تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




افسردگی شدید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:a_shaaker
آخرین ارسال:ops
پاسخ ها 3

افسردگی شدید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    زنی 32 ساله هستم و متاهل. تا سن 29 سالگی مشغول به تحصیل و کار بودم (دکترای شیمی)اما هیچ پس اندازی نداشته و ندارم. در خانواده پدری به دلیل اختلافات پدر و مادر در کودکی و مسائل اخلاقی پدرم و ندانم کاریهای مادرم تحت فشار روحی بودم. یک خواهر بزرگتر و سه برادر کوچکتر با اختلاف سنی یکسال از یکدیگر دارم.2 سال و نیم پیش بعد از بیرون آمدن از کار قبلی در شرکتی جدید مشغول به کار شدم و همسرم  (لیسانسه که قبلا بیماری ام اس داشته و خوب شده بود. ) را آنجا دیدم او هم از من خوشش می آمد اما اهل ازدواج نبود. پس از 5 ماه به خواستگاریم آمد اما شروطی داشت که همه را قبول کردم:1- باید مهریه را به او ببخشم. 2- با سفرهای مجردی او مخالفت نکنم. 3- خانواده ام در زندگیمان دخالتی نداشته باشند. 4- عروسی نگیریم. 5- خرید نکنیم و ... . قبل از عقد پیش مشاور رفتیم و گفت که مرد بی مسئولیتی هست و با او ازدواج نکنم اما اینکار به اصرار خودم انجام شد. تا 6 ما هر روز تکرار میکرد که اگه ازدواح نگرده بود الان کجا بود. کم کم به من عادت کرد مرد خوبیه مهربونه اما...بهد از چند هفته  از عقد ازم خواست تا مهریه ام را ببخشم. بعد از آن  و البته از اوایل عروسی کابوس های شبانه من شروع شد.  اصلا اهل خرج کردن نبود اما الان بهتر شده. مشکلی که ما داریم اینه که اون فوق العاده آدم بی نظمیه و  خونه رو در حد انفجار به هم میریزه  این مهم نیست مهم اینه که به منم اجازه نمیده جمع کنم چون وسایل شخصیه اونه. به هم ریختگی در حدیه که وقتی از بیرون میائیم داخل باید مواظب باشیم پامون رو روی چیزی نگذاریم. اینم زیاد مهم نیست اینکه فکر میکنه من اومدم تا هرچی داره رو ازش بگیرم و مدام تکرارش میکنه بیشتر آزارم میذه و اینکه من اصلا عاشقش نبودم و عاشقای واقعی هر بلایی سرشون بیاد دم نمیزنن. یکبار تصمیم به خودکشی گرفتم اما ترسیدم زنده بمونم و شوهرم تو دردسر بیافته اما جدیدا تصمیم دارم خودمو تو استخر خونمون بندازم تا خودکشی به حساب نیاد. دلیلشم اینه که بهم میگه تمام حرفایی که بهم زده دروغ بوده و اصلا نمیخواد با هم زندگی کنیم و یا اگه با هم هستیم تو هیچ زمینه ای نباید به هم کار داشته باشیم . چند وقتیه داروی فلوکستین مصرف میکنم و حالم خیلی بهتره اما همش دنبال بهونه میگردم که هر دومون رو از این شرایط راحت کنم چون نمیتونم به خونه پدرم برگردم. میخوام وقتی شوهرم رفت مسافرت اینکارو بکنم میدونم پشیمون میشم اما خوبیش اینه که راه برگشتی نداره. ممنون که حرفای دلمو خوندین.

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام
    بله شرایطی که ذکر کردین شرایط خوبی نیست ولی اینو بدون که برای هر مشکل یک راه حل وجود داره پس مشکل شما هم قابل حله فقط باید شکیبا باشید
    شما بگین که فلوکستین رو روانپزشک تجویز کرده ؟
     وتحت نظرید؟
    شما در اول باید به فکر درمان شوهرتون باشید
    تا به حال پیش روان شناس یا مشاور بعد از بروز این مشکلات رفتین؟یا پیشنهاد دادین بهش
    ذکر کردین که ام اس داشته
    آیا قبل از بیماری هم اینجور آدمی بوده؟(یا این مسائل ناشی از بیماری ام اس یا مصرف داروی خاصی ست)سابقه خانوادگیش چیه؟

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    عزیزم مشکل بیشتر از اینکه از شما باشه از شوهرتون هست ........ اما راه حلش خود کشی نیست .... شوهر شما قطعا نیاز شدید به روانپزشک داره ..... اول خیلی واضح بهش بگید که سر چه مسائلی باهاش مشکل دارید یعنی احساساتتون رو صادقانه بهش بگید فقط در نظر بگیرید که در یک زمان و موقعیت مناسب باشد و بعد براش توضیح بدید که باید به روانپزشک مراجعه کند تا زندگی خودش و شما رو تباه نکند ... به هرحال زمان گذشته اتفاقی که نباید می افتاد افتاده شما با ادمی ازدواج کردید که از پیش میدونستید ادم مناسبی نیست .... و دوران تجرد شما و زندگی تان با خانواده هرچه قدر هم سخت بوده گذشته ......و الان تنها کسی که می تونه شما رو نجات بده خودتون هستید .........
    من در سطحی نیستم که بخوام برای چنین موضوع مهمی حرف بزنم .....
    فقط تنها حرفی که می تونم بزنم اینه که ارزش زندگی شما خیلی بالا هست نباید با یک مشکل اون رو نابود کنید شما سالها درس خوندید تا مدرک گرفتید و هنوز کارهای هیجان انگیز و زیادی هست که می تونید انجام بدید یک نفر حتی شریک زندگی شما انقدر مهم نیست که به خاطرش خود کشی کنید ....... و در ضمن این جسم هدیه ای از سمت خداست و اگر هدیه رو نابود کنیم به حتم خدا هم دلش میگیره .......هیچ کس به اندازه ی خدا مهم نیست .......تمام سعی تون رو برای رفع مشکل بکنید و اگر به نتیجه ای نرسیدید راهی جز طلاق نمی مونه.......گاهی طلاق بهترین کار هست .... حداقل بهتر از خود کشی .... البته میگم قبل از جدایی باید تمام تلاشتون رو برای بهبود اوضاع بکنید .......
    ............. صمیمانه ارزومند حل مشکلات شما هستم خدا پشت و پناهتان
     
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •