تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




ذهن آشفته زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:زهرا13
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 253

صفحه‌ها (26): صفحه 13 از 26 نخستنخست ... 3111213141523 ... آخرینآخرین

ذهن آشفته

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:121#
    aram آواتار ها
    آفرین زهرا جان همینطور پیش برو
    اگر امکانش برات پیش اومد همین حرفهای دلت رو حتی می تونی به برادرت رو در رو بگی، می دونم که خیلی سخته و اگه فرصتش هم پیش بیاد شاید خودت نتونی ولی شجاع و قوی باش تو خیلی قوی هستی که تونستی این همه سال با سن کوچک خودت دردی به این بزرگی رو تحمل کنی و پیش کسی ازش شکایت نکنی
    بله شما نیازی به هیچ مردی برای روند بهبودی نداری و همینطور که قوی در برابر این نوع افراد جواب میدی انشالله جواب متلکهای برادرت رو هم می تونی بدی تا از خجالت دیگه نتونه بهت متلک بگه شما باید با هاش طوری رفتار کنی که دیگه جرات نکنه بهت تیکه بپرونه. برادرت هیچ تفاوتی با گذشته اش نکرده این چنین افراد به نظرم اگه بازم فرصت گیرشون بیاد همون رفتار گذشته شونو تکرار می کنن، همین متلک گفتنش نشانه عوض نشدنشه فقط دیگه احتیاط می کنه چون می ترسه که آبروش بره پس شما در مقابلش قویتر از این باش تا دیگه جرات نکنه بهت متلک بگه.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:122#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    هشدار به فرد خاطی:

    آقایی که با نام کاربری ....s بی جهت پیام خصوصی ارسال کرده، سریعا این کار را متوقف کند.[hr]

    زهرا خانم، بابت همکاری شما سپاسگزارم. همینطور همراهی دوستان

    مایلم قدری دقیق تر مساله رو مورد بررسی قرار بدیم و بنابراین مجموعه سوالاتی رو از شما می پرسم که به درک بهتر همه ما از مساله منجر بشه، تا بتونیم طرح ریزی دقیقتری برای ادامه روند داشته باشیم.

    همانطور که میدانیم، خاطرات شما مربوط به زمان گذشته هستند، اما تاثیراتشان در زندگی فعلی شما هم نمود پیدا کرده اند، و شرایط فعلی شما در نتیجه تعامل بین رویدادهای گذشته، شرایط و زمینه های خانوادگی و محیطی، ویژگیهای خود شما و شرایط فعلی حاکم هستند. بنابراین، قدری دقیق تر، می خواهیم این موارد رو بررسی کنیم تا بهترین شیوه برای حل مشکل رو بیابیم. امیدوارم آمادگی پاسخگویی به سوالات، در شما ایجاد شده باشه. ممکنه در ادامه، از برخی ابزارهای کمکی هم استفاده کنیم(مثلا پرسشنامه). اگر مشکلی در این باره هست، اطلاع بدید.

    اگر اجازه بدید، ابتدا به مشکلات فعلی نظری بیاندازیم. هم اکنون چه مشکلی دارید؟ مایلم با عبارات روشن و با آسودگی بیان کنید که چه مشکلاتی هم اکنون دارید، چه وقت این مشکلات اتفاق می افتند، کجا رخ می دهند و چه مدت طول می کشند؟

    به طور مشخصتر، مثلا گفته بودید که دستتون درد میکنه و علائم جسمانی دارید. میخوام بدونم چه نوع نشانه های جسمی رو تجربه می کنید؟ و در چه مواقعی؟ در چه زمانهایی بیشتر؟(نشانه های جسمی از قبیل تعریق، سرخ شدن، تهوع، سردرد، کرختی، دشواری تنفس و ...)

    پس از بیان نشانه های جسمانی، مایلم بدونم چه افکاری با این نشانه ها همراه اند؟ وقتی این نشانه های جسمانی رخ میدن، چه افکاری درون ذهنتون وارد میشن؟ فکر می کنید چی داره اتفاق میفته؟ چه تصورات و تخیلاتی دارید؟

    پس از پاسخگویی به سوالات بالا، مایلم بدونم که اضطراب شما، چطور رفتارتون رو تحت تاثیر قرار داده؟ فکر می کنید که از انجام برخی کارها گریزان شده اید؟ یا رفتارهاتون در مواقع خاصی، دچار تغییرات محسوسی میشن؟ این تغییرات و موارد چی هستند؟ واکنش شما نسبت به اونها چی هست؟ چطور باهاشون کنار میاید؟

    فعلا منتظر پاسخ به این سوالات هستم...
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:123#
    سلام
    مشکلات فعلی من خیلی زیادن و شاید اگر همه رو بگم خیلی زود شناخته بشم به خاطر همین از بعضیها سربسته رد شدم
    من گاهی دردهای عضلانی دارم و دست و پام بیمورد درد میکنه
    ولی درد اون روز به خاطر قلبم بود من مشکل قلبی دارم که در مقابل استرس معمولا زیاد میشه و درد دست چپم اون روز بیشتر عصبی بود و حس میکردم به خاطر قلبم بود
    مشکل گوارشی هم دارم که معمولا وقتی عصبی میشم مشکلم خیلی حاد میشه
    سردردهای مزمن که همیشه باهام هست و وقتی ناراحتم که بیشتر اذیتم میکنه( من میگرن دارم)
    معمولا تنگی نفس هم دارم وقتی عصبی میشم
    سرخ شدن و کرختی عضلات هم گاهی برام پیش میاد البته درمقابل هر موضوعی که عصبی میشم سرخ میشم
    معمولا بعد از این مشکلات تپش قلبم زیاد میشه و خیلی عصبی میشم 
    دوست دارم هیچکس باهام کاری نداشته باشه و برم یه گوشه ای بشینم و گریه کنم
    اگر این مواقع کسی زیاد ازم سوال کنه یا بهم غربزنن(که معمولا خانواده ام غر میزنن) حالم بد میشه و بداخلاقی میکنم
    مثل دیشب که برادرم اومده بود و من حال بدی داشتم و با مادرم دعوا میکردم
    من بیشتر از خودم فراری شدم و به خودم توجهی نمیکنم
    چطور بگم انگاری برای خودم یه دژ درست کردم و میرم توش و با کسی کاری ندارم حتی خودم
    کاهی می بینم ضروری ترین کارهام رو هم حوصله ندارم انجام بدم
    ناگفته نماند که آدم تنبلی هم نیستم و کارهای زیادی به عهده دارم ولی وقتی می بینم نمیتونم توقعات دیگران رو کم کنم حداقلش از خودم میزنم چون واقعا دیگه گاهی جونی برام نمیمونه
    من درواقع تسلیم شدم و این هست کنار اومدن من با مشکلات زندگی
    چطور بگم وقتی دیدم دیگه نمیتونم درمقابل مشکلاتم بایستم کلا بیخیالشون شدم
    وقتی دیدم نمیتونم ازدواج کنم با خودم کنار اومدم که خب نمیشه ازدواج کرد باید قبول کنم که من نمیتونم ازدواج کنم
    و اما تصوراتم وقتی حالم بد میشه
    من همیشه تصور مرگ رو دارم وقتی حالم بده اونقدر که گاهی میترسم واقعا خودکشی کنم
    هروقت حالم بده به مرگ فکر میکنم که کاش الان برسه و من راحت شم از این همه درد
    به اینکه آیا قراره بعد مرگ هم شکنجه بشم و بعدش آروم آروم گریه میکنم و از خدا میخوام کمکم کنه
    گاهی به خدا اعتراض میکنم و گاهی ازش کمک میخوام
    و یکی از بزرگترین مشکلات فعلی من اینه که خانواده ام قبولم ندارن
    اونها به هیچ وجه قبول ندارن که من بزرگ شدم و میتونم برای خودم زندگی مستقلی داشته باشم
    از نظر اونها من خیلی نقص دارم و دوست ندارن کسی بیاد خواستگاریم تا به قول خودشون با پس زدن خواستگارها پیش خواستگارها کوچیک نشن
    یعنی چون یه مدت من خواستگارهام رو رد میکردم فکر میکردن به خاطر همین نقصها رد میکنم درحالیکه خواستگارهام ظاهر منو قبلا دیده بودن
    سال گذشته چند مورد خیلی خوب بود که من خودم هم راضی بودم بیان ولی چون آشنا بودن خواهرم قبول نکرد که اگر بیان و خوششون نیاد پیش اونها کوچیک میشه
    کلا به آشنا اجازه نمیدن بیاد
    ازم میخوان به خاطر نقصهام کوتاه بیام و به مواردی که اصلا موقعیت خوبی نیستن جواب بدم تا اونها نتونن من رو پس بزنن
    ولی من حاضر نیستم به چنین شرایطی تن بدم
    این نقصهای ظاهری شاید برای بعضیا مهم باشه ولی برای بعضیا هم مهم نیست
    و این نقصها به خاطر اینهمه استرس و ظلم من به خودم هست که بعضیاشون قابل حله و بعضیا نه 
    ببخشید که یکم کامل نگفتم نقصها رو اگر بخواهین براتون این موارد رو پ خ میکنم چون نمیخوام اونها در ملا عام باشه
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:124#
    راهله آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    اینها هیچ کدوم نقص نیست
    نقص مثلا پناه بر خدا قطع شدن دست ، پا،نابینایی و...میشه نقص عضو
    اینها رو میگن نقص
    شما که نقص ندارید
    فقط افسرده اید
    تمام اینها علایم افسردگی
    که به علت تنهایی
    اینو بدونید
    تا وقتی خودتون رو باور نکنید و قبول نداشته باشید دیگران هم شما رو باور ندارند
    پس خودتون رو دوست داشته باشید
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:125#
    سلام
    نه فقط این نیست 
    مشکلاتی در ظاهرم به وجود اومده که شاید برای خیلی ها مهم باشه
    البته قسمتیش قابل حله و قسمتیش رو هرچه کردم نشد
    البته نقص به آن صورت که شما میگین نه ولی خب قبول دارم که نقص دارم ولی حسنهای زیادی هم دارم که میخوام با تکیه بر اونها زندگی کنم
    من میخوام با خواستگارهام با حسنهام روبرو بشم و مادر و خواهرم به خاطر نقصهام نمیخوان خواستگاری بیاد
    همین امروز یکی از دوستانم بهم گفت مادرت چرا همسایه ی ما رو جواب رد بهش داده مگه چه مشکلی داشت برای اون نجابت و ایمان و خیلی چیزهای دیگه مهم بود و مورد خیلی خوبی بود ولی مادرم هروقت شرایط خوبی هست میگه میدونم که اگر بیان تو رو نمی پسندن و میرن به خاطر همین نمیخوام کوچیک بشی 
    خلاصه مادرم نمیتونه تحقیر شدن من رو تحمل کنه 
    و من محکومم به تنهایی 
    میگه برو خودت بیرون شوهر پیدا کن و من در این زمینه استعدادی ندارم اصلا
     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:126#
    سلام
    امروز روز بسیار بدی داشتم
    نمیخوام زحمتهای دوستان خوبم رو هدر بدم اما یه حسی میگه هیچوقت وضعم بهتر نمیشه
    فکر میکنم وقت همه رو گرفتم
    از همگی عذر میخوام
    موفق باشید
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:127#
    aram آواتار ها
    سلام زهرا جان
    هیچ وقت نا امید نباش درسته که الان شرایط خاصی داری و این احساسات طبیعیه و منم از این احساسات داشتم و گاهی هم دارم، اما از یاد نبر که این شرایط هم گذرا است و خواهر و مادرتون به اشتباهشون پی خواهند برد. همونطور که خودت گفتی مشکل در ظاهر برای بعضیها شاید مهم باشه ولی برای عده ای هم مهم نیست و مطمئنم که روزی چنین فردی در سر راهت قرار خواهد گرفت. پس اعتماد به نفس داشته باش و مدام برای خودت نکات مثبت و نقاط قوتت رو تلقین کن . اگه وقت داری در کلاسی که دوست داری شرکت کن سعی کن کمتر بیکار باشی تا این افکار منفی به فکرت هجوم نیارن. صبح زود بیدار شو و در طی روز هم نخواب تا شب بتونی وقتی که می خوابی زود خوابت ببره، می دونم که شب موقع خواب این افکار منفی بیشتر از هر زمان دیگه ای ذهن رو مشغول می کنن پیشنهاد می کنم کتاب در آغوش نور نوشته بتی جین ایدی رو بخونی. مطالعه این کتاب که برای من کمک زیادی کرده امیدوارم که برای تو هم کمک کننده باشه.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:128#
    زهرا جان امیدوارم حالت خوب باشه و هفته ای سرشار انرزی و اتفاقای خوب پیش رو داشته باشی..
    عزیزم به حرفای منفی اطرافیانت توجه نکن..
    اینهمه ازشون کشیدی بس نیست..
    خودت بیشترین کمکو بخودت میتونی داشته باشی..
    خداهم هواتو داره..مثل همیشه..پس تغییراتتو ادامه بده..
    یک شککر بخند..
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:129#
    زهرا خانم اینجوری می خوای بچه ها رو دلگرم کنی ؟ تو باید توکلت به خدا باشه ، امیدوار باش تو می خوای و میتونی
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:130#
    راهله آواتار ها
    سلام زهرا خانم
    امروز داشتم کتاب راز رو میخوندم یادم به شما افتاد
    جاذبه افکار
    افکار منفی منفی رو جذب میکنه و افکار مثبت مثبت رو جذب میکنه
    شما همیشه افکار منفی داشتید واسه همین هم به ارزوهای قشنگتون نرسیدید
    هر چقدر هم عزیزم ما بگیم تا شما خودتون نخاین و به خودتون کمک نکنید موفق نمیشید
    خیلی از بیماریها حتی سرطان و بیماریهایی که قابل درمان نیستند با فکر مثبت و امید درمان شدند
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (26): صفحه 13 از 26 نخستنخست ... 3111213141523 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •