تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




ادامه ی ماجرای "خیلی داغونم خیلی!" زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:nader.rah
آخرین ارسال:lale
پاسخ ها 12

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

ادامه ی ماجرای "خیلی داغونم خیلی!"

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام دوستان
    داستان من همین پایینه اگه نخوندین اول اونو بخونید لطفا.امروز عشقم اومد شهرمون.اومد از اینجا رفت اون شهری که ارشد قبول شده.رفتیم کلی گشتیم رفتیم ناهار خریدم واسش.همه چی خوب بود. احساس میکردم یکم حالش خوب شده بود.من خیلی عشق کردم امروز.بعد رفتیم بدرقه اش کردم.واسش کلی با عشق تنقلات خریدم.همین الانم اس میدیم بهم.داره تختشو تمیز میکنه میچینه.ولنتاین سال قبل ی خرس داده بودم بش بم گفت که برده میخواد بذاره بالا سرش.اینو که گفت احساس کردم هنوزم به فکرمه.(شمام این فکرو میکنید؟؟؟).
    دعا کنید فقط باز دوسم داشته باشه.اگه نداشته باشه دق میکنم.
    ی مشکل دیگه دارم خواهش میکنم کمکم کنید.من شک میکنم. البته اصلا اینجوری نبودم بعد از ی ماجرا که تو دوره ی کارشناسی افتاد اینجوری شدم که اونم اگه بخواین بعدا مینویسم.
    میدونید! عشقم خیلی پاکه.به جز اون داستان معاشقه که تو موضوع قبلیم خوندین (که اونم فقط از خود گذشتگیش بود) به منی که عاشقمه و منم عاشقشم حتی اجازه نمیداد بش دس بزنم و منم نمیزدم. ولی یه عادتی داره خیلی اجتمایی و راحته.با پسرا مث دخترا راحته.به خودمم گفته که پسر عین دختر واسم و وقتی صحبت میکنم اصلا فک نمیکنم که طرف پسره.
    با این همه بعد اون موضوع وقتی تو دانشگاه میدیدم که با همکلاسیه پسرش حتی ی سلام میدن بهم دیوونه میشدم.دیگه کارم شده بود پاییدنش.
    الان اون حالم شدیدتر شده.فکر اینکه اونجا قراره با همکلاسیاش ارتباط داشته باشه داره دیوونم میکنه.پاهام سستن.
    میدونم که خیلی پاکه.این حالم فقط مربوط به اینه که حرف بزنه و پسرای دیگه به خودش و چشاش نگا کنن.دیوونم میکنه این موضوع.
    نمیدونم چیکا کنم.
    میدونم فکرام یه جور مریضیه ولی نمیتونم از خودم دور کنم.لحظه به لحظه این فکرا میان تو سرم.
    چیکار کنم؟کمکم کنید.تو رو خدا...  


    لینک : خیلی داغونم خیلی!

    http://hamyaryiran.ir/Thread-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%BA%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    [size=x-large] لینک :  خیلی داغونم خیلی [/size]

    http://hamyaryiran.ir/Thread-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%BA%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام دوست عزیز...
    شما یه وابستگی شدید نسبت به هم پیدا کردید...که این وابستگی در شما بیشتر دیده میشه...
    من یه سئوال از شما دارم ...آیا شما قصدتون ازدواج یا یه دوستی ساده؟
    مشکل شما اینه که یجور حساسیت فکری به این خانم پیدا کردید به خاطر همینه که اینجور افکارو توی ذهنتون میپرورونید...
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    اون خانم بهتون نگفت چرا دیگه نمیخواد باهاتون ازدواج کنه؟شما هم در این تاپیک و هم تاپیک قبل خیلی مسایل رو شفاف نگفتید.تصمیم قاطعی هم نگرفتید که ایا میخواین اون برگرده یا فراموشش کنید.
    اگر قصدتون فراموش کردن ایشون هست.سعی کنید اولا رابطه تون رو با ایشون کات کنید.
    همونطور که یکی از دوستان در تاپیک قبلیتون هم گفت.سعی کنید به مکانهایی که ایشون رو به یادتون میاره نرید یا کمتر برید.
    و به ورزش و مطالعه و اگر هم میتونید کار رو بیارید تا کمی تخلیه بشید.
    درکل تنها چیزی که میتونه شمارو تسکین بده گذشت زمان هست .
    در مورد مادرتون هم وقتی دکتر براش دارو تجویز کرده باید راضیش کنید اونهارو مصرف کنه.اینجا بحث سر سلامتی ایشونه و نباید سرسری بگیریدش.

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    lale آواتار ها
    سلام اقا نادر
    حس میکنم شما ترکین نه؟
    این سوامو جواب بدین تا یه چیزایی روبگم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    سلام لاله جان.بله
    چطور مگه؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
     حمید جان و بهروز جان عزیز
    ممنونم که به فکرمید.
    من میخووام هرجور شده ایشون مال من بشه یعنی قصدم ازدواجه از همون لحظه ای که دیدمش قصدم فقط ازدواج بود.
    ولی مشکل لعنتیمو گفتم و گفتم که نمیتونین درک کنیئ بهتونم حق میدم چون واقعا مشکل عجیبیه.
    ایشونم نگفتن نمیخوان باهام ازدواج کنن فقط از این دلتنگیام از این حال بدم که واقعا خودمم خسته شدم اونم خسته شده.بهش حق میدم.ولی نگفته که نمی خواد بام ازدواج کنه فقط گفت حسش نسبت بهم کم شده.دلیلشم همین بی قراریام عنوان کرد.!
    در ضمن نمیتونم اونجاها نرم چون مجبورم برم.دانشکده ام اونجاست.کلاسام دقیقا اونجان.سلف غذام اونجاست.همه جا اونجاست...!!
    خواهش میکنم راجع به این افکارم کمکم کنید.کسی به اون اشاره نکرده.ممنونم بچه ها.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    lale آواتار ها
     ببینید چیزی که دارم مینویسم روتقریبا مطمینم چون کاملا شبیه این مشکل رو تو زندگی خودم دارم وبدجووووورم درعذابم.میخوام یه تاپیک جدید هم دررابطه بااین موضوع بذارم....که اگه گذاشتم بهتون خبرمیدم تا شمام استفاده کنم.ما ترکا یکم حساس هستیم...یکم که چه عرض کنم...
    ولی کم وزیاد داریم(قلبی قارا) شنیدین تاحالا؟ شدت مساله هم بستگی به نحوه بزرگ شدنمون داره.متاسفانه منم نسبت به این مسیله حساسم وازاون جایی که شوهرم استاده وقتی چشم توچشم دخترا بهشون درس میده احساس خفگی میکنم.الان که دارم اینو مینویسم ازکوته فکری خودم متنفرمیشم ولی چه میشه کرد.درد بی علاجیه....
    اگه اشتباه نکردم وشمام اینطورین باید بگم ازدواج با یه دختر بایه فرهنگ متفاوت وازیه شهر دور ویه زبون دیگه چیزی به جز ناراحتی واختلاف به دنبال نخواهدداشت.
    حتی با اینکه شوهرمنم ترکه ولی فقط وفقط بخاطر2-3ساعت مسافت شهرامون کلی باهم اختلاف سلیقه داریم .که این خصلت من به این تفاوتها دامن زد....
    اگه تا اینجا حرفام گنگ وبیمعنی براتون نیست وقبولش دارین ادامه بدم....
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    آره قبول دارم.میدونین من هیچوقت فکر نمیکردم قلبی قارا باشم ولی شدیدا هستم.
    ولی خب خیلیا با مسافتای دور ازدواج میکنن و همچین مشکلی ندارن.
    شمام دقیقا عین منید.
    پس شما ازدواجم کردین؟
    پس با این مشکل چه میکنید؟
    من که هنوز ازدواج نکردم دارم دیوونه میشم.
    بله ادامه بدین.
     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    lale آواتار ها
     هیچی
    دوسال تموم شب و روز گریه میکردم .زندگیم تلختراز زهرمارشد.روی شوهرمو به روم وا کردم هرچی خواست بهم گفت.میگرن گرفتم.معده وقلبم اشکال پیداکرد.انقدرلاغرشدم منی که توخوشگلی زبون زد بودم قیافم تغییرکرد.عصبی شدم.کارم به روانپزشک قرصایی مثل سیتالوپرام کشید.حالام به تازگی به تیرویید مشکوکم ویکم فکرمنفی ازذهنم بگذره ..حتی برا یه لحظه استفراغ میکنم
    الان یه ماهه کلا تغییرعقیده دادم وشدم یه آدم دیگه.من این راهی که شما هنوز اولشی (قلبی قارا بودن)رو
    تا آخرش رفتم وچیزی جزتخریب شخصیت خودم ضرربه جون خودم ندیدم.
    درسته من یه مردی میخواستم که دست نیافتنی باشه .باهیچ خانومی درارتباط ،هرجندمثبت نباشه...مثلا یه کارمثل آهنگری داشته باشه  تاهیچ خانومی رونبینه...امااین کارواین آرزوی من امکانش خیییلی کمه
    اومدم تمام آرزوهامو ریختم توآب رفت...
    (لطفا سایرکاربران مارو مسخره نکنن...من واین آقا حرف همو بهترمتوجه میشیم...من بازم تکرار میکنم حرفام خیییلی غقب مونده هست اما منو این آقادست خودمون نیست)
    خیلی قدیماااارسم بود بعضی پسرا رفتن به خواستگاری دختری که چندتا خواستگارداره رو  آر  میدونستن...بعدگذرزمانها الان دیگه دوست پسرداشتن ومسایل جنسی بین دوست دختر-دوست پسر مثل آب خوردن شده...
    دوست عزیزم باید بپذیریم زمونه عوض شده واین جور حرفا دیگه خریدارنداره...
    حالا بشین خوب فکرکن...3راه بیشترنداری..یاراهی که من رفتم وبیای سرت به سنگ بخوره واززندگی چیزی نفهمی..یااین افکارو ازهمون اولش مردومردونه بذاری کنارودخترمردمم بدبخت نکنی....یا دختر خانومو رهاکنی...
    تصمیمتو بگیر تا بعد بازم حرف بزنیم....
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •