تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




توجه ودوست داشتن بیش از اندازه خوب یا بد؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:یه دوست
آخرین ارسال:یه دوست
پاسخ ها 10

توجه ودوست داشتن بیش از اندازه خوب یا بد؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    تک دخترم
    خونوادم مخصوصا مادرم منو خیلی دوس دارن
    خیلی به معنای واقعی کلام
    خیلی روم نظارت دارن
    تموم افکارمادرم شده من!
    به هر نحوی که فک کنی
    دانشگاه محل تحصیلم شهر دیگه ای
    هربار میخوام برم باید از فیلتر خوب یا بد مادر بگذره
    یه هفته باید روش فک کنه
    اجازه بده برم یانه
    میگه من به احساسای توبیشتر از خودت توجه دارم
    خیلی
    دقت میکنم ببینم الان تو چه حسی هستی بری خوبه یا نه واست!
    خسته شدم
    خیلی کارا کردم دوس داشتنش کم بشه
    ولی وقتی میبینم به مرز جنون میرسه وحتی خودکشی ازش معذرت میخوام ومیگم میشم همونی که شما میخواین
    چی کار کنم
    نمیخوام زیادی روم ذوم باشن
    تا یه حدی آزادی ازم گرفته میشه
    تو مهمونیها مدام بهم نگاه میکنه
    اعمال ورفتارمو چک میکنه،باورتون نمیشه همین چند وقته پیش مجبورم کرد لباسمو سه بار تو یه مهمونی تغییر بدم!!
    من یه دختر 25سالم
    میتونم خودم فک کنم وتصمیم بگیرم
    حس میکنه بچه ام مدام بهم میگه،وقتی مخالفش باشی میزنه زیر گریه میگه من یه دلسوز واقعی تم کاشکی میفهمیدی!
    توی خونه وبقیه افراد هم هیشکی حق نداره نگاه چپ بهم بکنه،دخلشو میاره
    شما جای من بودی چی کار میکردی جدی؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام
    توجه ومحبت هم اگه زیاد باشه البته که خوب نیست:
    معمولا دودسته انسان داریم:یه دسته از توجه ومحبت افراطی تبدیل به یه شخصیت دیگه ای میشن مثلا لوس نازنازی وابسته و........ یه دسته هم مث شما تغییری نمیکنن (البته حدس میزنم چون اینجور محبت افراطی رو دوست ندارین)
    به هرحال مادرتون باید اینوبدونه که کنترل با محبت وتوجه افراطی بعضا نتیجه مطلوبی به همراه نداره
    پیشنهاد میدم تو این زمینه با یه روان شناس مشورت کنه یا اینکه شما مطالب یا کتابهایی  رو تو این زمینه تهیه کنید ودر اختیار مادرتون بگذارید
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام
    دوست داشتن زیاد= وابستگی بیش از حد...
    به نظر من شما باید به طور منطقی با مادرتون حرف بزنید و بهشون بفهمونید که بزرگ شدید واگه تاثیری نداشت حتما به یک مشاور مراجعه کنید...
    چون اگه همین حالات ادامه پیدا کنن در آینده واسه ی ازدواج دچار مشکل میشید از جمله انتظارات بیجا از شوهر آیندتون نسبت به شما
    این حالت در تک دختر خیلی دیده میشه دیگه چه برسه به اینکه وابستگی شدید ایجاد ده باشه...

     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    متاسفانه نمیدونه داره باهام چی کار میکنه
    دارم دقیقا برعکس اون چیزی میشم که میخواد
    فقط جلوش نقش بازی میکنم که همونی ام که میخواد
    از خوب بودنم خسته شدم
    عین چیزی که دیگرون میخوان
    میخوام خودم باشم
    واسه همین
    اولین قدمو زیرپا گذاشتن چیزایی که اون میگه درک کردم
    اینوطری یه حس آرامش بهم دست میده
    حس میکنم این دیگه خودمم
    اگه متوجه بشه خیلی واسم بد تموم میشه
    مدام ازم سوال میکنه
    کنکاش میکنه تو ذهنم
    اگه نقطه ابهامی دارم بگم
    مشکلی چیزی
    از کوچیکی تا حالا همه مشکلامو اون حل کرده
    الان نمیذارم دیگه این کارو بکنه
    حتی اگه بدترین اتفاقم واسم بیفته
    دختر ساده ای شدم که توانایی تصمصم گیری نداره
    ولی میخوام شروع کنم خودم تصمیم بگیرم
    میدونم
    خداهم راضی ازم
    چون
    خودش شاهد بود همه چی رو
    پیش روان شناسم رفته
    بهش گفتن تو ایده آل گرایی باید حذفش کنی اینو
    ولی فعلا هیچ تغییری نکرده
    فقط مدام تهدیدم میکنه
    اگه کاری بکنی که من نمیخوام ازت نمیگذرم چون واست زحمت کشیدم
    اینه که عذابم میده
    از یه چیز دیگه هم میترسم
    سخت گیری هاش
    شخصیتمو داره میکنه یه آدم ضد اجتماع!
    تا حالا توی دانشگاه چند تا تعهد دادم!
    اون نمیدونه
    این شخصیتم از شخصیت مثبت وهمیشه خوبه مادر بیشتر دوس دارم
    میترسم تهش کار دست خودم بدم
    ا

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام

    درسته متوجه مضعیتتون شدم ...
    حرفای چه کسی بیشتر روی مادرتون تاثیر پذیره؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    متاسفانه هیچ کس
    مادرم ادم مغروریه
    وبه شدت حساس
    حرفا خیلی واسش مهمه
    زودی بهش برمیخوره از سمت هرکسی که باشه
    همه کارای مامانم رو تایید میکنن
    میگن دلسوزته
     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    پدرتون چی؟میتونه حرفاش روی مادرتون تاثیرپذیر باشه؟
    چطوره این موضوعا با پدرتون در میان بگذارید و از پدرتون بخواهید که یک موقع که مادرتون حجاش خوبو خوشحاله بدون حضور شما این موضوع را صورت مهربانانه و با در نظر گرفتن عواقبش به مادرتون انتقال بدن
    که دیگه دخترمون بزرگ شده ما نباید حساسیت های ده سال پیش نسبت به اون داشته باشیم....یا اگه این روند ادامه پیدا کنه ممکنه در زندگی زناشویی ایشون اصر منفی بذاره که حتما هم همین طور میشه...
    و خیلی مطالب دیگه که میتونید از پدرتون بخواید که با مادرتون در میان بذارن!!!
    منت خیلی از دختر خانم های را دیدم که مثل شما حساسیت بیش از حد مادر باعث از هم پاشیدگی زندگی زناشویی دخترشون شدن ...
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    زندگی آینده رو بش فک نمیکنم،میدونم زندگی خوبی هم نخواهم داشت
    ولی همش میخوام از خودم شروع کنم تا مادرم
    مسلما شرایطو به همسر آینده میگم
    براش راه کار ایجاد میکنم
    با همشهری ازدواج نمیکنم که مدام خونمون باشه
    نمیدونم
    به اونشم فکر میکنم
    زمان الان واسم مهمه
    پدرم برعکس مادرم اصلا بم توجهی نداره
    اصلا نمیدونه چی کار میکنم
    حس میکنم برعکس پدرم ازم خوشش نمیاد
    میاد ولی بروز نمیده
    با پدرم زیاد نمیحرفم
    در حد چند کلمه ساده روزانه
    همین الان متوجه شدم مادرم به خاطر اینکه یه دوهفته ای باش کم حرف زدم رفته پیش یه پیش گو،دعا نویس
    بفهمه مشکلم چی؟
    باید درمقابل کاراش بخندم بگم ممنون
    خدایا خسته شدم
    خوبه
    خیلی هم خوب
    ولی کاش
    یه کم متعادل بود
    همه میگن ایول چه مادر داری چه قدر بفکرته
    ولی من دیگه زده شدم
     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    این مشکلیه که شاید برای خیلی ها پیش میاد... و هر راهی به راه حلیم دااااره....
    خب از خودتون شروع کردید ولی وقتی که یک مانع وجود داره و امکان رد شدن از این مانع مشکه پس باد دنبار یه چاره باشی که مانعا یا برداری یا کمش کنی...
    حالا شما از خودتون شروع کردید ولی آخرش چی؟؟؟؟؟با ناراحتی مادرتون همراه....
    شما باید دلیل اصلی کار مادرتونا بقهمید....
    اینکه از دوست داشتنه زیاده شاید یه موردش باشه....شاید ایشون فکر میکنن که شما نمیتونید از پس کاراتون بربیاد؟؟؟؟
    شاید مادرتون فکر میکنن که شاید پدرتون به شما کم توجهن میخوان جای توجه پدرتونم واستون پر کنن...
    شما اول باید با مادرتون وقتی که حالش کاملا خوبه و خوشحاله بهش بگید که مامان من خیلی خوشحالم که مادری دلسوزی مث شما دارم و کم کم بکشونیدش طرف این موضوع که دلیل این توجه زیاد چیه و سعی کنید بفهمید چرا این همه روی شما حساسن...البته حساسیتشونم میتونه این باشه که شما تک فرزندشون هستید ولی دلایل دیگه ای هم داره....
    من فکر میکنم شای ایشون دچار وسواس فکری نسبت به شما هستند...
    اگر این کار جواب گو نبود و نتونستید از این روش دلیل شا یا برخورد مادرتونا کم کنید این موضوع را با یه روانپزشک در میان بگذارید...
     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    ممنون
    نمیدونم
    ولی سعی خودمو میکنم
    امیدوارم از دانشگاه اخراج نشم
    به مادر نمیشه حرفی زد
    دلش بد جوری همش میگه میشکنه
    شاید از یه روانشناس خواستم راهی دیگه ای بده
    نمیدونم
    بازم ممنون
    ممنون
    روی قضیه ام فک کردین
     
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •