تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




کنار اومدن با جدایی ناخواسته زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ahadsf
آخرین ارسال:ahadsf
پاسخ ها 58

صفحه‌ها (6): صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

کنار اومدن با جدایی ناخواسته

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام به همه اعضای محترم انجمن و تشکر بابت اینکه کمکاتونو از جوونا دریغ نمیکنین.
    من مجبورم داستانمو مفصل تر توضیح بدم تا درک مشاورین محترم بیشتر باشه و ازتون عاجزانه خواهش میکنم هرکسی میتونه کمکم کنه این کارو بکنه که خیلی داغونم و محتاجم:
    من پسری 25ساله هستم که 6 ماهه خدمتم تموم شده  اوایل خدمتم بود که یه دختری که نسبت فامیلی نه چندان دوری هم داشت بهم ابراز علاقه کرد و منم که خیلی تنها بودم و ازخدام بود رابطه دوستیمو برقرار کردم بعد چند ماه که خیلی عاشق هم شده بودیم و شیفته هم تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنیم کم کم رابطه جنسی شروع شد (البته نه سکس کامل) که اتفاقا خیلی هم مارو به هم وابسته و نزدیک میکرد. ( من توشهری خدمت میکردم که نزدیکش بودم) بودن کنارش  باعث شد که خدمت برام مثل بهشت باشه. بی حد و اندازه عاشق و وابسته هم شده بودیم و قرار بود بعد خدمتم که کار پیدا کردم ازدواج کنیم؛
    وقتی خانواده هامون توجریان ازدواج ما قرارگرفتن بشدت خیلی زیاد و با دلایل غیر معقولانه و ... مخالفت کردن و زمین و آسمونو فلکو بسیج کردن مارو ازهم جدا کنن و رسید روزی که خدمتم تموم شد و چندماهی بیکاربودم و شکنجه میشدم ، خانواده دختره هم به بنده خدا خیلی فشار میاوردن که ولم کنه ، منم تحت فشار بودم ، ازطرفی هم کار پیدا نمی کردم و مهمتر اینکه دوماه بود که دور ازهم بودیم بعد اونهمه رابطه صمیمی هردومون دلتنگ شده بودیم ، فشار عصبی بقدری روم زیاد بود که اصلا نمیتونستم منطقی فکرکنم. ازطرفی هم خانواده دختر بدجور اونو شستشوی مغزی میکردن که من از شدتش خبر نداشتم، تا اینکه یه روز ( چندروزی بود که سرکار میرفتم ) سر بحث های چرت و پرت الکی ازهم جداشدیم (قبلا هم همچین اتفاقایی میافتاد که خیلی زود آشتی میکردیم) ، ولی ایندفعه دیگه هرگز جوابمو نداد. بخاطرش 600 کیلومتر راه رفتم ببینمش که نیومد و با مامانش صحبت کردم ولی انگار خانوادش بدجور منو توچشمش دیو کرده بودنو دیر شده بود ....بعدش باز از هر دری زدم برنگشت که برنگشت الانم بیشتر از سه ماه گذشته و من که از زندگی سیر شدم روزی نیست که به خودکشی فکر نکنم. به معنای کلمه دیواده شدم و همون آدم زرنگ و بااراده که توزندگیش کلی مشکل حل کرده نیستم... سیگارمیکشم و ازخودم متنفرم از خانوادم متنفرم و از خود دختره که تنهام گذاشت هم متنفرم دلم میخواد خواهرش که مسبب جداییمون بود رو پیداش کنم و خفش کنم. منتظر کسی هستم که بیاد و دستمو بگیره راهنماییم کنه...هرکاری کردم نتونستم فراموشش کنم...
    انقد خاطرات شیرین باهمدیگه داشتیم که الان زندگی واسم زهرمار شده هرجارو نگا میکنم اونو کنارم میبینم و دیوانه میشم...
    نمیدونم چکارباید بکنم کمکم کنید ...

    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    [size=x-large]یعنی کسی تو این انجمن نیست جوونی رو راهنمایی کنه !!!!!!!!!!!!![/size]
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام جناب

    خوش اومدید

    روزای سختی رو میگذرونید و این حس برا هر کسی قابل درک نیس....

    انشاا... بتونید به ناراحتی تون غلبه کنید و درست به را بطه ای که شروع کرده بودید فکر کنید و ببینید از پایه چطور گذروندیدش با سیگار کشیدم و خودکشی هیچی درست نمیشه و این کارو آدمای ضعیف انجام میدن پس توکل تون فقط به خدا باشه چون خدا ناامیدی رو نمیپسنده.

    حالا اگه دوس دارید به سوالای من جواب بدید...

    شما چن سالتنونه و با اون خانم چن سال اختلاف سنی دارید؟

    دلیل مخالفت خونواده ها چیه؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    buddy جان خیلی ممنونم که توجه کردی بهم و جواب دادی ...
    اینکه حرف های غیرمعقول زدم الان واسه خودمم تعجب داره ... گفتم این شکستی که تو زندگیم خوردم بیش از اندازه ضعیفم کرده و اینو تو همه تصمیمایی که میخوام بگیرم و رفتار و حرفام خودمم می فهمم و دوسندارم انقد ناامید و منفی باشم ...
    خودم همیشه تو زندگیم مثبت بودم و انرژی مثبت به بقیه دادم و به همه آموزش تفکر مثبت میدادم ولی مطمانم دیگه اون آدم قبلی نیستم و خیلی ضعیف شدم و دنبال کسی هستم کمکم کنه به شرایط عادیم برگردم .
    بالا گفته بودم که 25 سالمه و کسی که میخواستم باهاش ازدواج کنم هم سه سال ازم کوچیکتر بود.
    از بابت خیلی جهات تفاهم داشتیم بیشتر از 70% رفته رفته هم نسبت به همدیگه فداکاری میکردیم و ازدواجمون واسه خودمون ازهرنظر منطقی میومد ... من خودم قبل اینکه عاشق بشم و وعده ازدواج بدم منطقی در مورد همه چی فکر کرده بودم درکل بگم ازدواج ما مطمأنم باعث خوشبختیمون میشد به همین خاطر تن به صمیمیت و وابستگی زیاد دادم.
    دلیل مخالفت خانواده من از روی لجبازی فامیلی بود و بس ... تنها دلیلشون این بود که ما تفاوت فرهنگی داریم که خیلی کم بود و میدونستم امکان نداره مشکلی بوجود بیاد. چون قبلا هم ازدواجی مابین دوخانواده بوده که حاصلش یه زندگی شیرین برای دوتا جوون بوده ... خانواده من فقط لجبازی میکردن . دلیل مخالفت خانواده دختر هم مخالفت خانواده من (پسر) بود و میگفتن ما میخوایم دخترمونو باعزت بدیم نه مثل خانواده تو که نمیخوانش ...
    خلاصه دوتا خانواده لجبازی میکردن و اصلا بفکر خوشبختی بچه هاشون نبودن
    ...
    من منتظر بودم برم سرکار و توفکر درس کردن شرایط بودم که برای همه چی نقشه داشتم تا حل و فصلش کنم ولی خانواده ها پیش دستی کردن و با نقشه های خیلی کثیف مارو ازهم جدا کردن طوری که حتی دختره که یکسال تمام بهم میگفت پای همه نقشه هات هستم الان دیگه منو نمیخواد
    ...
    من الان چیکار باید بکنم ؟؟
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام
    Ahadsf
    منم دقيقا در شرايط شما قرار گرفتم .فقط ميخوام بدونين كه كسي كه رفتني هست بايد راهيش كني .
    طوري زندگيتو بساز كه بعدها حسرت اينكه چرا دخترشونو بهت ندادن رو بخورن .باسيگاركشيدن فقط خودتو از بين ميبري و اونا ميگن ديدي آدم به درد بخوري نبود البته ببخشيد كه روك صحبت ميكنم چون منم چندبار خواستم خودكشي كنم  ولي خدا رحم كرد و الان خوشحالم كه اينكارو نكردم  در ضمن خدا يچيزي ازت بگيره يكي با ارزشتر وبهترشو بهت ميده اينو بهت قول ميدم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    مرسی شیوا92 بابت راهنماییت ...
    .
    میدونم چی میگی و ای کاش عمل کردنش هم بسادگی گفتنش بود؛ خیلی سعی کردم بیخیالش بشم خیلی از یادگاریهامو پس فرستادم براش ولی تو تک تک لحظاتی که دارم تو هرنفسی که هرکجا میکشم ازش خاطره دارم با صدای هر خواننده ای که میخونه خاطره دارم ؛ حتی یک لحظه هم فراموشم نمیشه و ملکه عذابمه...
    .
    هنوزم دوسش دارم
    نمیدونم برم بازم بیفتم دست و پاش و غرور و شخصیتمو له کنم (البته اگه خودش تنها بود خیلی وقت پیش اینکارو میکردم، بخاطر خانواده بیشعورشه که ظرفیت ندارن نمیخوام خودمو و خانوادمو پیش همچین آدمای بیشعوری ذلیل نشون بدم) یا باهمه عذاب و سختی ها کناربیام تا شاید یه روزی فراموشش کنم (که بعید میدونم) ....
    .
    از دست خودم ناراحتم که نمیتونم مشکلمو حلش کنم و فشار عصبی خیلی زیادی بهم میاد که نمیتونم منطقی فکر کنم و عمل کنم و مثل آدمای ضعیف باسیگار خودمو تسکین میدم متاسفانه ...
    راهمو گم کردم
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلام
    باوركن اگه واقعا دوست  داشت تحت هر شرايطي  نميزاشت آب تو دلت تكون بخوره چه برسه به ناراحتي و قهر وجدايي  يكم به فكر خودت باش يه بار به دنيا اومدي پس زندگي كن  بعدا حسرت اينو كه چرا اينكارو با خودم كردم ميخوري  سخته ميدونم ولي بهش فك نكن و بسپارش به خدا كه هنوز عادله وحسابرس  به موقعش تاوانشو ميده
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    شیوا92 مرسی از دلگرمیت
    .
    قبلا هم سعیمو کردم اینکاری که میگی رو بکنم ولی تا حالا نتونستم
    انگار راه دیگه ای جز فراموشی نیست
    .
    بازم سعیمو میکنم
    دعام کنید
     
    .
    [size=medium]بیم رسوایی مده ای شیخ مارا بعد از این ... سال ها شد مابه رندی درجهان افسانه ایم[/size]

     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    از من به تو نصیحت....ارزش نداره فکر نکن..به فکر آیندت باش....ضرر میکنی فکر نکن.فقط تو ضرر میکنی
    خدا را گفتم 
    بیا جهان را قسمت کنیم :
    آسمان برای من ابرهایش برای تو
    دریا برای من موج هایش برای تو
    ماه برای من خورشید برای تو

    خدا خندید و گفت :
    تو بندگی کن و انسان باش همه دنیا برای تو …..
    من هم برای تو
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    دوست عزیز درکتون میکنم..شرلیط سختی دارین اما با توکل بخدا میشه حل بشه و یا ازش رد بشی..فعلا بذار زمان بگذره..بخودت فرصت بده که بیشتر فک کنی..تو این مدت سعی کن شرایطت رو ترقی بدی..بفکر کار و ایندت باش جدی..تا از راههای غیر مستقیم  و منطقی با خانوادت بیشتر ارتباط برقرار کنی..شایدم این فرصت خانواده دختر رو هم تحت تاثیر گذاشت..البته اگه از علاقه ی کیستون  بخودت مطمئنید اخرین تلاشها را هم انجام بده وگرنه بیخود خودتو خار نکن..لطفا سیگار نکش..با این رفتارا آتو میدی دستشون که مخالفتشونو بیشتر کنن..توکل کن بخدا و محکم باش..اگه اون بالا سری بخواد هیشکی نمیتونه مانع بشه..اگرم تمام دنیا بخواد و خدا بخاطر مصلحت خودتون نخواد مطمئن باش نمیشه..پس بیخود روزای خوش جوونیتو خراب نکن که بعدش بخوای یقه ی خودتو بگیری..تو لاک تنهایی نرو..با خدا راز و نیاز کن ..بامید استجابت دعاهاتون..شادزی و سلامت
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (6): صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •