تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




به نظرم هیچی بد نیست!!!! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:خوشحال
آخرین ارسال:خوشحال
پاسخ ها 52

صفحه‌ها (6): صفحه 2 از 6 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

به نظرم هیچی بد نیست!!!!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    راهله آواتار ها
    دارو رو استفاده میکنید؟
    بعد از خوردن دارو اینطوری شدید؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:12#
    راستش من بعد از یک شکست عاطفی در 6 سال پیش دچار افسردگی شدم. یعنی خیلی برام سخت بود. این علاقه هم نه با یک رابطه دوستی و نه به صورت یک علاقه یک طرفه بود. بلکه با خواستگاری رسمی اون آقا از من شروع شد. و بعد از مدتی صحبت کردن و بیشتر آشنا شدن من هم احساسم به ایشون قویتر شد. در نهایت با اینکه آزمایش خون هم رفتیم و دیگه من کامل خودمو برای شروع زندگی آماده کرده بوم جریان ما به ازدواج نرسید. یعنی خودمم نفهمیدم چی شد که نشد. انگار فقط قسمت نبود.و من هم مجبور شدم کسی رو که برام از جانم عزیزتر بود و بیشتر از هرچیزی در دنیا دوستش داشتم رو از خودم دور کنم.چون فهمیدم به صلاحشه که با من ازدواج نکنه.

    ایشون هم سه سال پیش ازدواجکردند و خوشبخت هستند.
    من هم فراموش کرده ام.

    ولی خب عمدا دور کردن کسی که هرلحظه دور شدنش برام از مرگ سخت تر بود و مجبور بودن به اینکه ناله نکنم و به رو نیارم که دارم چی میکشم و حتی بخندم، منو تبدیل کرد به یه بی حس.

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:13#
    اینقدر اون قضیه برای من سخت بود و دردناک، که گمان میکنم بعد از اون هم و از این پس هم چیزی دردناک تر برام اتفاق نخواهد افتاد.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:14#
    با این حال چون درونا درد میکشیدم  دو سال پیش به روانپزشک مراجعه کردم و سیتالوپرام و دوکسپین تجویز شد. بعد از مصرف دارو ها بهتر شد حالم. دوره ی شش ماهه اش که تمام شد دیگه مراجعه نکردم.
    الان دو ماهی هست دوباره مراجعه کرده ام. دوباره گفت که هنوز افسردگیت رو داری. دوباره همون داروها رو دادن.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:15#
    البته خودم فک میکنم چیزی برام مهم نیست و غم و دردی ندارم دیگه.
    ولی روانپزشک میگفت هنوز افسردگیت رو داری
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:16#
    راهله آواتار ها
    دوست عزیز همیشه بدونید خدا بهترینها رو واسه بنده هاش میخاهد
    حتما  این جدایی به خیر و صلاح شما بوده(هر دو شما)
    با ازدواج کردن ایشون دنیا به اخر نرسیده
    یک تجربه بوده و اینم بدونید که شما تنها نیستید خیلی های دیگه هم مثل شما بودن و الان خیلی راحت فراموش کردن و به زندگی ادامه میدهند
    به امید خدا بهترین همسر را خدا نصیب شما میکند

     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:17#
    یه سوال دیگه هم داشتم.
    مدت حدودا سه چهار ماهی هست با یک آقایی از آشناها به طور اتفاقی ارتباطم بیشتر شد. ایشون از قضیه ی گذشته من خبر داشتند. خودشون هم سه سالی بود درگیر یک رابطه اطفی با یکی از همکارانشون بودن. و خواستگاری کرده بودند و جواب رد شنیده بودند. می اومد برای من درددل میکرد.منم گوش میکردم و بهش میگفتم همه این روزها هم میگذره و تشویقش میکردم به فعالیتهاش بپردازه.
    مدتی قبل شنیده بود که دختره ازدوج کرده.خیلی به هم ریخته بود. و بیشتر می اومد در ایمیل برام دردل میکرد و افکار خودکشی داشت.سر همین قضیه بیشتر ازتباط برقرار شد. من هم راستش درددل چند ساله ام باز شد و برای اولین بار از دردهایی که شش سال پیش و سالهای بعدش کشیدم گفتم.

    ولی الان حس میکنم یک احساس علاقه ی خفیفی درونم نسبت بهش ایجاد شده. که البته همش به خودم میگم یک وابستگیه و نباید جدی بگیرم.
    ایمیل ها خیلی خیلی محترمانه بوده هیچ ابراز احساسی هم در اون نبوده. کاملا هم با احترام و با لفظ شما همدیگ رو خطاب قرار میداده ایم.
    الان من از این حسم میترسم.
    یکی دو هفته ارتباطی نگرفتم و به سراغ ایمیلم نرفتم.
    امروز که سر زدم دیدم نوشته:"این روزها خیلی به بودنتون احتیاج دارم اما نیستید. امیدوارم هرجا هستید خوش باشید"
    باز حسم زنده شد. نمیدونم چرا این حس رو پیدا کرده ام.
    میدونم خیلی بچگانه است. شدید هم نستا. یعنی زیاد بهش فکر نمیکنم . ولی انگار درون هست و نمیتونم انکارش کنم.
    از یه طرف میگم خب بعد از سالها یه نفر به قلبم راه پیدا کرده و این بد یست.
    ولی از یه طرف دیگه هم میدونم نمیخوام تا قبل از اینکه کسی رسما از من خواستگاری کنه و مطمئن بشم منو میخواد نسبت بهش حسی پیدا کنم.

    ولی این حس این مدت اعصابمو خرد کرده.
    میخوام از دست این حس رها بشم. و دوباره خودمو توی ه دنیای تنهایی خودم حبس کنم. میترسم از اینکه باز کسی رو دوست داشته باشم ولی قسمت نشه.دیگه نمیخوام به هیچ کس و هیچ چیزی دل ببندم.

    چی کار کنم؟

    اینم بگم که ایشون خیلی پسر خوب و پاک و اهل کار و رس هست و توی فامیل و آشناها خیلی روش حساب میشه.و همه دید خیلی خوبی بهش دارن و خیلیی مورد احترامه.
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:18#
    راهله آواتار ها
    شبها گلاب بنوشید یا گلاب بوکنید(قبل از خواب)
    زعفران+عسل+سیب رنده شده+گلاب را با همدیگر مخلوط کنید و میل کنید
     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:19#
    راهله آواتار ها
    باید از دوست داشتن ایشون نسبت به خودتون مطمین بشید
    ببینید هدفشون فقط درد و دل کردن یا میخان با شما ازدواج کنند
    ازشون بپرسید که قصد دارند ازدواج کنند یا اینکه تا اخر عمر میخان مجرد بمونند
     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:20#
    خب ایشون که حرفی از ازدواج با من نزده اند که.
    اگه من ازشون بپرسم و علاقه ای برای ازدواج به من نداشته باشند فقط سبک میشم. اینطور نیست؟
     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (6): صفحه 2 از 6 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •