تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




زندگیم را با دست خودم نابود کردم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:leila300-0
آخرین ارسال:**شادی**
پاسخ ها 3

زندگیم را با دست خودم نابود کردم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام خدمت دوستان عزیز، قضیه از 6 سال پیش شروع شد. اون موقع من فارغ التحصیل رشته کامپیوتر با معدل بالا بودم و کلی امید و آرزو برای آینده ام داشتم ، پدر و مادرم هم همین. من کلی به خودم افتخار می کردم و فکر می کردم به خاطر تحصیلاتم دنیا مال من شده. 
    من در طول یک سال کار، 3 بار بد فرم، در کار شکست خوردم. البته این کارها خیلی به کار من مربوط نمی شد. ولی هر بار سر یه سری مسائل مسخره و بچه گانه از کار شکست خوردم . در کار اول به دلیل اینکه کاری را که بلد نبودم را گفتم بلدم و بعد توش گیر کردم و گیر آدمای بدم افتادم که اذیتم می کردند. بار دوم در دفتر روزنامه کار می کردم و هر کاری می خواستم بکنم می ترسیدم . البته در کارهای عملی اصلاً ترسی نداشتم ولی در رابطه با سیاست کاری چیزی بلد نبودم و به همین دلیل، زیرابم بدجور خورد. طوریکه مدیر روزنامه که دوست داییم بود، کلی به داییم از من شکایت کرد و آبروی مرا برد. بعد همه فامیل متوجه شدند. مرتیکه بی شعور گفت : این کی بود اومده بود اینجا کار می کرد؟ نه این کی بود هیچکی ازش راضی نبود ؟! نه کی بود این ؟! نه این کی بود؟! ... منم که اصلاً بلد نبودم از خودم دفاع کنم. سر تسلیم را فرود آوردم . بعد تیکه های اطرافیان بود که روی سرم خراب می شد، برادرم ، خواهرم ، خاله ها ، دایی و .... . خیلی سخت بود به مادرم گفتم ، خوب بریم بگیم تقصیر من نبوده مادرم گفت : همیشه همه طرف پولداره را می گیرند. 
    خلاصه حسابی آبرویم رفت. همه دیگه روی من به عنوان یه آدمی که یه عیبی داره نگاه می کردند. این موضوع ضربه بزرگی به من زد. بعد دخترخاله ام برایم شهرداری را جور کرد که آنجا با دوست دخترخاله ام همکار بودم ، اوایل کار ، به دلیل تغییر شرایط و افسردگی به خاطر کار قبلی ، خیلی بی دقت بودم و خیلی استرس داشتم . طوریکه دچار وسواس فکری شده بودم. بعد از اون تجربه تلخ در روزنامه، من خیلی گیج بودم فکر می کردم خودم زیراب خودم را می زنم! 

    احمقانه ترین فکر ممکن! و به خاطر همین فکر احمقانه در شهرداری هم رفتارهای ناشیانه ای انجام می دادم. یعنی خیلی برای خودم ارزش قائل نبودم و از طرفی هم برای کارم خیلی استرس داشتم. طوریکه همکارانم از من کناره گرفتند و زیرابم را حسابی زدند بعد از اون شکست من کاملاً به هم ریختم . خیلی . و این فکر احمقانه به خانه هم کشیده شد و در خانه و در فامیل هم خودم را پیش دیگران تحقیر می کردم. 

    شاید جلب توجه بچه گانه بود! ولی من پاک خودم را به دیوانگی زده بودم و باورم هم شده بود که دیوانه هستم . و با همین اتفاق خودم را نابود کردم. مادر و پدرم اصلاً طاقت دیدن ناراحتی مرا نداشتند، ولی من دائم خودم را پیش آنها لوس می کردم و برای اینکه وجدانم تسکین پیدا کند به خودم می گفتم ، دست خودم نیست. 

    این موضوع هر روز ادامه می کرد و زندگی را به کام من و مادرم پر از تنش و اضطراب کرده بود. من خیلی از اینکه مادرم را زجر می دهم ، ناراحت بودم ولی مادرم حالش هزاران برابر بدتر از من بود. بنده خدا خیلی نگرانم بود طوریکه همش فکر می کرد من می خوام گم بشم.! . من هم به شدت عصبی شده بودم و دیگه مثل گذشته حوصله نشستن پای کامپیوتر را نداشتم و اصلاً تمرکز هم نداشتم. رفتارم غیر عادی و بچه گانه شده بود ولی من همچنان به این رفتارم ادامه می دادم . خودم را مستاصل می دیدم که توان و اراده ای ندارم . و خودم را پیش دیگران خوار و خفیف می کردم و حماقت پشت حماقت . من در آن زمان خیلی زجر می کشیدم . تا اینکه کار جدیدی برایم پیدا شد و در کار هم رفتارم کاملاً غیر عادی شده بود . طوریکه آنجا هم رفتار انسانهای احمق را بازی می کردم، در صورتیکه کارم خیلی خیلی خوب بود و آدم تقریباً قوی ای بودم ولی کاملاً برعکس آن را بازی می کردم و زجر می کشیدم و پدر و مادرم هزاران برابر بیشتر از من زجر می کشیدند. من تا 6 ماه این را ادامه دادم و این موضوع برایم شد یک عادت . فقط یک عادت و ادامه دادم و ادامه دادم . من یک خود آزار و دیگر آزار شده بودم و خبر نداشتم . حالا 6 سال از آن موضوع می گذرد و من هنوز آدم نشده ام و اوضاع زندگیم داغونه . مادر و پدرم به شدت دلگیر هستند. آنقدر دلم برایشان می سوزد که نمی دانم چی کار کنم ؟! گرفتن دلم با آمدن پاییز بدتر شده . انگار دنیا روی سرم خراب شده . 

    من زیبا و باهوش بودم می توانستم ازدواج خوبی کنم . الان تنها چیزی که دارم این است که به خاطر ترحم در مکانی مشغول به کار هستم . شبها در خانه با زور خودم را کنترل می کنم و جلب توجه نمی کنم . ولی به قدری از لحاظ روحی داغونم که همه فکر می کنند من خسته هستم. دارم دق می کنم. یک گل مژه زدم که خوب شدنی نیست. و روز به روز بزرگتر می شود الان چند ماهه. روانپزشکان و روانکاوان هم نتوانستند مرا درمان کنند. احساس کسی را دارم که مرده . حس می کنم خودم با دستای خودم خودم را کشته ام. یاد گریه های مادرم می افتم که به من اصرار می کرد این کارها را انجام ندهم ولی من به خاطر اذیت کردنش این کارها را انجام می دادم. 
    حس می کنم مرده متحرکم . و پدر و مادرم ( عزیزترین کسانم ) هم می دانند من مردم و کاری از دست هیچکداممان           برنمی آید. 
    کارهای شخصی ام را مادرم انجام می دهد و من کاملاً خودم را به خواب زده ام. می توانم بیدار شوم و کار کنم ولی دیگه لذتی از زندگی نخواهم برد. 
    در برابر همه معجزات خداوند هم ایستادم. من بدترین بنده خداوند هستم. 

    با وجود اینکه توانایی این را داشتم که از خودم یک خانوم بسازم، ولی این کار را نکردم . من قبلاً برنامه نویس خوب و فعالی بودم. شاگر اول دانشگاه بودم. کارت مربیگری برنامه نویسی دارم . دستم تو جیب خودم بود و با خدا حال می کردم. ولی با گذشت زمان خودم با دستای خودم همه چیز را خراب کردم. فقط به خاطر اینکه مادرم را اذیت کنم! . 

    خیلی مسخرست ! ولی این اتفاق احمقانه افتاده . 

    یه کسی که در دنیا داره عذاب برزخ را تحمل می کنه و زجر می کشه.! 

     

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام دوست گرامی
    لطف کنید خلاصه تر بنویسید تا همه مشاوران بخوانند
    خدایا :
    هیچ چیز به اندازه تنهایی برایم لذت بخش نیست
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    **شادی** آواتار ها
    سلام لیلای عزیز. میشه بگی جلب توجهت به چه صورت بود یعنی اینکارهایی که میگی برای جلب توجه میکردی چی بوده که میگی رفتار انسانهای _دور از جون_ احمق رو انجام میدادی؟دقیقا چه رفتارهایی؟؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •