تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




میخوام از خانوادم جدا شم و تنها زندگی کنم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:tuti
آخرین ارسال:همسفر
پاسخ ها 6

میخوام از خانوادم جدا شم و تنها زندگی کنم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام. من 28 سالمه یک دختری هستم. شاغلم. سرم توو لاک خودمه و کاری به کسی ندارم. تیپ و ظاهرم معمولیه. در خونواده ی بسته ای زندگی میکنم. پدرم که کلا تعطیله و اصلا از ما چیزی نمیدونه فقط سرش ب زندگی خودشه.. از اول من و خواهرم بودیم و مادرم و همه مشکلات رو با هم خودمون حل می کردیم.. خواهر و مادره من خیلی خیلی خیلی بسته هستن. به خصوص خواهرم که از من دو سال کوچیکتره ب حدی بسته س ذهنش که باعث شده تیپ معمولی و امروزی من اینجور تلقی بشه که من مشکل اخلاقی دارم.. شب و روز به اختلاف و دعوا می گذره..حتی اجازه ندارم یک ساعت با یک دوست دخترم برم بگردم.. خون به پا میشه... چند روز پیش دیگه انقد بهم فشار اومد میخواستم خودکشی کنم با اصرار یکی از دوستام رفتم پیش مشاور خانوم دکتر باهام حرف زد. ازش پرسیدم شما تو ظاهره من ظاهر یک آدم ناجور رو می بینی؟ گفت شما ناجور نیستی با خانوادت اختلاف سلیقه داری. گفتم میخوام خودمو بکشم دیگه نمی تونم تحمل کنم.. دکتر گفت یا باید تحمل کنی و بشی اونی که اونا میخوان یا باید وقتی پول داشتی و مشکل مالی نداشتی خونه بگیری و جدا شی... راجب خواهرم ب دکتر توضیح کامل دادم گفت خواهرت مشکل داره باید بره دکتر و دارو مصرف کنه.. ولی خواهر من دکتر برو نیست.. اگه من بگم ماست سفبده میگه سیاهه.. میگه هر چی تو بگی من قبول ندارم.. دوستان مشکل خیلی بدی دارم.. خواهش میکنم کمکم کنید. من الان مشکل مالی ندارم شکر خدا.. یک وام گرفتم و پول کافی دارم به اندازه ای که هم بتونم خونه رهن کنم و هم زندگی راحتی داشته باشم.. اما عذاب وجدان دارم... نمیدونم رفتن کاره درستی هست یا نه...
    به مادرم گفتم یه جوری خواهرمو راضی کنه که بره پیش دکتره من.. گفتم بهش نگو اصلا این دکتر رو من پیدا کردم که لج نکنه.. قرار شده بگه دختر خالم پیدا کرده و به دختر خالم بگه به خواهرم بگه که تو رو در وایسی بمونه و بره دکتر ولی مامانم برداشته خودش بهش گفته که من دکتر پیدا کردم و سه تایی باید بریم پیشش.. و خواهر منم طبق پیش بینی گفته نه من به دکتر نیاز ندارم... به مامانم گفتم خراب کردی این تنها راه حل بود... مامانم گفت راه حلی وجود نداره. حل شدنی نیست تو خودت دیوونه ای برو فکره خودت باش... این دکتر بیا نیست... من فک میکنم تنها راهم جدا شدنه... من خواسته ای از خونوادم ندارم فقط میخوام خودم باشم.. نمی تونم مث اونا باشم... خواهر من انقد با همه چیز مشکل داره و به خصوص به روابط جنسی حساس شده که من دو تا خرگوش دارم هر دو نر هستن ولی گاهی می پرن ب هم واسه سکس! ورداشته دو تا قفس گرفته این دوتا رو جدا کرده. میگه خوب نیست خوشم نمیاد اینا بپرن بهم !!!!!!!!!!! من نمیدونم باید چی کار کنم... واقعا درمونده شدم.. کمکم کنید. :دوس داشتم همه چیز حل بشه اما من دیگه راهی نمی بینم.. الان فقط به خودکشی فک میکنم.. یا رفتن... چون راه حلی نمی بینم... حرف زدن با مادر و خواهر من مث میخ کوبیدن توو سنگه.... الانم که با من عین غریبه ها برخورد میکنن.. خواهرم که اصلا باهام حرف نمیزنه.. مامانم که خیلی سرد .... دلم میخواد بمیرم.. .دیگه خسته شدم... من مگه چی کار کردم که لایق این همه عذابم... دوستان لطفا راهنماییم کنید
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    niloofarabi آواتار ها
    سلام


    اختلاف سلیقه تو خیلی از خانواده ها وجود داره. ولی به نظر من راه حل پیشنهادی که به شما ارائه دادن مثل تحمل کردن و یا مستقل شدن و تنها زندگی کردن یا حتی راهی که خودتون می خاید انتخاب کنید ؛ ینی خود کشی! هیچ کدوم منطقی به نظر نمی رسه!

    من یه سوالی الان برام ایجاد شد ... اینکه خواهر و مادر و پدرتون بسته هستند یعنی چی؟
    اختلاف نظر تو چه مسائلی دارید؟
    وقتی اختلاف نظر و سلیقه تو یه زمینه ای دارید، شما چه عکس العملی نشون میدین؟ خواهر و مادر و پدر و ... چه واکنشی دارن؟
    در مورد مشکل خواهرتون بیشتر اگه میشه توضیح بدین؟

    بعضی وقتا مشکل اساسی تو روابط بین اعضای یه خانواده هست ؛ نه فقط یه فرد خاص در خانواده! روابط بین اعضا که اصلاح بشه ...خود به خود اختلاف سلیقه ها کم میشه و نیازی نیست کسی منزل رو ترک کنه یا تحمل کنه یا حتی خود کشی!
    کل اعضای خانواده هم باید مراجعه کنن به مشاور نه فقط یه فرد خاص!


     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    lale آواتار ها
     سلام طوطي جون
    منم تودوران مجردي مشكل تورو داشتم...
    شايدخيييلي سخت تر...تا ازدواج تحمل كردمو تو روي بدرومادرم وانيستادم...لابد حتما ميكي بروبابا توديكه كي هستي...
    اماهمين كارا باعث شد به باكي ومتانت توشهرمون زبانزدبشم.خب شايد شهرمن كوجيكه و اين مساله رو خوب ميدونن.وشهرتو بزرك باشه اينكارو عقب موندكي بدونن...
    اما به خدا ازحجاب وبسته بودن كسي ضرر نديده.
    مكه جند سالته ؟جندسال ديكه ميخواي مهمون خونه بدري باشي؟يه جوري سر كن بره...زندكي ارزش اين جيزارو نداره ...قدر روزاتو بدون... برو ببين توهمين سايت دختراي هم سن وسال تو جه مشكلا كه ندارن...
    راستي جرا ميخواي خواهرت شبيه تو باشه؟؟تو به اون جه كارداري؟؟؟توراه خودتو برواون راه خودش...
    موسي به دين خود ...عيسي به دين خود...
    اين مساله يعني اييييييييييينقد بزركه كه ميخواي خودكشي كني؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    دوستای خوبم مشکل خیلی بزرگ تر از این حرفاس.. همه ی زندگیمون مختل شده... خونمون شده عین میدون جنگ... در جواب دوست خوبم نیلوفر جان بگم:

    خانواده ی من ادما رو دو دسته میکنن فاسد و سالم..
    من اینو قبول ندارم.. هر کس زندگی خودشو داره.. فرضا چون من لاک میزنم خواهرم میگه عین عوضی ها هستی حتی خوشش نمیاد با من تو خیابون راه بره. میگه آبروم میره با تو راه برم.. در حالی که من واقعا ظاهره بدی ندارم.. بخدا من تیپم ساده ی ساده س.. شلوار پارچه یی مانتو رو زانو شال و روسری معمولی.. آرایش هم در حد یک ریمل و رژ گونه... بخدا دیگه خسته شدم.. خب وقتی بهم گیر میدادن تا چند سال پیش تحملم بیشتر بود و بعد  از کمی بحث و جدل آخرش قبول می کردم.. حتی رسیدیم به جاییی که من گفتم هر کس یک حدی از خواسته هاش بیاد پایین تا همه راضی باشیم.. اما اونا خود رای هستن و از موضع خودشون سر سوزنی پایین نمیان به من میگن تو ایراد داری. در حالی که خودشون هم سر تا پا ایرادن.. من میدونم باید همه هم دیگر رو رعایت کنن.. اما زندگی ما شده این که فقط من باید همه رو رعایت کنم.و از هر چی خوششون میاد اونجوری باشم و هر چی خوششون نمیاد اونجوری نباشم.. منم آدمم شخصیت مستقلی دارم.. دلم میخواد خودم باشم.. دلم نمیخواد یک جمله که حرف میزنم یک سال جوابگوی اون یک جمله باشم.. خب الان دیگه منم به آستانه ی تحملم رسیدم و میگم من همینم که هستم میخواین بخواین نمیخواین نخواین.... بهشون گفتم من سعی کردم همه با هم کمی کوتاه بیایم و خوب و ساده زندگی کنیم ولی شما میخواین فقط من بیام پایین از موضعم.. منم دیگه خسته شدم از کوتاه اومدن.. سالهای ساله کوتاه اومدم. از خواسته هام گذشتم... همه چیز رو تحمل کردم.. الان دارم می بینم که نزدیک سی سالمه و هیچی از زندگیم نفهمیدم. من 28 سالمه ولی تا حالا یکبار جشن تولد دوستام نرفتم!! با یک دوست سینما نرفتم...مسخره نیست؟؟ بخدا مسخره س.. من اگه بخوام یک ساعت با دوستم برم بیرون دختری که همه جوره مورد تایید هم هست.. و هیچ موردی نداره بازم باید هزار جور سوال پس بدم...مادره من انقد افکارش بسته س که من اگه با دوستای دخترم قاطی بشم به من میگه همجنس باز..... بخدا بسه دیگه... بریدم
    منظورم از خانواده مادر و خواهرمه همونطور که گفتم بابام کلا هیچ نقشی در زندگی ما نداره..

     

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    با توجه به سن شما که سن پختگی و تکامل شعور هست و توضیحاتی که راجع به خانواده تون دادین کاملا مشخص هست که خانواده شما همونطور که خودتون گفتین بسته هستن و ذهن شون متاسفانه آپ تو دیت نیست.
    شما برنامه های روزانه خودتون رو دارین و یک فرد کاملا عاقل و بالغ محسوب میشین و دخالت و تحریک از سمت مادر و خواهر شما هستش. با در نظر گرفتن حرفای شما مشکل اصلی از ناحیه اونها هست نه شما.
    همونطور که دکتر به شما گفته بهترین راه الان براتون استقلال و جدا شدن هستش. اما بایستی این امر با دقت صورت بگیره چون تنها زندگی کردن یک خانم جوان در پایتخت، حتی با در نظر گرفتن اینکه اون خانم مث شما درک و آگاهی بالا داشته باشه بازم سیف نیست. بهرحال جامعه رویکرد خوبی نداره به این قضیه مضاف براینکه امار و جرم و جنایت توی کشورمون خیلی بالاست(مخصوصا تهران). اما معنی این حرفا این نیست که شما نمیتونین مستقل زندگی کنین چرا میتونین ولی انتخاب محله مناسب، شناخت کامل از صاحبخانه و افرادی که در ساختمان شما زندگی میکنن و همچنین سیستم امنیتی اون خیلی مهم هست. بهترین گزینه این هست که اگه بتونین توی کوچه خودتون یک واحد خالی پیدا کنین و رهن یا اجاره کنین.
    ولی درحال حاضر که این امکان هنوز فراهم نشده بهتر هست شما حد و مرزها رو با خواهرتون روشن کنین. ایشون صرفا خواهر شماست و بر اساس هیچ قانونی نمیتونه متولی امور شما باشه. ولی بحث مادرتون جداست ایشون در مورد قوانین اصلی خانواده حق دارن نظر بدن اما نه در جزییات امور زندگی شما. مثلا شما میتونین حد و مرزها رو روشن کنین و به مادرتون بگین ساعت بازگشت به منزل رو ایشون تعیین کنن ولی اینکه شما ترجیح میدین بعد از ظهر رو با دوست تون برین بیرون، خودتون تصمیم میگیرین. اما قاطعانه به خواهرتون بگین روابط شما روابط دو انسان برابر هست و ایشون هیچ نوع تعیین تکلیفی نمیتونه در زندگی شخصی شما داشته باشه.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    عزیزم به نظر من
    بشین وقتتو یه جوری برنامه ریزی کن که کمتر خونه باشی
    مگه همینو نمیخوای؟
    مگه نمیخوای مستقل شی؟
    ببین از صبح تا شب سر کار و ورزش و اینا باش
    تا شب که شد بیای بخوابی
    ببین
    بهتر از اینه که تو خونه باشی و به خودکشی فکر کنی
    بهتر از اینه که از خانواده ات جدا شی و هزار تا انگ رو تحمل کنی
    بهتر از اینه که وقتی برات خواستگار اومد خونه نباشی
    دوست خوبم
    تو بیشتر برو تو اجتماع تا شانس ازدواجت بیشتر شه
    تا وارد زندگی دلخواهت بشی

    شاد و خوشبخت باشی
     
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •