سلام
خسته نباشید
من یک پسر 25 ساله هستم. از نظر روحی بسیار عاطفی و احساسی هستم. دوران کودکیم از نظر اجتماعی بسیار بد و شکست خورده بوده. از کلاس سوم نکلت زبان داشتم. تیک عصبی گرفتم. بعدش همه مسخرم میکردن. مدرسه، دوست، فامیل. منم یه جورایی خیلی ساکت و کم حرف بودم و در مقابل مسخره دیگران بجای دفاع از خودم احساس شرمندگی و خود کوچک بینی میکردم. با همین احوال روحی از دوران راهنمایی مشکلات خانوادگی رو بیشتر احساس کردم. خانوادم تقریبا از هم پاشیده بود. بعد ها مشکلات مادی هم بهش اضافه شد. من تو اون دوران یک کلمه رو بزور حرف میزدم. اما نمیدونم چرا همیشه از بیرون خانه استرس داشتم. شاید علتش این باشه که تو دوران کودکی از طرف بچه های بیرون البته بزرگسالها خیلی اذیت شدم حتی اذیت جنسی. از دوران پیش دانشگاهی یه جور دیگه شدم. مثلا با خودم حرف میزدم. و دنیا را یه جور دیگه میدیدم. اما هنوز ترس از بیرون و استرس رهام نمیکرد. زمانی که برای خرید نان از خانه بیرون میرفتم استرسم به حد اعلی می رسید. چون تو بچگی خیلی تو صف نان حقم را خوردن. همچنین تو دوران راهنمایی به علت غرض بار شدن خانواده و ضعف مالی منزلمان به یک محله با اکثریت ساکنین بد و ارازل اوباش و بی ادب انتقال یافت. اونجا خیلی اذیت شدم و تا خودم را با محیط وفق دادم خیلی خرد و مسخره شدم. اما مشکلاتی که الآن دارم. یکیشون نکلت زبان خفیف است که گاهی اوقات اصلا ندارم و راحت حرف میزنم اما بیشتر وقتها حتی برای گرفتن تاکسی هم مشکل دارم. مشکل دوم ترس از اجتماع و صحبت و اضحار نظر تویجمع است که فکر کنم اینم از نکلت زبانم نشات میگیرد. اما مهمترین مشکلم که از همون دوران اول راهنمایی شروع شد انجام حرکت زشت خود ارضایی است. طوری که تا الآن که 25 سالمه گریبان گیرم شده است. هنوزم مثل بچگی ار بیرون رفتن میترسم. توی کودکی مشکلاتی برام پیش اومده که نمیتونم بگم ولی باعث شدع تا الآن هیچ انگیزه ایی برای رشد نداشته باشم. در ضمن یکم هم ترسو هستم. مثلا از دعوا میترسم. مثلا وقتی تو خیابان دعوا میشه حتی کوچک و معمولی ضربان قلب پیدا میکنم. 
در کل الآن خودارضایی مهم ترین مشکلم است. ترس از تکلم تو جمع و کم حرفی و نکلت زبان دومین مشکل. و ترس از آینده و ازدواج و درکل نحوه زندگی مشکل دیگمه طوری که آینده برام سیاه است.
ورزش میکنم. نماز میخونم. و دوست دارم ایران با اسرائیل واردجنگ شه تا توش شرکت کنم. فکر میکنم اینجوری حداقال مرگ زیبایی دارم. در کل مردم را دوست دارم عاشق طبیعتم. اما نمیتونم خودم باشم چون جامعه برام یک غول سیاه و ترسناکه. الآن شادم اما با کوچکترین باد زود میشکنم. دوست دارم مسلمان باشم اما عملا نمیتونم.
در پایان بزرگتریم آرزوم اینه که یه همدم . مونس داشته باشم تا دلم را بهش خوش کنم. اما امروزه سن ازدواج بالا رفته منم که اهل بی ناموس بازی نیستم.
از شما پیشا پیش تشکر میکنم بخاطر اینی که این فرصت را دراختیار من و هم درد دان من قرار دادین چون من از نزدیک روم نمیشه با یک دکتر روانشناس حرف بزنم. یکبار تو دانشگاه برامون روانشناس گرفتن تا مشکلاتمون را خل کنه اما هرچه کردم نتونستم برم تو اتاقش باهاش حرف بزنم. پس ممنون بخاطر این موقعیت
بدرود