تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




اختلاف همسرم و خانواده من زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:sambahar
آخرین ارسال:طباطبایی
پاسخ ها 26

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اختلاف همسرم و خانواده من

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام به همگی
    من و همسرم 1 ساله که زندگی مستقلمونو شرو کردیم.اما از اول شرو که 3 سال میشه اختلافات و بحثایی بین همسرم و خانواده من شرو شد.هر دفعه یک طرف مقصر بود.خلاصه ما هم فکر کردیم اگه مستقل بشیم همه چیز حل میشه.اما بعد عروسی سر هر مسأله ای که بحثی می شد هرچند کوچک پای خانواده من وسط کشیده می شد.
    من و همسرم هر دو پزشکیم و کارمند.خانواده من همه با تحصیلات بالا و خانواده همسرم شهرستان زندگی می کنن و مادر همسرم مسن و بی سواد.اما من تاحالا مثل همسرم حتی در مورد خانوادش نظر ندادم و چیزی نگفتم/ولی چون ما با خانواده من تو یک شهریم و نزدیک.همسرم کوچکترین چیزی رو که می بینه از خانوادم(به اون مربوط بشه یا نه) بهونه ای واسه دعوا می کنه و بعد به من میگه تورو توی خونتون پرت می کنن! خونواده خودش هم البته مثل ما مشکلاتی دارن که بالاخره مشکلات توی هر خونه ای وجود داره و طبیعیه ولی چون ما از اونا دوریم من چیزی زیادی نمی دونم،بر عکس اون که از همه چیز خانواده من آگاهه
    حتی یه زمانی با سر زدن من به خانوادم مخالفت می کرد! الانم که گفته من پامو خونه شما نمی زارم دیگه.شوهرم چون چندین سال تنها بوده و درس خونده و همیشه موفق بوده فکر می کنه هرچی اون بگه درسته و میگه مسیر زندگیم اینو معلوم میکنه! بسیار حساس و مغروره. من واقعا این وسط موندم چکار کنم.اون تازگیا هم ازم خواسته رابطمو بخاطر طرفداری از همسرم! با خانوتده ای که یک عمر زحمت منو کشیدن قطع کنم.من می دونم همه چی تقصیر اون نیس اما نمی تونم به خانوادم بی احترامی کنم و جلوشون درآم دیگه!
    ما چندین بار هم سر مسایلی که اون روش حساسه و بهش بر می خوره با خانواده من جلسه داشتیم، اما این باعث بازشدن مسایل دیگه ای شده و کدورت های بیشتر.چون همسرم هر بار یه رفتاری بهش بر می خوره و باز شرو می شه
    الانم همین مسایل باعث شده من این وسط بلاتکلیف بمونم و از هر دو طرف تا حدودی طرد بشم و هیچ پناهی نداشته باشم
    این مسآله اونقدر مزمن شده که دیگه واقعا راهی پیدا نیست و نمونده که برم
    لطفا کمکم کنید

     

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    erelong آواتار ها
    سلام دوست گرامی.ابتدا خواهش میکنم مطالب خود رو به فارسی بنویسید.
     متاسفانه شما گرفتار دخالتهای خانوادتون هستین و این باعث میشه همسرتون نسبت به شما و دیدگاههاتون بی توجه و بی اعتماد باشه.این اشتباه محضه که به خانوادتون میگید که (همسرم از بعضی چیزا خوشش نمیاد)باید با احترام و صلابت به خانوادت بگی که (((من))) دوس ندارم مثلا با همسرم اینطور رفتار بشه...بگی که این مسایلیه که بین خودمون حلش میکنیم.
    ومهمتر از همه!
    خانوادت چه جوری میفهمن که بین شما چی میگذره؟معلومه خودت این مسایل رو پیششون مطرح میکنی!این کارو  هیچوقت نکن.اینطوری همسرت رو نسبت به خودت بدبین نکن.بخاطر همینه که فکر میکنی همسرت مثلا...مغروره،چون  همسرت خودش رو در مقابل دیدگاههای خانوادت میبینه نه  مقابل اندیشه ها و احساسات زیبات برای اون!بذار با کارهای عاقلانه و غیر عجولانت همسرت بهت اعتماد داشته باشه.پشت همسرت باش! نه مقابلش.بهش از ته دل محبت کن و از این کار خسته نشو.یه مرد همیشه دوس داره از طرف همسرش حمایت بشه. نه اینکه هر اتفاقی تو خونش میفته همه خبردار بشن.عاقلانه و با مهربونی باهاش رفتار کن. وقتی بفهمه مسایل مختلف زندگی خصوصیتون رو پیش خانوادت مطرح نمیکنی و به این کار پایبند باشی اونم نسبت بهت احساس خوبی خواهد داشت.حالا دیگه ازدواج کردی پس مستقل باش.وقتی همسرت بفهمه که پشتیبانش هستی و نه در مقابلش، تو رو آدم عاقلی میپنداره و به تو و دیدگاههات(دیدگاه خودت نه مثلا خانوادت) احترام میذاره و بهت اعتماد میکنه.هر مشکلی با هم دارین به خانواده هاتون نگین چون  اون مشکله حل میشه و فقط بی مهری و دخالت و تیکه کنایه و کینه از مادر زن و مادر شوهر میمونه وسط.من حتم دارم با یه ذره تدبیر و محبت نسبت به همسرت و خانوادش،و یه ذره سیاست نسبت به خانواده خودت همه چی حل میشه عزیزم.مطمءنم.
    خدایا!
    نمیگویم دستهایم را بگیر.
    دستهایم را یک عمر گرفتی..
    رهایم نکن!
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام
    ممنون از حرفاتون
    اما مشکل همسرم با من نیست و اختلافش با خانوادمه و حتی همیشه ازم خواسته با اونا راجعبه این حرف بزنم و منم این کارو کردم تا کمتر باعث ناراحتی هم بشن. مسایل داخلی ما خیلی کم و ناچیزه.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    erelong آواتار ها
    دوست عزیزم حتما چیزی وجود داشته که اون بدبین شده.حتی اگه بر فرض دلیل بد بینیش بیمورد باشه ،شما بهش اطمینان بده که اون و زندگیتو دوس داری.
    دوستم سعی کن اعتمادشو اول به خودت جلب و محکم کنی بعد رو موضوع مشکلش با خانوادت زوم کن.مطمئن باش اگه بهش محبت کنی و از جانب تو پر باشه دیگه به مشکلش با خانوادت فکر هم نمیکنه.تو خونه فعلا اصلا از خانوادت حرفی به میان نیار و اگه هم اتفاقی موردش پیش اومد دیگه کش نده و از موضوع بگذر.حیفه که رابطه خوب دو نفر تحت الشعاع رفتار خانواده ها قرار بگیره.
    ببینم میتونی از هنر زنونت استفاده کنی یانه!بلاخره باید از یه جایی شروع کنی دیگه!
    ببینم چیکار میکنی!
    دلم میخواد چند روز دیگه نتیجه های خوبی که (البته به مرور نه با سرعت)گرفتی  بهمون بگی گلم.
     
    خدایا!
    نمیگویم دستهایم را بگیر.
    دستهایم را یک عمر گرفتی..
    رهایم نکن!
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    من هر کاری کردم نشده
    اگر بخام هر حرفی نباشه باید طبق نظر اون دور خانوادمو خط بکشم و با اون خوب و مهربون باشم در حالیکه خانوادمو گذاشتم کنار. الانم اونقدر باعث ناراحتی تو خانواده شدیم که داره این نظرات اون بین اعضای خانوادمم اختلاف ایجاد می کنه.من هیچ وقت نمی تونم اینکارو بکنم که باعث ناراحتی و تنش خانوادم بشم و با همسرم برم گردش و خوش گذرونی! یا بر عکس .با خانوادم باشم و خوشحال در حالیکه همسرم کلا با رفتن من به خونمونم مخالفه!
    بله اختلافاتی از هر دو طرف وجود داره و داشته که از هر دو طرف بوده.اما اگر من بخام اینقدر مثل همسرم موشکافانه رفتارای خونوادشو نگا کنم باید کلا با اون حرفی نزنم.که حتی اینو بهش گفتم و یک بار مثالی زدم که اونم در جواب گفته "افرهنگ ما همینه!!!
     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    دوست عزیز یک مثال از ناراحتی ها و بحثاتون میشه بزنید
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    با سلام
    آخرین مورد:
    چرا برای فوت یکی از اقوام خیلی دورشون که حتی ندیدنش مادرم زنگ نزده بهش تسلیت بگه(چون مادرم اینجا نبودن) در حالیکه پدرم هم به خودش هم خانوادش و هم اقوامش زنگ زدن. و توجیهشم اینه که این از قصد بوده و برای ناراحت تر کردنش.و من هرچی مثال و دلیل بیارم که خانواده خانوادس و چه فرقی داره و.... طرف اونارو گرفتم و به همسرم پشت کردم.من حتی برای حل این موضوع بعد بر گشتن مادرم ،این ناراحتی رو با خانوادم در میون گذاشتم و مامانم گفتن از قصد نبوده و کلی توضیح.و ازونجایی که از این جور حرفا از طرفش زیاد بوده اوضاع بدتر شد.
    یا چرا وقتی من میام خونتون همه نمیان پایین بشینن جولوم.در حالیکه می دونه برادر من همیشه با همه اینجوریه و سرش همیشه تو کار خودشه و میاد سلام میده و میره(مثل همیشه) و الان بخاطر این حرف میاد بزور می شینه پیش ما.
    یا چرا خانوادت می گن بیاین با ما بریم گردش، من هیچ وقت با اونا گردشی نمی رم. یا چرا تو دوست داری با اونا بری گردش، تا من هستم ما فقط باهم میریم گردش!
    و.....
    که همه ی اینا 1000 بار مستقیم مطرح شده و خانوادم گفتن که اینا از قصد نیست. یعنی کی بیکاره که دنبال بهونه دادن باشه
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    خب دوتا دلیل میتونم برای این مسایل مطرح کنم
    1.اختلاف فرهنگی خونواده های شهرستانی رسم دارن توی جمع باشن و اگه کسی بیاد خونشون باید همه افراد خانواده بگیرن بشینن پیش مهمون حالا مهمون میخواد دخترشون که خودیه باشه یا غریبه
    2.دلیل دوم یک اختلاف قدیمی یعنی اوایل آشنایی و ازدواج هست که هنوز دل همسرتون رو صاف نکرده
    3. البته دلیل دیگری هم میتونه باشه که خودبزرگ بینی همسرتونه که اگر این رفتارشون عمومیت داششته باشه و خاص رفتارهمسرتون با شمانباشه ایشون یه مقدار خودبزرگ بین هستن

    پیشنهادی که بنده دارم اینه که ایشون حس کنن جزیی ازخانواده شما هستن یعنی اگر مادرتون هررزو به شما زنگ میزنه به فرض به همسرتون زنگ بزنه یه جورایی تحویل گرفته بشه و شما درعوض با خانواده همسرتون صحبت کنید و احوال پرسی کنید یه جورایی حس کنه برای خانوادش ارزش قائلید جلوی خودش به خواهرش مادرش زنگ بزنید حتی اگه زبونشونو خوب متوجه نمیشید
    اینطوری یه تعامل به وجود میاد و این حس کدورت و دلتنگی که ایشون برای اینکه درشهرشون زندگی نمیکنن و شما نزدیک خانواده هستید و ایشون خیر ازبین میره
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    ما از ابتدا مشکلاتی داشتیم.چون همسرم در تمام اقدامات آشنایی و عروسی و حتی مهریه خودش تنها بود و میگفت خانوادم هر حرفی من بگم رو قبول دارن و فقط 3 روز خانوادش آمدن خونمون کلا. خاستگاری.عقد.عروسی
    سر همین خانواده من که موقعیت اجتماعی بالایی هم دارن اعتراضاتی داشتن ..... تا همین الان که مستقیم طی چند تا جلسه با خانوادم بحثش شده. و این باعث حساس تر شدن خانواده و دوری بیشترشون از ما شده و رفتارای بدتر از هر طرف.
    برای خانواده من که تک دخترم این جور حرفا و برخوردا واقعا غیر قابل تحمله و همین بعضی رفتارارو تشدید کرده.من واقعا وسط موندم.دیگه به همه چیزو همه کس شک دارم انگار و به کار و درسم لطمه زده.مخصوصا مزمن شدن این موضوها و تکرار هر بارشون باعث شده Apat بشم و همه چیزو ول کنم.
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    ممنون از راهنمایییاتون
    اما شاید باورتون نشه من برای اینکه اون احساس نکنه من از نزدیکی خونمون سو استفاده کردم ، هفته ای 1 بار میرم خونه و سر می زنم(جدیدا هم که تنها) مخصوصا زمانیکه خونمون کنار هم بود. و برای اینکه بهونه ها کمتر بشه خونرو هم عوض کردیم
    احساس اون فقط مربوط به خانوادمه.و البته با خانواده خودش هم همین جوریه.اما تا من 1 نمونه مثال از عکس العمل های مشابه خودش می زنم میگه خوب این از خانواده من که تحصیلاتی ندارن بخشودنیه، اما از خانواده شما با این تحصیلات و ادعا،نه!
    این باعث حساس تر شدن مادر من هم شده و مسلما عکس العمل های بدتر....
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •