تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خیلی داغونم خیلی! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:nader.rah
آخرین ارسال:s.esmailzadeh
پاسخ ها 10

خیلی داغونم خیلی!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
     سلام
    تو رو خدا کامل بخونین.
    25 سالمه تازه از ارشد قبول شدم. یه خواهر دارم 7 سال ازم بزرگتره.قبل از ازدواجش هروز باهم میرفتیم بازار میگشتیم.خیلی باهم بودیم.سال پیش ازدواج کرد و رفت. این همینجا بمونه...
    من 2 سال پیش از لیسانس فارغ التحصیل شدم. 4 سال پیش تو دانشگاه عاشق یه دختر شدم اونم عاشق من.اول اون بهم پیشنهاد داد.دوست شدیم.2 سال تو شهری که دانشجو بودیم باهم زندگی کردیم.منظور خیلی باهم بودیم.هروز عصرا میرفتیم میگشتیم.واقعا عاشقشم.وقتی بهم گفتیم همو دوست داریم 7 ماه بعد اون فهمیدم که یه مشکل بزرگ داریم.فعلا نمیتونم مشکلمو بهتون بگم. خیلی تلاش میکنم که حل کنم ولی خیلی سخته و فعلا حل نشده. الان عشقم یهو میگه که احساسش نسبت بهم رفته.البته خیلی اذیتش کردم شاید حق داره.الان ارشد من از یه شهر اونم از یه شهر دیگه قبول شده.2 3 دفعه گفته جدا شیم ولی من واقعا نمیتونم.بدبختانه من از همون شهری و همون دانشکده ای قبول شدم که لیسانس اونجا بودیم.الان که خواهرم نیست و عشقمم نیست داغونم.از یه طرف تو شهر خودمون که میرم بازار گذشته هامون با خواهرم یادم میوفته گریم میگیره.از یه ور عشقم میخواد ازم جدا شه.از یه ور اونجا که ارشد قبول شدم نه تو شهرش نه تو دانشکده اش نمیتونم جایی رو نگا کنم همه جا خاطره هامونو میبینم. میفهمید چی میگممم؟؟؟
    حالم خیلی خرابه. من بدون اون نمیتونم.
    از دلتنگی و استرس دارم سکته میکنم.
    کسی درکم نمیکنه. هیچ امید و شوقی واسه زندگیم ندارم. میخوام همه چی به گذشته برگرده اما نمیشه.
    میدونم نمیتونین درکم کنین.
    ولی تو رو قرآن کمکم کنید.تو رو خدا.

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    دوست خوبم چرا فکر میکنی کسی نمیتونه درکت کنه . قدم برداشتن تو جایی که گوشه و گوشه اش خاطره  خصوصا خاطره یه عشق مثل رو لبه تیغ راه رفتنه . میفهمم چه حسی داری. نفس آدم میگیره امیدوارم خدا نصیب هیچ عاشقی نکنه . راستش اصلا نمیدونم باید بهت چی بگم راستش مطلبی که گذاشتید خیلی گنگه ، خوب وقتی نمیدونی مشکل چیه ، نمیتونی راهنمایی درستی بکنی که بگی فراموشش کن یا عاشقش بمون - شما حتی نگفتید  شخصیت این خانم چطوریه اصلا ارزش این محبت و عشق شما رو داره . راستش من حس الان شما رو خوب میفهم وقتی با اطلاعاتی که گذاشتید راهنمایی کردن سخته
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام دوست خوبم.پس بازم گوش کن
    7 ماه بعد اینکه برای اولین بار بهش گفتم دوسش دارم یک روز غروب بیرون بودیم.نمیدونم چرا تا اون روز از همه چی و همه کس جز خودش غافل بودم.(خیلی دوسش دارم و وقتی میبینمش جز خودش کل دنیا یادم میره).همون غروب نمیدونم چی شد از عمه اش حرف میزدیم یهو گفت: "بابام بهش میگفت بی بی" گفتم: "می گفت؟" برگشت گریه کرد.گفتم چی شده گفت بابام مرده! گفتم کی؟خدا رحمتشون کنه گفت سال پیش و باز شدید گریه میکرد.گفتم چرا اینقد گریه میکنی با بغض شدید گفت: "آخه کشتنش"!
    آره باباش راننده بود یه روز دو تا جوون (خدا لعنتشون کنه) تو جاده میبرنش یه روستا و میکشنش.
    اونروز وقتی اینو گفت نه به خاطر اون اتفاق به خاطر مشکلی که مامانم داره فهمیدم که نمیتونم بهش برسم.ولی چیزی نگفتم یعنی نتونستم بگم هم خجالت میکشیدم هم تو اون وضع به من پناه آورده بود هم اینکه جونم شده بود .
    مامانم وسواس داره و یه عمر ما داریم باش کنار میایم.به خاطر اخلاقای خاصش امکان ازدواج من و عشقم به خاطر باباش امکان نداره.(فک نکنم کسی اینجاشو بتونه هضم کنه).
    خلاصه از اون روز یه دروغ بزرگ مجبور شدم بهش بگم که دلش نشکنه.گفتم که: "من نمیتونم هیچوقت ازدواج کنم" و از اونجایی که هیچوقت بهم دروغ نمیگفتیم طفلک باور کرد. خیلی دوسم داشت.یه روز که بیرون بودیم گفت: تو که نمیتونی ازدواج کنی نمیخوام تو دلت بمونه و خودشو در حد معاشقه کاملا در اختیارم گذاشت و من احمق . . .
    خلاصه 2 3 ماه بعد از این روز من زودتر از اون فارغ التحصیل میشدم.گفت عصر بریم بیرون. رفتیم. گفت مشکلت هرچی باشه من قبول دارم و می خوام باهات ازدواج کنم. عذاب وجدان کلافه ام کرده بود.به زور بهش گفتم که اون حرفم دروغ بوده.فقط گفت: "عیبی نداره عزیزم" و دلیل اصلی دروغ گفتنم و ماجرای مامانمو بهش گفتم.همونجا جدا شدیم.ولی . . . شب همون روز طاقت نیاوردیم و تلفنی حرف زدیم.قرار شد مامانمو ببرم دکتر.اون به جای ناراحت شدن ازم به خاطر اون همه مدت دروغ گفتنم فقط بهم آرامش و امید میداد.
    خلاصه چند ماه پیش مامانمو بردم دکتر.دکتر دارو داد ولی مامانم هنوز مصرف نکرده هرچقدم میگم نمیخوره نمیدونم چرا.
    هیچوقتم نمیتونم ماجرای عشقمو به کسی بگم مخصوصا مامانم.
    الان کم کم به خاطر دلتنگیای بیش از حدم و اینکه مامانم خوب نمیشه و اگه اون خوب نشه امکان ازدواجمون نیست عشقم احساسشو بهم از دست داده. 2 3 دفعه گفته جدا شیم ولی فعلا نذاشتم.
    میدونین اون خیلی خوبه از حرفای بالا هم حتما شما هم فهمیدین.
    اینه داستان تلخ من. حالم خیلی خرابه.خدا هیچکسو به روز من نذاره...آمبن.
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام دوست گرامی
    همه مطالبتون خوندم . انشالله که مشکلات حل میشود
    در وهله اول باید بگویم دختر خانمها از بلاتکلیفی بیزارند و ایشان هم بلاتکلیف بودند و نمیتوانند بخاطر مشکلات شما تا اخر عمر مجرد بمانند اگر شما جای ایشان بودید چنین نمی کردید مطمئنا کم کم فاصله میگرفتید .
    برای رفع مشکلتان ابتدا امیدتان به خداوند باشد و از او بخواهید کمکتان کند .
    دوم اینکه حتما ماجرای خانم به مادرتان بگویید و از علاقه شدیدتون ایشان را اگاه کنید و به امید خدا که داروها را مصرف کنند .
    با احساسات دوست عزیز پیش نروید حتما اطلاعات کامل از روحیات دختر خانم به دست اورید تحقیقات کامل از وضعیت زندگیشون بدست اورید
    دوست گرامی جوونهای بسیار زیادی هستند هم ازدواج کردند و درس خواندن و کار میکنند .
    شما که دانشجو ارشد هستید مطمئنا فرد باهوش و با استعدادی هستید که توانستید به این  درجه برسید تواناییهای خود را دست کم نگیرید . یک یا علی بگویید و برای رسیدن به خواستهاتون تلاش کنید نگذارید نا امیدی و یاس بر شما چیره بشه .
    سوالی بود در خدمتم


     

     
    خدایا :
    هیچ چیز به اندازه تنهایی برایم لذت بخش نیست
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    ممنونم که وقت گذاشتین.
    ولی تا مادرم خوب نشن امکان گفتن این قضیه بهشون امکان نداره.
    فعلا این راهنمایی رو بکنین که چطور میتونم تو اون شهر و دانشکده فکر خاطراتمونو از ذهنم دور کنم؟ ممنون
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    خانوم اسماعیل زاده میتونیم گفتگوی اینترنتی داشته باشیم؟ممنونم
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    خب انشالله که مشکلتتان حل شود
    برای فراموشی ابتدا ارتباطتون با خانم کاملا کات کنید اگر نمیتوانید به یکباره کات کنید و وابسته هستید سعی کنید رابطه را کم کم کمرنگ کنید . تا به صفر برسد رابطه
    دوم از رفتن به مکانها یا جاهای که شما را به یاد دختر خانم می اندازد دوری کنید سعی کنید کمتر بروید به ان مکانها
    سوم بايد به اين نكته توجه داشته باشيد كه در مواجهه با شكست هاي خود در گذشته، شما هرچه از دستتان بر می آمده كرده‌ايد. مهم اينست كه از درس هايي كه گرفته ايد در آينده به نحو احسن استفاده كنيد و همينجا است كه فرق انسانهاي خلاق و پويا با انسانهاي ناجرات مند و «درخود مانده» مشخص مي شود. بايد بدانيد كه تا جايي‌كه توانسته‌ايد خوب، مهربان و موثر بوده‌ايد.

    چهارم به ورزش و انجام فعالیتهای مثبت روی بیاورید
    از گوش دادن به موسیقی غمگین پرهیز کنید سعی کنید ذهنتان را مشغول کنید و برای موفقیتتان برنامه ریزی کنید .


     
    خدایا :
    هیچ چیز به اندازه تنهایی برایم لذت بخش نیست
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    میتونیم چت کنیم؟
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    برادر خوبم تموم داستانتو خوندم - دختر خیلی خوبی نصیبت شده - نمیدونم شرایط مادرتون و مشکلش دقیقا چیه. اگه از خدا کمک بخوای ،اگه دل پاکت و نیت پاکت و بدونه مطمئن باش کمکت میکنه - شما که امتحان نکردی ،شاید اگه به مادرتون بگید اون عکس العملی که ازش میترسی رو نبینی - چشمات و ببند وصادقانه از خدا بخواه که مشکل مامان تون و حل کنه و تا حل مشکل عشق تو واست نگه داره - منم سالها عاشق بودم یه عشق پاک که زندیگیم و پاش باختم - شما حداقل دلت میتونه آروم باشه که طرف مقابل بهت بد نکرده و دوستت داره - ولی عشق زندگی من بعد از سالها بهم گفت عذاب وجدان نداره و رفت - بزار بگم خدا چطوری کمکم کرد - اون تو یه شهر دیگه زندگی میکرد بعد از جدایی مون سالها نتونستم به شهرش پا بزارم - هر بار که مجبور بودم برم اون قدر دست به دامن خدا میشدم که شرایط و یه جوری کنه که مجبور نشم برم و هر دفعه خدا کمکم میکرد - حتی تصورش دیونه ام میکرد قدم گذاشتن تو کوچه هایی که برامون خاطره بود - نفس کشیدن تو هوایی که اون نفس میکشید .... واسه همین میگم حس تو میفهمم برادر خوبم - ولی یه بار نتونستم مقاومت کنم و مجبور به رفتن شدم اونجا واقعا سایه خدا رو ، رو سرم دیدم اون بهم خیلی کمک کرد . اذیت شدم ولی نه به اون بزرگی که فکر میکردم گاهی بدون اینکه که بفهمم، جا و مکان و خاطره ای که داشتم و فراموش میکردم . مطمئن هستم همه به خاطره کمک های خدا و التماسهایی که به درگاهش کرده بودم بود . خدا این کابوس رفتن به زادگاه عشق گذشته مو برام آسون کرد . ازش بخواه فقط اونه که میتونه کمکت کنه - انتظار نداشته باش این روزها راحت بگذره ولی با کمک خدا میتونه آسون تر بگذره .
    میگن شبها فرشته ها ، از آرزوی آدمها قصه میگن پیش خدا
    امیدوارم همین حالا ، رویای تو هر چی باشه گفته بشه پیش خدا


    موفق باشی برادرم
     

     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    نه دوست گرامی کاملا رابطه تون کات کنید
    خدایا :
    هیچ چیز به اندازه تنهایی برایم لذت بخش نیست
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •