تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




کنار اومدن با جدایی ناخواسته زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ahadsf
آخرین ارسال:ahadsf
پاسخ ها 58

صفحه‌ها (6): صفحه 2 از 6 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

کنار اومدن با جدایی ناخواسته

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:11#
    دوستان بخاطر نظرات و راهنماییاتون ممنونم ...
    .
    حرفایی که میزنین منطقی و درسته ولی باور کنین بعد اینهمه وابستگی عمل کردن بهش انگار دست خود آدم نیست.
    نمیتونم بخودم بقبولونم که این برجی که از احساساتم ساختم ریخته سرم و زیرآوارش کاری از دستم برنمیاد.
    به زندگی که توش عشق و محبت و فداکاری باشه عادت کرده بودم و ازین زندگی سرد و بی روحی که الان میکنم خسته شدم ...
    همه بهم خیانت کردن حتی خانوادم؛ شما بگین به چی خوش باشم؟؟؟
    حتی خداهم از یادم رفته ...
    هی
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:12#
    داداش گلم بدتر از من كه نيستي فقط فكراي منفي ميكني به خودت بيا تا بفهمي زندگي ارزش غصه خوردن نداره سخته ولي ميشه.يه سري به داستان منم بزن ببين كه همه سختي كشيدن همه اولش مثل تو خودشونو باختن ولي بازم خودشونو واسه زندگي دوباره آماده كردن  اون داره زندگيشو ميكنه ازكجامعلوم بايكي ديگه دوست نيست .يه روز بشين باخودت خلوت كن باخودت حرف بزن دعواكن اصلا گريه كن ولي وقتي اون روز تموم شد ديگه يه آدم جديدباش كه همه چيرو فراموش كرده
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:13#
    شیوا92 خوشبختانه تو تونستی بعد 4ماه کنار بیای؛ من سه ماهه که جدا شدم واز اولین روز جداییمون فراز و نشیب زیادی داشتم... یه روز همه چیرو براخودم تموم میکنم و حل و فصلش میکنم بعد چند روز دوباره این فکر میاد به ذهنم و خیلی عذابم میده که دیگه هیشکی مثل اون پیدا نمیشه که دوستم داشته باشه و بهم اهمیت بده و عاشقم باشه ، آیا برم بازم سراغش؟ شاید برگرشت! خاطرات بیشمار یادم میاد و دوست دارم همون لحظه کنارم باشه وقتی چشمامو باز میکنم و میبینم نیست همه دنیا روسرم خراب میشه و تا یه مدتی افسرده میشم دوباره تا میام فراموشش کنم همین چرخه تکرار میشه و الان بیشتر از سه ماهه کلافه شدم و احساس بلاتکلیفی میکنم ...
    .
    همه حرفایی که شما میزنی خیلی متین و منطقیه ولی متاسفانه تاحالا نتونستم عمل کنم بهش شاید از ضعف منه ، نمیدونم! ولی از این اوضاع خسته شدم و هر روز بخودم میگم باید تکلیفمو مشخص کنم که دوباره برم التماسش یا اینکه هر.ورشده فراموشش کنم و اگه بخوام فراموشش کنم چطوری؟
    چطوری فراموشش کنم
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:14#
     سلام
    خودتو با درس و كار مشغول كن بيشتر بادوستات  وخانوادت باش يه چيزي ميگم ولي نميدونم درسته يا نه چون خودم امتحانش نكردم  يه  فرصت دوباره به خودت بده وبه يه نفر ديگه پيشنهاد بده ولي ببخشين اين حرفو  ميزنم خيلي باهاش صميمي نشو تا وقتي  بهش اعتماد كامل  داشته باشي بعد....
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:15#
    شیوا92 ممنون از نظراتت
    .
    همونطور که خودت گفتی نباید هیچ رابطه ای روجدی گرفت ...
    پیشنهادی که دادی رو قبلا هم شنیدم و توموضوعات قبلی انجمن هم مطالعه کردم که گذشت زمان و شروعی دوباره با کس دیگه میتونه کمک کننده باشه؛ متاسفانه اعتمادبه نفسم آسیب دیده ، نمیدونم ازپسش بربیام یانه؛ توشرایط بدی گیر کردم که خدا همه جوونا رو از بلا دورکنه ...
    بازم ممنونم ازت بخاطر دلگرمیات ...
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:16#
    خوب امتحان كن ضرر كه نميكني ولي فكر كنم آروم تر بشي چون قبلا كسايي تجربش كردن
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:17#
    طباطبایی آواتار ها
    سلام
    از بابت اتفاقی که افتاده متاسفم
    اما شما راه اشتباهی قدم برداشتیدو متاسفانه برای لجبازی با خانواده خودتون و احتمالا خودتون حاضر نیستید برای فراموش کردن گذشته به خودتون کمک کنید
    من احساس میکنم که شما میخواید به خودتون ثابت کنید که عشقتون درست بوده و منطقی و همه بی منطق هستید و برای ثابت کردن این موضوع نه تنها فراموشش نکردید که دارید با کشیدن سیگار خودتون رو هم نابود میکنید

    اول از همه سعی کنید دست از لجبازی با خود و خانواده تون بردارید، ممکنه گاهی خانواده اشتباه تصمیم بگیرند اما در غالب اوقات خیر بچه شون رو میخوان (مورد استثناهستند اما خیلی کمه)
    سیگار کشیدن رو ترک کنید
    سعی کنید با مشغول کردن خودتون در طول روز ، با کار کردن و مطالعه ، با گذروندن ساعاتی از روز با دوستانتون و ورزش کردن، جسمتون رو خسته کنید تا شب زود بخوابید و وقتی برای فکر کردن نداشته باشید

    سعی کنید از چیزهایی که شما رو به یاد اون دختر خانم میندازه تا حد ممکن دوری کنید اما در این مورد هم حساسیت به خرج ندید
    اما در مورد پیشنهادی که دادند
    نقل قول نوشته اصلی توسط ahadsf
    شیوا92 ممنون از نظراتت
    .
    همونطور که خودت گفتی نباید هیچ رابطه ای روجدی گرفت ...
    پیشنهادی که دادی رو قبلا هم شنیدم و توموضوعات قبلی انجمن هم مطالعه کردم که گذشت زمان و شروعی دوباره با کس دیگه میتونه کمک کننده باشه؛ متاسفانه اعتمادبه نفسم آسیب دیده ، نمیدونم ازپسش بربیام یانه؛ توشرایط بدی گیر کردم که خدا همه جوونا رو از بلا دورکنه ...
    بازم ممنونم ازت بخاطر دلگرمیات ...
    تا زمانی که اون دختر خانم رو فراموش نکردید وارد رابطه جدید نشید، این یک خودخواهیه
    به علاوه ، با توجه به تجربه ای که کسب کردید ،دیگه بدون اطلاع والدین هر دو طرف رابطه ای رو شروع نکنید ؛ بعنی تا زمانی که اون دختر خانم رو فراموش نکردید و شرایط ازدواج رو کسب نکردید به سراغ فرد دیگری نرید و بعد از کسب شرایط لازم به همراه خانواده برید به خواستگاری

    دوستی های قبل از ازدواج ، اکثرا به همین جایی ختم میشن که رابطه شما کشیده شد.
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:18#
    طباطبایی آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'شيوا92' pid='27314' dateline='1381040186'
    خوب امتحان كن ضرر كه نميكني ولي فكر كنم آروم تر بشي چون قبلا كسايي تجربش كردن
     
    امتحان کردنش یعنی وارد شدن به یک رابطه جدید ، بدون دانستن سرانجامش
    از کجا مطمئنید که این رابطه هم مثل قبل نشه ؟
    با امتحان کردنش ، اگر به نتیجه خوبی نرسید وضعیت روحی تون از اینی که هست بدتر میشه
    ممکنه دیگه هیچ وقت تن به ازدواج ندید و حتی شاید اتفاقات و تصمیم های بدتری بگیرید

    از شما خواهش میکنم که این کار رو انجام ندید
    من تا به حال ندیدم که روانشناسی، این پیشنهاد رو بده که به خاطر فراموشی یک فرد به سراغ فرد دیگری برید ، بلکه بر عکس همواره توصیه میکنند تا با رابطه ای کنار نیومدین وارد رابطه جدید نشید




     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:19#
    آقا یا خانم طباطبایی ممنونم از راهنماییتون ...
    .
    اکثر حرفای شما کاملا درست و بجا، اینکه من با خانوادم لجبازی میکنم هم درسته البته اینم بگم که دست خودم نیست. شما میگین خانوادم صلاح منو میخوان و خودشون هم واقعا این فکرو میکنن و الانم فکر میکنن واقعا منو نجات دادن از یه بدبختی وحشتناک! ولی باید اینم بدونید که تفکر من با پدرومادرم زمین تا آسمون فرق میکنه ؛ برای من تفکرات اونا قرون وسطاییه... مثلا وقتی من درگیر رابطه بودم برای من کسایی در نطر گرفته بودن و معرفی کردن که اصلا با روحیات من سازگار نبود کسایی که من اصلا و به هیچ عنوان نمیتونم با همچین آدمایی کنار بیام یعنی برام غیر ممکنه با کسایی که اونا میخوان ازدواج کنم، وحتی اگه درگیر این رابطه هم نمی شدم هرگز تن به ازدواج با کسایی که اصلا تو فاز من نیستن و اخلاقمون زمین تا آسمون فرق داره نمیدادم و حتی اگه صد بار هم فرصتی برام پیش بیاد بازم دقیقا همون کسی رو برای ازدواج انتخاب میکنم که کاملا شبیه همین یکیه ...
    .
    من و شریکم تفاهم داشتیم باهم و علاوه بر تفاهم یه دنیا عاشق هم بودیم. اصلا دلیلی نبود ما از هم جدا بشیم . این خونواده من بودن که لجبازی کردن و مارو با کمک خانواده دختر از هم جدا کردن ...
    البته طی یکسال این نقشه هارو کشیدن و اجرا کردن ولی ما هوشمندانه برخورد کردیم و همه نقشه هاشون به بن بست میخورد و من اشتباه کردم و فکر کردم دیگه هرگز نمیتونن مارو جداکنن و غفلت کردم و بلاخره یکی از نقشه هاشون گرفت متاسفانه و بعد اون هم من هرگز فرصت پیدا نردم دختر رو ببینم و حتی باهاش حرف بزنم یعنی خانواده ها اجازه ندادن این اتفاق بیفته چون مطمئن بودن اگه ما یبار باهمدیگه حرف بزنیم جدا نمیشیم ...
    .
    ما بخواست هم جدا نشدیم ... مارو جدا کردن (اسم پست رو گذاشتم جدایی ناخواسته)
    البته که نمیتونم کنار بیام چون جدایی خواست ما نبود.
    .
    من با خانوادم لجبازی میکنم درسته حتی بیشتر از اونچه فکرشو بکنید چون بهم خیانت کردن و نه بخاطر صلاح من بخاطر صلاح خودشون از روی لجبازی مارو جدا کردن ...
    من بعد از این اتفاق دیگه هیچ احساسی نسبت به خانوادم ندارم و نمی بخشمشون و الانم تقریبا جدا شدم ازشون و هر روز بیشتر از 5 دقیقه سر سفره نمی بینموشون و مکالمه ای هم نداریم و خودم تو واحد جدایی زندگی میکنم نه بخاطر اینکه قصد لجبازی دارم. بخاطر اینکه دلمو شکستن بهم احترام نزاشتن و حتی نخواستن حرفای منو بشنون و خودخواه بودن. الانم هرچقد محبت میکنن جوابی نمیشنون چون هیچ علاقه ای ندارم بهشون محبت کنم و اصلا دلم نمیخواد پیششون بشینم ... اصلا نمیتونم بهشون محبت کنم . دلم شکسته ...
    .
    من واقعا دلم نمیخواد قبول کنم که با آرزوی زندگیم جدا شدم و دنبال این جواب هستم که فراموشش کنم یا منتظر باشم یا کاری انجام بدم؟
    اگه بخوام فراموش کنم چطوری؟
    .
    اینکه در طول روز خودمو مشغول کنم که فرصتی برای فکر کردن نداشته باشم هم جواب نمیده... این کارارو کردم و صبح ساعت 7 که از خونه میزنم بیرون شب ساعت 8-9 میرسم خونه و اون دوسه ساعتم خومو مشغول میکنم ولی مشکل من اینه که کل ساعاتی که سرکارم یا حین دویدن تو استادیوم هرلحظه تو فکرم و این دست خودم نیست ...
    ...
    سیگار:
    من از 5 سال پیش سیگار میکشیدم وقتی خیلی عصبی ناراحت بودم شاید ماهی یبار دوماه یبار ولی الان دیگه کل زندگیم ناراحتی شده و مطمئنم اگه حالم یکم بهتر بشه میتونم سیگار کشیدنو کنار بزارم.
    .
    در یکی از پست های همین سایت هم مطالعه کرده بودم که یکی از مشاوران محترم برای کس دیگه ای اینو تجویز کرده بودن که اون خاطره هایی که با معشوقتون رو داشتید با کس دیگه ای تجربه ای کنید البته وابسته نشید تا عشق قبلی فراموشتون بشه . البته من تایید نمیکنم شاید حق باشماست ...
    بازم از نظرات و راهنماییتون ممنونم .
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:20#
    مشکل ما آدما اینه که دل میبندیم بعد هم با گفت اینکه قسمت هم نبودیم و لیاقتم رو نداشت و این حرفا میخوایم خودمون رو تسکین بدیم شیوا جان منم دقیقا مشکلم مثل تو هستش فقط زمانش کمتره دقیقا یکسال و نیم پیش پسری اومد تو زندگیم که ای کاش هیچ وقت نیومده بود اولش از اینکه باهاش دوست بشم یا نه اطمینان نداشتم ولی انقدر پا فشاری کرد و گفت که تو همونی هستی که من میخوام و تو رو برای ازدواج میخوام و از این جور حرفا که خودت بهتر میدونی بعدش که من کم کم رضایت به دوستی دادم و بهش وابسته شدم و قلب و روحم رو بهش دادم الان بعد یکسال و نیم دقیقا 2 هفته که رفتارش باهام سرد شد و توجه بهم نمیکرد دیروز خیلی راحت بهم گفت دیگه بهتره با هم دوست نباشیم کار و مشغلم زیاد وقت دوستی ندارم و در حال حاضر هم شرایط ازدواج ندارم بعد هم خیلی راحت به من گفت بهتره درکم کنی  و بری و بگذاری برات یه خاطره بشم واقعا حتی من و احساسم رو یک لحظه در نظر نگرفت الان من موندم با یه دل شکسته و داغون ولی اصلا براش اهمیت نداره نمیدونم اینا دیگه چه جور آدم هایی هستن 
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (6): صفحه 2 از 6 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •