اصلا بیخیال نمیشه خیلی آدم پیگیریه در ضمن یادم رفت بگم ایشون اصرار داره بگه مادر زن من نیست و به جاش خواهر زنمه چون ایشون خیلی احساس جوانی و زیبایی میکنه و مدام حالت های عصبی از خودش نشون میده
    البته من فکر میکنم ایشون به خاطر پول با پدر زنه من در سن 18 سالگی ازدواج کرد در حالیکه پدر زنم 37 سالش بوده ولی بر عکس اون چیزی که تصور میکرده اصلا پولدار نشده و الان پر شده از عقده و فکر میکنه تمتم کارایی که پدر زنم نکرده را من باید بکنم اونم از همین اول کار...در ضمن ایشون خیلی هم سطح پایین فکر میکنه درست مثل بی سوادا و وقتی میگه لیسانس مشاوره داره من اصلا باورم نمیشه...
    واقعا موندم باید چیکارش کنم...همین چند وقت پیش کل خانوادشو تحریک کرده بود که با همسر من قهر کنن و باش حرف نزنن چئن اون به حرف مادرش که گفته بود به من بی محلی کنه جواب رد داده بود...
    ایشون حرافایی به دروغ از طرف همسرم به من میزنه مثلا اینکه زنت اومده پیشه من گلایه کرده که فلان و من الان دارم از طرف اون این حرف و میزنم در صورتی که همسرم روحشم از قضیه خبر نداشته...مثلا یه بار گفت همسرم مدام منو نفرین میکنه که باعث شد همسرم به خاطر این حرف با مادرش بحثش شد که چرا میخوای رابطه منو با شوهرم به هم بریزی و منو جلوش خراب کنی؟؟؟
    واقعا فکر میکنم ایشون از بیماریهای روانی رنج میبره و من نمیدونم رفتارم چه جوری باید باشه که اثر رفتار ایشون تو زندگیم کم بشه...


     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    lale آواتار ها
     آقا احسان خییییییییییلی خوشحالم همسر واقع بینی دارین .هستن کسایی که حتی اگه غیر منطقی باشه پشت مادرشون درمیان.شمادوتا هوای هم رو داشته باشین وبه حرفای مادر زن اهمیت ندین انگارکه کسی بنام ایشون وجود نداره.اما هروقت دیدین داره رو همسرتون تاثیر میذاره بایه مشاور وارد میدون بشین.اما تکرار میکنم نذارین همسرتون ازجبهه شما به جبهه مادرش بره.چون کار خیلی سخت میشه.
    بی خبرمون نذارین
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
     سلام من نظرم اینه که زود تر ازدواج کنید و برید سر خونه زندگیتون
    بعدشم اگه مادر زنتون بد باز رفتار کرد بگو تو زندگیه من دخالت نکنید
    البته به خانومتم بگی ما باید خودمونو نجات بدیم واسه همین به مادرت اینطور میگم
    بگو مادرت اگه به رفتارش ادامه بده زندگیه ما تمومه ....تهدید کنی
    البتههههههههه منتطر باشید تا مشاورا جواب بدن نطر من تخصصی نیست
     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    ایزدی آواتار ها
    سلام

    پیش از اینکه مشاورین عزیز تاپیکتون رو ببینند و راهکارهای لازم رو برای حل مسئلتون ارائه دهند چند نکته رو خدمتتون عرض می کنم:

    خوب تقریبا بیشتر مادر ها دوست دارند آرزوهایی که برای خودشان داشتند دخترانشان داشته باشند. 
    به نظر من شما می تونید رابطه ایشون رو به مرور زمان نسبت به خودتون و زندگی تون تغییر دهید البته شاید تغییر شایانی نداشته باشند اما در دوران نامزدی کمی دخالت ها و این مسائل وجود دارد. مهم همسر شماست که همراهتان است.

    یکی از کارهایی که می تونید برای آرامش خودتون داشته باشید بی تفاوتی نسبت به حرف ها و رفتارهای ایشون هست شاید کار ساده ای نباشه اما شدنی ست کافیه کمی از حساسیتتون به موضوع کم کنید و تمرکزتون رو روی مهارت های ارتباطی با همسر و برنامه های اینده زندگی بگذارید. وقتی وارد زندگی شدید و ایشون خوشبختی دخترشون رو دیدند موضعشون کمتر میشه. همیشه سعی کنید احترامشون رو نگه دارید اما خواسته های غیر منطقی رو نپذیرید. 

    روابط خوبی با همسرتون داشته باشید و خدای ناکرده روابطتون رو تحت الشعاع رفتارهای مادر همسرتون قرار ندید.   و خیلی باهاشون بحث نکنید. چون به هر حال مادرشون هستند و این باعث سردی در روابطتون میشه.

    اگر نقطه خاص و مسئله ای هم داشتید با مشاورین مشورت کنید تا بتونید روش بهتری رو پیش بگیرید

    امیدوارم زندگی سرشار از آرامش و خوشبختی در کنار همسر گرامی تون داشته باشید
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام.

    دوست عزیز ایشان شما را به یاد چه کسی میاندازند؟

    رفتار ایشان شما را به یاد چه کسی میاندازند؟

    روابط شما با مادر خودتان چگونه بوده و هست؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'ایزدی' pid='22958' dateline='1378561008'
    سلام

    پیش از اینکه مشاورین عزیز تاپیکتون رو ببینند و راهکارهای لازم رو برای حل مسئلتون ارائه دهند چند نکته رو خدمتتون عرض می کنم:

    خوب تقریبا بیشتر مادر ها دوست دارند آرزوهایی که برای خودشان داشتند دخترانشان داشته باشند. 
    به نظر من شما می تونید رابطه ایشون رو به مرور زمان نسبت به خودتون و زندگی تون تغییر دهید البته شاید تغییر شایانی نداشته باشند اما در دوران نامزدی کمی دخالت ها و این مسائل وجود دارد. مهم همسر شماست که همراهتان است.

    یکی از کارهایی که می تونید برای آرامش خودتون داشته باشید بی تفاوتی نسبت به حرف ها و رفتارهای ایشون هست شاید کار ساده ای نباشه اما شدنی ست کافیه کمی از حساسیتتون به موضوع کم کنید و تمرکزتون رو روی مهارت های ارتباطی با همسر و برنامه های اینده زندگی بگذارید. وقتی وارد زندگی شدید و ایشون خوشبختی دخترشون رو دیدند موضعشون کمتر میشه. همیشه سعی کنید احترامشون رو نگه دارید اما خواسته های غیر منطقی رو نپذیرید. 

    روابط خوبی با همسرتون داشته باشید و خدای ناکرده روابطتون رو تحت الشعاع رفتارهای مادر همسرتون قرار ندید.   و خیلی باهاشون بحث نکنید. چون به هر حال مادرشون هستند و این باعث سردی در روابطتون میشه.

    اگر نقطه خاص و مسئله ای هم داشتید با مشاورین مشورت کنید تا بتونید روش بهتری رو پیش بگیرید

    امیدوارم زندگی سرشار از آرامش و خوشبختی در کنار همسر گرامی تون داشته باشید

     
    با تشکر از شما سعی میکنم مطابق نظرات شما رفتار کنم با امید اینکه اوضاع بهتر بشه واقعا احتیاج به آرامش دارم

     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'PARSABARZEGAR' pid='22960' dateline='1378561174'
    سلام.

    دوست عزیز ایشان شما را به یاد چه کسی میاندازند؟

    رفتار ایشان شما را به یاد چه کسی میاندازند؟

    روابط شما با مادر خودتان چگونه بوده و هست؟

     
    با سلام
    تا الان با فردی مثل ایشون تو زندگیم روبه رو نشده بودم واقعا منو یاده کسی نمیندازه...حتی بدترین آدمهایی که دیده بودم الان به نظرم فرشته میان.
    رفتار ایشون منو یاده برده دارهای چند قرن پیش میندازه
    رابطه من با مادرم خوب بوده و هست ایشون آدم نسبتا منطقی هست البته مواقعی هم شده که از ایشون رفتار غیر منطقی دیدم اما نه نسبت به همسر من...



     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'ghalbe laleh' pid='22844' dateline='1378473965'
     سلام من نظرم اینه که زود تر ازدواج کنید و برید سر خونه زندگیتون
    بعدشم اگه مادر زنتون بد باز رفتار کرد بگو تو زندگیه من دخالت نکنید
    البته به خانومتم بگی ما باید خودمونو نجات بدیم واسه همین به مادرت اینطور میگم
    بگو مادرت اگه به رفتارش ادامه بده زندگیه ما تمومه ....تهدید کنی
    البتههههههههه منتطر باشید تا مشاورا جواب بدن نطر من تخصصی نیست
     

     
    نظر خودمم همینه اما پدر زنم میگه من یک سال زمان نیاز دارم تا بتونم مقدمات ازدواج دخترم را فراهم کنی...
    در مورد تهدید هم یک بار اینکارو کردم اما نه تنها ایشون نترسید بلکه رفتارش تند تر شد ایشون آدمیه که پای همه چی وایساده حتی طلاق دخترش ...این کار جواب نداد...همسرم همیشه امید داره که بریم سره زندگیمون اوضاع بهتر میشه اما واقعا توان مقابله با مادرشو نداره چون این مادر فولاد زره اگه بخواد لج کنه هیچکی جلو دارش نیست...پدر زنم باید بزنه تو دهنش که اونم عرضه اینکارارو نداره منم اگه بخوام به جاش اینکارو بکنم اوضاعم بدتر میشه...در کل پدر زنم میترسه زنش ولش کنه بره برای همین خیلی ترسو شده

     
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •