تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




به نظرم هیچی بد نیست!!!! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:خوشحال
آخرین ارسال:خوشحال
پاسخ ها 52

صفحه‌ها (6): صفحه 5 از 6 نخستنخست ... 3456 آخرینآخرین

به نظرم هیچی بد نیست!!!!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:41#
    maryam.azadeh آواتار ها
    با حرفای راهله عزیز موافقم.
    اما اینو داخل پرانتز عرض کنم که الزاما انسان ها شاد به دنیا نمیان. وراثت هم در وقوع افسردگی دخیل هست. همچنین عواملی که در دوران کودکی یا نوزادی ما رخ میدن و بعدا خود اون وقایع از ذهن ما پاک میشن ولی اثار اونا باقی می مونه بی اونکه بتونیم از سرمنشا اون اگاه باشیم.
    اما برای یه فرد بالغ، قطعا امکان پذیر هست که از افسردگی رهایی پیدا کنه. علم و دانش امروز بهتون کمک میکنه تا افسردگی رو در وجودتون محو کنین.
    مسلما افسردگی شما شدید نیست. میتونین از دستش رها بشین به شرطی که خودتون همکاری داشته باشین و سعی کنین با این حس مبارزه کنین.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:42#
    من افسردگی شدیدی داشتم. تا حدی که تا مرز اقدام به خودکشی هم رفتم. اما خب الان خیلی خیی بهتر شده ام. منتها هنوز امیالم برنگشته. یعنی از نظر میل هم عاطفی هم جنسی بسیار سرد شده ام. نمیدونم این واقعا حل میشه؟ یا فشارش فقط به طرف مقابلم میاد؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:43#
    maryam.azadeh آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'خوشحال' pid='36533' dateline='1386880469'
    من افسردگی شدیدی داشتم. تا حدی که تا مرز اقدام به خودکشی هم رفتم. اما خب الان خیلی خیی بهتر شده ام. منتها هنوز امیالم برنگشته. یعنی از نظر میل هم عاطفی هم جنسی بسیار سرد شده ام. نمیدونم این واقعا حل میشه؟ یا فشارش فقط به طرف مقابلم میاد؟

     
    قطعا قابل حل هستش. اما شما گام به گام پیش برین. اولین گام شما این هست که کسی در زندگی تون وارد بشه و به دل شما بنشینه.
    مرحله بعدی برقراری یه رابطه هدفمند برای شناخت کافی دو طرف از همدیگه هست. طی این مدت و با توجه به اینکه طرف، به دل شما نشسته و احساس اولیه رو ایجاد کرده توی ذهن تون تجسم کنین ایا به این شخص میل جنسی دارین یا خیر؟ در ذهن تون تصور کنین که این شخص در کنار شماست و میخواهین رابطه جنسی داشته باشین. ایا حس خوبی از این تصور سراغتون میاد یا خیر؟ منطقا باید حس خوبی پیدا کنین اما اگه علی رغم کشش نسبت به اون شخص، همچنان نسبت به تصویر رابطه جنسی، سرد و بی تمایل هستین. فورا به روانشناس مراجعه حضوری داشته باشین. امکانش کمه که چنین حالتی پیش بیاد اما اگه واقعا دچار سردی میل جنسی شده باشین با کمک روانشناس، خیلی زود مشکل تون برطرف خواهد شد و قطعا به طرف مقابل هم فشاری وارد نمیشه. اگه بناست درمانی صورت بگیره قبل از عقد و عروسی هست و در نتیجه طرف شما هم متوجه سردی تون نخواهد شد.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:44#
    من امشب از اون آقا خواستم که جریان رو به خانوادشون بگن و اگر خانواده ایشون مخالفتی نکردن و موافق آشنایی بیشتر ما بودن همدیگه رو حضوری ببینیم و حرف بزنیم.

    اما ایشون مخالفه. میگه اول باید یه حداقل آشنایی ها با من پیدا کنه بعدا.

    من پرسیدم این حداقل آشنایی که به نظرتون لازمه تا به مرحله ای برسید که با خانوادتون مطرح کنید چی هستن؟
    گفت خب اینکه به یه نقطه مشترک برسیم در مورد اعتقادات برنامه ها اهداف و....

    این به نظر شما یعنی چی/ یعنی میخواد کاملا همه چیزو بررسی کنه و بعد تازه به پدر و مادرش بگه؟ این درسته؟ اون وقت اگه یهو خانوادش مخالفت کردن من این وسط فقط وقت و اعصابم بازیچه بوده؟
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:45#
    راهله آواتار ها
    به نظر میرسه ایشون هم مثل شما به علت شکست قبلی که شما فرمودین
    یک ترس درونشون وجود داشته باشه
    من ایشون رو نمیشناسم بنابراین نمیتونم نظری در موردشون بدم
    اگر خودتون میدونید با یک جلسه صحبت کردن تا حدودی میتونید با هم به توافق برسید خیلی هم خوبه فقط هیچ علاقه ای به ایشون ابراز نکنید کاملا جدی باشید و بعد از این یک جلسه بخاین که حتما با خانواده تشریف بیارند وگرنه کاملا رابطه رو قطع کنید البته با مادرتون هم در این مورد صحبت کنید نظر ایشون رو هم بخاین چون که ایشون میشناسنشون
    با توکل به خدا همه چیز درست میشود اگر تقدیر شما باشد نگران نباشید
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:46#
    چشم.
    خیلی ممنونم راهله خانم گرامی.

    بله. فکر میکنم ایشون هم کمی ترس دارند.
    دعا کنید بتونم درست رفتار کنم.
    در همین چند روزه که ایشون این قضیه رو مطرح کرده اند متوجه تغییر حال خودم هستم. حس میکنم خیلی به زندگی امیدوار تر شده ام.به خاطر همین میترسم نکنه احساساتی بشم و از نظر عاطفی وابستگی ای در طی مراحل آشنایی برام پیش بیاد. به خاطر همین خیلی از این میترسم که فرضا من و ایشون به توافق برسیم و بعد خانواده ایشون بفهمن و مخالفت کنند. به خاطر همین هم دلم میخواد حداقل قضیه رو با خانوادش مطرح کنه و سنگ هاشو با خانوادش وابکنه بعد پیش برم.
    اگر نیاز مجددی به مشورت داشتم با شما عزیزان باز هم مشورت میکنم.
    از کمک همگی شما خیلی ممنونم.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:47#
    سلام.
    دوستان....روز جمعه با هم تلفنی صحبت کردیم و توافق کردیم که یک جلسه حضورا در یک مکان عمومی با هم صحبت کنیم. اما پیش روی مراحل بعدی مشروط به موافقت و رضایت خانواده ایشون باشه.

    از اون روز دیگه تماسی با هم نداشته ایم.
    نمیدونم چرا حس میکنم سرد شده ام. یعنی اصلا برام این سه روز حس دلتنگی ای پیش نیومد. حس میکنم تا قبل از این سه روز هم فقط جوگیر و هیجان زده شده بوده ام. نه اینکه واقعا او برام مهم باشه. نمیدونم چرا اینجوری ام. انگار خوااب دیده ام. انگار اصلا  این قضیه هیچ مهم نیست برام.

    نکنه من اصلا دارم اون بنده خدا رو هم بازی میدم. من اصلا خودم نمیفهمم کی هستم و چی هستم و چی برام مهمه. یه حس بدی دارم. حس مبکنم اون بنده خدا رو مسخره کرده ام.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:48#
    راستش رو بخوای ترجیح میدم هیچی نگم بعضی از مسائلی که داشتی منم باهاش رو به رو بودم البته نه تمامشو .امیدوارم آرامشت همراه با امیدو دلگرمی و انگیزه باشه بنظرم آدما بیشتر از اینکه به نفس هاشون زنده باشن به امید ها و انگیزه هاشون زنده اند ...
    اگه تا الان روزای خوبی نداشتی امیدوارم از این به بعد روزای فوق العاده خوشی داشته باشی عزیزم
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:49#
    راهله آواتار ها
    دوست عزیز
    خیلی خوب پیش رفتین این خیلی خوبه که دلتنگی ندارید نشونه این هست که منطقی تصمیم میگیرید نه احساسی
    اصلا چرا علاقه پیش بیاد مگر بهم وابستگی داشتید؟
    اینطوری که نبوده به نظرم
    عاقلانه و درست تصمیم گرفتین این نشانه رشد فکری شماست به هیچ وجه فکر نکنید مسخره کردین ایشون رو
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:50#
    ما همدیگه رو دیدیم. صحبتامونو کردیم. خانواده ها در جریان قرار گرفتن.همه چیز خوب پیش رفت.
    بعدش کم کم ایشون شروع به ابراز علاقه هایی کرد. من هم تا حدی به خودم اجازه دادم که اجازه ی به وجود اومدن احساس رو به خودم بدم. حتی از لحاظ بحث میل جنسی که مشکل داشتم شروع به کار کردن روی ذهن خودم کردم که نسبت به ایشون میل پیدا کنم. گرچه اصلا صحبتی بینمون در این زمینه پیش نیومد. البته گاهی میشد که ایشون به نظرم بیش از حد مجاز دو نامحرم حرفهای احساسی میزد. مثلا میگفت:"الهی قربون چشمای خوشکلت برم"!!!
    خب من خودم یکم آدم جدی ای هستم. این چنین حرفهایی رو که میزد حس میکردم بیشتر از حدی که من بهش اجازه داده ام و مجاز باشه داره وارد حریم من میشه. اما عس العم ناگهانی و خشکی نشون نمیدادم. فقط گفتم در اس ام اس: گمان میکنم بعضی حرفها الان جاش نیست و برای بعضی حرفها زوده." یا مثلا میگفتم:" دوست ندارم رنگی از گناه در ارتباطمون باشه" اما ایشون جواب دادن:"گناه چیه؟ ببین من تو رو دیگه زن خودم میدونم. از نظر حسی و عاطفی ما الان زن و شوهریم. راستش من هر شب اینقدر از تو توی ذهنم خیال میسازم تا خوابم ببره. من آغوشت رو با دنیا عوض نمیکنم و برای اینکه محرم بشیم و آغوشت رو تجربه کنم لحظه شماری میکنم و تنها آرزوم تویی و ...." من هم با اینکه حس معذب شدن میکردم و بهم بر میخورد که چرا زیادی داره پاشو از حدش درازتر میکنه،ولی میترسیدم حرفی بزنم که تو ذوقش بخوره و دلخور بشه یا بعد اگه وارد زندگی شدیم حرفم روی زندگیمون و امیالش به من تاثیر منفی بذاره. بخاطر همین رفتار خشک و مقابله ای نشون نمیدادم. فقط سکوت میکردم و اس ام اسش رو بی جواب میذاشتم. یعنی سعی میکردم نه به امیالش دامن بزنم نه اینکه دعواش کنم و پسش بزنم. نمیدونم کار درست چی بود. ولی من سعی کردم درست رفتار کنم. و امیدوارم کارم درست بوده باشه گه سکوت میکرده ام و اصلا به رو نمی اوردم چنان حرفی زده.

    اما خب چون خیلی تکرار میکرد جملات عاشقانه و اون حرفاشو، روی احساس من هم تاثیر گذاشت. گرچه من باز هم خیلی رسمی باهاش حرف میزدم و در برابر حرفاش سکوت میکردم و سعی میکردم عفیفانه رفتار کنم ولی خب درونا یک دلبستگی ای و یا شاید هم وابستگی عاطفی ای برام ایجاد شد. البته نه به شدت.
    خوشحال بودم که بعد از چندین سال کسی سر راهم قرار گرفته و بعد از سالها تونستم دوباره محبت کسی رو به دلم راه بدم و طرف مقابلم هم دوستم داره و همه چی داره خوب پیش میره.

    از حدود ده روز پیش متوجه شدم رفتارش داره سرد میشه. اصلا سراغی نمیگرفت. من هم که میگرفتم سرد برخورد میکرد. و نهایتا هم روزچهارشنبه گذشته بهم گفت:"تمومش کنیم.من نمیتونم ادامه بدم. نمیتونم گذشتمو فراموش کنم.از ازدواج دیگه بدم میاد.نمیتونم با خودم کنار بیام.میترسم تو هم معطل من بشی. تمومش کنیم"
    من گفتم:"من کاری کرده ام که پشیمون شده ای؟ جایی خطایی کرده ام؟"
    گفت:"نه. مشکل خودمم. نمیتونم با خودم کنار بیام. تو رو خیلی دوست دارم ولی به ازدواج با تو هم که فکر میکنم نسبت به تو هم حس بدی پیدا میکنم"
    گفتم:"خب زمان میدیم تا حس بدت بر طرف بشه"
    گفت:"من هرگز خوب نمیشم. زخم دلم هرگز خوب نمیشه. من عاشق شهرم بودم ولی الان حتی نفس کشیدن توی شهری که پر از خاطرات اونه برام شکنجه است."
    من دیگه جوابی ندادم. صبحش بیدار شدم دیدم نوشته:"به خداوندی خدا قسم میخورم مشکلم تو نیستی. مشکلم با خودمه. به خدا برام عزیزی. سهم من از عشق تویی. ولی نمیتونم با خودم کنار بیام."
    منم با اینکه خیلی حالم بد بود ولی سعی کردم منطقی برخورد کنم . نوشتم:"متوجه شدم. درک میکنم.مساله ای نیست. امیدوارم هرجا هستید شاد و موفق و خوشبخت باشید"

    همین.

    از اون شب تا امروز حالم خوب بود. یعنی فکر میکردم مساله مهمی برام نبوده و پذیرفتمش. اما امروز داغونم. داغونم. داغونم.

    دل بسته اش نبودم. نه. اصلا دلبسته اش نبودم. اما حقم نبود. حقم نبود بعد از یک شکست عاطفی شدید و بعدش پنج شش سال تنهایی،حالا که اومدم امیدی ببندم به جوونه زدن یه محبت تازه توی دلم و شکستن سنگ پنج ساله قبلم و رها کردم آرامشی که بعد از درد اون شکست قبلی با هزار جور زجر کشیدن به دستش آورده بودم،واقعا حقم نبود که اینجوری باز همه چی مثل یه سراب محو بشه.

    دلم میخواد گریه کنم اما نمیتونم.دارم خفه میشم اما نمیتونم گریه کنم.خودمو زدم به حماقت و نفهمی. با کار خونه و نگهداری برادرزادم خودمو مشغول میکنم. عین بچه ها میشینم پای کارتون و الکی قه قه میخندم. خنده هایی که خودم میدونم چقدر تلخه. نگاه مامانم نگاه بابام....که وقتی میخندم با غم نگام میکنن...انگار میفهمن خنده ام فقط ادای خنده است. بعد منم خودمو میزنم به خریت...ازشون میپرسم چتونه؟چیزی شده؟

    نمیدونم.............
    بعضی وقتها انگار بهتره که دردها رو اصلا حس نکرد...
    گاهی انگار راهی جز این نیست که بگی بی خیال،"به نظرم هیچی بد نیست!!!!".................
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (6): صفحه 5 از 6 نخستنخست ... 3456 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •