تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




افسردگی دارم؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:zendegi ziba!
آخرین ارسال:zendegi ziba!
پاسخ ها 7

افسردگی دارم؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    افسردگی دارم؟ سلام
    الان پیش یکی از دوستای قدیمی(دوران مدرسه م) بودم بهم گفت انگار افسردگی گرفتی اصلا نمیخندی آخه من قبلنا خیلی خوش خنده بودم و بشاش واسه زندگی انگیزه داشتم هر روز به خودم میرسیدم و آهنگ میذاشتم و خوش میگذروندم اما حالا حوصله هیچی رو ندارم دلم میخواد گریه کنم ولی گریه م نمیاد فقط بغض میکنم و بعدش بغضمو فرو میدم و مثلا دارم بیخیال میشم بعد یهو دلم میگیره طوریکه خفه م میکنه و باز گریه م میاد ولی اشکم نمیاد دوستم میگه انگار یه ناراحتی داری؟! آره ناراحتی دارم اما تابحال نتونستم بگم اصلا آدم تو داری هستم و همه چیو تو خودم میریزم که مثلا خودم مشکلاتمو حل کنم شاید عدم اعتمادم به دیگران باشه شاید یه چیز دیگه. دوستم خودش افسردگی شدید گرفته و یه ماهه حالش بهتره به خاطر همینه منو خوب فهمید و بهم گفت علائم افسردگی در تو هست تا شدیدتر نشده برو پیش روانپزک آیا واقعا افسردگی گرفتم؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    n.h آواتار ها
    سلام به همیاری خوش اومدین.
    مشکل شما میشه افسردگی باشه اما با خودخوری چیزی درست نمیشه .بیشتر توضیح بدین؟
    شما چند سالتونه؟چند وقته این احساس و دارید؟روابطتون با خانواده چطوره؟فرزند چندم هستید؟


     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'n.h' pid='23548' dateline='1378991374'
    سلام به همیاری خوش اومدین.
    مشکل شما میشه افسردگی باشه اما با خودخوری چیزی درست نمیشه .بیشتر توضیح بدین؟
    شما چند سالتونه؟چند وقته این احساس و دارید؟روابطتون با خانواده چطوره؟فرزند چندم هستید؟


    من فرزند سومم مدتی میشه این طوریم جدیدا داره بدتر میشه عصبی شدم در حالی که قبلا خیلی ریلکس بودم و اصلا مشکلی با زندگی نداشتم اما حالا عصبی شدم و زود رنج یعنی قبل یه اتفاقی من همینطور بودم قبل از اینکه به دوست داداشم علاقه مند بشمم همینطور بودم مراسم دوست و آشنا و غریبه نمیرفتم افسرده بودم و خونه نشین اما 4یا 5 سال پیش که عشق اومد تو وجودم از این رو به اون رو شدم کلا یه آدم دیگه شده بودم طوری که اطرافیانم میگفتن یه چیزی شده حالا خیلی شادی خلاصه از زندگی لذت میبردم اما از عشقم به اون کسی خبر نداشت تا اینکه به دخترای فامیلمون و دوستم گفتم اونام گفتن دوستت نداره اگه داشت میومد خواستگاریت و منم دیگه مثل قبل عشق آتشینی ندارم اما بغض میکنم یادش که میوفتم ولی باز بغضمو فرو میدم و سعی میکنم فراموشش کنم آخه به خاطرش غرورمو خیلی شکوندم نمیتونم فراموشش کنم و از یه طرف احساس تنهایی میکنم هم بیشتر دوستام عروسی کردن و من دیگه هیچ دوستی ندارمو  خیلی احساس تنهایی میکنم و یه خلاء تو وجودم احساس میکنم اینا علائم افسردگی به حساب میاد؟ من بدون دوست داشتن نمیتونم زندگی کنم عشق ورزیدن به اطرافیانمو دوست دارم و اصلا نمیتونم از کسی کینه به دل بگیرم و مدت زیادی قهر بمونم یا قطع رابطه کنم این قضیه بعضی مواقع حس خوبی بهم میده اما بعضی وقتا هم هست که احساس میکنم باید یکم سیاست داشته باشم تا یکم نازمو بکشن و اینقدر احساس پاکمو به پاشون نریزم چطوری میشه سیاست داشت تو روابطم با دیگران و تو دوست داشتنم خیلی اونو دوست دارم و دلم میخواد با اون زندگی کنم چطور میتونم این سیاستو داشته باشم؟

     


     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    n.h آواتار ها
    میدونید مشکل اکثر جوونا اینه که اول دل می بندن و بعد می فهمن طرفشون برای زندگی مناسب نیست واینجاست که فراموش کردنش سخته و مشکلاتی مثل افسردگی و گوشه گیری و . . . میاد سراغشون.
    اما شماکه میگید قبل از اینکه عاشق بشین این مشکل و داشتین حتما این هم دلیل داره وگرنه علایم افسردگی نا گهانی نمیاد سراغتون.
    میشه بگید چند سالتونه؟و اینکه درس میخونید یا نه؟دقیقا یادتونه این احساستون(افسردگی و حالت عصبی)از کی شروع شد؟خودتون فکر می کنید دلیلش چیه؟
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'n.h' pid='23767' dateline='1379154230'
    میدونید مشکل اکثر جوونا اینه که اول دل می بندن و بعد می فهمن طرفشون برای زندگی مناسب نیست واینجاست که فراموش کردنش سخته و مشکلاتی مثل افسردگی و گوشه گیری و . . . میاد سراغشون.
    اما شماکه میگید قبل از اینکه عاشق بشین این مشکل و داشتین حتما این هم دلیل داره وگرنه علایم افسردگی نا گهانی نمیاد سراغتون.
    میشه بگید چند سالتونه؟و اینکه درس میخونید یا نه؟دقیقا یادتونه این احساستون(افسردگی و حالت عصبی)از کی شروع شد؟خودتون فکر می کنید دلیلش چیه؟

    میدنم اما فکر میکردم اونا اشتباه میکنن انگار اونا خودشون میدونن اما آدم که دست خودش نبوده و نفهمیده اسیر احساسات میشده.
    من یه هفته پیش 22 ساله شدم و فکر میکنم به سن ازدواج رسیدم و دیگه وقت عاشق شدنهای پوچ و بی ثمر نیست به خاطر همین تصمیم گرفتم عاقلانه عمل کنم اگرم دوستم داشت بیاد خواستگاری و اونوقته که میسپارم به خانوادم و کاملا رسمی وارد عمل میشم و خودم به کل بیخیال دوست داشتنهای بی معنی میشم و چمامو به دنیا باز میکنم تا واقعیتا رو بهتر ببینم و بهتر درک کنم.
    افسردگی قبلیمو نداشتن خواهر فکر میکنم باشه چون هیچ همراه و همرازی نداشتم اما حالا عاشق شدن با چشم بسته و باز خواهر نداشتن باز خواهر نداشتن چون که راز م رو به دخترای فامیل گفتم گفتن دوستت نداره بعد گفتم شاید اونا حسودی میکنن یا شاید از احوالات ما خبر ندارن به دوستم گفتم اونم گفت دوستت نداره و گرنه میومد خواستگاریت اما من فکر میکردم احساسمون دو طرفه س و حرفای اونا رو قبول نمیکردم و ناراحت میشدم اونا بهم میگفتن عشق یه طرفه دارم اما من فکر میکنم اگه اونم دوستم نداره چرا همش دور و برمه و من همیشه میبینمش اما حالا که سرد برخورد کردم دیگه نیست رابطه دو طرفه چطوریه حتما باید باهاش رابطه داشته باشی و تو کوچه و خیابون باهاش بگردی تا معلوم بشه عشق دو طرفه س چون باهاش رابطه ندارم عشق یه طرفه س؟اگه شمام بگین یه طرفه س و باید فراموشش کنم فراموشش میکنم دیگه نمیدونم چی کار باید بکنم؟؟؟
    تو بهترین روزای زندگیم که دوستش داشتم به خاطر دخترایی که دور و برش بودن لجبازی میکردم باهاش و حالا که رفت و دختر دیگه ای رو دید ازش سرد شدم.و دلیل افسردگی م رو فقط همین میدونم.آخه یه روز زنگ زد خونمون منم گوشی رو برداشتم و اولش حرف نمیزد و منم فکر کردممزاحمه و اعصابم خورد شد و اون حرف زد فقط سراغ داداشمو گرفت( گفته بودم دوست داداشمه) گفت ...هست؟ منم چون اولش حرف نزده بود فریاد کشیدمو گفتم نه! قضیه همین جا تموم شد که بعد از مدتی رفته بودیم خونه خواهرش چون عاشقش بودم دوست داشتم با خانوادش در رفت و آمد باشیم اما بابام اصلا دلش نمیخواست بره و بیاد با اونا بابای اون همیشه میومد حتی بابامو یه شب دعوت کرد بابامم قبول کرده بود ولی نرفت آخه اصلا طرز فکرشون با هم فرق داره بابای من یه مرد مذهبی و بابای اون یه مرد به قول بچه ها لارج و با حال یعنی آخر لوتی گری و خلاصه دنیا دوست خلاصه رفتیم خونه خواهرش اونجا بود که اون (دوست داداشم) اومد دم در خواهرش و ماشین رو گرفت با داداشم رفتن خواهرش میون حرفاش گفت که گفتم برن دختر نگا کنن اما من نفهمدم منظورش چیه وقتی اومدیم خونه به داداشم گفتیم چرا رفتین و کجا رفتین گفت رفتیم که (دوستش) دختر ببینه(واسه ازدواج) همون خواهرش یه دختری رو بهش پیشنهاد داده بوده اونم رفت دید درست همون روزی که من خونه خواهرش بودم فکر کنم از رو نقشه بوده تا کمر منو بشکنن آخه خواهرش گفت به همه رد میدی و از این حرفا فکر کنم اون یه کلمه نه رو پای جواب رد گذاشتن آخه مگه ازم خواستگاری کرد ؟ خلاصه وقتی داداشم گفت رفت دختر ببینه فهمیدم چه بازی باهام کردن دیگه دلم شکست نپسندیده دختره رو بازم برگشت انگار پشیمونه اما دیگه دیر شده من اون آدم سابق نیستم تا کی باید تحمل کنم اول دوست بازیاش حالا م بازی با دلم دیگه نمیبخشمش و کسی رو که لایقه دوست داشتن باشه دوست دارم آخه اون ازم فقط یه سال بزرگتره و انگار بچه س هموز حالا میخوام با چند سال فاصله سنی ازدواج کنم که یکم پخته تر باشه. این ماجرا میتونه دلیل افسردگیم باشه؟

     


     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    n.h آواتار ها
    بله میتونه باشه چون زیاد بهش فکر میکنی و همیشه نگرانی که چی میشه میتونه دلیل ناراحتیت باشه.
    ببین همیشه توی ازدواج به صلاحمونه که اول شناخت باشه و بعد پای علاقه وسط بیاد.و با وجود تفاوت های اشکاری که خونواده ی شما با اونا داره میشه گفت از دو فرهنگ متفاوتید.
    پس مشکل اگه ازدواج کنید باهم مشکل داشته باشید.بله سن الانت برای ازدواج مناسبه پس اگه با خونوادت رو راستی ازشون بخواه بی دلیل خواستگاراتو رد نکنن.
    درمورد تفاوت سنی من هم نظر تورو دارم و از روانشناس ها هم شنیدم که معتقدند اختلاف سنی بهتره از 3سال تا 7سال و حتی تا 11سال باشه اما میگن این مطلق نیست و استثناعاتی هم هست که با تفاوت کم امکان تفاهم بوده اما ما سعی میکنیم اکثریت رو در نظر بگیریم.
    در مورد اینکه خواهر نداری کاملا درکت میکن چون خودم هم خواهر ندارم اما خوشبختانه رابطه ی خیلی نزدیک و خوبی با مادرم دارم و همچنین دوستانی دارم که جای خواهرم رو برام پر کردن.توام اگه بتونی با مادرت راحت باشی خیلی خوبه چون هیچ کس مثل مادر خوبی بچه اشو می خواد.
    واما باتوجه به شرایطی که گفتی دوست داداشت داره من فراموش کردنش رو به صلاحت میدونم و مطمئن باشه ارزشت خیلی بیشتر از اونه و میتونی بافرد بهتری ازدواج کنی.پدرت حق داره که از رابطه با اونا خوشش نیاد چون با هم سنخیتی ندارید.شاید به خاطر همین اگه خواستگاری ای هم بوده بهت اطلاع ندادن چون اونا رو در شأن خودشون نمی دونستن.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    مشکل دیگه ای که دارم و شاید دلیل اصلی افسردگی م باشه اینه که من با داداشام خیلی خوب بودم و واسشون از جونم مایه میذاشتم و خیلی وابسته بودم مخصوصا داداش اولیم که بیشتر مثل دو تا خواهر بودیم تا خواهر و برادر اما چند ماه پیش ازدواج کرد من احساس میکنم که تنها شدم و داداشمو ازم گرفته و این افکار بچه گانه داره داغونم میکنه و رابطه م با مادرمم داره خراب میشه چون زیاد با هم بحث میکنیم و من میگم که طرف اونو میگیری خلاصه میخوام از این احساسات بی معنی خلاص شم اما نمیدونم چطوری ممکنه که بتونم بیخیال درد و غم بشمو مثل قبل داداشمو دوست داشته باشم و در کنارش زنش رو هم همچنین لطفا کمم کنین مشکلم داره جدی میشه!!!!
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •