مادر حرف های نگفته، مادر لبخندهای مهربان، مادر بداهه های شگفت انگیز، مادر آرامشبخش و دل انگیز، مادر برکت و نعمت و آسایش، مادر بخشندگی و ایثار، مادر باران های رحمت که هرگاه باران می بارید قلب نازنین اش شاد میشد.
مادر چگونه توانستی مرا درین جهنم بی مدارا تنها رها کنی؟ چگونه مرا درین ویران سرا که نام اهریمنی اش دنیاست رها کردی و رفتی.
میخواستم تو باشی و همه نباشند، تو باشی و جهان نباشد، تو باشی و من نباشم. ولی........مادرم قلب مرا آتش زدی، دنیای مرا واژگون کردی بیا و لحظه ای نگاه کن این کشته به خون افتاده فرزند توست. کسی که جسم و روح اش لت و پار شده، کسی که هیچکس نیست، کسی که بعد از تو تنها یک سایه سرگردان است.
مادر نازنینم، نبودن تو یعنی نبودن همه، نبودن تو یعنی جهان منهای عشق، زندگی منهای روح، آسمان منهای خورشید، بگو بگو که همین را میخواستی. میخواستی بعد از تو این تن زخمی و پاره پاره ام را هیچ ملجا و پناهگاهی نباشد.
مادرم باور کن بدون تو دنیا برایم در حکم یک سراب فریبنده است. بی تو من، من نیستم، بی تو هیچ چیز وجود و معنایی ندارد.
مادرم، نفس هایم به تو بسته بود. تو این را می دانستی و رفتی. تو زنده ای مادر، باور کن آنکه مرده منم، آنکه حضور ندارد منم. وگرنه هرکجای این زندگی نگاه می کنم رد پای لطف و مرحمت و کرامت توست.
مادرم بعد از تو فقط به انتظار تو خواهم بود. مرا به سمت خودت فرا بخوان. صدایم کن، دستم را بگیر و ببر که دنیای من در وجود تو خلاصه می شود. هیچ چیز بعد از تو رنگ ندارد. جهان سیاهی مطلق است، تنها تویی که به هرچه هست و نیست، رنگ جاودانگی میزنی. تویی که حضورت تفسیر آفرینش است. مرا صدا بزن، مرا با خودت ببر که بی تو سهم من از روزگار، فقط حسرت و اندوه است. وای بر من اگر بی تو یک لحظه زندگی کنم.
مریم آزاده