تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




ذهن آشفته زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:زهرا13
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 253

صفحه‌ها (26): صفحه 8 از 26 نخستنخست ... 67891018 ... آخرینآخرین

ذهن آشفته

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:71#
    مرسی با خوندن دوباره پستتون خودم فهمیدم که نامه رو باید اینجا بنویسم
    چشم سعی میکنم بنویسم براتون
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:72#
    این هم نامه ی من 
    سلام
    میگن سلام اسم خداست و حرمت داره و من به حرمت خدا حتی دوست ندارم بهت سلام بدم
    اونقدر این سالها تنفرم ازت زیاد شده که دوست ندارم حتی اسمتو بشنوم
    هربار که می بینمت ثانیه ها رو میشمارم تا زودتر بری و دیگه نبینمت 
    میدونم باهوشی و حس میکنی تنفرم رو 
    نمیدونم اصلا احساس گناه میکنی نسبت به من یا نه؟ ظاهرت که همیشه طلبکاره 
    همیشه از خدا میخواستم بهت دختری بده و بلایی که سر من آوردی سرش بیاد و خودت بفهمی ماجرا رو و ببینی من چطور ذره ذره آب شدم اما الان که دختر کوچولو داری هربار که می بینمش میگم خدا اون و دخترهای دیگه رو ازشر گرگهایی مثل تو در امان نگه داره دعا میکنم هیچ دختری عین من بدبخت نشه
    وقتی همه میگن دخترکوچولوت شبیه منه و پسرت شبیه خودت آتیش میگیره دلم دوست دارم بزنم تو دهن همه و بگم هیچکی مثل تو رذل نمیشه
    یادته چقدر ازت خواهش میکردم اوایل و تو دستمو محکم میگرفتی و محبورم میکردی یادته همیشه میترسیدم و تو میگفتی نترس؟
    میدونی با من چه کردی؟
    میخوای بگی بچه بودی؟ پس بقیه سالهای عمرم که مدام میترسیدم از دستهات که به من بخوره چی؟
    نوجوانیم همش با ترس تموم شد 
    یادته وقتی ازدواج کردی بازهم آزارات ادامه داشت؟
    یادته میومدی جلوی من با خانمت س ک س میکردی؟؟
    یادته نصف شبی حالم بد شد و بردینم دکتر؟
    یادته قرص اعصاب میخوردم و خجالت میکشیدم بگم به خاطر کارهای توست؟؟
    پس تو کی میخوای خجالت بکشی؟؟
    میدونی هربار که میای و میگی یه بلایی سرت اومده اصلا دلم نمیسوزه
    دوست دارم ذره ذره زجر بکشی مثل من
    اما حیف که اونقدر پررویی که نمیدونی چرا داری زجر میکشی
    خیلی سعی کردم حلالت کنم ولی نتونستم ببخشمت
    آخه خدا میگه ببخشید تا ببخشم ولی آخه چطور توی وقیح رو ببخشم
    یادته رفتیم باهم مشهد؟ خیلی تلاش کردم همسفرت نشم ولی انگار آقا طلبیده بود
    اونجا از آقا خواستم کمکم کنه ببخشمت و نشد نتونستم
    آخه نامرد حداقل یه بار نگفتی شرمنده ای
    نگفتی که هیچ ؛ هربارم میای خونه مون میگی من دخترم رو به موقع شوهر میدم تا مثل تو نشه هیچکس رو نپسنده
    آخه نامرد نمیدونی من تا بیست و پنج سالگی چه زجری کشیدم تا بدونم باکره هستم
    همش فکر میکردم اگر شوهر کنم و بفهمن نیستم باکره چه عذری میتونم بیارم چطوری به همسرم و خونواده اش بگم که چه بلایی سرم اومده؟
    کاش غریبه بودی
    کاش غریبه بودی و حداقل نمیدیدمت
    الان که دارم مینویسم چشام پر از اشکه و دستم از شدت ناراحتی داره فلج میشه
    برات مهم هست چه بلایی سرم بیاد؟؟ دخترت اینطور بشه توسط یه کسی اون کس رو می بخشی حتی اگر جگرگوشه ات باشه؟
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:73#
    زهرا آفرین ، آفرین عزیزم این اولین قدم بود پس کم کم باید قدمهای بعدی رو برداری حالا میتونی به خودت اعتماد کنی و یکم ارومتر بشی
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:74#
    حرفام هنوز ادامه داشت ولی دیدم خییییییلی طولانی میشه و دیگه ننوشتم
    از طرفی درد دستم اشکم رو درمی آورد
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:75#
    واااای الهی بمیرم برات زهرا جون
    الان که نوشته هاتو خوندم گریه م گرفت.
    خدا ازش نگذره.اما...آخه چرا خودتو باختی؟باید با افکار مزاحم بجنگی!چون کم سن و سال بودی انقدر روت تاثیر گذاشته
    نمیدونم چی بگم...فقط میتونم بگم با تمام وجودم درکت میکنم
    به حرف مشاوران و دوستان گوش کن تا بتونی به زندگی برگردی
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:76#
    aram آواتار ها
    زهرای عزیز من تازه امروز تاپیکت رو خوندم باور نمی کنی الان که دارم برات می نویسم اشکهام سرازیره و نمی تونم جلوشونو بگیرم. دوست عزیز آتشم زدی
    با اجازه دکتر عزیزی بقیه حرفام رو پیام خصوصی می فرستم درسته که ایشون بهت توصیه کردن که به پیامهای خصوصی توجه نکن ولی من نمی تونم اینجا برات بنویسم دکتر عزیزی هم علتش رو می دونن
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:77#
    سلام
    من امروز صبح تو حال خیییییلی بدی اون نامه رو می نوشتم طوری که فکر میکردم دیگه تا ظهر نفسم بند میاد
    ولی بعدارظهر انگار که یه بار سنگین از روی دوشم برداشته بودن 
    سعی کردم برای اینکه درد قلبم کمتر بشه شده بیخودی بخندم و قاطی جمع دوستانم بشم
    اینها رو گفتم تا کسانی که بهم لطف داشتن و نگرانم بودن خیالشون راحت شه
    ممنونم از همه ی شما دوستان خوبی که کمکم میکنین
    راستش از طولانی شدن تاپیک خجالت میکشم ولی خوشحالم که الان یه کم بهترم ، بهتر از دیشب
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:78#
    aram آواتار ها
    می بینی زهرا جان با درد دل کردن چه قدر سبک شدی. اصلا خجالت نداره به این تالار اعتماد داشته باش و حرف دلت رو بزن تا از بار چندین ساله ات کم بشه
    شانه های یه بچه 7 ساله مگه چقدر تحمل دارن که باری به این سنگینی رو بکشن؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:79#
    زهراجان سلام..
    افرین عزیزم..بهتره به این روند ادامه بدی تا این جنگ دیروز و امروزو تو برنده یشی نه اون رذل..
    تو خیلی مقاومی گلم..حتما میتونی از این مرحله ی زندگیت با سربلندی عبور کنی..
    امیدوارم به ازای این همه زجری که تو این 25 سال کشیدی خدا بهتریتنهارو برات رقم بزنه چرا که او قادر و الرحم الراحمین هست..
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:80#
    **شادی** آواتار ها
    زهرای عزیزم نامه ای که نوشتی بی نهایت متاثرکننده بود...
    همونطور که بقیه دوستان هم گفتن برای اولین قدم خیلی عالی بود...شما داری پله های فاصله با گذشتت رو یکی یکی طی میکی هر پله که بالاتر بری یه قدم دیگه از اون گذشته دردناک فاصله گرفتی پس ادامه بده همه کمکت میکنیم تا خسته نشی جا نزنی و انقدر بری بالا  تا یه زندگی شاد و آروم که حقته بهت رو بیاره.
     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (26): صفحه 8 از 26 نخستنخست ... 67891018 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •