تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




چرا مسئولیت پذیر نیستم؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:sm11708
آخرین ارسال:sm11708
پاسخ ها 9

چرا مسئولیت پذیر نیستم؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام به مشاوران عزیز و کاربران محترم. 

    من مشکلات روحی زیادی دارم که میخواستم در مورد یکی از مهم ترین هاشون باهاتون مشورت کنم . از اولش میگم. من تو یه خانواده پرجمعیت و فقیر بزرگ شدم و از اول هم اعتماد به نفس کافی برای انجام کارهام نداشتم. علاوه بر این از احساس ترس و عدم امنیت و خجالتی بودن هم رنج می بردم. البته الان هم همین طورم . از بچگی از مسئولیت فرار می کردم و خیلی منفعل بودم . دلم می خواست همش تو خونه باشم . هیچ کار جدید یا محیط و آدم های جدیدی را تجربه نکنم. از مدرسه متنفر بودم با اینکه شاگرد ممتاز بودم. تو مدرسه به ندرت پیش میومد حرف بزنم. دوم ابتدایی که بودم مدام بهانه می آوردم و به مدرسه نمی رفتم این روند ادامه پیدا کرد و وقتی اول راهنمایی بودم چند ماه مدرسه نرفتم و با هیچ تهدید و تشویقی راضی نشدم حتی امتحانای ترممو بدم! تو دبیرستان هم بعضی روزا خودمو به مریضی می زدم و به مدرسه نمی رفتم. بعد ها که دانشگاه قبول شدم باز هم همین اتفاق افتاد و در ترم اول مدام به بهانه های مختلف کلاس نمی رفتم. ترم دوم هم برای این که از اون محیط فرار کنم بدون هیچ دلیلی حذف ترم کردم. ترم سوم هم مرخصی گرفتم و موندم خونه! ترم بعد از اون هم به بهانه ی نامزد شدنم کلا انصراف دادم! الان سه ساله که ازدواج کردم و درس خوندن رو مثل همیشه دوست دارم دو ساله که دوباره دانشگاه قبول شدم.ولی نمی دونم چرا دلم نمی خواد برم دانشگاه با اینکه دانشجوی ممتاز کلاس هستم و دوستای خوبی هم دارم. تا حالا هر چی کلاس آموزشی اسم نوشتم با وجود علاقه م به اون رشته نصفه و نیمه ولش کردم احساس می کنم دیگه نمی تونم کاری رو کامل انجام بدم. توی خونه هم مشکل دارم و اصلا دلم نمی خواد مهمونی بریم یا واسمون مهمون بیاد . به کار خونه علاقه ندارم و دلم نمی خواد کار کنم. دلم نمی خواد برم بیرون یا حتی دوست ندارم کسی به خونمون تلفن کنه. دوست دارم همه چیز آروم و ثابت باشه و هیچی عوض نشه کافیه به یک مهمونی یا عروسی دعوت بشم تا کلی اعصابم خرد بشه . برای کوچک ترین تغییر در زندگیم احساس استرس می کنم. مثلا هر روز برای دانشگاه رفتن کلی غصه دارم. در حالی که بین فامیل و دوستام خیلی احترام دارم و همه دوستم دارند. نمی دونم چرا از هر مسئولیتی فرار می کنم . دلم می خواد تو خونه هیچ کاری انجام ندم و فقط استراحت کنم. بیرون خونه هم هیچ مسئولیتی نداشته باشم . شوهر بیچارم صبح تا شب سر کاره ولی من انتظار دارم مسئولیت های دیگه مثل خرید و انجام کارهای خونه را هم به عهده بگیره. اون به خاطر من با خواهر برادراش نمی تونه رفت و آمد داشته باشه. چون هر دفعه که کسی بخواد بیاد خونمون یا ما رو دعوت کنه اعصابم کلی به هم می ریزه. نمی دونم چرا انقدر بی مئولیت هستم و حاضر نیستم برای زندگی بهایی بپردازم ؟ دلم برای همسرم می سوزه که با هر ساز من می رقصه و هیچی نمی گه. خواهش می کنم کمکم کنید.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    دوست عزیزم .... سلام من داشتم ظهر براتون می نوشتم که ناگهان خط پرید ...... sorry

    بیماری هست به اسم اوتیسم که باعث میشه شخص از اجتماع بترسه از تغییر بدش بیاد البته با توجه به اینکه شما عرض کردید عضو شاگردان ممتاز هستید .... امکانش کمه چون اوتیسم ها از نظر توجه و تمرکز و گفتار ضعیف هستن ....... به هر حال امکانش هست که یک طیفی از اوتیسم خفیف در شما باشه حتما حتما با روان شناس حضوری ملاقات داشته باشید .....چون این بیماری راه های درمانی خاص خودش رو داره
    حالا ما بر این تکیه می کنیم که شما از بدو تولد هیچ مشکل جسمانی و روانی نداشتید

    شما به عنوان یک انسان طبیعی متولد شدید مثل همه ........و خداوند براتون این خصلت رو قرار نداده که از اجتماع دوری کنید ..... بلکه این خود شما بودید که از  کودکی به خودتون یاد دادید که اجتماع جای خوبی نیست باید از اونجا دور بود ....... باید هر طور شده از اجتماع فرار کرد ..... من نمی تونم با کسی صمیمی بشم ......
    تمام اینها اول تفکر شما بود که بعد این رفتار شما رو ساخت ..........پس در درجه ی اول به فکر اصلاح تفکرات خودتون باشید همیشه دز ذهنتون تصور کنید انسانی توانا و موفق در اجتماع هستین ..... خودتون رو باور کنید .... به خوبی های خودتون شاخ و برگ بدید .....در هر جایی که حضور دارید شما برتر هستید ...... این باید تفکر شما باشه .... من بهترینم پس می تونم به راحتی وارد این اجتماع بشم

    راه مقابله با ترس این هست که با اون رو به رو بشید ..... اول سعی کنید راه کارهای افزایش اعتماد به نفس رو در پیش بگیرید و وقتی که باور کردید یک انسان توانمند هستید وارد یک اجتماع کوچک مثل کلاس بکستبال بشید .............به اجساساتتون غلبه کنید ..... شمشیر خود باوری رو به کمر ببندید و وارد اجتماع بشید ......نگذارید احساسات شما به شما بگه چه کار باید بکنید ... عقل حکم میکنه که شما باید وارد این اجتماع بشید .... پس به حرف عقلتون گوش کنید ...... شاید اولش اعصابتون بهم بریزه شاید دست و پاهاتون بلرز صداتون بلرزه قلبتون تند بزنه ..... اما این حل میشه ... به تدریج زمان ... وارد اجتماع بشید حتی اگر با دیدنش قلبتون می ایسته ......
    هر چه قدر زودتر با ترستون روبه رو بشید سریع تر از بین میره .... پس از همین حالا شروع کنید ......

    همین که دوست ندارید شوهر تون اذیت بشه میتونه یه انگیزه و یک هدف باشه پس حتی برای شوهرتون هم که شده پا در اجتماع بذارید ..... این خودش یه انگیزه بزرگ می تونه باشه

    حتما لازم نیست در اولین برخورد ...همه چیز بهترین باشد ..... امکان دارد اصلا نتونید حرف بزنید یا کسی برای حرف زدن پیدا نشه ... اما این مشکلات حل میشه حاضرم قسم بخورم ..... پس اگر یک حضور ناپسند داشتید کنار نکشید ...... وقتی بچه تازه راه میرود کلی زمین می خورد اما اخرش تند تند می دود .... مگرنه ؟؟؟
    حیف نیست استعداد شما و علاقه ی شما به درس و مدرسه به خاطر این موضوع از بین بره ..... چرا با یک ترس خود ساخته و یک احساس منفی که میشه از بین بره جلوی پیش رفت خودتون رو می گیرید به خاطر فردا به خاطر خودتون و پیشرفتتون وارد اجتماع بشید .... با یک انگیزه قوی

    فکر نکنید گذشته شما و ضعف های شما باعث عدم حضور شما در اجتماع است ........ دکتر حسابی را تمام جهان می شناسند و حتما می دونید چه قدر فقیر بودند ...... ایا این درست بود که استاد حسابی با اون هوش و استعداد بگه نه من فقیرم ....  ..... وقتی یه جا میرم همه از من بهتر و سرمایه دار ترن و من از اونها کم ترم ..... حسابی با تمام مشکلات وارد اجتماع شد ... چون می دونست برتری هر کس به سخت کوشی و مقاومت اون هست



    شما مشکل عدم مسئولیت پذیری ندارید شما اعتماد به نفس  پایینی دارید پس در پی حل این مشکل باشید .................... و همیشه یادتون باشه شما توانایی هر کاری رو دارید دیگه رسیدن به کارهای خانه که خیلی کوچک است در برابر استعداد های خاص شما .......
    برای اینکه بهتر کارهاتون رو انجام بدید یک هدف برای خودتون انتخاب کنید تا انگیزه بگیرید مثلا همین که بعد از نظافت خانه حتما با همسرم می روم بوستان ............. میگم اهداف نباید حتما خیلی دور باشن اول از هدف های نزدیک و ساده شروع کنید ..........
    موفق باشید و یادتون نره حتما به روان شناس مراجعه کنید امکان داره مشکل دیگه ای در میان باشه و حرف اخرم کنترل احساسات . شما توانایید . با ترستون رو به رو بشید . هدف داشته باشید .....
    پیروز و موفق باشید

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    خیلی ازتون ممنونم بابت وقتی که برای جواب دادن گذاشتید ولی فکر می کنم نتونستم مشکلم رو به خوبی تفهیم کنم. من از مردم و حضور در جامعه در اون حد ترس ندارم که باعث این رفتارم بشه بلکه بیشتر احساس ناراحتی دارم. مثلا در دانشگاه دوستان زیادی دارم که نزد آن ها محبوب هم هستم. و معمولا کنفرانس هایی که تو کلاس میدم از همه ی بچه های کلاس بهتره و همیشه از جانب دوستان و استادام به خاطر این موضوع تشویق شدم. حتی یه مدت قبل از ازدواجم تو یه شرکتی کار می کردم و راضی بودم. الان مشکل من بین آدم ها بودن نیست. مشکلم اینه که دوست ندارم هیچ وظیفه ای روی دوشم باشه. دوست ندارم موظف باشم کاری انجام بدم. مثلا دلم نمیخواد تو خونه کار کنم. برم دانشگاه. تو خونه درس بخونم. بچه دار بشم . مهمونی یا عروسی برم . مهمونی بدم. خرید کنم یا حتی به تلفن جواب بدم. از بچگی هم از زیر مسئولیتهام مثلا مدرسه رفتن در می رفتم. ممتاز بودنم هم بیشتر به خاطر استعدادمه نه تلاش و درس خوندن! 
    در ضمن ما تو رشته ی تحصیلیمون بیماری اوتیسم رو مربوط به افراد استثنایی می دونیم!!!!! به خدا من اوتیسمی نیستم!!!!!! 
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    شما تاج سرمایی خوب من که دقیق شما رو نمی شناسم گفتم شاید شاید به احتمال 1 درصد این مشکل باشه .... به هرحال اگر توهینی شده پوزش می طلبم
     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام. ببخشید شما فرزند چندم خونه هستید و خانواده شما چند دختر و پسر هست؟
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
     در ضمن ما تو رشته ی تحصیلیمون بیماری اوتیسم رو مربوط به افراد استثنایی می دونیم!!!!! به خدا من اوتیسمی نیستم!!!!!! 
     
    مطلب طوری نوشته شده بود که من هم در ابتدا تشخصی آسپرگر دادم.


     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'neghab8' pid='25792' dateline='1380298571'
    سلام. ببخشید شما فرزند چندم خونه هستید و خانواده شما چند دختر و پسر هست؟

     
    با سلام من 5 خواهر بزرگتر و دو برادر کوچکتر دارم

     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'sm11708' pid='25826' dateline='1380309869'
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'neghab8' pid='25792' dateline='1380298571'
    سلام. ببخشید شما فرزند چندم خونه هستید و خانواده شما چند دختر و پسر هست؟


     
    با سلام من 5 خواهر بزرگتر و دو برادر کوچکتر دارم

     

     
    بچگی هاتون معمولا کارهاتونو خودتون انجام میدادید یا خواهرهای بزرگترتون؟ یا مسئولیت نگه داری از برادرهای کوچکترتون رو بر عهده داشتین؟ کلا آیا در کودکی وطیفه و مسدولیتی از کارهای خونه بر عهده شما بود؟


     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    تو بچگی درحد کارهای شخصی و انجام تکالیف درسی بود بزرگتر که شدم بعضی کارهای خونه البته در حد خیلی کم به عهده من بود.
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •