تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




به نظرم هیچی بد نیست!!!! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:خوشحال
آخرین ارسال:خوشحال
پاسخ ها 52

صفحه‌ها (6): صفحه 3 از 6 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

به نظرم هیچی بد نیست!!!!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    maryam.azadeh آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'خوشحال' pid='36192' dateline='1386602802'
    سلام.
    من به روانپزشک مراجعه کردم و سیتالوپرام تجویز شد.
    کلا حس میکنم چیزی برام مهم نیست.
    مثلا اینکه لزله بیاد یا حتی یکی از عزیرانم رو از دست بدم ناراحتی خاصی پیدا نمکنم. یعنی میگم خب شده دیگه.چیکارش میشه کرد. شده.
     

     
    دوست عزیز
    کمی بیشتر روی حرفام تامل کنین. ایا واقعا اگه شما همین لحظه بشین رییس جمهور مملکت، باز هم همین حس بی تفاوتی رو دارین؟
    اگه خدای نکرده زلزله بیاد و روی زندگی و خانواده تون اثر مستقیم بزاره بازم همینجور بی تفاوت خواهید بود؟
    تصور من اینه که روزمرگی و تکرار یکسری مسایل، شما رو دچار یکنواختی و دلزدگی کرده. وقوع یه اتفاق فوق العاده مثبت و غافلگیرانه و یا خدای نکرده وقوع یه اتفاق بد و غافلگیرانه، قطعا فاز روحی شما رو تغییر اساسی خواهد داد.
    اگه عمیق تصور کنین و بتونین توی ذهن تون تصویر سازی کنین متوجه میشین که محاله براتون بی اثر باشه.
    همین لحظه بیرون از خونه داره شدیدا بارون میاد. تصور میکنم اگه سرپناه نداشتم و مجبور بودم الان توی خیابون باشم و لباس گرم هم نداشتم، قطعا به هیچ کدام از مسایلی که الان دارم فکر میکنم فکر نمیکردم. شاید احساسات و افکار مثبت یا منفی که الان توی ذهنم هستن، در صورت قرار گرفتن توی شرایطی که گفتم، کلا از ذهنم پاک میشدن.
    سعی کنین تصور کنین و از ته دل پاسخ بدین.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:22#
    من واقعا برام اهمیتی نداره.
    الان مادر من در بستر بیماری هستند. کار خواهر و برادرهام گریه است. اما من برام اهمیتی نداره و حسی ندارم. میگم خب شده دیگه.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:23#
    دیشب دوباره رفتم سراغ ایمیلم. دیدم اون آقا هم آنلاین هستن.
    بدون اینکه من حرفی بزنم خودش بحث رو پیش کشید و گفت که به من به عنوان یه گزینه برای ازدواج فکر میکنه. همین.

    مسخره است نه؟ هنوز خودش مطمئن نیست منو انتخاب کرده یا نه. ولی اومده به من میگه "به شما به عنوان یه گزینه برای ازدواج فکر میکنم. "
    ولی حرفش خواستگاری هم نبود.
    خیلی مسخره است. انگار من تایر زاپاس هستم.
    حس کردم انگار من یه لباس پشت  ویترین هستم. که حالا فعلا در نظر گرفته و رفته ببینه بهترشو پیدا میکنه یا نه. و اگه بهترشو پید نکرد بیاد سراغ من.!!!!!!!!!!!!!!!!!

    از حرفش بدم اومد.
    مزخرف.
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:24#
    دلم میخواست بهش بگم برو بابا پی کارت.حوصله داری هاااااااااااااااا

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:25#
    maryam.azadeh آواتار ها
    شما نیاز به یه عاملی دارین که بتونه برانگیخته تون کنه، در شما تکان ایجاد کنه و به شکل مثبت یه تغییر قابل توجه توی افکار و روحیات تون ایجاد کنه.
    سعی کنین وارد یه محیط تازه بشین. یه محیط کاری جدید، یا توی یه کلاس ثبت نام کنین. سعی کنین توی شرایطی قرار بگیرین که توی جامعه دیده بشین و شما هم بتونین بقیه رو خوب ببینین. یه محیط شغلی مناسب، میتونه سراغاز اشنایی شما با جنس مخالف و اغاز یه رابطه سالم باشه.
    به نظر میاد جای یه احساس و عشق قوی توی زندگی تون خالی هست و به همین خاطر، احساس پوچ گرایی دارین و نسبت به خیلی از مسایل بی تفاوت شدین.
    وقتی انگیزه قوی در شما ایجاد بشه نسبت به سلامت مادرتون هم بی تفاوت نخواهید بود.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:26#
    راهله آواتار ها
    سلام عزیزم
    منظورم این بود که کلا ایشون با وجود شکست عشقی میخان ازدواج کنند یا که نه
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:27#
    راهله آواتار ها
    واسه ایشون بنویسید چرا؟
    مگر شما با وجود شکست عشقی قصد ازدواج دارید؟
    اصلا چی شده که به فکر ازدواج افتادید
    منم باید بسنجم ببینم میتونم شما رو جز گزینه های انتخابم قرار بدم یا نه

     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:28#
    سبز آواتار ها
    سلام
    زمانی که یه نفر مرتبا ودر مدت زمان طولانی سعی میکنه احساسات خودش رو از دیگران پنهان کنه ودقیقا نقطه مقابل احساسش روبروز بده دچار دوگانگی میشه  شما مدتها غمگین بودید از جداییتون ناراحت بودید ولی همیشه سعی کردید خودتون رو شاد وبی تفاوت نشون بدید.این تضاد در ناخوداگاه شما نفوذ کرده والان حس میکنید که نسبت به همه چیز بی تفاوت هستید درحالی که شما هنوز درحالت تعارض هستید واین تعارض به مرحله ای رسیده که نمیتونید براش حدو مرز تعیین کنید
    پپیشنهاد من برای شما این هست که:
    یک دفترچه یادداشت کوچک تهیه کنیدنام  تمام افراد حقیقی زندگیتون رو بنویسید مثل پدر مادر  خواهر برادرو.....
    در مقابل نام تمام افراد مجاری حاضر در زندگیتون روبنویسید وحتما نام این آقایی که درموردشون صحبت کردید روهم جزءافراد مجاری بنویسید.

    در مرحله بعد احساستون رونسبت به هریک از این افراد چه حقیقی وچه مجازی درمقابل نام آنها بنویسید

    مرحله بعدخاطرات خوب گذشته را بنویسید حتی اگر حس میکنید هیچ خاطره خوبی ندارید خودتان را مجبور کنید که برای پرکردن این بخش حتی یک مورد کوچک هم شده به خاطر بیاورید وبنویسید
    این کار راانجام دهید ونتیجه رابنویسید  چند روز این نوشتن راتکرار کنید وهربار سعی کنید بخشهای بیشتری به نوشته هاتون اضافه کنید  مثل چیزهایی که شما روخوشحال میکنه چیزهایی که شمارو ناراحت میکنه و....

    فقط قرار نیست این نوشتن  رودر کمترین زمان ومثل سوال کنکور جواب بدید حتما وقت بگذارید باحوصله انجام دهید مطمئن باشید به نتایج خوبی دست پیدا خواهید کرد
    موفق باشید

     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:29#
    مریم آزاده گرامی...ممنون از پاسختون.
    من در این شش سال متاسفانه نتونستم فرصتی یپدا کنم برای حضور مجدد عشق در زندگیم. اولین بار دو سال بعد از به هم خوردن قضیه ی گذشته ام خواستم دوباره به یک مورد فکر کنم. یک سری شناخت هایی نسبت به هم پیدا کردیم. ولی ایشون یک روز به من خبر دادند که به اصرار و رودربایستی با عموی بزرگشون برای دیدن یک دختر دیگه برای پسند رفته اند. و خب من خیلی بدم اومد. و رابطه رو قطع کردم. با اینکه از نظر عاطفی به ایشون وابسته نشده بودم  ولی خیلی حس بدی بهم دست داد. چیزی شبیه ضربه خوردن به غرور و شخصیتم و احساس حقارت. یک حس به شدت بدی.
    بعد از اون یک مورد پیش اومد که خیلی خوب بود و خانواده ام هم موافق بودن. ولی همزمان بود با ازدواج کسی که قبلا دوست داشتم. و گویا روحیه ام توانایی ورود به یک رابطه جدید رو نداشت و بسیار از نظر عاطفی حساس شده بودم. و جواب منفی دادم.
    بعد از اون نزدیک یک سال پیش موردی بود که از طریق یکی از آشناها معرفی شد. قرار شد یک جلسه همدیگه رو حضوری ببینیم. که ایشون قرار رو کنسل کردن.

    یه جوراییمن حس کردم امیدوار شدن به من نیومده. کلا دیگه حوصله ی اینکه به چیزی امید ببندم و بعد توی ذوقم بخوره ندارم. با اینکه هرگز وارد روابط دوستی نشده ام. ولی احساس میکنم به قدری ضربه خورده ام در این چند سال که کاملا احساساتم  فلج شده است.
    بیشتر از ده ماهه که حتی احساس نیاز جنسی نکرده ام. و خاطره بد دوران کودکی ام هم در ذهنم شدت گرفته.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:30#
    یعنی کلا دیگه میترسم و نمیخوام به چیزی امید ببندم. خیلی سعی کرده ام قبول کنم زندگیم همینه که هست. و چیز بیشتری نخوام.
    اصلا آرزوهامو گذاشتم کنار.الان نزدیک سه ساله که خودمو گذاشتم کنار و الان کلا خودمو فراموش کرده ام. به قدری که حس میکنم یک انسان نیستم. انگار یک خواب هستم.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (6): صفحه 3 از 6 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •