تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




ذهن آشفته زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:زهرا13
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 253

صفحه‌ها (26): صفحه 14 از 26 نخستنخست ... 4121314151624 ... آخرینآخرین

ذهن آشفته

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:131#
    سلام
    از همگیتون ممنونم دوستان
    من دست خودم نیست گاهی واقعا اختیار از کفم میره و همه چیز رو رها میکنم
    دیشب به خاطر مسایلی که داشتم این چند روز اصلا حالم خوش نبود و اون پست رو گذاشتم
    درسته این مدت مواظب خودم نبودم ولی میخوام بیشتر مواظب خودم باشم
    به یاری خدا میخوام وضعیتم بهتر بشه 
    امیدوارم موفق بشم و بتونم
    سعی میکنم دیگه جانزنم و ناامیدتون نکنم
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:132#
    راستی من همیشه برای خودم مشغولیتی دارم و کمتر بیکارم
    یعنی تقریبا همیشه وقت کم میارم
    اما بیشتر وقتم صرف کمک برای دیگران میشه و برای خودم وقتی نمیمونه
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:133#
    راهله آواتار ها
    کسی که خودش رو دوست نداره دیگران رو هم دوست نداره
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:134#
    راهله آواتار ها
    کسانی که برای خودشون اهمیتی قایل نیستند قابل اعتماد نیستند
    مثل اینکه میگن کچل اگر دوایی داشت سر خودش میزد هر چقدر محبت کنید به دیگران فایده ای نداره
     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:135#
    خب من چیکار کنم تا توقعاتشون رو کم کنم؟
    عادت کردن همیشه بهم غربزنن و ازم توقع داشته باشن
    اوایل میجنگیدم ولی الان واقعا خسته شدم
    مشکل اینه که من کارهای زیادی میکنم و هیچوقت به چشم هیچکس نمیاد
    همیشه پیش دیگران تحقیرم میکنن و میگن چون کارکردن بلد نیستم نتونستم شوهر پیدا کنم
    کارکردن من رو نمیپسندن ولی اگر یه روز برم گردش یا مهمونی همگی بهم اخم میکنن که دست تنهامون گذاشتین
    هرکسی جای من بود تا حالا سربه بیابون گذاشته بود ولی من همش دارم تحمل میکنم و میدونم هیچوقت اخلاقشون عوض نمیشه
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:136#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    باز هم بابت پاسخدهی تون تشکر میکنم و از همراهی دوستان خوبمون هم سپاسگزارم. مطمئنا همه مون دوست داریم مشکلاتتون حل بشه و بتونید به آرامش برسید.

    خب، از مشکلات جسمانی و افکاری که به سراغتون میان و همینطور رفتارهایی که در مقابل فشارها از خودتون ابراز می کنین، تا حدودی برامون گفتین. در ادامه نکات مهمی رو هم درباره خانواده بیان کردین. مثلا اینکه قبولتون ندارن.

    یه مقدار بیشتر در این باره توضیح بدین. ازتون میخوام که به اختصار، هر یک از اعضای خانواده تون رو توصیف کنید. هر چیزی که فکر می کنید در این باره مهم هست رو بیان کنید. با کدومیک از اعضای خانواده راحت تر هستید؟ آیا میتونید در مواقعی که از چیزی ناراحتید، با یکی از اعضای خانواده درباره ناراحتی هاتون صحبت کنید، یا فقط ساکت می مونید؟ چقدر نزد اونها احساس راحتی می کنید؟ چقدر میتونید خواسته هاتون رو باهاشون در میون بگذارید؟

    بعد از این مرحله، ازتون میخوام تا مقداری از دوران کودکی، دبستان، راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه برامون بگید. اون موقعها، چه احساساتی رو تجربه می کردید؟ روابطتتون با دوستانتون چگونه بود؟ اون موقعها هم نگرانی های خاصی داشتین؟ چطور باهاشون مواجه میشدین؟

    حالا ازتون میخوام که درباره موقعیت فعلی تون صحبت کنید. دوست دارین اوقات بیکاری رو چطور بگذرونین؟ آیا فکر می کنید افراد زیادی هستند که بتونید باهاشون مراوده داشته باشید: افرادی که اونها رو دوست خودتون می دونید؟

    آیا فعالیتی هست که بتونه به کاهش تنشهای شما کمک کنه؟ آیا ورزش در برنامه روزانه شما جایگاهی داره؟ چقدر از اوقاتتون با دیگران، و چقدر در تنهایی سپری میشه؟

    پس از پاسخ به این سوالات، ازتون میخوام تا تغییراتی که می خواهید صورت بپذیره و انتظاراتی که دارید رو به شکل روشن برامون بنویسید.

    ممنون
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:137#
    سلام
    سوالاتتون این بار سختتر شد ولی سعی میکنم همه رو خوب جواب بدم
    خونواده ی من پرجمعیته و کم جمعیت
    پرجمعیته چون چندتا دیگه برادر و خواهر دارم و کم جمعیت چون همگی رفتن (هم کوچیکترها هم بزرگترها) و من فعلا تک فرزندم تو خونه
    خواهرم همیشه برام خیلی زحمت کشیده و همیشه طوری بوده که روی حرفش حرفی نزدم نه که همیشه درست باشه همیشه احترامشو داشتم و بهش اعتراضی نکردم و مواظب بودم بهش کمک کنم و از بچه هاش مواظبت کردم اما هیچوقت نپذیرفته که منم براش زحمت میکشم و همیشه طلبکارم بوده
    برادرهای دیگه هم از لحاظ رفتاری و عقاید اصلا باهم جور نیستیم و سعی میکنم فقط احترامشون رو نگه دارم و اصلا باهم صمیمی نیستیم 
    پدرم تا وقتی سالم بودن ازشون بدجور میترسیدم و همیشه زور میگفتن و بهمون اعتماد نداشتن و مدام به هر بهانه ای دعوا داشتیم و الان هم که مریض و زمین گیرن و کلا وابسته به من چون بیشتر کارهاش رو من انجام میدم و دیگه هیچ رابطه ای جز رسیدگی بهشون ندارم
    و اما مادرم...
    دوستش دارم اما هیچوقت نتونستیم هم رو درک کنیم
    اگر همون بچگیم باور میکرد که من از دروغ بدم میاد و حرفام رو دروغ نمیپنداشت من بهش میگفتم که از تنهاموندن پیش اون میترسم
    من از بچگی از دروغ بدم میامد و دروغگو نیستم ولی مادرم هرگز حرفهای منو باور نمیکنه
    هیچوقت نمیتونیم باهم راحت حرف بزنیم
    معمولا من سنگ صبورشم ولی اون از من هیچی نمیدونه هیچی هیچی هیچی
    یعنی شاید دوستم بیشتر از مادرم منو بشناسه
    قبولم نداره به هیچوجه 
    همیشه میگفت که من زشتم و من که به حدکافی از خودم بدم میومد واقعا فکر میکردم که زشتم تا اینکه رفتم سرکار و همه بهم میگفتم دخترقشنگم و من دلخور میشدم که دارن متلک بارم میکنن
    باورتون نمیشه واقعا نمیتونستم خوبیهای خودم رو ببینم و خودم رو زشت میدونستم و وقتی یکی از دوستانم یک روز از دلخوریم گفتم که دوست ندارم مسخره ام کنین از حسنهام گفت و دیدم من واقعا زشت نبودم 
    میدونم حرفهام خنده دار بود این قسمتش ولی واقعیت بود
    مادرم دوست داره همیشه براش کار کنم و کار کنم تا وقتی کار کنم براش دختر خوبیم ولی وقتی بگم حوصله ندارم یا درس دارم مدام غر میزنه
    من اصلا با هیچکدومشون راحت نیستم و باهاشون حرف نمیزنم از خواسته هام 
    معمولا از دردهام هم نمیگم 
    مثلا دکتر برام عمل جراحی نوشته بود و مادرم نمیدونست
    یا الان دیسک کمر دارم و اصلا براشون مهم نیست
    یا اصلا نمیدونن چرا میرم دکتر قلب 
    اونها فقط دوست دارن در خدمتشون باشم ولی همراهیم نمیکنن هیچوقت و در هیچ شرایطی
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:138#
    و اما بقیه ی جوابهام 
    راستش دیدم خییلی طولانی شد دو قسمتش کردم
    دوران بچگیم منزوی بودم و تنها 
    همیشه استرس داشتم و با خودم درگیر بودم
    همیشه فکر میکردم با دوستانم متفاوتم من بدم و اونها دخترهای خوبین
    به خاطر همین هم زیاد با کسی بازی نمیکردم و به بهانه های مختلف از بازیها دور میشدم
    ولی همیشه دانش آموز ممتاز مدرسه بودم و سوگلی معلم ها
    همیشه خودم درسهام رو میخوندم و تو چندتا مسابقه علمی مقام آوردم ولی حتی خانواده ام براشون مهم نبود این مقامها فقط گاهی پزش رو به دیگران میدادن
    تا سال آخر همینطوری بود و سال آخر مصادف شد با نامزدی برادرم و بعدش عروسیش و من افت شدید تحصیلی داشتم و دیگه نمیتونستم متمرکز شم و چندسالی از تحصیل عقب افتادم
    موقع نوجوانیم همیشه به این فکرها میگذشت : یا باید برم از خونه به یه شهر دور و اونجا کار کنم و زندگی کنم و یا باید خودم رو بکشم
    اما جرات هیچکدوم رو نداشتم و مدام با خودم درگیر بودم
    همیشه ترس از این داشتم که مبادا کسی از رازم باخبر بشه و آبروم بره
    دوست زیادی نداشتم و به قول اون مشاور نما هیچکدوم دوست صمیمی نبودن تا باهاشون راحت باشم
    تو دانشگاه هم معمولا با یکی دونفر میگشتم و معمولا گوشه گیر بودم و زیاد صمیمی نمیشدم 

    دوست دارم تا میتونم مطالب جدید و مفید یاد بگیرم
    معمولا دوست دارم یادگیری رو و برام لذت بخشه ولی زیاد فرصت نمیکنم چون واقعا گرفتارم
    ببخشید دستم درد گرفت دیگه نمیتونم بنویسم
    ولی باز میام و جواب میدم به بقیه
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:139#
    بازم سلام
    ببخشید جوابهای من طولانی شد
    هرچه سعی کردم مختصرتر بشه نشد
    و اما درمورد موقعیت فعلی من: من الان هیچ کار خاضی جز اومدن به نت ندارم اوقات بیکاریم
    درواقع چون همیشه باید خونه باشم معمولا همین کارو میکنم
    اما دوست داشتم اوقات بیکاریم به بیرون برم برای گردش و تفریح 
    از رفتن به کوه هم لذت میبرم البته بیشتر دوست دارم تنهایی برم کوه
    دوست دارم برم مشهد ولی مادرم اجازه نمیدن به سفرکردن تنهایی و کسی هم ندارم باهام همراهی کنه البته مادرم اجازه نمیدن با دوستانم برم میگن چندتا دخترجوون باهم برن مسافرت؟ اصلا امکان نداره
    نه من با افراد زیادی معمولا دوست نیستم؛ البته دوستان زیادی دارم ولی با هیچکدوم مراوده نمیکنم
    شاید دو یا سه دوست در دنیای واقعی دارم و دو دوست در دنیای مجازی که باهاشون راحتم
    نمیشه گفت فعالیت ولی گردش با دوستانی که دوستشون دارم کمی از تنشهام رو کم میکنه اما خب خانواده زیاد اجازه نمیدن زیاد این کار رو بکنم و معمولا اونقدر بعدش غرزدن مادر هست که ترجیح میدم به موقع خونه باشم
    برای ورزش معمولا از بچگی خجالت میکشیدم و زیاد اهلش نبودم ولی پیاده روی زیاد میکردم تنهایی و خیلی هم خوشحال میشدم ولی جدیدا به خاطر مشکلات جسمی جدیدم از بیشتر ورزشها و پیاده روی پرهیز میکنم به توصیه ی دکتر
    تقریبا بیشتر اوقاتم در تنهایی به سرمیشه 
    معمولا وقتی مهمونی هست مادرم میره و من پیش پدر هستم و من تنها میمونم 

    و جواب سوال آخرتون:
    دوست دارم بتونم از این همه استرس خلاص شم
    دوست دارم بتونم به خودم کمک کنم تا بدنم سلامتیش رو بدست بیاره
    دوست دارم بتونم راحت حرفم رو بزنم و بتونم به موقع نه بگم و هرکاری رو قبول نکنم به خاطر خجالتی بودنم
    نمیگم آدم خجالتی هستم ولی هرگز نتونستم راحت از مشکلاتم حرف بزنم از دردهام و از مشکلاتی که داشتم 
    ببخشید که جوابم خیییییییلی طولانی شد واقعا شرمنده
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:140#
    من دوست دارم کلاسهای مختلفی ثبت نام کنم و تا میتونم یاد بگیرم اما حتی کلاسهای دانشگاه رو به زور پذیرفته بودن به رفتنم و الان اگر قرار باشه مدام بیرون باشم باز هم همون دعواها و غرزدن ها و اخم ها شروع میشه
     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (26): صفحه 14 از 26 نخستنخست ... 4121314151624 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •