تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




از بس دعوا کردیم سرد شدم... زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:sokot
آخرین ارسال:sokot
پاسخ ها 21

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

از بس دعوا کردیم سرد شدم...

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام...دوستای عزیزم دیگه امیدی به خوب شدن رابطم ندارم ولی کل دعوامونو باجزئیات واستون مینویسم شاید حوصله نکنین بخونین ولی واسه بهترکمک کردنتون مینویسم وهم اینکه خای میشم وسبک...
    باز هم مشکل...باز هم دعوا...بازهم بحث...باز هم سردی...به مدت یک هفته هر روز باهم بحث داشتیم.کوتاه بود وسریع آشتی میکردیم...نمیدونم تاپیکای دیگموخوندین یا نه...من با پدر شوهرم مشکل دارم.یه روز ظهر به همسرم اس داد (طبق معمول) خیلی دوست داشتم بخونم بهش گفتم بابات چی گفته؟پاکش نکن(باخودش قرار گذاشته که همه اس باباشو پاک کنه تامن نخونم وبا باباش بدنشم ودعوا وبحثی بوجودنیاد.حتی نخونده پاک میکنه).هیچی نگفت.رفتم تو آشپزخونه صدای دیلتش اومد.کلی ناراحت شدم ورفتم تو خودم شروع کردم به ناهار خوردن.اونم که دید من ناراحت شدم کلی قاطی کرد دادوبیداد راه انداخت.گفت آخه بابامو چکارکنم.بین تو اون گیرکردم.هرچی بهش میگم اس نده بدترمیکنه واز این حرفا...من هیچی نگفتم وسکوت کردم...شب شد...رو کاناپه خوابش برداز ناراحتیم بیدارش نکردم گردنش خیلی درد گرفته بود.ساعت 3 بیدار شد(من بیداربودم.داشتم پروژمو انجام میدادم) گفت چرا بیدارم نکردی (با لحن بد).رفت تو اتاق خواب دروبست...گفتم نمیام تو اتاق گفت اصلا نمیخوام بیای...فردا صبحش بهش اس دادم: (فقط اس هایی که بینمون ردوبدل شدرو مینویسم بدون توضیح)
    زن: "اصلا حوصله قهرودعوا ندارم  ولی بی نهایت ازت ناراحت ودلگیرم...از حرفایی که بهم میزنی خسته شدم...باید این زندگیو قبول کنیم...دیگه ابراز محبتاتو نمیخوام چون دیگه جذابیتی واسم نداره چون همشون زورکیو از روی اصرار منه.از حرفای تو دعواهات ته دلتو خوندم...(اینو دقیقا وقتی رفت تو اتاق خواب دروبست زدم)
    صبح که بیدار شدمن اتاق دیگه خواب بودم بوسم کرد.میخواستم برم دانشگاه گفت اول مهره خودم میرسونمت.تو راه آهنگ گذاشت ومیرقصیدومسخره بازی در میاورد تا بخندونتم ولی من حتی نگاهش نمیکردم....
    داشتم برمیگشتم اس دادم:"کاش وقتی بی خودی یا باخودی عصبانی میشی به خودت نهیب بزنی این خانمی که روبرومه همسرمه.کسی که یک عمر میخوای باهاش زندگی کنی...حس میکنم زیر دنیا خاک گیرکردم وقدرت تکون خوردن ندارم.دیگه از بداخلاقیات خسته شدم..."
    مرد:"سربابام اینقدر بامن قهرنکن.من نمیدونم باید با بابام چکار کنم.هر چی بیشتردفاع میکنم بدتره.من فقط میگم بی محلی وجواب ندادن بهترین کاره...زمان بده همه چی درست میشه"
    مرد:"ببخشید دیشب من بدخواب شدم که بداخلاق شدم.به هرحال شددیگه ولی تو نباید تو اتاق دیگه میخوابیدی...خودت نخواستی حل شه..."

    خلاصه کنم: اون اس خوب میدادومن بدودلسرد کننده.تا جایی که نوشتم من که به رویاهام نرسیدم پس فراموششون میکنم وفقط زندگی میکنم واسه آبروم تا عمرم سر برسه وتموم بشه...اونم دیگه قاطی کردو نوشت من که خیلی وقته رویاهامو فراموش کردم وفقط دارم زنده مانی میکنم با گیرای تو...فقط میخوام زوذتر بمیرم تا گناه نکنیم(منظورشو نفهمیدم خودکشی بودیا یه چیزذیگه؟؟؟؟؟)...خلاصه بهم گفت میخوام به آرزوهات برسونمت ببینم این آرزوهات چیه...اینسری کاردو به استخون میرسونم...منو میگی کلی ترسیدم...گفتم منظوری نداشتم فقط حرف دلمو زدم.گفت بی خود میکنی هر چی از ذهنت میگذره بهم میگی...معذرت خواهی کردم وذیگه هیچ اسی بینمون ردوبدل نشد.ظهر که اومد خونه جفتمون ساکت وآروم بودیم.باهام حرف میزد فقط با آره ونه جواب میدادم...سر شب یک ساعتی رفت بیرون بهم اس داد اومدم خونه دیگه قهرنباش حاضر شو شام بریم بیرون...من حاضرشدم ولی اصلا صحبت نمیکردم...اط اون روز 2 روز میگذره همش باهام حرف میزنه خیلی سرسنگین جوابشو میدم...مسخره بازی درمیاره البته خندم میگیره(قربونش بشم ...مگه کسی میتونه خندشو نگه داره جلو مسخره بازیاش)...ولی کلا خیلی خیلی سرد شدم اصلا نمیتونم باهاش رابطه برقرار کنم.الان نزدیک یک هفتست که رابطه جنسی هم نداریم.مایی که دو روز بیشترنمیتونستیم تحمل کنیم...خلاصه این ماجرای من بود...حال وحوصله هیچ کاری ندارم...ببخشید وقتتونو خیلی گرفتم.فکر نکنم کسی اصلا بخونه این نوشته ظولانی منو...ولی اگه کسی خوند تمنا میکنم کمکم کنین....
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    خیلی وقت ها کدورت های کوچک و کم اهمیت، وقتی درست مدیریت نشن و زن و شوهر برای همدیگه مشکل رو شفاف سازی نکنن تبدیل میشه به مشکلات عمیق و بزرگ.
    مواردی که شما گفتین به ظاهر ساده میان ولی درواقع نشان از عمق سردی روابط دارن که بر اثر عدم حل به موقع تبدیل شدن به مسائل لاینحل.
    هرگاه سوءتفاهم یا کدورتی پیش میاد لازم هست در همون لحظه بررسی بشه که چرا و به چه دلیل؟ و همون موقع راهکار حل مساله رو پیدا کنیم. بعضی مسایل ارزش پرداخته شدن رو ندارن و باید ازشون گذشت کرد. شناخت اینکه چه چیزی اهمیت بیشتری داره به ما کمک میکنه که جهت گیری صحیح داشته باشیم. دیلیت کردن یک مسج اونم روی گوشی همسرتون و توسط خودش، به قصد تنش زدایی بوده ولی اعتراض شما و خشم متقابل همسرتون، یک مساله عادی رو تبدیل به بغرنج کرده و دیگه الان باز کردن گره به مراتب دشوارتر از قبل هستش. همین موارد ریز ریز سبب اختلافات بزرگ میشن.
    به نظرم بهتره با ایشون بنشینید و صحبت کنید و بهشون یاداوری کنید که سردی روابط، مقدمه ای بر دوری گزیدن و فاصله گرفتن هست و ازشون بخواهید که منشا تنش ها رو پیدا کنن خودتونم متقابلا قول بدین که از این به بعد علت یابی میکنید.
    روش تون رو از صبح روز بعد تغییر بدین. بنا رو بر گرمی و محبت بزارین. خودتون لقمه صبحانه رو توی دهان همسرتون بزارین. روز رو با گرمی و لبخند شروع کنید و خوب دقت کنید تا انعکاس و بازخورد رفتارهاتون رو در ایشون جستجو کنید. اگه شفاف سازی انجام شد و یک هفته بطور مداوم شما صبح رو با گرمی اغاز کردین و واکنش قابل توجهی از جانب ایشون دریافت نکردین، میتونین بیاین همینجا بگین تا بررسی کنیم علت چیه؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    lale آواتار ها
     شلام من بازم اومدم...اما عصبانی ازدستت
    دختر توچرا اینقدر احساس ناامیدی میکنی آخهببین بذاراولین نصیحتم بزرگترین اشتباهت باشه...مدام با اسمس دعوانکن من اینکارو کردم..کاری کردم شوهرم رک بهم گفت دیگه به  من اس نده ازاسمهات متنفر وزده شدم....منم 2ماهه بهش به جزتبریک مناسبتها اس نمیدم..حتی خواهش میکنه هم نمیدم...اوایل قصدم ازکارم قهربود ولی الان اونقدرنمیدم(5-6ماه یابیشتر)تا تمام اسمس های تلخم رو فراموش کنم....یه کارتکراری واذیت کننده مثلا اسمس دادن من وتو...کاروخیلی بدترمیکنه...
    من تواین 2سال ،بااینکه کمه،امافهمیدم ..درواقع مطمین شدم که همه زن وشوهر ا وقتی دعوامیکنن..به هم نمیگن فدات شم قربونت برم توچقد خوشگلی..بابات خوب ننه ت خوب...همه ی زن وشوهرا حتما وقتی دعوامیکنن برا اینکه خودشونو خالی کنن یه چیزایی میگن..مثل خودتو..رفتی به شوهرت گفتی من به رویاهام نرسیدم این میدونی برا یه مردچه سخته؟
    با حرفای عصبانیش قضاوت نکن..اینکه اسمس های پدرشو نخونده پاک میکنه کاربزرگیه اونم فقط بخاطر[size=xx-large]تو...
     
    توباشوهرت ازدواج کردی نه پدرشوهرت..طرف مقابله توشوهرته...از شوهرت فقط انتظار داشته باشه...اینقدر اذیتش میکنی برمیگرده میگه گفته خوبم کرده...پدرمه...وازاین حرفا...ظرفیت این حرفو داری...لگدبه خوشبختیت نزن ..فک میکنی تا کی همش مهربونی میکنه ومنتتو میکشه؟
    یه لحظه فک کن...شوهرت داره سعی میکنه که دلتوبدست بیاره...هی میخوره تو ذوقش ولی باز منت کشی میکنه...داره تاوان چیو میه؟آیاخوش...خودخودش ...گناهی داشته؟
    [/size]
    فک میکنی تا کی تاوان باباشو میده؟؟؟؟
    اینقد موهاموکندم...موبرام نموندازدست این دختر...
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    خانمی قدر شوهرتو بدون سر مسایل کوچیک لجبازی نکن  اگه بهش محبت کنی اونم حتما محبت میکنه خیلی خانوادها هستن مشکل بزرگتری دارن بیخودی مشکلتو بزرگ نکن
    بگذار کسی نداند
    که چگونه من به جایِ نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده‌ام !
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    کردار ناپسند تو وقتی به سوی تو باز می گردد
    گاهی در رفتار اطرافیانت نمود پیدا می کند
    در شخصیت انها متجلی می شود.


    [size=x-large]انرژی منفی زندگیت را با عذر خواهی کاهش بده[/size]

    [size=xx-large]ادمک های اطرافت را خودت خلق میکنی.[/size]
    بگذار کسی نداند
    که چگونه من به جایِ نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده‌ام !
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    موج آبی آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    گاهی وقتا مسایل اونقدر ساده است که آدم نمیدونه واقعا چرا به مسئله تبدیل شده
    خانم ها وقتی ناراحت و دلگیر میشن خیلی عصبانی میشن و حرفایی از دهنشون درمیاد که بعد بخاطر همون حرفا و قاطعیتی که روشون دارن نمیتونن درست تصمیم بگیرن
    کمی آروم و صبور باشید و بجای قهر و عصبانیت و ایجاد کدورت
    با  فکر جلو برید نه با حرف نسنجیده
    یه چیز دیگه اس ام اس واسه دوران نامزدیه که شبا تا آخر وقت با هم درد و دل کنید وقتایی که از هم دورید
    وقتی ازدواج کردید و توی یک خونه هستید با نرمش و محبت باید حرف بزنید
    و وقتی از عهده ی حرفی برنیومدید گه گاه نامه ای برای همسرتون بنویسید و از دغدغه هاتون بگید
    خشنونت کدورت راه درستی نیست
    حالام جای فکر کردن به اینکه چرا همسرتون نمیتونه با پدرش برخورد کنه و شمارو هم آروم کنه به این فکر کنید وقتی همسرتون از پدرش ناراحته شما چطوری اونو آروم کنید نه اینکه بدتر اذیتش کنید

    الانم باهاش تماس بگیرید ازش عذرخواهی کنید و برید به خودتون برسید و سعی کنید سبب آرامش همسرتون باشید
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلام دوستای خوبم...ممنون که حوصله به خرج دادین وخوندین.اصلا فکرنمیکردم وقتی بیام با این همه نظر روبرو بشم...ظهر ساعت 2 کلاس داشتم بهم زنگ زد گفت خودت نری هوا گرمه خودم زودترمیام میبرمت.ساعت 1:45 دقیقه رسیدخونه.ناهارشم دستش بود گفت آوردم باهم بخوریم.گفتم من که دیرم شده خودت برگشتی بخور...تو راه تو خودم بودم...ساکت...مثل اینکه کاسه صبرش لبریز شده باشه سر یه چیز بی خودی قاطی کرد...گفت دیگه چکارکنم تورو...با همه خستگیم اومدم برسونمت بازم مثل برج زهرماری...تا اخلاقت اینطوریه نیا خونه...منم فقط سکوت کردم وپیاده شدمو رفتم دانشگاه...دلم سردترشد...مثلا میخواد درست کنه...اومدم خونه کاملا باهام قهربود.ناهارشم نخورده بود....اومدم سایت نوشته هاتونو خوندم رفتم باهاش حرف بزنم نشست پشت سیستمش گفتم میخوام باهات صحبت کنم گفت خوب صحبت کن گفتم اینجوری که نمیشه بیا رو مبل بشینیم دو تاقهوه دم کنم حرف بزنیم.گفت انقدر اعصابم خرابه ازت که نمیتونم نگاهت کنم...انقدر حرف زدیم چی شد؟وقتی تو کارای منو نمیبینی دیگه حرف زدن چه فایده ای داره...الانم رفت مسجد...
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    lale آواتار ها
     ببین سکوت از الان یه کاری بکن که نه افراط اشه نه تفریط....
    یادته من که گفتم بهت یه روز طاقتش سرمیاد....ولی الانم دیرنشده غصه نخور...به سردیت ادامه نده...ولی زیاد تابلوهم منت کشی نکن که کاروبدترکنی...یواش یواش بهش نزدیک شو...
    دیگم کلا بحث پدرشوهرتو فراموش کن....گلایه رو حداقل در این مورد بذار کنار...باشه؟؟؟؟
    یه سوالتو از شوهرت چی میخوای ؟دوست داری وقتی پدرشوهرت تو اسمس بدوبیراه میگه شوهرت چیکارکنه؟
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلام...
    دیشب که از بیرون اومدازاین رو به اون رو شده بود...بغلم کرد بوسم کرد...نشوندم روی پاش گفت بیا آشتی کنیم وهمه چیز تموم بشه...حدود 2:30 ساعت باهم صحبت کردیم...یه جاش صدامون میرفت بالا باز آروم میشدیم...خلاصه همه حرفامونو زدیم...همه حرفای دلمو بهش گفتم اونم گفت...آخرش تصمیم گرفتیم یک ماه مدیر خونه اون باشه...گفت ببین تو این یک ماه چکار میکنم.گفت بهم اعتماد کن.منم بهش گفتم سکان کشتی زندگی میدم دستت منم میرم تو عرشه کشتی...قرار شد اگه از هم ناراحت میشیم رو کاغذ بنویسیم بهم بدیم...اصلا اس ندیم...فقط اس عشقولانه ومواقعی که کار داریم واینجور چیزا...گفت اگه تو این یک ماه زندگی باب دلت نبود هر چی تو بگی...باز یک ماه دست تو باشه...الان که ظهر جمعه ست رابطمون عالیه خداروشکر...همه بدی هارو فراموش کردیم...
    دعاکنیدهمه چیزخوب پیش بره...
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    elnaz.t آواتار ها
    خداروشکرانشالاهمینجوربخوب ی ادامه بدید
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •