تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




کمبود احساس زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:tabasomemorde
آخرین ارسال:tabasomemorde
پاسخ ها 10

کمبود احساس

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    دختری 23 ساله هستم...با مادرم زندگی میکنم...حدود 10سال جدا شده...بابام ازدواج کرده..بچه داره...همیشه احساس کمبود میکردم ..نمیدونم..با اینکه مادرم از هیج محبتی دریغ نکرده همیشه دوست داشتم از سمت بابام یه محبت کوچیک ببینم..با این موضوع کنار اومدم اما خوب همیشه با این فکر درگیرم که چرا..خیلی سعی میکنم به بابام نزدیک بشم اما هیچ حسی ازش نمیگیرم..هیچ محبتی نداره...با اینکه همیشه تلاش میکنم که یه رابطه ی خوب باهاش برقرار کنم همشکل بقیه دختر باباها...اما بابام هیچ وقت هیچ محبتی نمیکنه.مامانم میگه بابات یاد نگرفته.اما نه اینکه هیچ سراغی از دخترش نگیره ..اینکه حالت خوبه..چیزی کمو کسر نداری...وقتیم من تلاش میکنم هیچ تلاشی از سمت اون نمیبینم..وقتی میرم دیدنش اصلا باهاش راحت نیستم..انگار واسم یه غریبه است...خیلی دلم ازش میگیره...همیشه حس کمبود دارم..شاید به ظاهر فک کنن خیلی عالیم اما از درون همیشه ازار میبینم...ایا میشه راه حلی که از این افکار دورم کنه باشه
    ....؟

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    n.h آواتار ها
    سلام عزیزم به همیاری خوش اومدی.
    رابطه ات با پدرت قبل از جدایی با مادرت چطور بود؟
    میشه بیشتر توضیح بدی که پدرت چطور باهات رفتار میکنه؟
    خواهر یا برادر دیگه یا نداری؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    مرسی از توجه شما...ممنونم...وقتی 5دبستان بودم جدا شدن..راستش زیاد چیزخاصی یاد ندارم یا مطلب خاص یا قشنگی که بخوام بازگو کنم..بابام اون موقع ها اعتیاد داشت..چیزی که یادمه همیشه وقتی با داداشم دعوام میشد بابام طرفدار اون بود..البته این یه چیزطبیعی..خوب یه داداش دارم که کوچیکتر از منه...با منو مادرم زندگی میکنه...میدونین من هیج وقت انتطار خاصی نداشتم از بابام اما هیچ زمان توجه ای ازش ندیدم حتی یه محبت کوچیک که بگم یه کم واسش مهمم....بابام با مادرم فامیل دور هستند ..من همیشه سعی کردم بهش نشون بدم که واسم مهمه یا اینکه میخوام واسش مهم باشم..روزای تولدشو تبریک میگم واسش هدیه میگیرم...بهش زنگ میزنم..جویای حالش میشم..اما اون حتی روز تولد منو نمیدونه..بهم زنگ نمیزنه..یعنی اصلا واسش مهم نیست من دارم چطوری زندگی میکنم...وقتی میبینمش همش سعی داره به نحوی به من تیکه بندازه سر مامانم...اخه اگه نسبت به همه اینجور بور مشکلی نداشتم..اما اینطور نیست اون از ازدواج دیگش بچه داره..از طریق فامیل و خودمم متوجه میشم که اونا واسش مهمن...هیچ وقت بهم نگفته دخترم دلم برات تنگ ش
    ده بیا ببینمت...چند سال قبل یه مدت کوتاه باهاشون زندگی کردم..خیلی راحت تحقیرم میکرد جلوی دیگران..اگه کسی بهم در مورد مامانم حرف میزد اصلا جلوش در مقابل من نمیستاد..از من دفاع نمیکرد..از اینکه بخواد برای من خرج کنه زورش میگرفت البته اینکارم نمیکرد...میدونین قبول کردنش سخته..مگه میشه اینقد ازفرزندخودش دور باشه یا بخواد که وقتی میبینمش حس میکنم غریبس اصلا  احساس راحتی نمیکنم ..سرتونو درد اوردم..عذرخواهی میکنم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    کسی نیست که بتونه کمی کمکم کنه.............
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    وای از این افرادی که فقط اسم پدرمادروباخودشون یدک میکشن...واصلا نمیدونن وظیفشون چیه در قبال این امانتی که خدا بهشون داشته...عزیزم....میدونم خیلی سخته خیلی...هرچی بگب حق داری...ولی رک وراست بهش بگو....نیازتو بهش بگو اگه دیدی بازم توجه نمیکنه یا بازم براش مهم نیست یه مدت به دیدنش نرو...چرا بری که عذاب بکشی...بذاریکم بفهمه که داره باهات چکارمیکنه...
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    ممنونم ازت..اما من با این موضوع کنار اومدم...همه راهها رو امتحان کردم...هیچ سودی نداشت..خیلی بیخیال..اصلا من .احساسم و چیزی که بهم میگذره توجه نمیکنه...بعضی وقتا واقعا احساس میکنم نمیخواد توجه کنه...میتونه یه کوچولو توجه کنه..اما نمیخواد...من خیلی میخوام بیخیالی طی کنم..اما واقعا موضوع کوچیکی نیست..اما در واقع حس مسکنم فقط من دارم اذیت میشم..چرا باید اینجوری باشه...مگه میشه کسی به فرزندش حسی نداشته باشه...
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    n.h آواتار ها
    میدونی چیه شاید به خاطر جدا شدن از مادرته واینکه تو پیش مادرت زندگی میکنی نسبت به تو بی توجه.
    البته بعضی از پدرومادر ها بین بچه های دختروپسرشون تفاوت قائل میشن.
    طبیعیه که به بچه های اون همسرش توجه بیشتری داشته باشه چون بااونا زندگی میکنه.
    اما تو بازهم بی توجه به رفتاری که باهات داره بهش احترام بذار و یه جوری بهش ثابت کنه که محبتش برات مهمه نه حمایت مالی یا هر چیز دیگه.
    شما با رضایت پدرت با مادرتون زندگی میکنید؟
    یعنی اون نخواست شماهارو نگه داره یا مجبورشد؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    من همیشه سعی کردم طوری رفتار کنم که متوجه بشه توجه اون برام مهمه...هیچ وقت رفتاری نداشتم که فکر کنه مسایل مالی برام مهمه..یعنی هیچ موقع اهمیت نداده ...
    اون اوایل با بابام زندگی میکردیم...یعنی به اجبار..هیچ وقت نمیذاشت مادرمونو ببینیم...همیشه گریه میکردیم که اجازه بده مامانمو ببینیم..یعنی اون موقع ها هم فقط یه جورایی میخواست من .داداشم و مامانمو ازار بده..تا اینکه دیگه تونستم تصمیم گیری کنم...الان که فکر میکنم اون موقع هام که باهاش زندگی میکردم...هیچ چیز قشنگی تو ذهنم نمونده که دلم خوش بشه...
     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    n.h آواتار ها
    خب به خاطر کینه ای که از مادرت داشته مسلمآدیگه شادی اون براش مهم نبوده و از شما هم برای آزار دادنش استفاده می کرده.
    البته نمی خو
    ام ذهنت رو نسبت به پدرت خراب کنم چون شاید هرکش دیگه ای هم ی بود همین کار رو می کرد اینا همش در حد فرضه.
    سعی کن بهترین رفتار رو در مقابلش داشته باشی .سعی کن در مقابلش محکم رفتار کنی طوری که نشون بدی انقداز از محبت مادرانه سیراب شدی که بی توجه ایه اون تو رو کوچیک نکنه.برعکس پدرت تو بهش محبت کن این میتونه باعث بشه به رفتاراش با تو فکر کنه و شاید به اشتباهش پی ببره.با محبت و پر انرژی باهاش صحبت کن.به محبتایی که قبلآ می کردی ادامه بده.غرور مردا گاهی نمی ذاره اونطور که درسته رفتار کنن.
    مبادا به بهونه ی تنهایی به هر کس اعتماد کنی.مادر بهترین همدم یک دختره انقدر باهاش راحت باش که بتونی مثل یه دوست روش حساب کنی.
    اینو خودمم می فهمم چون خواهر ندارم پس همیشه جدای از دوستانی که توی دانشگاه دارم این مادرم بوده که بهترین دوستم بوده وهست.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    میدونم سعی میکنم همیشه همینجور باشم....خدارو شکر با مادرم خیی راحتم و دوست خوبی برام..واقعا خدارو شکر میکنم که اونو دارم....من همش دارم تلاش میکنم اما بعد یه مدت خست میشم...اما خوب به همین کار ادامه میدم ممکنه تغییری ایجاد بشه.....ممنونم ازت عزیزم..کمی سبک شدم
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •