تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




به نظرم هیچی بد نیست!!!! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:خوشحال
آخرین ارسال:خوشحال
پاسخ ها 52

صفحه‌ها (6): صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

به نظرم هیچی بد نیست!!!!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام.
    شاید همتون بگید این دیگه چقدر بی کاره!! به این هم میگن مشکل؟

    واقعیتش اینه که من بعد از فشار های شدید روانی که از تقریبا 7 سال پیش شروع شد دچار اضطراب و افسردگی شدم. و البته وسواس. سیتالوپرام و دوکسپین میخوردم.با تجویز پزشک.

    ولی الان شاید یک سال و نیم هست که کلا بی خیال همه چی هستم و زیادی بی عار شده ام.
    شغل ندارم خواستگار ندارم دیگه خانواده ام اعتباری برام قایل نیستن و... ولی دیگه هیچی برام اهمیتی نداره.

    یعنی یه حال سرمستی و لختی شدید دارم.
    اصلا دیگه نمیتونم بفهمم مردم چرا اینقدر دنبال زندگی می دون؟ گاهی فکر میکنم اصلا چه دلیلی داشته آدم ها از حالت زندگی در غار بیان بیرون؟ پیشرفت و تکنولوژی به چه درد میخوره؟ پول جز برای اینکه یه نونی در بیاری که شکمت رو سیر کنی و یه سرپناه برای خواب داشته باشی به چه درد میخوره؟ چرا اینقدر دیگران دنبال پول در آوردن هستن؟ اخبار رو که گوش میکنم به نظرم میاد همش مسخره است!! نمیفهمم چرا اینقدر سران کشورها حال و حوصله دارن؟ آخه چیکار دارن کجا چی میشه؟ اصلا چه اهمیتی داره؟ حتی درس خوندن و سواد دار شدن! به نظرم میاد خب حالا یکی درس نخونه مگه چیه؟ یا وقتی فکر میکنم که مثلا یه مریضی بگیرم خب بازم به نظرم مشکلی نیست. فقط دردش بده وگرنه اگه مریضی ای باشه که درد نداشته باشه مثل مثلا سرطان خون به نظرم مساله ای نمیاد. مردن به نظرم چیز ترسناکی نیستت. اینکه کسی بیاد مثلا کیفم رو بزنه به نظرم چیزی نیست. اینکه دیگران بیان بدترین تحقیرها رو بکنن و مسخره ام کنن و بهم توهین کنن و ... برام اهمیتی نداره.
    چند وقت پیش یه موتور زد بهم. بدجور هم زد. بنده خدا وایساده بود عذرخواهی میکرد. اما به نظر من اصلا اتفاق مهمی نیفتاده بود. هرچی گفت ببرمتون کلینیک گفتم نه چیزیم نیست خودم میرم.
    دیگه حتی یاد گذشته ام هم که می افتم دردم نمیگیره.

    کلا نمیدونم چرا همه چی به نظرم خیلی مسخره میاد. دیگه در برابر بدترین اتفاق ها هم میگم خب مگه چیه؟؟!!!
    همه چی به نظرم عادی و طبیعی میاد. حتی ظلم های اجتماعی!!

    الان اونقدر بی عارم که اصلا دنبال هیچ کاری نمیرم. همینجوری یه آرامش عمیق دارم. ولی مامان و بابام خیلی غر میزنن که تو چرا هیچ کاری نمیکنی؟

    البته در برابر غر زدن هاشون یه گوشم دره و یه گوشم دروازه. کلا از هیچکسی حساب نمیبرم. بابا چندباری شده کتکم زده. چون اعصابش خرده که چرا من توی خونه نشسته ام و هیچ کاری نمیکنم. اما من بازم عین خیالم نیست. میگم خب آخه همینجوری حالم خوبه. نمیدونم چرا فکر میکنم همین جوری حالم خوبه خوبه. اصلا نمیخوام حرکتی کنم.

    گاهی عین یه دیوونه سرخوشم و میخندم. حتی وقتی نمیخندم یه لذت عمیق از سکون خودم میبرم.

    به نظر شما من مشکلی دارم؟ مشکلم چیه؟[hr]
    هیچکس جواب نمیده؟

    مامانم میگه تو نرمال نیستی.

    واقعا من مشکلی دارم؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست عزیز...

    بابت تاخیر پیش اومده عذرخواهی میکنم...
    متاسفانه تاپیک شما،بین تاپیک های دیگه گم شده بود و به همین دلیل پاسخگویی به تاپیکتون به تاخیر افتاد...

    میتونم ازتون بپرسم که شما چند سالتونه؟ تحصیلاتتون چیه؟
    آیا ناگهانی دچار این حالت شدید یا اینکه اتفاق خاصی در زندگیتون افتاد که باعث این رفتار شما شد؟
    آیا در گذشتتون چیزی وجود داشته که شما بخواید ازش فرار کنید یا بخواید فراموشش کنید؟

    پاسخ با نقل و قول

  3. به نظرم هیچی بد نیست!!!!  سپاس شده توسط niloofarabi

  4. ارسال:3#
    با سلام به شما دوست گرامی

    تعارضی در صحبتهاتون دیدم

    اگر اینکه میگید مشکلی ندارید و چیزی براتون مهم نیست پس  چه چیز باعث شده احساس کنید باید مشاوره کنید و میپرسید آیا مشکلی دارم؟ در واقع طبق تعریف شما از خودتون اگر هم مشکلی داشته باشید پس نباید برای شما مهم باشه درسته ؟ پس چرا دنبال راه حلش هستید ؟(نمیگم چرا مشاوره کردید در واقع میخوام بیشتر فکر کنید که آیا خودشناسی شما کامل و صحیح بوده یا نه؟ چون به نظر میرسه براتون مشکل نداشتن مهمه و میخواید بهتر زندگی کنید)

    نکته دیگه اینکه آیا پزشک شما از وضعیت فعلیتون باخبره ؟ آیا داروتون رو قطع کردید؟ و آیا پزشکتون از قطع داروی شما مطلع هست ؟
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:4#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'nafas966' pid='24207' dateline='1379403106'
    سلام دوست عزیز...

    بابت تاخیر پیش اومده عذرخواهی میکنم...
    متاسفانه تاپیک شما،بین تاپیک های دیگه گم شده بود و به همین دلیل پاسخگویی به تاپیکتون به تاخیر افتاد...

    میتونم ازتون بپرسم که شما چند سالتونه؟ تحصیلاتتون چیه؟
    آیا ناگهانی دچار این حالت شدید یا اینکه اتفاق خاصی در زندگیتون افتاد که باعث این رفتار شما شد؟
    آیا در گذشتتون چیزی وجود داشته که شما بخواید ازش فرار کنید یا بخواید فراموشش کنید؟



     
    سلام.
    خواهش میکنم. اشکالی نداره. درک میکنم .
    من 27 سالمه. لیسانس دارم.

    قبلا خیلی منظم و در کارهام دقیق و جدی بودم. اهداف بزرگی هم داشتم که برای رسیدن بهشون تلاش میکردم.
    7 سال پیش یه قضیه عاطفی برام پیش اومد. پنج سال پیش به هم خورد و علیرغم علاقه ی شدیدی و عمیقی که به ایشون داشتم مجبور شدم رو دلم پا بذارم و واب منفی بم. برام خیلی سخت بود ولی فکر میکردم منطقی تره. یعنی خیلی احساسم رو تو خودم کشتم. ولی سعی میکردم منطقی فکر کنم و در برابر ردی که تحل میکردم به خودم بگم اشکالی نداره.
    موارد ازدواج بعدی هم که پیش اومد گاها خودم نمیپسندیدم ولی اغلب موارد بدون نظز من از سمت خانواده ام رد میشد.
    دنبال شغل بودم و گیر نمی اومد.
    کم کم دچار اضطراب بالای شدم. بعد کم کم احساس پشیمانی از اینکه چرا اون کسی رو که دوست داشتم برای خودم نگه نداشتم.
    بعد مسائل خانوادگی دیگه ای هم اضافه شد.
    کلا درد میکشیدم ولی نمیدونم چی شد که کم کم بی احساس شدم و دیگه هیچی به نظزم بد نیست. هر بلایی سرم بیاد عین خیالم نیست.
    الان مدت چندین ماه هست ه یه احساس لذت خلسه گونه ی عمیقی دارم. هیچی به نظرم جدی و مهم نیست. به نظزم دنیا هیچ ارزشی نداره. حالم خوبه. خودم خالم خوبه.

    ولی مساله سرزنش های خانوادمه. پدر و مادروم خیلی از این حال من ناراختن.هر چی من میگم به خدا حالم خیلی خوبه و خوشم. ولی میگن پس چرا مثل همه 27 ساله ها زندگی نمیکنی؟ این نگرانی اونها باعث شده که در مورد سلامت روان خودم شک کنم و بخوام ببینم اصلا من مشکلی دارم و خق با پدر و مادرمه یا نه؟ و اگه مشکلی دارم این مشکل چیه و راه حلش چیه؟

     [hr]راستی رواپزک از قطع دارو مطلع نیست. یعنی دوره شش ماهه مصرف دارو رو کامل طی کردم. ولی بدش دیگه مراجعه نکردم[hr]راستی من یه چیزایی برام از بچگی هم ÷یش اومد.
    مثلا ÷دربزرگم ازم سوووووووووووئ لستفاده جنسی میکردو البته نه اینکه مشکل فیزیکی برام ÷یش بیاره. ولی خب باعث شد من همیشه حس کنم اصلا نیاز جنسی نیاز کثیفیه.
    با اینکه نیازش رو در خودم حس میکردم ولی اصلا حس میکنم نمیتونم اجازه بدم ک کسی بهم  نزدیک بشه.
    اولاش ناراحت بودم که چرا نمیتونم با این قضیه  کنار بیام. ولی کم کم ÷ذیرفتم و میگم خب تنها میمونم و به نظرم مساله ای هم نیست. ولی مامانم خیلی حرص میخوره و نگرانه. مثلا میگه "تو چرا یه جوری رفتار نمیکنی که کسی بهت جذب بشه؟ چرا تلاش نمیکنی خوشبرخورد و شاد باشی تا برات خواستگار بیاد؟ چرا جوری رفتار میکنی که دفع بشن؟ چرا به جای جاذبه دافعه ایجاد میکنی؟ ÷س فردا ما مردیم و خواهر و برادرات رفتن سر خونه زندگیهای خودشون تو میخوای تنهایی چیکار کنی؟"
    ولی من نمیتونم بپذیرم.
    فکر کنم تنها چیزی که به نظرم بد میاد اینه که یه نفر به دید جنسی بهم نگاه کنه یا بخواد بیشتر از حد حریمی که برای خودم قایلم بهم نزدیک بشه.چه برسه به اینکه بخوام رابطه جنسی با کسی داشته باشم. کار خیلی زشتیه.

    فکر کنم فقط همین باشه که به نظرم خیلی حیلی بد میاد.[hr]باز هم تاپیک من بین بقیه تاپیکا گم شده؟؟؟!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:5#
    سلام. امیدوارم از من ناراحت نشی اما اصلا قبول ندارم که هیچ احساسی نداری و هیچی برات مهم نیست. حرفهات یک چیزی می گه و عملت چیز دیگه! خودت به من بگو کدومو باور کنم؟ اصطلاحا می گن دم خروسو یا قسم حضرت عباسو؟ دوست عزیزم! شما دچار افسردگی هستی، همین!
    بذار این بحثو برات باز کنم.( باید ناچار بپیچیم توی وادی معرفت شناسی! )اگر شما واقعا بی حس بودی، مفاهیم معنی خودشونو برای شما از دست می دادن!
    شما در سرتا سر متن از این مفاهیم صحبت کردی : کار و بیکاری- عار و بی عاری- اضطراب و افسردگی- وسواس- غرغر مامان و بابا- ظلم اجتماعی- خواستگار و ...... اگر کسی واقعا کرخت و بی احساس باشه، مفاهیم رو احساس نمی کنه و اصلا هیچ معنایی رو درک نمی کنه. یعنی به طور کلی روند درک انسان این طوریه که اول باید معنی و مفهوم رو احساس کنه و در مرحله بعد بتونه اونو درک کنه! شما چه طور ادعا می کنی که هیچ احساسی نداری و کرختی درحالی که در عمل، همه چیزو داری احساس و درک می کنی!
    به عبارت دیگه، کسی که به لحاظ شناختی، کرخت و بی حس نیست، به لحاظ عاطفی هم کرخت و بی حس نیست! چون مفاهیم عاطفی مثل عشق و نفرت هم اول احساس می شن و بعد درک می شن و وقتی اونها رو احساس می کنی چه طور ادعا می کنی که بی حسی؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:6#
    راهله آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    شما بی خیال نیستید
    و خیلی هم مضطرب هستید فقط از یک روش دفاعی دارید استفاده میکنید که مسایلتون رو سرکوب کنید
    و فراموش کنید هر چند که خودتون متوجه این قضیه نمیشید و ذهن شما این کار ها رو انجام میده
    البته خوبه که اینطوری به ارامش میرسید[hr]اینکه شما همیشه از ازدواج کردن فراری هستید به خاطر خاطره دوران بچگی اتان امری طبیعی
    ولی باید این خاطره رو از ذهنتون پاک کنید و به یک چشم دیگه به زندگی و آیندتون نگاه کنید
    والدین شما حق دارند نگران شما باشند
    حضوری پیش یک دکتر روانکاو برید تا خاطرات گذشته شما رو محو کند
    با یک برنامه ریزی درست از زمانهای زندگیتان بهترین استفاده رو داشته باشید
    ورزش کنید خوب غذا بخورید و به کلاسهای مختلف بروید
    در جمع باشید و سعی کنید در مورد افکارتان و عقایدتان با دیگران صحبت کنید و نظرشان را بخواهید
    موفق باشید
    پاسخ با نقل و قول

  8. به نظرم هیچی بد نیست!!!!  سپاس شده توسط niloofarabi

  9. ارسال:7#
    ممنون از دوستان.
    من گمان میکنم مشکلم اینه که هیچی برام معنا و مفهوم نداره.
     چند ساله به این حالت در اومده ام. و قبلا خیلی معنا ها برای زندگی قایل بودم.
    این هم که اینجا نوشتم برای اینه که میدونم قبلا اینجوری نبوده ام و الان شده ام.
    و البته یه دلیلش هم غرغر های مامانمه که بهم میگه تو نرمال نیستی.
    من نرمال نیستم؟
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:8#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    در مورد نرمال بودن یا نرمال نبودن شما، فقط یه روانشناس اونم بعد از بررسی دقیق و همه جانبه به صورت حضوری میتونه نظر بده. 
    ولی در مورد حسی که میگین اخیرا پیدا کردین به نظر میاد یه نوعی از افسردگی باشه. چون شما عملا به همه چیز بی تفاوت نگاه میکنین. به زندگی خودتون، خوبی ها و بدی هایی که در اطراف تون میبینین، نسبت به دنیا و روند طبیعی اش، اتفاقاتی که می افتن و......... دید شما دید بی تفاوتی هستش و اینکه هرچی پیش بیاد هیچ فرقی به حال شما نداره. این حالت رو ممکنه خیلی ها در برحه ای از زندگی شون تجربه کنن. برا بعضیا مقطعی و زودگذر هست و برا بعضی دیگه ممکنه بر حسب شرایط شون، مدت خیلی بیشتری ادامه داشته باشه و شما از بابت این وضعیتی که دارین ممکنه اسیب ببینین.
    هیچوقت به علتش فکر کردین؟ کاری نداریم این وضعیت نرماله یا نیست کاری به نظر دیگران نداریم، در خودتون جستجو کنین ایا این حالتی که دارین دلیل خاصی داره؟ کدام مهره در زندگی شما میتونه جابجا بشه تا این حس تون تغییر کنه؟
    بر فرض مثال اگه شما از همین الان رییس جمهور مملکت میشدین بازم همین حس بی تفاوتی تام رو نسبت به مسایل اطراف تون داشتین؟ روی این سوال به طور جدی فکر کنین و پاسخ بدین. اگه واقعا شما از همین الان میشدین رییس جمهور ایران و دقیقا در اون پوزیشن قرار داشتین و ادم های اطراف شما ادم های اطراف رییس جمهور بودن، ایا حس شما تغییر میکرد؟ حدودا چند درصد تغییر میکردین؟
    ایا اگه خدای نکرده در شهر شما زلزله بیاد و شما و خانواده تون مجبور باشین شب رو در سرما توی چادر بگذرونین، این حس تون تغییر میکرد؟ اگه تغییر میکرد حدودا چند درصد؟ روی این سوال هم با دقت فکر کنین و پاسخ بدین.
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:9#
    راهله آواتار ها
    سلام
    بهتر که حضوری پیش یک روانکاو بروید
    سعی کنید از دم کرده های آرامش بخش مثل گل گاو زبان بابونه و گلاب استفاده کنید
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:10#
    سلام.
    من به روانپزشک مراجعه کردم و سیتالوپرام تجویز شد.
    کلا حس میکنم چیزی برام مهم نیست.
    مثلا اینکه لزله بیاد یا حتی یکی از عزیرانم رو از دست بدم ناراحتی خاصی پیدا نمکنم. یعنی میگم خب شده دیگه.چیکارش میشه کرد. شده.
     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (6): صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •