تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




کنار اومدن با جدایی ناخواسته زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ahadsf
آخرین ارسال:ahadsf
پاسخ ها 58

صفحه‌ها (6): صفحه 5 از 6 نخستنخست ... 3456 آخرینآخرین

کنار اومدن با جدایی ناخواسته

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:41#
    آقای عزیزی ممنونم از راهنماییتون ...
    همه حرفایی که شما میزنید خیلی منطقی و درسته وکمک حال من ...
    .
    مدت زیادی به این مسئله فکر کردم و انتخاب هایی که داشتم ...
    خیلی سعی کردم منطقی باشم و ازاین به بعد بهترین راه حل رو ادامه بدم تا بعدا پشیمون نشم و بلاخره تصمیمو گرفتم: و میخوام هرطور شده دوباره برای رسیدن به عشق زندگیم تلاش کنم ، برای تصمیمم دلیل هایی داشتم که تو پست های قبلی کامل شرح دادم ولی دوتا دلیل خیلی بزرگ بود که نتونستم ازش چشم پوشی کنم و منو وادار به این تصمیم کرد :
    اولا فکر میکنم اگه بخوام رابطم با خانوادم به حالت عادیش برگرده باید به خودم و خانوادم یه فرصت دوباره بدم تا کینه بوجود اومده از این بزرگتر نشه وبقول شما انفجار نشه و این فرصت دوباره برای من یعنی تلاش دوباره برای رسیدن به هدف ...
    دوما نمیخواستم تصمیمی بگیرم که بعدا پشیمون بشم به همین خاطر تصمیم گرفتم دوباره همه زورمو بزنم تا حتی اگه عاقبت به ازدواج منتهی نشد از اینکه شاید کارایی میتونستم انجام بدم و ندادم ناراحت نباشم و عذاب وجدان نداشته باشم ...
    ولی برای تصمیمم فعلا هیچ ایده و راهی ندارم ...
    چون عملا هیچگونه دسترسی به دختر خانم ندارم که بتونم باهاش صحبت کنم، خطشو عوض کرده، فعالیت مجازی نداره و خونشونم 600 کیلومتر با ما فاصله داره ... حتی اگه 10% احتمال میدادم اگه برم تا اونجا یکی دوروز سرکوچشون تحصن کنم تا تنهایی ببینمش همین فردا مرخصی میگرفتم و میرفتم تا ببینمش و باهاش حرف بزنم ولی احتمالش نزدیک صفره و نمیدونم چطور بهش دسترسی داشته باشم! مگر اینکه از افراد دیگه ای کمک بگیرم که اون افراد دیگه که میتونن کمکم کنن مخالف ازدواج ما هستن مگر اینگه اول بخوام اونارو راضی کنم تا کمکم کنن ... خیلی راه دشواریه و نمیدونم چکار کنم!
    .
    .
    اما آقای عزیزی شما فرمودی که اول باید رابطه امو با خانوادم سروسامون بدم بعد بقیه مشکلات رو حل کنم ولی اگه من این کارو کردم و خانوادم راضی شد و بعدش رفتم خاستگاری دخترو اونم گفت دیگه منو نمیخواد و هم آبروم پیش خانوادم میره هم خودم میشکنم که میدونم تحمل این شکست رو ندارم ؛ به همین خاطر فکر میکنم اول باید  دل دختر رو بدست بیارم و بعدش خانواده و برای من هم جای سختش همون بدست آوردن دوباره دل دختره و اگه اون مثل سابق منو بخواد مطمئنم بدون خون و خونریزی چند روزه خانواده امو حلش میکنم ...
    .
    .
    و فعلا هم دقیقا نمیدونم چیکار باید بکنم!
    .
    دوستای عزیز اگه نظری دارین و میتونین راهنماییم کنین لطفا در این زمینه کمکم کنید:
    میخوام دل دختری رو بدست بیارم که فکر میکنه دلشو شکستم ... چیکار باید بکنم؟؟؟
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:42#
    ممكنه اون دختر خانوم تحت فشار خانواده باشه و قطعا همين باعث شده از شما سرد بشه و دست رد به سينه شما بزنه.اينكه بخوايم خودمونو توي موقعيت شما قرار بديم و اينكه چه خاطراتي شيريني با هم داشتين سخته.
    متاسفانه مشكلاتي خانواده ها باهم و تاثيراتي كه در تصميم گيري جوانها داره اين روزها گريبانگيره قشرهاي جامعه شده.
    البته در این که خانواده ها خیرخواه فرزندان شان هستن، حرفی نیست و هیچ شکی در این مورد وجود نداره ولی گاهی مشکلاتی پیش می آد که نه عروس و داماد تقصیر دارن و نه خانواده ها شون. برای این که این مشکلات به حداقل برسه و موجب از هم پاشیدن زندگی زوج های جوان نشه، باید به یک موضوع مهم توجه داشت و این که پس از ازدواج، هر یک از افراد باید خانواده طرف مقابل را بپذیرن. به عبارت دیگه، ازدواج فقط زندگی کردن با زن یا مرد ایده آل تان نیست و پذیرش خانواده او هم بخشی از آن به حساب می آد.
    به همین دلیل هم متخصصان توصیه می کنن وقتی دختر یا پسر، ازدواج کرد و زندگی مشترکش شروع شد، این موضوع را هم در نظر داشته باشن و بپذیرن که دختر، عروس خانواده داماد شده و پسر هم داماد خانواده ای دیگر.پس یادمون باشه، خانواده ها جزئی جدایی ناپذیر از زندگی هستن و نمیشه به امید قطع رابطه یا کنار گذاشتن پدر و مادر آماده ازدواج شد. البته زوج هایی که پس از ازدواج، تصمیم می گیرن با خانواده خود شان قطع رابطه کنن هم باید بدونن اولا این کار، بسیار ناخوشاینده و به هیچ عنوان نمی توونه نتیجه خوبی داشته باشه و از طرفی، بعد از گذشت چند سال از زندگی مشترک ممکنه خود فرد هم به این نتیجه برسه که اشتباه کرده، ولی ممکنه دیگه فرصتی برای جبران نمونده باشه.با وجود این، در برخی شرایط خاص و موقعیت هایی که ممکنه در زندگی ایجاد بشه، شاید ناچار باشید از حضور و معاشرت با یکی از خانواده ها اجتناب کنید. در غیر این صورت ـ که درصد بسیار کمی از روابط را شامل می شه ـ هر دو طرف، باید به اعضای خانواده یکدیگر احترام بذارن و به نظرات اونها توجه داشته باشن، اما این رو هم باید در نظر داشت که زن و مرد اولین افرادی هستن که حق دارند برای زندگی شون تصمیم بگیرن و زندگی رو آن طور که  
    می خوان بسازند. پس باید به خانواده ها احترام گذاشت، اما نقش همسر بودن را هم نباید فراموش
    کرد.

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:43#
    سلام
    اين كه تصميم گرفتي دل دختره رو به دست بياري خوبه ولي لطفا قبلش فكر كن كه به چه قيمتي اينكارو ميكني؟؟؟ آيا مثل قبل قبولت داره ؟مي ارزه بخاطرش غرورت لح بشه؟فردا تحت تاثير خانوادش يا اطرافش قرار نگيره بدتر از اين بشي كه هستي ؟تحمل شكست اونموقع بدتر وسخت تر از حالاي تو هست ؟از من دلخور نشو خودم چون موقعيت تورو دارم سعي ميكنم واقع بينانه راهنمايي كنم  .توكه يه مدت باهاش بودي بهتر اخلاقشو ميدوني كه چجوري هست وقابل اعتماده يانه ؟خلاصه كلام بخاطر كسي بمير كه برات تب كنه

     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:44#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    از حرفهای شما استنباط میشه که تصمیم قطعی برای عمل کردن ندارید. بله درسته، ممکنه تلاش هم بکنید و بعد این دخترخانم مخالفت کنند. سوال اینجاست که آیا این دخترخانم اینقدر ارزش داره که برای خاطرش خانواده رو راضی کنید و برید به سمتش؟

    اگر داره، پس این تردید بیجایی هست. اما اگر نداره، از همین حالا تصمیم بگیرید برای فراموشی

    راهی که شما گفتید، یعنی باز هم عمل وارونه، همون راه شکست خورده قبلی است. قبلا ایشون راضی بوده، ولی موفق به جلب رضایت خانواده ها نشدید و کار به اینجا کشید. حالا باز هم انجام همون مسیر درسته؟

    اگر تردید دارید که این دخترخانم شما رو بخواد، یا هنوز در انتخاب ایشون مردد هستید، اول باید تردید رو برطرف کنید.

    همانطور که گفته شد، شما انتخابتون رو انجام بدید، و بعد در راه انتخابتون حرکت کنید. باید بتونید انتخاب کنید: ادامه تلاش یا فراموشی

    مشکلات فعلی شما، میتونه نمودی از مشکلات آینده شما باشه. پس، با دقت درباره انتخابهاتون فکر کنید. اگر رفتید و جواب رد شنیدید، باید آمادگی اش رو داشته باشید.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:45#
    سلام دوستای عزیز ...
    اولا تشکر میکنم از آقای عزیزی که واقعا دستمو گرفتن و همیشه راه درست و اشتباه رو نشونم دادن و حرفای منطقی که میزدن همیشه بمن اعتماد بنفس داده و در حل مشکلم خیلی کمکم کرده و همچنین از شیوا92 که نظراتش مثل همیشه مثل اسمش شیوا و منطقیه ولی من باید تصمیم دیگه ای میگرفتم و باهاش حرف میزدم در غیر اینصورت نمیتونستم با خودم کنار بیام.
    .
    من امروز بلاخره یکاری کردم اتفاق خیلی بزرگ ... امروز باهاش حرف زدم با خود دختر موردعلاقم که دوساعت طول کشید ...
    میدونم احتمالا همه شما فکر میکنید کار اشتباهی انجام دادم ولی من از کار خودم دفاع میکنم؛ همونطور که میدونید ما تقریبا به شکل ناخواسته جدا شدیم و موقع جدایی و بعدش اصلا فرصتی برای حرف زدن نداشتیم و همه حرفا تو دلم مونده بود و خیلی احساس سنگینی میکردم؛ تو این 4ماه همش میخواستم بفهمم نظر واقعی خود اون چیه... مطمئن نبودم بعد این اتفاقا نظرش در مورد من چیه و بهمین خاطر من باید باهاش صحبت میکردم و نظرشو در مورد خودم میفهمیدم ... اگه باهاش صحبت نمیکردم و مطمئن نمیشدم 4 سال هم که میگذشت باز من همین حس وحال رو داشتم باز از خانوادم متنفر بودم و تا آخر عمر اونارو مقصر اصلی میدونستم و بنظر خودم هیچ چیز عوض نمیشد و منم نمیتونستم فراموشش کنم ... بلاخره باید باهاش صحبت میکردم چه بخوایم به هم برسیم و چه از هم جدابشیم ...
    تصمیم سختی بود ولی قاطعانه تصمیممو گرفتم و به شماره ای که احتمال میدادم شماره جدیدشه زنگ زدم ... خودش بود ... از یه طرف خوشحال بودم چون صداش دوباره تو گوشم می پیچید و از طرفیم ناراحت چون حرفایی میزد که اصلا دلم نمی خواست بشنوم ...
    اولش بهم گفت که اونم عذاب وجدان داشته که اونطوری ازهم جداشدیم و نتونستیم باهم حرف بزنیم و بعدش من از احساسم نسبت بهش گفتم و تاجایی که ممکن بود ازش بخاطر اشتباهاتم معذرت خواهی کردم و هرچی غرور داشتم بخاطرش گذاشتم زیرپاش و ازش خواستم بهم یه فرصت دوباره بده تا از نزدیک باهم حرف بزنیم ولی قبول نکرد و منم سعی کردم همه حرفایی که قبلا آماده کرده بودم رو بهش بزنم... اکثر حرفایی که بهش زدم حرفای منطقی و معقولانه بود و نمیتونست ردش کنه و از احساساتم بهش گفتم ولی اون همش یه جمله رو تکرار میکرد که دیگه منو نمیخواد و دیگه دوستم نداره ...
    تو این دوساعت که باهاش حرف زدم اشکام بند نمیومد و سعی میکردم نفهمه چقد داغونم و هر کلامی که میگفت کوله بار احساساتم بود که رو سرم خراب میشد ... زیر همه حرفاش میزد و با این کارش منو ۀتیش میزد ...
    کلا عوض شده بود و آدم دیگه ای شده بود. بهم میگفت که تحمل سختی تو زندگی نداره و میخواد با کسی ازدواج کنه که همه رفاه زندگی رو براش بیاره ... میگفت هرشب که نمیشه نون و عشق خورد و وقتی من از اوضاع مادیم میگفتم و پیشرفتم و اهداف زندگیم آخرش بهم میگفت که دیگه دوسم نداره ... در هرصورتی نمیخواد باهام ازدواج کنه ... دوستان نوشتن این کلامات بسادگی شنیدنش نیست ((( هرچند همین الانم حالم بهتر از اونموقع نیست ... بعد حرف زدنمون انقد مات و مبهوت بودم که تا الان مثل دیوونه ها خیره نگا میکنم ... نه نهار خوردم نه شام انگار اصلا بدنم کالری نمیخواد و فقط چند نخ سیگار سهم امروزم بوده ...
    هرشب قبل خواب کنار پنجره مینشستم لپتاپ رو پاهام صدها عکسی که باهم داشتیم و نگا میکردم با آهنگایی که خاطره داشتیم حین گوش دادن با بغض یه نخ سیگار هم میکشیدم و به خودم میگفتم که بلاخره همه چیو درستش میکنم ...
    ولی دیگه امشب از اون شبا نیست ...
    میدونم که دیگه برنمیگرده و قرار نیست امشب این اتفاق بیفته دلم میخواد لپتاپو بکوبم به دیوار ...
    نمیدونم چرا این چرت و پرت های احساسی رو اینجا مینویسم فقط میدونم خیلی دلم تنگه و نیاز داشتم این حرفارو به یکی بگم ...
    ببخشین سرتونو درد آوردم ...
    میخوام از امشب هرچی ازش خاطره دارم جمع کنم و دور بریزم از آهنگ ها گرفته تا عکس ها و ... خیلی چیزای دیگه و عزمم رو بزارم برای فراموش کردنش ...
    .
    الان دیگه مسیرم رو شناختم و باید تو مسیر جدیدم گام بردارم؛ من باید باهاش حرف میزم تا بتونم فراموشش کنم و دیگه یک بام و دوهوا فکر نکنم ...
    هرچی که باشه امشب دیگه مطمئنم ما به آخر خط رسیدیم و این داستان تلخ و شیرین تموم شده ...
    فقط نمیدونم چیکار کنم از فردا بازم این عادت های شبانه اسیرم نکنه ...
    دوستان دعام کنید ...
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:46#
    سلام آقا احد حال امشب من دقیقا حال شماست.منم امروز از نامزدم دوباره شنیدم که دیگه دوستم نداره و نمی خواد دیگه با من باشه منم تصمیم گرفتم تمام نشونیهاشو پاک کنم خیلی سخته 7 ماه منتظر بودم دوباره برگرده 7 ماه امید داشتم ولی امیدم نابود شد خودمم نابود شدم.
    امیدوارم ی روز هردومون با حال خوب بیایم اینجا روزی که همه چیزو فراموش کرده باشیم
    مطمینم که خدا هوامونو داره.توکلت به اون باشه
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:47#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'فاطمه 2' pid='29789' dateline='1382212183'
    سلام آقا احد حال امشب من دقیقا حال شماست.منم امروز از نامزدم دوباره شنیدم که دیگه دوستم نداره و نمی خواد دیگه با من باشه منم تصمیم گرفتم تمام نشونیهاشو پاک کنم خیلی سخته 7 ماه منتظر بودم دوباره برگرده 7 ماه امید داشتم ولی امیدم نابود شد خودمم نابود شدم.
    امیدوارم ی روز هردومون با حال خوب بیایم اینجا روزی که همه چیزو فراموش کرده باشیم
    مطمینم که خدا هوامونو داره.توکلت به اون باشه

     
    در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست ... ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

     
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:48#
    پس خیلی خوب شد که شما از شک وتردید اومدین بیرونو از این به بعد خانوادتون رو هم مقصر نخواهین دونست میدونم الان حالتون اصلا خوب نیست وناراحتین  ولی کمی زمان میبره که حالتون به وضع قبلی برگرده-آفرین شما باید هرچی رو که شما رو به یاد اون میندازه محو کنید هرچی به نظرت که میاد-پیاده روی هم برات خوب و ورزش تو صبحها هم برات مفید-فقط کافیه که ارادت رو به حرکت بندازی
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:49#
    asiyeh عزیز ممنونم از توجه و دلگرمیات ... الان دیگه یه مسیر وجود داره سخت یا آسون باید طی بشه ... از این به بعد باید برای خودم برنامه ریزی کنم ... توکل بخدا ...
     
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:50#
    سلام 
    ازخوندن اين تاپيك واقعا ناراحت شدم يعني بدترين خبري بود كه صبحي شنيدم .ولي خوشحالم كه باواقعيت روبه رو شدي .حداقل از بلاتكليفي خلاص شدي براي زندگيت يه هدف مشخص كن وجلو برو تو مردي وميتوني ..
    (ولي يه حرفي تو دلم سنگيني ميكنه اي كاش بهش ميگفتي هرشب نميشه نون عشق وخورد ولي ميتوني باكسي كه وضع ماليش خوبه ولي علاقه اي بهت نداره ياتو بهش نداري و صرفا بخاطر تشكيل خانواده انتخابت كرده زندگي كني اگه همه چي پول بود اگه طرز فكرت اينه پس چرا اين همه مدت سركارم گزاشتي ....)
    درضمن مطمئن باش دنيا دار مكافاته بدتر از اين سرش مياد تا حسرت امروز وشمارو بخوره  .از تجربت استفاده كن ونزار ازاين به بعد تجربه ديگران بشي  .تو ميتوني
     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (6): صفحه 5 از 6 نخستنخست ... 3456 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •