تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




تصمیمم درست بود یا نه؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:*NazGol*
آخرین ارسال:ساده
پاسخ ها 28

صفحه‌ها (3): صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

تصمیمم درست بود یا نه؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    لاله جان حرفات درسته,اما من تو این شرایط اصلا به اون مسئله فکر نمیکنم.دغدغه ی اصلی من اینه که این آدم رو بعنوان همسرم انتخاب کنم یا نه؟
    هیچوقت ازدواج نکردن بهتر از یه انتخاب غلطه.آدم اگه قرار باشه ازدواج کنه و بدبخت بشه اون ازدواج به چه دردی میخوره؟پدرت که هست,هزینه هاتم میده,حاضره زندگیشو به پات بریزه.مادرتم که بهترین همدم و هم صحبته برات.گه اینجوری باشه مجرد موندن که بهتره.مشکل اصلیم یه تصمیم درست واسه آیندمه.
    هرکاری میکنم نمیتونم به نتیجه برسم.اگه با نامزدم ازدواج نکردم ,شاید راستشو به خواستگارم بگم.اگه مطمئن باشه که بی گناه بودم و قبولم کرد که هیچ.وگرنه لیاقت منو نداشته.اگرم قبول نکرد که مجرد میمونم.
    خدارو شکر پدرم اگه تا آخر عمرمم خونه ش بمونم از گل نازک تر بهم نمیگه و از خداشه که ازدواج نکنم.
    آره عزیزم واقعا نمیشه تصمیم قطعی گرفت.پدر و مادرم که از این اتفاقا خبر ندارن میگن واقعا آدم نمیدونه با این چیکار کنه!از بس که گریه و التماس میکنه.
    مامانم میگه تو یه سری اخلاقایی داری که هر مردی نمیتونه تحملشون کنه.
    مثلا سر این قضایا تو روش کلی به مامانش توهین کردم و حرفایی که لایقشون بود و گفتم.گفتم من دیگه باهات ازدواج نمیکنم,اگرم کردم مامانت حق نداره بیاد خونه م یا بچه مو ببینه.گفت چشم هرچی تو بگی تو راست میگی و...
    حتی به مامانشم حرفامو رسونده بود.مامانش که تازگیا زنگ زده بود میگفت هروقت دخترت خواست میرم خونه ش.اگه نخواست نمیرم.اگه نخواد بچه شم نمیبینم. هرچی شما بخواین همونه.مامانش داشت هق هق گریه میکرد و معذرت میخواست و میگفت من یادم نبود که بچه ت یه دونست!!!
    میگفت شب که باهاتون دعومون شد بابام (فوت کرده) با وضعیت خیلی بدی اومد تو خوابم و فرداش دخترم تا پای مرگ رفت و ... دلتونو شکستیم و نتیجه ش رو دیدیم و...
    اما من نمیتونم حرفاشونو باور کنم بعد از اون رفتارایی که ازشون دیدم.مگه میشه یک شبه آدم انقدر عوض بشه؟آخه قبل از دعوا همینجوری مهربون بود. بعد یهویی بداخلاق ونامرد شدن و الان دوباره خوب شدن.خانواده ی همسر واسه من خیلی مهمه.
    دوستان اگه بازم نظری دارین ممنون میشم بگین.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:22#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    دوست عزیز شما الان عصبانی اید یک بار میگید می خواید یک بار میگید نمی خواید
    کل تاپیکتونو خودتون مطالعه کنید شما الان دودلید
    سعی کنید جو آرومی رو تنها برای خودتون مهیا کنید و خوب فکر کنید با تمرکز بدون دخالت والدینتون خصوصیات خوب و بد خودتون و نامزدتونو بشمرید سبک سنگین کنید با منطق و بدون کینه و ببینید با وجود ایشون چه حالی دارید و بدون ایشون چطور برای آینده عرض کردم
    وقتی به یه تصمیم نهایی رسیدید با نامزدتون تماس بگیرید و به صحبت منطقی بدون دخالت والدین بشینید و تصمیمتونو بگید و نظرشو بخواید
    اگر به سلامتی به صلح انجامید شرایط و ملاکاتون عنوان کنید و اگر متاسفانه به جدایی کشید دلایلو بگید که بدون دلخوری جدا بشید
    و این روهم بدونید شما تنهایی برای این رابطه تصمیم نگرفتید که تنهایی هم بخواید بزنید زیر همه چیز
    شما و نامزدتون از ابتدا دونفر بودید که برای ازدواج حالا با پیشقدم شدن هرکس تصمیم گرفتی حالا به مسئله ای برخوردید نباید به تنهایی تصمیم بگیرید و اگر اتفاقی هم افتاده باید با صحبت حل بشه نه با بستن تمام راههای ارتباطی با ایشون
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:23#
    بله چون تو شرایط سختی قرار دارم ونمیتونم آروم باشم و تصمیم بگیرم نیاز به راهنمایی دارم.
    مثلا الان تصمیم میگیرم باهاش بمونم, 2ساعت بعد یاد یکی از بدیهاش میفتم و ازش متنفر میشم.تعادل احساسی ندارم.
    بیشتر خصوصیات اخلاقیشو بهتون گفتم.
    بدون اون برام سخته دلم براش تنگ میشه,حالم بد میشه اما بعد از چند ماه میتونم به نبودش عادت کنم و به زندگیم ادامه بدم.
    اوایل رابطه بهش گفتم به درد هم نمیخوریم,گفت نه اصلا خیلی هم به هم میایم.فقط خودشو گول می زد.1ماه پیش که در این باره حرف زدیم گفت تو راست میگفتی.حرف همو نمیفهمیم و اخلاقمون به هم نمیخوره.اما نمیتونم ازت دل بکنم.
    اصلا جدایی براش تعریف نشده است.میگه نمیتونم ازت جدا شم.حتی اگه آخر حرفامون به یه نتیجه ی منطقی برسیم که باید جدا شیم,میگه ول کن این حرفارو!من این حرفا حالیم نیست!
    همش با احساسات جلو میره اصلا منطق سرش نمیشه.
    وقتی از پیشرفت تو زندگی باهاش حرف میزنم میخنده و میگه آدم باید "زندگی" کنه.پول جمع کردن مهم نیست
    من همیشه دنبال پیشرفت و ترقی ام اما اون میگه هروقت شانس بهمون رو کرد پیشرفت میکنیم.حتی راه و رسم زندگیمونم باهم فرق میکنه.نگاهمون به زندگی و...
    میترسم بعد ازدواج رفتارش عوض بشه.البته امکانش کمه اما هر احتمالی رو باید در نظر گرفت.خیلی بد دلم استرس دارم.
    هنوزم گوشیم خاموشه اما هرروز زنگ میزنه به مامانم و اصرار میکنه گوشیرو بهم بده که باهم حرف بزنیم.یکی دو باری که باهاش حرف زدم حرفاش همش با گریه و التماس بود.میگفت جبران میکنم نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره تورو خدا باهام آشتی کن و ...
    خیلی سعی کردیم با صحبت کردن به جایی برسیم اما نشده.انگار درد بی درمونه
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:24#
    نازگل جان عزیزم، اصلا این اشتباه رو نکن ، آدمایی که واسه رسیدن به اهدافشون با آبروی یه خانواده بازی میکنن اصلا قابل اعتماد نیستن، من 7 سال پیش با همسر فعلیم آشنا شدم،با اونکه میدونستن من از خانواده ی مذهبی هستم و پدرم آدم آبرو داریه ولی پدر و مادرش پیش هرکس از اقوام و آشناهای ما که با اونها هم آشنایی داشتن از کوچکترین روابط من و پسرشون مثلا اینکه منو تا دانشگاه میبره و برام آبمیوه میخره :| رو براشون توضیح میدادن،کلی بهم وعده و وعید دادن ولی بعد 7 سال باباش گفت من یه حرفی زدم حالام میگم اشتباه کردم ، الانم دارم جدا میشم ولی همسرم یا به من زنگ میزده و یا پیش اقوامم میرفته اولش گریه میکرده و بعدش حرفایی میزده که کاملا خصوصی و بین خودمون بوده،پس این اشک ها و التماس هارو ندید بگیر و ببین خودش انقدر خوب هست که ارزشه مبارزه و تلاش رو داشته باشه؟!! آیا انقدر ارزش داره که بخوای به خاطر ازدواج با اون شخصیتت رو له کنی؟!!!

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:25#
    ساده جون واقعا برات ناراحت شدم.
    فکر میکردم فقط مامان نامزدم درک و فهم پایینی داره اما انگار اینجور آدما کم نیستن.
    اون که هرچقدم خوب باشه (که نیست), بخاطر خانوادش کلا از چشمم افتاده.با اینکه مامانش دو هفته س داه معذرت خواهی و گریه میکنه , هنوز دلم باهاشون صاف نشده.هرکاری میکنم کینه م از بین نمیره.همین کینه و نفرتمه که قدرت تصمیم گیری رو ازم گرفته.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:26#
    عزیزم بازم خدا دوسم داشته که بالاخره چشای کورمو شفا داده
    ولی اتفاقا این حسی که الآن داری بیشتر میتونه بهت کمک کنه،چون با کینه و دل چرکی نمیشه یه زندگی رو شروع کرد،شاید به مرور زمان از یادت بره ولی ممکنه یه جا با یه اتفاق دوباره بروز کنه!! خلاصه اینکه ما فقط با یه نفر ازدواج نمیکنیم با خونوادشم ازدواج میکنیم و این ممکنه بعدها مشکل ساز بشه
    ایشالله خدا بهت کمک کنه تا بتونی بهترین تصمیم رو بگیری،خوشبختی قطعا در انتظارته
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:27#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'ساده' pid='26513' dateline='1380706405'
    عزیزم بازم خدا دوسم داشته که بالاخره چشای کورمو شفا داده
    ولی اتفاقا این حسی که الآن داری بیشتر میتونه بهت کمک کنه،چون با کینه و دل چرکی نمیشه یه زندگی رو شروع کرد،شاید به مرور زمان از یادت بره ولی ممکنه یه جا با یه اتفاق دوباره بروز کنه!! خلاصه اینکه ما فقط با یه نفر ازدواج نمیکنیم با خونوادشم ازدواج میکنیم و این ممکنه بعدها مشکل ساز بشه
    ایشالله خدا بهت کمک کنه تا بتونی بهترین تصمیم رو بگیری،خوشبختی قطعا در انتظارته

     
    آره عزیزم من یا کینه به دل نمیگیرم,اما اگه بگیرم دیگه دلم صاف نمیشه.این موضوع بعضی وقتا خیلی اذیتم میکنه.
    مرسیییی دوست خوبم.برام دعا کن!
    با آرزوی بهترینها برای تو.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:28#
    عزیز دلم حتما، ایشالله همیشه رو لبای تو و همه ی دوستامون تو این تالار خنده باشه و دلاتون شاد
    آمین

     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •