تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




عشق و تردید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ب.م
آخرین ارسال:موج آبی
پاسخ ها 9

عشق و تردید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام می دونم طولانیه ولی این ماجرای پر درد منه و خواهش می کنم تا آخر بخونید و کمکم کنید...من وقت زیادی برای تصمیم گرفتن ندارم و این موضوع به زندگی یه نفر بستگی داره
    من توی رابطه احساسی گیر کردم و واقعا سردرگم شدم.توی سال های بچگیم نزدیکترین و صمیمی ترین همبازیم پسر یکی از اقواممون بود.پدرشو یک ماه قبل از اینکه به دنیا بیاد از دست داده بود و با مادرش تنها زندگی می کرد.پدرم چون با پدر اون پسر خیلی صمیمی و رفیق بودن همیشه حواسش بود اونا کم و کسری نداشته باشن.برای همین رفت و آمدمون زیاد بود.گذشت تا ما بزرگتر شدیم.اون پسر برای من هنوز حکم همون همبازی رو داشت.با اینکه به خاطر دانشگاه رفتنش از هم دور شده بودیم ارتباط صمیمی مونو حفظ کرده بودیم و هر روز تلفنی حرف می زدیم...وقت و بی وقت اس ام اس و ایمیل و چت و...تا اینکه کم کم اخلاقش عوض شد.اس ام اس و ایمیل هایی با مضمون عشق و اینا می فرستاد.من فکر کردم تو دانشگاه با کسی آشنا شده و حتی یه مدت ارتباطش باهام کمرنگ شد.تا اینکه ایام عید که برگشته بود شهرمون یه روز سرزده اومد تو اتاقم و گفت دوستم داره.اون موقع پیش دانشگاهی بودم و اصلا تو این فازها نبودم.برای اینکه دست برداره بهش گفتم مثل برادرم می بینمش و اینا...ولی اون می گفت چنین چیزی رو قبول نداره.ما هیچ وقت خواهر و برادر نبودیم.البته حقم داشت چون خیلی حریم ها رو با وجود صمیمی بودنمون رعایت می کردیم.مثلا هیچ وقت حتی بهم دست هم نمی دادیم.من اون موقع تو فکر کنکور بودم و اصلا بهش فکر نمی کردم از طرفیم اونو برای ازدواج مناسب نمی دیدم.  موقع انتخاب رشته کنکور شهر دیگه ای رو زدم که کمتر باهم چشم تو چشم باشیم ولی کاش این کارو نمی کردم.اونم انتقالی گرفت و اومد شهری که من توش دانشجو بودم.اینقدر به پروپام می پیچید که چند بار حتی گشت ما رو گرفت و یه بارم به خاطر رفتارش توی دانشگاه حراست ازمون تعهد گرفت.دیگه خانواده هامونم فهمیدن و چند بارم برای خواستگاری اومد...ولی من با وجود علاقه جواب رد می دادم.این قضایا هم گذشت ولی چه گذشتنی...دیگه برام عذاب شده بود.مدام زنگ می زد...ابراز علاقه و حتی گریه می کرد.دو سه سالی با مصیبت گذروندم.همش می گفتم ما به درد هم نمی خوریم و اینا...ولی اون به خاطر اینکه از بچگی همیشه با هم بودیم خیلی بهم وابسته شده بود.با خودم می گفتم این فقط یه وابستگی ساده است و یه مدت منو نبینه از سرش می افته می خواستم منطقی فکر کنم اون مورد خیلی خوبی بود ولی من حس می کردم مناسب من نیست.تا اینکه دو سال پیش مادرشم بر اثر سرطان فوت کرد و اون تنها تر از همیشه شد.از یه طرف دلم براش کباب بود و از یه طرف می ترسیدم طرفش برم فک کنه چراغ سبز نشون دادم.بعد از اون همیشه اس ام اس های غمگین می داد و ازم می خواست اگه دوستش ندارم لااقل مثل قبل باهاش صمیمی باشم ولی من که همه چیزو می ذاشتم به پای وابستگی و بهش رو نمی دادم.بفکر می کردم حسش به من فقط عادته و اگه باهاش ازدواج کنم بعد از یه مدت به طلاق ختم میشه.دوست نداشتم چشم و گوش بسته و بدون عقل عاشقی کنم.تا اینکه چند ماه پیش مشخص شد اونم مثل مادرش سرطان داره...با این خبر دنیا رو سرم آوار شد.من دوستش داشتم و حاضر نبودم خار به پاش بره...ولی اون پی مداوا نمی رفت هرچی بهش اصرار می کردیم می گفت بهتره بمیرم من کسی رو ندارم و تنهام.اینجوری از شر زندگی خلاص میشم.جامون عوض شده بود.بهش التماس می کردم بره دنبال درمان و حتی اعتراف کردم دوستش دارم ولی اون گذاشت پای ترحم.می گفت چهار پنج سال التماست کردم منو ندیدی...پدرم هر جوری بود راضیش کرد دنبال درمانشو بگیره و حتی خودش شب و روز کنارشه...خوشبختانه تومورش بدخیم نیست ولی باید فوری جراحی بشه و اون قبول نمی کنه.گفتن اگه عمل کنه احتمال 90درصد خوب می شه ولی زیربار نمی ره.دفعه آخر بهم گفت اگه دوستش دارم و می خوام زنده بمونه باید قول بدم باهاش ازدواج کنم...من الان موندم چی کار کنم.از یه طرفم احساسم...از یه طرف بیماری اون...از یه طرف شک و تردیدم...نمی خوام قول الکی بهش بدم و واقعا نمی دونم باید چی کارکنم.ببخشید اگه طولانی بود...از هموتون خواهش می کنم راهنماییم کنین.من نمی خوام بمیره...
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    baran71 آواتار ها
    دوست خوبم سلام
    فقط می تونم بهت بگم احساست رو بشناس و بعد تصمیم بگیر!اگر از طریق خودت نمی تونی راضیش کنی از طریق پدرت یا کسی که اون حتی یه ذره هم قبولش داره اقدام کن...فکر کنم الان تو احساساتی هستی و موقع احساسات شدید نباید تصمیم گرفت.می تونی بهش بگی جدی تر فکر می کنی.ولی اگه سر قولت نمی تونی بایستی قولی نده!چون ممکنه بعدها براش مشکلات روحی حادی ایجاد کنی...
    موفق باشی
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    دوست عزیز.اگر واقعا برای راضی کردن این آدم به درمان.تنها راه قول مثبت شما به ازدواج با ایشون باشه.بهتره این قول رو بهش بدید!ولی بعد از درمان شدنش لزومی نداره به قولتون پایبند باشید.
    البته همانطور که گفتم.اگر هیچ راه دیگری جواب نداد و تنها راه پیش روتون همین بود.انجامش بدید.
    این آدم هرچه قدر هم از بدقولی شما آسیب ببینه بازم بهتر از اینه که دستی دستی خودشو به کشتن بده.
    این صرفا نظر شخصی بنده هست.نه یک نظر کارشناسی
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام .الهیی بمیرم
    شما که دوسش داری چرا این همه سال خواستی عذاب بکشه آخه !!
    به نظرم اگه زنده موندنش به شما بستگی داره جواب + بده ...حالا بعد بیشتر باهم صحبت میکنید

    آروم باش و توکل کن و امید داشته باش ,همه چی اشاا...درست میشه
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    موج آبی آواتار ها
    سلام دوست عزیز مدتی با تمرکز بین نکات مثبت خودتون و ایشون سبک سنگین کنید و اگر دیدید مورد خوبی برای ازدواج هست بهش قول مساعد بدید ولی اگر حس میکنید از روی ترحم دارید تصمیم میگیرید بهتره باهاش منطقی صحبت کنید
    شما ایشونو دوست دارید ولی دوست داشتید کمی با فاصله این اتفاق بیفته ولی چون همیشه نزدیک هم بودید حس میکنید این علاقه از روی عادته
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'baran71' pid='25949' dateline='1380376934'
    دوست خوبم سلام
    فقط می تونم بهت بگم احساست رو بشناس و بعد تصمیم بگیر!اگر از طریق خودت نمی تونی راضیش کنی از طریق پدرت یا کسی که اون حتی یه ذره هم قبولش داره اقدام کن...فکر کنم الان تو احساساتی هستی و موقع احساسات شدید نباید تصمیم گرفت.می تونی بهش بگی جدی تر فکر می کنی.ولی اگه سر قولت نمی تونی بایستی قولی نده!چون ممکنه بعدها براش مشکلات روحی حادی ایجاد کنی...
    موفق باشی



    دقیقا به خاطر همین نمی خوام بهش دروغ بگم...آدم احساسیه و نمی تونم تصور کنم بعدش چی کار ممکنه بکنه.
     


     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'موج آبی' pid='25988' dateline='1380388850'
    سلام دوست عزیز مدتی با تمرکز بین نکات مثبت خودتون و ایشون سبک سنگین کنید و اگر دیدید مورد خوبی برای ازدواج هست بهش قول مساعد بدید ولی اگر حس میکنید از روی ترحم دارید تصمیم میگیرید بهتره باهاش منطقی صحبت کنید
    شما ایشونو دوست دارید ولی دوست داشتید کمی با فاصله این اتفاق بیفته ولی چون همیشه نزدیک هم بودید حس میکنید این علاقه از روی عادته



    من واقعا دوسش دارم...اما مشکل اینه که شک دارم برای هم ساخته شده باشیم.دوستی و صمیمیت یه چیزه ازدواج یه چیز دیگه...اون موقعیت و پول و ظاهری داره که هرکسی رو جذب میکنه و حس می کنم ازم خیلی سرتره...و این عذابم می ده و نمی ذاره تصمیم بگیرم
     


     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    **شادی** آواتار ها
    دوست عزیزم عنوان تاپیکت رو ببین! عشق و تردید!! چرا عشقت رو نسبت به ایشون انکار میکنی درحالیکه از صحبتهات مشخصه یه علاقه ای تو وجودت هست ... طبق جمله های آخرت انگار چیزی که مانع تصمیمت میشه اینه که حس میکنی ایشون از شما سرتره ولی این مورد نه تنها اشکالی نداره خیلی هم خوبه شما با ازدواج داری یه تکیه گاه تو خوشیها و ناخوشیهای زندگی برای خودت انتخاب میکنی پس هرچی این تکیه گاهت قویتر و امن تر باشه بهتره اینجوری جای پیشرفت برای شما هم بازتره اگه ایشون سطح تحصیلات یا موقعیت مالی و اجتماعی پایینتری نسبت به شما داشت هر پیشرفت شما براش غیر قابل تحمل میشد چراکه هرآن امکان داشت از ایشون پیشی بگیری و دردسرهای  بالعکس شدن جایگاه زنو مرد تو زندگی شروع میشد... پس ازین دیدگاه هم میتونی به سرتر بودن ایشون نگا کنی و ببینی اونقدرها هم بد نیست که بخواد مانع جواب مثبتت بشه...
    خب شدت علاقه ایشون به شما که برات واضحه اگه شمام تو دلت عشقی نسبت بهش حس میکنی به این احساس احترام بذار و ازش برای نجات زندگی یه انسان و ساختن یه زندگی مشترک شاد و موفق استفاده کن.
    اگه ایشون درکنار خوبیهاش و علاقش نقاط ضعفی هم داره تو ذوقت نخوره بهترین کیس های ازدواج هم بلاخره یه خصوصیات منفی دارن هیچکس که کامل نیست فلسفه ازدواج هم همینه دو تا من باهم ما میشن و همو کامل میکنن... یا اگه قضیه بیماری و سابقه بیماری خانوادگیش نگرانت کرده هیچ تضمینی وجود نداره که با یه فرد سالم ازدواج کنی اما این فرد بعد از چند سال دچار بیماری یا سانحه نشه... خدا درد که میده درمانش رو هم میده فقط مرگه که چاره نداره حتما اینو میدونی که تو بیماری های سخت جسمی, روحیه حرف اولو میزنه چه بسا عشق شما انگیزه و امیدی بهش بده که خیلی سریع تر از حد انتظار سلامتیشو بدست بیاره... ضمنا پشتیبانی و حمایت خانوادت مخصوصا پدرت از این ازدواج و شخصه ایشون نقطه قوت خیلی خیلی بزرگیه که میتونی روش حساب باز کنی و برات یه دلگرمی باشه...
    امیدوارم در هرصورت بهترین تصمیمو بگیری و این آقا پسر هرچی زودتر سلامتیشونو بدست بیاره...
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    علت شک شما عدم خودشناسیتونه هنوز نتونستی خودتو اونطورکه باید بشناسی و هنوز نتونستی توی ذهنت مرد ایده آلت رو در نظر بگیری بهتره با تمرکز فکری خودتو بشناسی و خودتو به عنوان یک زن درنظر بگیری و ببینی واقعا چه مردی ایده آلته و بعد ایشون رو درکنار خود ت تجسم کن ببین آیا مناسبت هست یاخخیر
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •