تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




ذهن آشفته زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:زهرا13
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 253

صفحه‌ها (26): صفحه 9 از 26 نخستنخست ... 789101119 ... آخرینآخرین

ذهن آشفته

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:81#
    از همه شما دوستان خوبم ممنونم
    ممنونم به خاطر کمکهایی که به من و بقیه میکنین
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:82#
    **شادی** آواتار ها
    زهرا جان میخوام بهت بگم شما بنا به معذوراتی نمیتونی بصورت رو در رو و شفاهی با کسی درباره این مشکل صحبت کنی صحبت در اینجا و اینهمه بازخورد حمایتی ای که از کاربران عزیز دریافت میکنی قدم خیلی بزرگی برای به آرامش رسیدنت هست.
    گفتی حین نوشتن نامه حال جسمی و روحیت بد بود؟ هیچ میدونستی اگه یه نامه دیگه بنویسی شدت این علایمی که امروز تجربه کردی کمتر میشه؟ امتحانش هیچ ضرری نداره... اگه کمتر شد به این نوشتن ادامه بده انقدر بنویس تا نامه آخر حین نوشتن هیچ حال خاصی بهت دست نده  و حس کنی داری یه فیلم سینمایی رو که قبلا دیده بودی مینویسی.برسی به حس خنثی بودن و بی تفاوت بودن.
    این شیوه بصورت بیان شفاهی خیلی جواب داده و بار هفتم یا هشتم که اون فرد مشکلش رو بازگو کرده واقعا علایم  لرزش بدن ,عرق سرد ,حس خفگی ,استرس, ریزش اشک و ...به طرز باورنکردنی نسبت به سری اول کم شده بود و تقریبا نزدیک صفر شدن بود. و این یعنی کمرنگ شدن و رها شدن از اثرهای خاطرات دردناک گذشته.
    الان که شما تو شیوه رو در رو معذوریت داری ازت میخوام به همین نوشتن ادامه بدی... دلیلهای علمی قوی و تجربه های موفقیت آمیزی پشتوانه این نظریه هستن. ادامه بده و مارو از نتیجه ش باخبر کن.                                                                                                     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:83#
    یعنی همین جا بنویسم باز نامه ها رو یا برای خودم بنویسم؟
    من صبح حال خییلی بدی داشتم طوری که میخواستم از دکتر قلبم وقت بگیرم و برم پیشش ولی نمیدونستم علت این همه هیجان رو چی بگم بهش که عصبانی نشه 
    اما الان اصلا قلبم درد نمیکنه و بهترم
    و سعی میکنم هرکاری لازم باشه بکنم تا بهتر هم بشم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:84#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام زهرا جان
    بیان نکردن مشکلات و یا ناتوانی در بیان مشکلات، دلایل مختلفی داره. بعضیا میترسن که مبادا احساس شون و اونچه که اونا رو رنج میده توسط سایرین درک نشه و یا مورد تمسخر واقع بشن.
    بعضی نمیتونن مشکلات شون رو بیان کنن چون تصور میکنن سوءتفاهم ایجاد میشه. مثلا اگه از کمبودهای مادی گله کنن طرف مقابل تصور میکنه که دارن ازش درخواست کمک مادی میکنن و یا اگه از کمبود محبت بگن طرف مقابل فرض میکنه که الزاما نیاز به محبت "اون شخص خاص" دارن.
    بعضیا نمیتونن مشکلات شون رو واضح بیان کنن چون دردهاشون امیخته با مسایلی هست که شاید بیانش شرم اور باشه و تعریف و تفسیرش، با اصول اخلاقی جا افتاده در جامعه، مغایرت داشته باشه.
    در هر حال لازمه که هر کسی شهامت بیان مشکلات و دردهاشو در خودش به وجود بیاره و البته پیش از بیان اونا به شخصیت مخاطبش توجه کنه، به کسب اعتماد از طرف مقابلش رسیده باشه، یقین کنه که اون شخص از حداقل درک لازم برخورداره.
    خودداری بیش از حد و سکوت در شرایطی که مشکلات به ادم هجوم اوردن، دقیقا زمینه همین "ذهن اشفته" که شما بهش اشاره کردین رو پدید میاره.
    توی این دنیا برای هر دردی درمان و تسکینی وجود داره. ما از قابلیت های خودمون و انسان های پیرامون مون بی خبر هستیم. اصولا طبیعت به نفع انسان ها گام برمیداره زمان به سمت ترقی و پیشرفت ما حرکت میکنه و فقط می مونه یک بخش که مربوط به خود ماست و تلاش ما و بینش و انتظار ما از جهان هستی و میزان دریافت مون از قابلیت هایی که در اطراف مون وجود دارن.
    امیدوارم براتون مفید بوده باشه اگه ابهامی وجود داشت بفرمایین تا بیشتر توضیح بدم.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:85#
    سلام
    ممنونم ازتون مریم خانوم 
    تقریبا مواردی رو که فرمودین شامل حال من میشه 
    من همیشه از حرف زدن درمورد مشکلاتم امتناع کردم
    ظاهرا از نظر همه آدم شیطونیم و اصلا هم خجالتی نیستم ولی من معمولا بلد نیستم درمورد مشکلاتم تو خونه یا جای دیکه حرف بزنم شاید همیشه گمان میکنم که اگر بگم کسی نمیتونه درکم کنه
    البته واقعا توی خونه ی ما کسی نیست که هروقت از مشکلاتم حرف زدم پشیمون نشم 
    یعنی هروفت امتحان کردم و دردم رو گفتم پشیمونم کردن و بیشتر به مشکلاتم اضافه شده 
    من حتی درمورد بیماریهام هم با خونواده ام حرف نمیزنم چه برسه به این دردهام
    من همیشه با خودم تنهام و مشکلاتم رو خودم تحمل میکنم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:86#
    نامه رو هم چشم شادی خانوم امروز می نویسم ولی فکر کنم الان نتونم
    اندازه ی دیروز استرس ندارم وقتی اسمش میاد ولی هنوزم برام سخته سعی میکنم بعدازظهر که خونه هستم بنویسم و براتون از حالم بگم
    از همگیتون ممنونم و همیشه براتون دعا میکنم 
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:87#
    aram آواتار ها
    زهرا جان همونطور که گفتی دیروز زمان نوشتن حال خوبی نداشتی ولی بعدا بهتر شدی این یعنی که در راه درست درمان هستی شما الان داری به روش هومیوپاتی درمان میشی
    روش درمان هومیوپاتی هم اینه که بدن با یک بیماری شبیه خودش روبرو بشه و بعد از بدتر شدن نسبی بهبود پیدا کنه که این روبرو شدن چه با دارو باشه و چه با موارد دیگه، مثل همین ابراز کردن یا مواجه با مشکلی شبیه مشکل اصلی، بدن واکنش نشون میده و کمی بدتر شدن نسبی بسته به شدت دارو و یا مشکل جدید، ایجاد میشه بعد
    بدن به خودش میاد که باید با مشکل مبارزه کنه و شروع به مبارزه کرده و هم مشکل جدید و هم مشکل مزمن خودش رو حل می کنه. من حتم دارم مشکل قلبی شما هم با این گفتنها حل میشه و دیگه نیازی به استفاده دارو نخواهی داشت.
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:88#
    **شادی** آواتار ها
    زهرا جان اگه برات سخت نیست بله همینجا بنویس همونطور که پست قبلی اشاره کردم بیان شفاهی و رودر رو تاثیر خیلی زیادی داره اما الان که امکانش برای شما نیست نوشتن تو تاپیکت و بازخوردها و همدلیهایی که از دوستان دریافت میکنی چیزی شبیه به همون جلسات شفاهی رو بوجود میاره که تاثیرش بمراتب از نوشتن و پاره کردن  بیشتره. شیوه ت هم خیلی خوبه که برادرت رو مخاطب قرار دادی. پس بنویس و مارو از روند حالتهای جسمی و عاطفیت هم مطلع کن.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:89#
    سلام
    باشه الان شروع میکنم به نوشتن نامه ی دوم
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:90#
    نامه ی دوم من 
     سلام
    میدونی دوست دارم هربار که بهت سلام میدم بار دیگه ای نباشه برام
    نمیخوام بمیری چون دوتا طفل معصوم داری اما دلم میخواد ازت دور شم خییییلی دور
    راضیم بمیرم و اما دیگه تو رو نبینم
    راضیم بدترین دردها رو داشته باشم اما دیگه مجبور نباشم ببینمت
    دلم میخواد دیگه هیچوقت نبینمت
    دلم میخواد بتونم برم برای همیشه اما خودت هم میدونی ناچارم بمونم
    هربار که ازم گلایه میکنی که چرا خونه ت نمیام دلم میخواد بزنم تو گوشت بگم یادت اومد چرا نمیام
    هروقت میای و دردهام رو مسخره میکنی میخوام بگم میدونی باعثش تویی؟
    یادته از اول هم دوست داشتم دختر خوبی باشم؟ اما تو نذاشتی
    دوست داشتم باخدا باشم اما تو نذاشتی
    دوست داشتم برای خودم زندگی داشته باشم مادر بشم اما تو نذاشتی
    تو اسم خودت رو میذاری انسان؟ اسم خودت رو میذاری مسلمان؟؟
    میدونی وقتی فهمیدم همه نماز و روزه هام باطل بود چون من نمیدونستم غسل باید بکنم؟
    آخه بچه ی هفت ساله چه میفهمه غسل یعنی چی؟؟
    میدونی وقتی پسرهای فامیل یه جوری نگاهم میکردن چه حالی میشم؟
    خیییییییلی کار خوبی کرده بودی پیش اونها هم گفتی؟
    یادته مجبورم کردی به اون پسر باج بدم؟
    میدونی هربار اون رو می بینم با خانومش قلبم میخواد بایسته
    میدونی؟؟ میدونی ؟؟ میدونی ؟؟
    پس تو کی میخوای بدونی؟؟
    کی میخوای فقط یه کم فقط یه کم شرمنده باشی به خاطر کارهات؟
    از هرچی برادره بدم میاد
    ازت بدم میاد بدم میاد بدم میاد بدم میاد بدم میاد بدم میاد بدم میاد
    هیچوقت نمی بخشمت خدا هم ازت نمیگذره
     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (26): صفحه 9 از 26 نخستنخست ... 789101119 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •