تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




تصمیمم درست بود یا نه؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:*NazGol*
آخرین ارسال:ساده
پاسخ ها 28

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

تصمیمم درست بود یا نه؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام به همگی.3روزه که با نامزدم کاملا کات کردم.خیلی داغونم خیلیییییییییییییی..نمیدونم کارم درست بود یا نه؟!
    الان 3 روزه که همش به مامانو بابام زنگ میزنه و التماسشون میکنه که اجازه بدن همدیگه رو ببینیم.یا حداقل گوشی داشته باشم که باهم در ارتباط باشیم.اما خودم با دستای خودم گوشیمو دادم به مامانم که یه وقت وسوسه نشم بهش اس بدم.
    خیلی بهم ریختم نمیدونم چیکار کنم.میترسم یه اتفاقی براش بیفته...3روزه دارم با ضجه گریه میکنم.
    با اینکه خیلی در حقم بدی کرد اما من واقعا عاشقش شده بودم.دلم برا اونم میسوزه.
    نمیگم آدم خوبی بود اما خیلی رمانتیک بود و هیچوقت هم بهم خیانت نکرد.
    انگار کلا خصوصیات بدشو فراموش کردم.همش خوبیهاش میاد تو ذهنم.آخه من چطور 3سال خاطره رو فراموش کنم؟؟
    از همه طرف بهم فشار اومده.عین روانی ها شدم...همش احساس میکنم یگی از پشت میخواد بهم حمله کنه..رو پل هوایی یا تو مترو..راه که میرم همش پشت سرمو نگاه میکنم.
    به نطرتون تصمیمم کار درستی بود؟تورو خدا کمکم کنین...

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام.

    دوست عزیز شما چند سالتونه و نامزدتان چند سال؟

    روابط شما چگونه شروع شد؟

    روابط شما الن چگونه هست ؟

    والدین شما در روابط شما چه نظراتی داشتند و دارند؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    ممنون از توجه تون
    من 22 و اون 24.تو دانشگاه آشنا شدیم.تو تاپیک قبلیم همه چی و کامل توضیح دادم.اگه میشه بخونیدش.
    اون با گول زدن من وارد زندگیم شد.چون میدونست قصد دوستی ندارم و اهلش نیستم گفت مثل 2تا همکلاسی و مثل خواهر برادر!!! شماره ی همو داشته باشیم و یواش یواش به زور با من دوست شد.منم چون خیلی ساده بودم و کم سن بودم نمیدونستم باید چیکار کنم.
    بعد از 2ماه حرف ازدواج رو پیش کشید و من گفتم الان زوده تا اینکه بعد از 2سال که تلاشم واسه راحت شدنم از دستش نتیجه نداد , سال پیش بین خانواده هامون نامزد شدیم که بیشتر همو بشناسیم.اما یه سری مسائل پیش اومد که خانواده م مخالفت شدید کردن و من بخاطر خانوادم مجبور شدم تن به جدایی بدم.الان تقریبا باهم خوب بودیم.قبل و بعد نامزدی خیلی ابراز علاقه میکرد.آخرین باری که دیدمش کلی قسمم داد که تنهاش نذارم...
    3ماهه که احساس میکنم واقعا دوسش دارم.دلم براش تنگ شده اما مجبورم تحمل کنم.تقصیر خودم بود که کار به اینجا کشید.کاش هیچوقت جلسه ی خواستگاری برگذار نمیشد...

     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    انقد سخت نگیر عزیزم
    تنها نذارید همو
    همه ی سعیتو برای جلب رضایت پدرمادرت انجام بده جدایی داغون میکنه آدمو

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام ..برای چی از هم جدا شدین؟؟
    دلیل مخالفت خانوادتون چیه؟
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    خانوادش پرروبازی درآوردن و زبون درازی کردن وبه مامان و بابامم حسابی برخورد.خانواده ی پسره حمایتش نکردن و اگه قرار بود باهم ازدواج کنیم باید یکی 2سال دیگه صبر میکردیم.
    تو تاپیک زیر همه چی و گفتم:
    دو راهی وحشتناک
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام.

    دوست عزیز ازدواج مراحلی دارد که باید آنها را طی کنیم تا به شناخت کامل دست پیدا کنیم اولین مرحله آن آشنایی است دومین مرحله نامزذی و سومین مرحله عقد رسمی

    در مرحله اول خانواده ها با هم آشنا میشوند و در توافق (شناخت هر دوخانواده) و به دختر و پسر اجازه میدهند که آنها باهم آشنا شوند و جلسه خواستگاری را برگزار میکنند متاسفانه خلی مواقع دیده میشود که این دو باهم جابجا میشوند یعنی دختر و پسر  از هم خواستگاری میکنند و بعد به خانواده ها اطلاع میدهند که مراسم خواستگاری را برگزار کنند و باهم آشنا شوند. در هر صورت بعد از آشنایی دختر و پسر در صورت توافقی که با شناخت  باید حاصل شود به دوران نامزدی میروند تا زیر نظر خانواده بتوانند شناخت کاملتری از هم بدست بیاورند اما نکته مهمی که باید بدانند این هست که به یکدیگر دل نبندند چرا که ممکن است به توافق نهایی نرسند و یا خانواده ها  به توافق نرسند.


    شما  در کدام مرحله هستن ؟ فقط جلسه خواستگاری برگزار شده است ؟

    در هر صورت بادی این نکته را بدانید که ازدواجی که خانواده یکی از طرفین مخالفت کنند در آینده مشکلاتی بوجود خواهد امد.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    سلام.ببینین من از همون روز اول فهمیدم که ما به درد هم نمیخوریم چون تیپ شخصیتیمون کاملا برعکس هم بود.من درونگرا و آروم بودم اما اون کاملا برونگرا و پر جنب و جوش.اون پرحرف بود و من کم حرف.اون نترس و من ترسو...
    از ماه اول بهش گفتم اما اون گفت مهم اینه که من عاشقتم.تو هم بعدا عاشقم میشی و همه چی درست میشه.
    یه سری خصوصیات بدی هم داشت که غیر قابل تحمل بود.کاملا سلطه جو و کنترل گر بود.همیشه دیگران رو مقصر میدونست و افسوس گذشته رو میخورد.اصلا نمیتونستم تحملش کنم.
    بعد از نامزدی هم فهمیدم که تو یه خانواده ی بشدت متشنج بزرگ شده.من که 1بار تاحالا دعوای پدرومادرمو ندیده بودم ,اینا در عوض هرشب دعوا داشتن.بیشتر سر رفتارای غلط مادرش.
    (مثلا مامانش تو جمع کارایی با دومادش میکرد که زن و شوهرا نمیکنن.باباشم ناراحت میشد و دعواشون میشد و سر مسائل دیگه هم همش دعوا داشتن.)
    خلاصه من 2سال تموم خواستم باهاش تموم کنم اما تلاشام نتیجه نداد چون هرروز تو دانشگاه میدیدمش و میومد مزاحم میشد.چندبارم حراست دانشگاه از هردو مون تعهد کتبی گرفت.یک قدم تا اخراج از دانشگاه مونده بود بخاطر همین مجبور شدم تحملش کنم.(البته بعدا مجبور شدم از دستش انتقالی بگیرم)
    خلاصه...سرتونو درد نیارم.وقتی دیدم به هیچ عنوان دست از سرم برنمیداره بهش گفتم بیاین خواستگاری رسمی اگه خانوادم اجازه دادن باهم ازدواج میکنیم.بعد از 2و3 جلسه خواستگاری رسمی پدرم اجازه داد که بیشتر همو ببینیم تا آشنایی بیشتر بشه.البته قبل از خواستگاری رسمی مامانش میومد خونمون تا با پسرش بهم نزنم و بفهمم که واقعا منو میخواد.
    بعد از آخرین جلسه ی خواستگاری بدترین اتفاق زندگیم افتاد که الان بیشتر بدحالیم بخاطر اونه.تموم دلخوشیم این بود که ازدواج میکنیم و مشکلی برام پیش نمیاد اما...
    3ماه پیش قرار شد حرفای نهایی رو بزنیم و قول و قرار عقد و بذاریم.مامانش که تا دیروز میترسید باهامون حرف بزنه وقتی فهمید پسرشو میخوام زبون درازی هاش شروع شد.
    پدرو مادرمم خیلی ناراحت شدن و گفتن خانواده ی درست و حسابی نداره.دختر بی زبون منو اذیت میکنه و نمیذاره راحت زندگیشو بکنه و...
    ازم خواستن که نامزدمو فراموش کنم.گفتن خوشبختت نمیکنه.کمی مقاومت کردم و دیدم دارن میپرسن مگه چی شده که انقدر اصرار به ازدواج داری؟دیدم دارم تابلو میشم حرفشونو گوش کردم.

     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    PARSABARZEGAR آواتار ها
    سلام.
     
    دوست عزیز ما در ازدواج تنها با یک فرد ازدواج نمیکنیم و با یک خانواده وصلت میکنیم و شرایط هر دو خانواده و رضایت هر دو خانواده در این ازدواج امری موثر و تاثیر گذار هست.
     
    در ازدواج مهمتر از هر چیزی شناخت دختر و پسر از همدیگر هست که باید  در دوران نامزدی که قبل از عقد رسمی هست کامل بشود و با تو جه به این شناخت به اتنخاب دست بزنیم .
     
    شما با توجه به شرایط موجود خودتان و نامزدتان باید دست به اتنخاب عاقلانه و بالغانه برنید و نه احساسات.
    تصمیم آخر را باید خود شما با خانواده بگیرید تا یک تصمیم معقولانه باشد. 
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    ممنون از کمکتون.
    من تصمیممو قبلا گرفتم واز نامزدم جدا شدم.فقط میخواستم با راهنماییها وحرفای مشاورا و دوستان مطمئن بشم که با توجه به شرایطم و اتفاقات گذشته تصمیمم درست بود یا غلط.
    راستش هنوزم نمیدونم چیکار کردم.امیدوارم پشیمون نشم.
    درمورد گریه ها و اصرار نامزدمم به برگشت نمیدونم چیکار کنم...هنوزم هرروز زنگ میزنه و التماس میکنه.پدر و مادرمم نگرانن که به سرش بزنه و یه وقت کار اشتباهی کنه.خودمم که مثل مرده ی متحرک شدم.
    لطفا بیشتر راهنماییم کنین.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •