تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




کنار اومدن با جدایی ناخواسته زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ahadsf
آخرین ارسال:ahadsf
پاسخ ها 58

صفحه‌ها (6): صفحه 4 از 6 نخستنخست ... 23456 آخرینآخرین

کنار اومدن با جدایی ناخواسته

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:31#
    اولا ممنونم آقای عزیزی از کمک ها و راهنمایی های مستمرتون و دوما ناراحتم که پیام خصوصی رو از امکانات ما حذف کردید ... شاید برخی مسائل بود که دوسداشتم همونطور خصوصی مزاحمتون بشیم ... جای بحثش اینجا نیست بهرحال ...
    بدلیل اینکه من واقعا نمیتونم انتخاب کنم مسیر پیش روم رو و هرچقدر هم فکر میکنم نمیتونم نتیجه کلی بگیرم و جدا تصمیم دارم تا حد توانم احساساتم رو دخیل نکنم از راهنماییتون استقبال کردم و در پیام های خصوصی دلایل هریک از انتخاب هامو شرح دادم و بقول شما قابل بررسی هم هستن ...
    برای اینکه سایر دوستان و مشاوران هم در جریان قرار بگیرن و شاید سایر دوستانی که بعدا تاپیک رو مطالعه میکنن بخاطر مشکلات مشابه من دلایلم رو مینویسم برای انتخاب هام و باعلم خودم شرح میدم؛ با توجه به اینکه شما و سایر دوستان از دیگاه خارجی و منطقی تر نگاه میکنید نظرات و راهنمایی ها خیلی میتونه مفید باشه ...
    .
    خب دوستای عزیز و مشاورای محترم من سر یه دوراهی گیر کردم که نمیتونم مسیرمو انتخاب کنم:
    1 - اولش اینکه دلم میخواد دوباره برم سراغش و شرایط رو مثل سابق کنم و در نهایت با کسی که دوستش دارم ازدواج کنم ...
    2 - دوما اینکه یه راه دیگه ای هست که همه اینجا پیشنهاد دادن و اینه که فراموشش کنم ...
    .
    و یه نکته مهم دیگه اینکه چطوری این کارارو بکنم که ایده ای هم براش ندارم ... البته مهم تصمیم گیری و انتخابشه اگه بتونم انتخاب کنم مسلما با کمک و راهنمایی میتونم مسیرمو ادامه بدم ...
    .
    من دلایلی که واسه هریک از انتخاب هام دارمو میگم و شما خودتونو بزارید جای من و بگین اگه جای من بودین کدوم یکی رو انتخاب میکردین و آقای عزیزی منتظر راهنمایی شما هم هستم ... ممنون
    .
    انتخاب اول : میخوام واسه بدست آوردنش تلاش دوباره کنم
    دلایل :
    -- من خانواده خودمو مقصر میدونم در جداییمون و اصلا نمیتونم ببخشمشون و رابطه ام با خانوادم کلا سرد و بیروح شده البته اونا میخوان دل منو بدست بیارن که من اجازه نمیدم و احساسم نسبت به خانوادم از بین رفته؛ البته قبلا رابطه ام با خانوادم خیلی خوب بود و اگه سنگ لای چرخ سرنوشت من نمیزاشتن بازم مثل قبل بهشون محبت میکردم . من احساس میکنم اگه کوتا بیام و دختر رو فراموشش کنم تا ابد رابطم با خانوادم همینطوری سرد میمونه ...

    -- کسی که میخواستم باهاش ازدواج  کنم کم توقع بود و با شرایط مالی من سازگار بود و فقط با یه شغل ثابت حاضر بود بامن ازدواج کنه (تو شهر ما تا یه پسر خونه و ماشین و شغل مستقل نداشته باشه دختر نمیدن بهش) و من اگه با همینی که دوستش داشتم ازدواج نکنم سالها نمیتونم ازدواج کنم و نمیکنمم . نه شرایطشو خواهم داشت نه آدماشو نه حوصلشو و ...

    -- ما دوتا از لحاظ معیارهای ازدواج کاملا همسو بودیم و باهم می ساختیم مثلا سنمون متناسب بود قد و وزن و هیکل و قیافه امون متناسب بود ازهمه مهمتر اخلاقامون متناسب بود شرایط مالی و اقتصادی دوتا خانواده متناسب بود و کاملا باهم کفویت داشتیم و ازدواج ما کاملا منطقی بود ...

    -- درسته که ما ازهم جداشدیم و دختره ولم کرد ولی دلیل اصلی جداییمون خانواده هامون بودن و من هم اشتباهات زیادی داشتم و اگه من اشتباه نمیکردم خانواده ها هیچوقت نمیتونستن مارو جدا کنن و در نهایت اشتباه من بود که غفلت کردم و بهانه دادم و خیلی سریع و حرفه ای مارو جدا کردن ... من خودم رو هم مقصر میدونم و یه جورایی به دختره حق میدم

    -- دلیل دیگه تجربه مثبته ، قبلا هم بهتون گفتم که با همه مخالفت ها قبلا یکبار هم وصلتی بین دوخانواده بوده و حاصلش یه ازدواج موفق بوده و وقتی ازدواج کردن و تموم شد رفتن خونه خودشونو و مخالفت ها هم تموم شد رفتن سر خونه زندگیشون (خانواده ها کلا سالی یبار هم همدیگرو بزور ببینن) و میدونم اگه ما هم ازدواج میکردیم و خانواده هاهم خوشبختی مارو میدیدن دیگه لجبازی نمیکردن ...

    -- و مهمترین دلیلی که هست و میخوام دوباره بهش برسم اینه که عاشقشم ... همین . دوستش دارم و احساس خوبی نسبت بهش دارم.

    انتخاب دوم : وابستگیمو تمومش کنم و تن به جدایی بدم و فراموشش کنم
    دلایل:

    -- اولین و مهم ترین دلیل مخالفت خانواده هاست. البته خانواده دختر مخالف نبودن و پیرو مخالفت های خانواده ما احساس تحقیر کردن و بهشون هم حق میدم و دوتا خانواده مخالف این ازدواج هستن ...ولی ... ولی ...
    ولی من میدونم اگه بخوام دوروزه میتونم خانوادمو راضی کنم هرچند از ته دلشون نباشه ... قبلا هم گفتم که من برنامه دقیقی برا همه چی داشتم و فقط منتظر کارم بودم تا در قدم بعدی خانوادمو راضی کنم ولی فقط سه روز بود که داشتم میرفتم سرکار و این اتفاقا افتاد و جداشدیم ... مخالفت خانواده ها دلیل مهمیه ولی میدونم که میتونم رضایتشونو بگیرم.

    -- دلیل بعدی برای فراموش کردن؛ تفاوت فرهنگی بین دوخانوادس (مادوتا باهم تفاوت فرهنگی نداریم) ولی خانواده هامون تفاوت فرهنگی دارن البته نه زیاد ... کمه ... ولی همینم چماقیه که همیشه روسرم بوده

    -- نگرانی من از اینکه دوباره منو ترک نکنه ... اون که الان ازم جداشد (البته بعد یکسال مقاومت قهرمانانه) باید تضمینی باشه که اگه باهم ازدواج بکنیم دوباره نخواد جدا بشه! یه جورایی همون حرف دوستان که گفتن : اونی که رفتنیه باید بره!

    -- اینکه اگه حتی دوباره باهم آشتی کنیم بازم خیلی مسائل دیگه ای هست که باید حل بشه و تا ازدواج کلی مسیر سخت و دشوار هست که باید یکی یکی همشو حل کرد و به هم رسیدنمون پایان مشکلات نیست .

    -- یه چیزی که منو ناراحت میکنه اینه که دختره با اینکه کلی مقاومت کرد برای خواستن من اذیت کشید ولی بلاخره از من جدا شد و با این اتفاق کنار اومد بخاطر  اینکه بلاخره تحت تاثیر خانواده اش قرار گرفت بنظر من اونکه بخاطر من یکسال مقابل خانوادش وایساده بود چند هفته ای هم وامیساد چیزی نمیشد و اینکه از خانوادش تاثیر گرفته ناراحتم میکنه .

    -- و دلیل خیلی مهم که خیلی خیلی میترسم ازش اینه که اگه فراموشش نکنم و بازم برم سراغش و اگه برنگشت چی؟؟؟ اگه هرکاری کردم و بازم برنگشت چی؟؟ حال من که باز بدتر میشه ... نمیدونم ولی ازاین میترسم.فکر میکنم باهمه این توصیافاتی که داشتم دوستان بهتر بتونن شرایطمو درک کنن ... بلاخره چیکار باید بکنم ؟؟؟ بشدت به همفکری دوستان و مشاوران نیاز دارم ...
    آقای عزیزی گفتن دلایل باید بررسی بشه و منم موافقم البته شاید موردی هم باشه که حضورذهن نداشته باشم و ننوشته باشم ولی اهم دلایل همینا بودن ...
    حالا بهم حق میدین انتخاب و تصمیم گیری چقدر سخته!!!!
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:32#
    دوستای عزیز و مشاورای محترم یعنی هیچکدوم از دوستان نظری ندارن بدن ...
    من مشکل تصمیم گیری دارم و راهنمایی میخوام ...
    کسی قصد کمک نداره؟؟؟
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:33#
     سلام
    همه تاپيك خوندم دوباره از اول خوندم  چرا يكم به دختره فرصت نميدي به خودش بياد  به نظر من اگه واقعا دوست داشته بود يه سراغي ازت ميگرفت كه تو بدوني هنوز به فكرت هست وبراش مهمي ؟اين همه كه تو براش ميسوزي وميسازي آخه اونم همچين شرايطي داره؟اصلا يادش هست كه همچين دوستي داشته يانه فكركنم اگه از دور ازطريق فاميلهاي دورتون يه سراغي بگيري كه در چه وضعي هست بهتره .اگه فراموشت كرده باشه  توهم فراموش كن اينطوري غرورتم حفظ ميشه وخودت پيشش كوچيك نميشي ولي اگه نه هنوز به فكرته يه قدمي جلو بزار ولي با احتياط .چون هيچ تضميني وجود نداره كه دوباره چي پيش مياد.منم بعد چند ماه يه سراغي ازش گرفتم ولي ديدم شرايط خيلي عوض شده وبرگشتم سر نقطه اول .
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:34#
    سلام شیوا92 عزیز مرسی از راهنماییت
    4 ماهه که جدا شدیم فرصت کافی بوده دیگه ...
    من خودم تو این 4 ماه خیلی منطقی تر فکر کردم و چیزایی رو میدیدم که قبلا نمیتونستم ببینم و حتما اونم همینطوری بوده ... بعید میدونم بخواد سراغی از من بگیره چون منو سر همه چی مقصر میدونه و تصوری از من داره که اصلا درست نیست ...
    میدونم که دلش برام تنگ شده ولی فکر میکنه ما به آخر خط رسیدیم و بعید میدونم خودش بخواد برگرده چون احساس میکنه دلشو شکستم ...
    شرایط یجوریه که اصلا نمیتونم سراغی ازش بگیرم چون هرچی آدمه دوراطرافم که باهاش ارتباط داره مخالف ازدواج ما هستن ... قبلا با مادرش صحبت کردم ولی جز دروغ چیز دیگه ای نشنیدم و مطمئنم حرفامو هم بهش نرسونده ...
    دوست داشتم هرکسی که میتونه پست قبلیمو بخونه و شرایط منو درک کنه و در تصمیم گیری کمکم کنه ... ذهی خیال باطل. انگار درست یا اشتباه خودم باید تصمیم بگیرم
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:35#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    از دلایل اصلی مشکل شما، طی کردن مسیر ازدواج، از طریق مسیر وارونه هست. یعنی ورود به یک رابطه عاطفی، و سپس در جریان گذاشتن خانواده ها. در حالیکه اگر ابتدا خانواده ها در جریان بودند، مشکلات بسیار کمتر بود. همون اول موافقت یا مخالفتشون رو ابراز می کردند، و این مسائل هم پیش نمیومد، و روند شناخت با آرامش بیشتری طی می شد.

    اما، در شرایط فعلی، کلید حل مشکل شما رو، بهبود رابطه تون با خانواده میدونم. هر کدام از انتخاب های شما، مستلزم همکاری خانواده هست. اگر بخواهید برای ازدواج با این خانم اقدام کنید، راضی کردن خانواده تون، بهترین گزینه شماست. و اگر نخواهید، باز هم در آینده نیازمند حضور خانواده هستید. خانواده پناهگاه همه ماست، و کسی بیشتر از خانواده برای ما دلسوزی نخواهد کرد. ممکنه گاهی تصور کنیم، زندگی بدون خانواده ها ممکنه میسر باشه، اما این یک تصور هست. حتی کسانی که با فرار کردن از خانواده ها، ازدواج کرده اند، پس از گذشت مدتی، معمولا به سمت خانواده ها بازگشته اند. خشم و ناراحتی کنونی شما از خانواده، قابل درک هست؛ اما راهی که برای ابراز این خشم انتخاب کرده اید، مناسب نیست. شما هم اکنون راه انفعال رو در پیش گرفته اید، و از خانواده کناره گیری می کنید، و این انفعال هر آن ممکنه تبدیل به یک انفجار بشه. درسته که خانواده ها مخالفت می کنند، اما اگر ببینند فرزندشون انتخابی منطقی داره، احتمال همکاری شون با او افزایش پیدا میکنه. پس، باید بتونی نشون بدی که انتخابی که کردی، بر مبنای منطق بوده و نه احساسات. و برای اثبات این مهم، رعایت نکات زیر، کمک کننده هست:

    1. حفظ آرامش: انسانهایی که مصمم هستند کاری رو انجام بدهند، آرامش هم دارند. عصبانیت و عجول بودن، نشانه انسانهایی هست که احساسات اونها بر منطقشون چیرگی داره

    2. بداخلاقی، ناراحتی، اجازه ندادن به دیگران در بیان نظرات، همه نشانه تصمیم گیری احساسی است. پس، باید خوش اخلاقی، شادابی، و اجازه اظهار نظر دادن به دیگران رو تمرین کرد.

    3. اصرار بر نظرات خود و تاکید روی آنها، نشانگر یک تصمیم احساسی است. باید ثابت کنید که نظرات منطقی دیگران رو می پذیرید. مثلا احتمال داره خانواده شما، برخی از همین مشکلاتی که بیان کردی رو به عنوان نقاط ضعف این خانم بیان کنند. در اینگونه موارد، با آرامش، این موارد رو بپذیر

    4. مشورت گرفتن: پیش از اینکه اونها صحبتی کنند، خودت رابطه رو ابتدا با اونها برقرار کن و ازشون مشورت بخواه. بهشون بگو که من واقعا میخوام با شما مشورت کنم، آیا با این شرایط بهتره باهاش ازدواج کنم یا نه؟ دلایلتون رو برام منطقی بنویسید. من هم دلایلم رو مینویسم. حتی بگو حاضری نظر یک مشاور بی طرف رو هم بپذیری.

    5. غیرمستقیم عمل کردن: میتونی مثالهایی بزنی که مربوط به اطرافیان نزدیک باشند، که با شرایط مشابه شما، ازدواجهای موفقی داشته اند.


    رعایت این موارد، میتونه کمک کنه تا خانواده همراهی بهتری داشته باشند. البته اینها باید واقعی باشه و نه صوری و ظاهری

    اما این موارد، در صورت انتخاب گزینه اول هست.

    انتخاب دیگر، یعنی فراموش کردن هم راه حلهایی داره. البته هر فراموشی زمانبر هست و به میزان زیادی بستگی به خود فرد داره

    چند باور غلط در صحبتهای شما مشاهده شد:

    1. اینکه انسان نمیتونه علاقه اش رو فراموش کنه

    2. اینکه انسان نمیتونه فرد دیگری رو دوست بداره

    3. اینکه این گزینه خاص، تنها گزینه مناسب برای من هست.

    اینها باورهای درستی نیستند. امکان فراموش کردن وجود داره. امکان دوباره عاشق شدن وجود داره. و گزینه های دیگری هم هستند که مناسب شما باشند.

    به طور کلی، شما میتونید بدون اینکه انتظاری در خودتون ایجاد کنید که قراره حتما بشه یا نشه، ابتدا رابطه خودتون با خانواده رو اصلاح کنید. به خانواده بگید که از دستشون ناراحت شده اید، اما با زبان خوش و نه با بی احترامی. بهشون بگید که توقع داشتید باهاتون همراهی کنند. پس از اینکه رابطه رو اصلاح کردید، و ناراحتی تون رو به شیوه درستش ابراز نمودید، میتونید درباره انتخابتون، با رعایت نکاتی که بیان شد، اقدام کنید. در صورتی که شرایط فراهم شد، و موافقت کردند، اقدام کنید. و در صورتی که به این نتیجه رسیدید که این ازدواج درست نیست، مصمم بشید برای فراموش کردن

    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:36#
    آقای عزیزی ممنونم از راهنماییتون ...
    همه حرفایی که شما میزنید خیلی منطقی و درسته وکمک حال من ...
    .
    مدت زیادی به این مسئله فکر کردم و انتخاب هایی که داشتم ...
    خیلی سعی کردم منطقی باشم و ازاین به بعد بهترین راه حل رو ادامه بدم تا بعدا پشیمون نشم و بلاخره تصمیمو گرفتم: و میخوام هرطور شده دوباره برای رسیدن به عشق زندگیم تلاش کنم ، برای تصمیمم دلیل هایی داشتم که تو پست های قبلی کامل شرح دادم ولی دوتا دلیل خیلی بزرگ بود که نتونستم ازش چشم پوشی کنم و منو وادار به این تصمیم کرد :
    اولا فکر میکنم اگه بخوام رابطم با خانوادم به حالت عادیش برگرده باید به خودم و خانوادم یه فرصت دوباره بدم تا کینه بوجود اومده از این بزرگتر نشه وبقول شما انفجار نشه و این فرصت دوباره برای من یعنی تلاش دوباره برای رسیدن به هدف ...
    دوما نمیخواستم تصمیمی بگیرم که بعدا پشیمون بشم به همین خاطر تصمیم گرفتم دوباره همه زورمو بزنم تا حتی اگه عاقبت به ازدواج منتهی نشد از اینکه شاید کارایی میتونستم انجام بدم و ندادم ناراحت نباشم و عذاب وجدان نداشته باشم ...
    ولی برای تصمیمم فعلا هیچ ایده و راهی ندارم ...
    چون عملا هیچگونه دسترسی به دختر خانم ندارم که بتونم باهاش صحبت کنم، خطشو عوض کرده، فعالیت مجازی نداره و خونشونم 600 کیلومتر با ما فاصله داره ... حتی اگه 10% احتمال میدادم اگه برم تا اونجا یکی دوروز سرکوچشون تحصن کنم تا تنهایی ببینمش همین فردا مرخصی میگرفتم و میرفتم تا ببینمش و باهاش حرف بزنم ولی احتمالش نزدیک صفره و نمیدونم چطور بهش دسترسی داشته باشم! مگر اینکه از افراد دیگه ای کمک بگیرم که اون افراد دیگه که میتونن کمکم کنن مخالف ازدواج ما هستن مگر اینگه اول بخوام اونارو راضی کنم تا کمکم کنن ... خیلی راه دشواریه و نمیدونم چکار کنم!
    .
    .
    اما آقای عزیزی شما فرمودی که اول باید رابطه امو با خانوادم سروسامون بدم بعد بقیه مشکلات رو حل کنم ولی اگه من این کارو کردم و خانوادم راضی شد و بعدش رفتم خاستگاری دخترو اونم گفت دیگه منو نمیخواد و هم آبروم پیش خانوادم میره هم خودم میشکنم که میدونم تحمل این شکست رو ندارم ؛ به همین خاطر فکر میکنم اول باید  دل دختر رو بدست بیارم و بعدش خانواده و برای من هم جای سختش همون بدست آوردن دوباره دل دختره و اگه اون مثل سابق منو بخواد مطمئنم بدون خون و خونریزی چند روزه خانواده امو حلش میکنم ...
    .
    .
    و فعلا هم دقیقا نمیدونم چیکار باید بکنم!
    .
    دوستای عزیز اگه نظری دارین و میتونین راهنماییم کنین لطفا در این زمینه کمکم کنید:
    میخوام دل دختری رو بدست بیارم که فکر میکنه دلشو شکستم ... چیکار باید بکنم؟؟؟
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:37#
    منظورت همون دختر قبلی هست؟ اگه اینطوره به نظر من از اون بگذر اگه اونا می تونستن یا می خواستن قبولت کنن تا حالا کرده بودن.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:38#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'amiin' pid='29629' dateline='1382127353'
    منظورت همون دختر قبلی هست؟ اگه اینطوره به نظر من از اون بگذر اگه اونا می تونستن یا می خواستن قبولت کنن تا حالا کرده بودن.

     
    amiin جان فکر کنم تاپیک رو کامل نخوندی! اونا قبولم کرده بودن و از خداشونم بود من دامادشون بشم ... مشکل خانواده من بودن که مخالف ازدواج بودن و منشا مشکلات؛ شما اگه قصد کمک دارین لطفا تاپیک رو کامل بخونید تا جواب نامربوط ندین هرچند این جوابتون هم با نیت کمک نبوده و با غرض بوده ...
    اگه امکان داره اختلاف نظرتون تو تاپیک های دیگه رو به سایر مطالب بسط ندین و بحث رو منحرف نکنین ممنون میشم ...


    ضمنا گذشته اونموقع که می پرسیدم ولش کنم یا نه ... الان تصمیممو گرفتم و نمیخوام ولش کنم و فعلا در این زمینه کمک میخوام :
    دوستای عزیز اگه نظری دارین و میتونین راهنماییم کنین لطفا در این زمینه کمکم کنید:
    میخوام دل دختری رو بدست بیارم که فکر میکنه دلشو شکستم ... چیکار باید بکنم؟؟؟

     
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:39#
     
    سلام به همه اعضای محترم انجمن و تشکر بابت اینکه کمکاتونو از جوونا دریغ نمیکنین.
    من مجبورم داستانمو مفصل تر توضیح بدم تا درک مشاورین محترم بیشتر باشه و ازتون عاجزانه خواهش میکنم هرکسی میتونه کمکم کنه این کارو بکنه که خیلی داغونم و محتاجم:
    من پسری 25ساله هستم که 6 ماهه خدمتم تموم شده  اوایل خدمتم بود که یه دختری که نسبت فامیلی نه چندان دوری هم داشت بهم ابراز علاقه کرد و منم که خیلی تنها بودم و ازخدام بود رابطه دوستیمو برقرار کردم بعد چند ماه که خیلی عاشق هم شده بودیم و شیفته هم تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنیم کم کم رابطه جنسی شروع شد (البته نه سکس کامل) که اتفاقا خیلی هم مارو به هم وابسته و نزدیک میکرد. ( من توشهری خدمت میکردم که نزدیکش بودم) بودن کنارش  باعث شد که خدمت برام مثل بهشت باشه. بی حد و اندازه عاشق و وابسته هم شده بودیم و قرار بود بعد خدمتم که کار پیدا کردم ازدواج کنیم؛
    وقتی خانواده هامونتوجریان ازدواج ما قرارگرفتن بشدت خیلی زیاد و با دلایل غیر معقولانه و ... مخالفت کردن و زمین و آسمونو فلکو بسیج کردن مارو ازهم جدا کنن و رسید روزی که خدمتم تموم شد و چندماهی بیکاربودم و شکنجه میشدم ، خانواده دختره هم به بنده خدا خیلی فشار میاوردن که ولم کنه ، منم تحت فشار بودم ، ازطرفی هم کار پیدا نمی کردم و مهمتر اینکه دوماه بود که دور ازهم بودیم بعد اونهمه رابطه صمیمی هردومون دلتنگ شده بودیم ، فشار عصبی بقدری روم زیاد بود که اصلا نمیتونستم منطقی فکرکنم. ازطرفی هم خانواده دختر بدجور اونو شستشوی مغزی میکردن که من از شدتش خبر نداشتم، تا اینکه یه روز ( چندروزی بود که سرکار میرفتم ) سر بحث های چرت و پرت الکی ازهم جداشدیم (قبلا هم همچین اتفاقایی میافتاد که خیلی زود آشتی میکردیم) ، ولی ایندفعه دیگه هرگز جوابمو نداد. بخاطرش 600 کیلومتر راه رفتم ببینمش که نیومد و با مامانش صحبت کردم ولی انگار خانوادش بدجور منو توچشمش دیو کرده بودنو دیر شده بود ....بعدش باز از هر دری زدم برنگشت که برنگشت الانم بیشتر از سه ماه گذشته و من که از زندگی سیر شدم روزی نیست که به خودکشی فکر نکنم. به معنای کلمه دیواده شدم و همون آدم زرنگ و بااراده که توزندگیش کلی مشکل حل کرده نیستم... سیگارمیکشم و ازخودم متنفرم از خانوادم متنفرم و از خود دختره که تنهام گذاشت هم متنفرم دلم میخواد خواهرش که مسبب جداییمون بود رو پیداش کنم و خفش کنم. منتظر کسی هستم که بیاد و دستمو بگیره راهنماییم کنه...هرکاری کردم نتونستم فراموشش کنم...
    انقد خاطرات شیرین باهمدیگه داشتیم که الان زندگی واسم زهرمار شده هرجارو نگا میکنم اونو کنارم میبینم و دیوانه میشم...
    نمیدونم چکارباید بکنم کمکم کنید ...
    با توجه به پست اولت جوابتو دادم ربطی هم به تاپیک دیگه نداشت.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:40#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'ahadsf' pid='28489' dateline='1381588441'
    -- اولین و مهم ترین دلیل مخالفت خانواده هاست. البته خانواده دختر مخالف نبودن و پیرو مخالفت های خانواده ما احساس تحقیر کردن و بهشون هم حق میدم و دوتا خانواده مخالف این ازدواج هستن ...ولی ... ولی ...

     
    amiin جان منم همینو بهت گفتم که تاپیک رو کامل نخوندی! و کامل هم نخوندی دیگه حتی اون 4 سطریم که خوندی درست نخوندی! همونجا هم نوشته بودم که دختره به من پیشنهاد داده اونوقت تو میگی "اگه اونا می تونستن یا می خواستن قبولت کنن تا حالا کرده بودن" ...
    amiin عزیز من میدونم تو مشکلی نداری و واسه سرگرمی اومدی تو این سایت ولی منو خیلیای دیگه دلیلای دیگه ای داریم و پیشنهاد میکنم اوقات سرگرمیتو بری فیس بوک جذابیتش برات بیشتره ...
    و خیلی تابلو که قصد کمک نداری و با غرض کامنت میزاری ؛ اگه تو تاپیک دیگه ای با بنده اختلاف نظر داری لطفا همونجا مطرح کن و ضمنا اگه امکان داره دیگه تو این تاپیک کامنت نزار و منم انتظار مشاوره از شما ندارم ...


     
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (6): صفحه 4 از 6 نخستنخست ... 23456 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •