تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




ذهن آشفته زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:زهرا13
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 253

صفحه‌ها (26): صفحه 7 از 26 نخستنخست ... 5678917 ... آخرینآخرین

ذهن آشفته

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:61#
    راستی یادم رفت بگم
    من و اون پسر هر دو فقط به خاطر ترس از خدا و گناه بودن رابطه مون ازهم جداشدیم
    امکان رسیدن بهم رو نداشتیم و باهم بودن برامون جز وابستگی بیشتر نمی آورد
    اون تنها مردی بود که واقعا خاطره ی خوبی برام گذاشت
    واقعا باخدا بود و ازم و از حرفام سواستفاده نکرد
    ببخشید من اصلا حال مساعدی ندارم دو روزه درد قلبم بدتر شده و اصلا حالم خوش نیست
    اگر سوالی پرسیدین و جواب ندادم هنوز فقط به خاطر همینه
    من میخوام حالم بهتر شه چون نمیتونم خودکشی کنم اینطوری هم ادامه دادن واقعا برام مقدور نیست دیگه
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:62#
    زهرا جان شما اگر بخوای میتونی تعغیر کنی
    چه بسا بعضی از حاضرین این جمع مشکلاتی بزرگتر از تو داشته باشن و دلی پرتر که به ناچار پنهانی گریه میکنن و به قولاًاشکهاشون ، غم و غصه هاشون رو پشت لبخند سوزانشون پنهون می کنن ولی بخاطر خدا و اطرافیانشون و در اصل خودشون ، سر پا ایستادن و مقاومت می کنن
    تو بد تر از اون دوستی نیستی که زنش پولهاش رو برد و از اعتمادش سوء استفاده کرد و پدرش خونه ای که به نامش بود رو برنگردوند و با ازدواج مجددش همسر دمش که تنها امیدش بود توی روزهای نامزدیش بهش خیانت کرد وووووووو نگفته های دیگه اون هم توی همین جمع ایستاده تا بتونه هم خودشرو و هم هم نوع هاش رو با مشورت و درد و دل به سلامتی برسونه پس تو هم دل به دل این جمع بده و کمک کن هم به خودت هم به خواهران و برادران و دوستانت
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:63#
    من همیشه از اینکه وقت دیگران رو بگیرم معذبم
    کلا آدم کم رویی هستم و همیشه فکر میکنم که نباید مزاحم هیچکس بشم
    الان هم چندین بار اومدم کلا پستهام رو حذف کنم و برم ولی بعد دیدم که اگر اینجا هم نتونم به خودم کمک کنم شاید دیگه نتونم کمکی به خودم بکنم
    یه ناامیدی کل وجوذم رو گرفته و بهم میگه که هیچوقت از دست این مشکلات راحت نمیشم
    میدونم که همه مشکل دارن و من هم آدم ضعیفی نیستم و مقاومم در برابر مشکلات 
    جز این مسایل مشکلات زیادی هم دارم ولی همه رو با صبر و بردباری یا حل میکنم و یا تحمل
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:64#
    احسنت زهرا خانم
    البته من همین الان بگم حق الزحمه من بالاست چون چیزی حالیم نیست بخدا دندونام رو مسواک زدم
    شوخی میکنم امیدوارم به حالت اولیه برگردی و شاداب و سرزنده در کنار خانوادت باشی
    زهرا ، عزیزم هروقت فکرت به مشکلاتت مشغول شد به خودت یک تذکر بده که هستند کسانی که از من بیشتر مشکل دارند ولی کوتاه نیومدن
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:65#
    زهرا جان همه ما به نوعی خاطرات تلخی داریم   وابستگی های عشقی  داشتیم  که همه این خاطرات مطلق به گذشته بوده  و گذشته برای همیشه تموم شده
    مهم اینه قبول کنیم  که گذشته با تمام خاطرات خوب وبدش تموم شده
    عزیزم تا ما خودمونو نبخشیم نمیتونیم دیگران رو ببخشیم .
    عزیزم  من خودم گذشته خوبی نداشتم  و پرونده گذشتمو برای همیشه بستم من یه روزه این کارو نکردم  خیلی  طول کشیدکه باور کنم گذشته بوده وتموم شده . به قیمت تلف شدن روزهای جونیم 
    اجازه نده ایندت بخاطر گذشته ات  تلف بشه
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:66#
    از همگی ممنونم
    سعی میکنم به حرفاتون گوش کنم
     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:67#
    سلام
    فکر میکنم تمام سوالات آقای عزیزی رو داده باشم
    یه چیزهایی رو ولی هنوز نگفتم در این مورد
    من از اون زمان هیچوقت خودم رو قبول ندارم
    اون طوری بهم تلقین کرده بود که همه یه روزی میفهمن من چقدر بدم طوری که من همیشه فکر میکردم و میکنم که اصلا خوب نیستم و سرشار از عیبم اونقدر این ها رو به خودم تلقین کردم که واقعا روم اثر گذاشته
    و یه مساله ی دیگه ای که بیشتر ازارم میداد این بود که اون از شاهکارش پیش همه تعریف میکرد(منظورم پسرهای همسن و سالش تو فامیل و آشنا و همسایه بود) یک بار خودم شنیدم وقتی دیدم داشت تعریف میکرد ولی اون انکار کرد
    ولی یکبار به خاطر همین شاهکارش مجبورم کرد برای باج دادن به یکی از پسرهای فامیل با اون هم رابطه داشته باشم من واقعا داشتم سکته میکردم و اون میگفت چون فهمیده مجبورش کرده که باید این کار رو بکنیم
    فکرشو بکنین من هربار اون پسر رو می بینم حس میکنم مثل یه دختر هرزه بهم نیگاه میکنه و تا چند روز عین دیوانه ها میشم
    میدونم من زیادی تو گذشته فرو رفتم و نباید این طور باشه ولی دست خودم نیست بیست و چند سال برده ی این خاطرات بودم و الان نمیتونم به یکباره خودم رو خلاص کنم
    امروز به شدت قلبم درد میکرد و گریه هام بدترش کرد
    آرزو میکنم برای همیشه بایسته و برای همیشه راحت شم ازاین نکبت
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:68#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام زهرا خانم

    ممنون بابت همکاری شما و پاسخهاتون

    همونطوری که مشاهده می کنین، تاپیک شما در مدت کمی بازدیدها و پاسخهای فراوانی رو در پی داشته و در این بین من نمیبینم که حتی یک نفر هم شما رو مقصر قلمداد کرده باشه. پس، آنچه برادرتون به شما سعی کرده تلقین بکنه، درست همون چیزیه که واقعیت نداره؛ چرا؟ چون اینقدر زشتی کار واضحه که ترس از فهمیدن دیگران هم براش آزاردهنده بوده. بنابراین سعی کرده هر کاری بکنه تا کسی متوجه این کارش نشه

    معمولا اولین کاری که فرد تجاوزکار انجام میده، اینه که تجاوز رو طبیعی جلوه بده و بعدش هم اگر احساس خطر کرد، با تخریب فرد مقابلش اعتماد به نفس اونو بگیره یا از اعلام کردن مساله به دیگران توسط او، به هر نحوی که میتونه جلوگیری کنه. طبیعتا اون موقع برای یه بچه هفت ساله این موارد مطرح نبود؛ اما الان کاملا میتونید اینها رو درک کنید. هرچند جالبه بدونید که ترفند افراد تجاوزکار برای تجاوز به بزرگسالان هم تا حدود زیادی مشابهت داره. مثلا استفاده از تهدید و ترساندن و تخریب شخصیت و اعتماد به نفس فرد مقابل

    همونطوری که تدریجا این مشکلات برای شما ایجاد شدند، باید تدریجا هم اونها رو برطرف کرد. برای اقدام عملی باید زمینه سازی هایی صورت بپذیره. یکی از اونها اینه که شما از این فکر القایی که «مقصر یا گناهکارید» کم کم بیرون بیایید و جراتمندی رو فرا بگیرید. این شما هستید که در این قضیه صاحب حق اید، و شما میتونید بر این مشکل غلبه کنید و حق بهترین زندگی رو هم دارید.

    یکی از اهداف ما اینه که شما بتونید خاطره رویداد(هایی) که براتون اتفاق افتاده رو تحت کنترل خودتون در بیارید. یعنی هر وقت دلتون خواست به یادش بیارید، نه اینکه خود به خودی بیاد جلوی چشمتون و آزارتون بده. برآورده شدن این هدف هم نیاز به زمان داره و تدریجی صورت میپذیره. ان شا الله هدفهای دیگر رو در پستهای بعدی بیان میکنم و براشون برنامه ریزی خواهیم کرد.

    اما قبل از انجام این اقدامات، از شما می خوام یه کاری رو که شاید تا به حال انجام نداده باشید، انجام بدید. شاید انجامش آسون نباشه، اما میتونه به ما کمک کنه تا احساسات شما رو بهتر درک کنیم و به شما کمک کنه تا بتونید با برون ریزی هیجانی، احساسات خودتون رو بهتر بشناسید و حس بهتری بهتون دست بده

    از شما می خوام که نامه ای به برادرتون بنویسید و تو این نامه، حرفهایی رو که دلتون میخواست تو این چند سال بهش بزنید ولی نزنید، یا شرایطش فراهم نشد که بزنید رو بنویسید. این کار رو انجام میدید؟
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:69#
    سلام
    از تصور انجام این کار هم حالم بد میشه
    من هم ازش متنفرم و هم ازش میترسم
    هنوزم با اینکه دیگه کم می بینمش اما ازش میترسم
    ولی سعی میکنم این کار رو بکنم
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:70#
    یه سوال من نامه رو باید اینجا بنویسم یا نوشتنش مهمه فقط؟
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (26): صفحه 7 از 26 نخستنخست ... 5678917 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •