تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




آیا برای تولد دوباره دیر نیست؟! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:leila300-0
آخرین ارسال:benedict
پاسخ ها 7

آیا برای تولد دوباره دیر نیست؟!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با سلام خدمت دوستان عزیز 

    من تابه حال که 33 ساله هستم، همه چیز را خراب کردم . آیا برای تولد دوباره دیر نیست؟ 

    آیا برای زرنگ شدن در این سن چیزی دیر نشده ؟! 

    خواهشمندم جواب مرا بدهید:
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    بهتر بود توضیح میدادین توی این 33 سال تصور میکنین چه چیزی رو خراب کردین؟ 
    ایا کاری انجام دادین که به واسطه اون صدمه ای به شما یا شخص دیگه ای وارد شده؟
    بهرحال هر لحظه از زندگی ما میتونه یه نقطه شروع باشه. در عمل تموم روزها و ساعات ما میتونن سکوی پرتاب مون به سمت موفقیت باشن فقط در صورتی که تصمیم گیری قاطع و ضامن اجرایی برا برنامه ریزی جدید مون داشته باشیم.
    به چشم خودم کسانی رو دیدم زندگی شونو به بهترین نحو ممکن تغییر دادن که پیش از اون واقعا اونچه که دور و برشون بود اصلا زندگی نبود......... پس این شعار نیست اگه بگیم هرگز برا تولد دوباره دیر نیست.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    میشه در مورد خودتون واضح توضیح بدید اینکه شاغل هستین؟ منظورتون از زرنگ شدن  تو چه کاری هستش؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    واقعا به نظرتون دیره؟
    برای از بین رفتن تدریجی چی؟
    33 سالگی یکم زود نیست؟
    ماهی رو هر وقت از آب بگیرین تازه است...
    پاسخ با نقل و قول

  5. آیا برای تولد دوباره دیر نیست؟!  سپاس شده توسط itSme

  6. ارسال:5#
    من از یک خانواده ساده بودم. که از دوره نوجوانی به خاطر شرایط خانوادگیم، تحقیر می شدم. یعنی از سن 13، 14 سالگی. 

    به خصوص از طرف برادرهایم و خواهرم که ازدواج کرده بودند و از طرف همه فامیل! 

    آنها فکر می کردند که ما خیلی خانواده فقیری هستیم. 

    من تا سن 27 سالگی خیلی تلاش کردم. دانشگاه رفتم . شاگرد اول دانشگاه شدم، دبیر آموزشگاه شدم، ولی بازم شرایط تغییر نکرد. من تا اون سن اعتماد به نفسم را داشتم . خودم را یه خانوم مهندس می دانستم و باوقار راه می رفتم و سعی می کردم باوقار رفتارکنم. شادابی ام را به هر نحوی بود، حفظ می کردم و در خانواده حس خوبی نسبت به خودم و پدر و مادرم داشتم. احساس می کردم خیلی خوشبختم. نقطه ضعفهایی هم داشتم، ولی حداقل تا اون سن من سیر صعودی داشتم. نمی گم عالی بودم ولی سیر صعودی داشتم. به خاطر اینکه     می خواستم پیشرفت کنم. تفریح هم نداشتم. غیر از پدر و مادرم، از طرف تمامی اطرافیانی که با من قوم و خویش بودند، مورد تحقیر قرار می گرفتم!. من هم زبون نداشتم از خودم دفاع کنم! ولی به خودم امید می دادم، در آینده درخشانی که خواهم داشت، همه چیز درست می شود. 
    ولی بعد از اون سن، دچار سیر نزولی شدم. دچار یک نوع وسواس فکری احمقانه شدم! 

    در اجتماع و در خانواده خودم را خیلی احمق تر از آن چیزی که بودم، نمایش می دادم از این مسئله زجر                 می کشیدم ولی این موضوع برای من  عادت شد. حالا لذت هم می برم! 

    حالا در این سن، من یه آدمی هستم که کارهای شخصی ام را مادرم انجام می دهد! واقعاً اون چیزی شدم که اطرافیان از من انتظار داشتند حتی بد تر از اون! 

    خانواده مرا به روانپزشک هم بردند، جالب اینه که پیش روانپزشکم هم خودم را ضعیف نشادن دام  که اوضاع را بدتر از قبل کرد! روانپزشکان به من داروهای قوی مثل والپروت ، کوئتیاپین و زلفت می دادند، که شاید روی رفتارم تاثیر بد می گذاشتند!

    دلم برای مادرم می سوزد که برایم آرزوهای زیادی داشت ولی ندید. دوست داشت من از همه بهتر باشم! تنها کسی که مرا درک می کرد، مادرم بود! 

    من حالا یه مرده متحرک هستم و هیچ چیز شادم نمی کند. همه فامیل هم به من به چشم حقارت نگاه می کنند. و مرا انسان خنگی فرض می کنند! یعنی خودم کردم که لعنت بر خودم باد! 

    من که همیشه در عروسی ها بهترین تیپ ها را می زدم، حالا خوب نبودم که این اصلاً چیز خوبی نیست! 

    همه پشت سرم حرف می زنند! حالا من موندم و آرزوهای از بین رفته ! 

    نمی دانم چطور به زندگی ادامه دهم؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:6#
    samin66 آواتار ها
    سلام دوست عزیز. بزرگترین مشکل انسان ها اینه که حرف بقیه براشون مهمه. تا وقتی به حرف بقیه اکتفایی نکنی میتونی پیش بری ، تا هر جایی که دوست داری میتونی پیش بری. به محض اینکه به حرف بقیه توجه کنی و خودتو با بقیه مقایسه کنی محکم به زمین میخوری. سنت 33 ساله؟ چرا فکر میکنی سن زیادیه؟ چرا فکر میکنی دیر شده؟ هیچ وقت واسه زندگی کردن دیر نیست. ما به این دنیا اومدیم که رشد کنیم نه اینکه تلف شیم. فرقی نمیکنه چه 2 سال و چه 100 سال. مهم رشد کردنه. مادر شوهر من 72 سال سن داره. گاهی میشینم به خودشو و کاراش نیگاه میکنم. میدونی چرا؟ چون همیشه واسه من درس زندگیه. هیچ وقت نمیگه من سنم 72 ساله و دیگه از کار افتاده ام. بلکه مثل یک بچه 10 ساله جست و خیز و کار و فعالیت میکنه. همیشه شاد و پر انرژیه. همیشه میگه سالم باشیم بقیه چیزا حل میشه. حالا برعکس مادربزرگ خودم که اونم تقریبا 72 سالشه، میگه پیر شدم و حوصله هیچ کاری ندارم. میشینه یه جایی و میگه شما کارامو کنید من حوصله و توان ندارم پیر شدم. و همیشه دعا میکنه که زودتر بمیره. میبینی چقدر فاصله است بین این دو نفر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    عزیزم! سن مهم نیست. افکار تو مهمه.تغییر از لحظه شروع میشه. یک تصمیم میتونه کل زندگیتو تغییر بده.پاشو شاد زندگی کن. تو اجتماع بگرد. کلاس ورزشی برو. موسیقی گوش کن. از وجودت تو این جهان به نحو احسنت استفاده کن و لذت ببر. یه نگاه به دور و برت بینداز.... زندگی همینه. همه ما داریم زندگی میکنیم با افکار و دغدغه های متفاوت.
    به عنوان یه خواهر بهت پیشنهاد میکنم:
    من اگه جای تو بودم، (جدی میگما) روی همه رو کم میکردم. بلند میشدم یه برگه میگرفتم و روی برگه تموم کارهایی که باید انجام بدم و عقب افتاده رو به ترتیب اولویت مینوشتم (حتی مثلا تمیز کردن اتاق، کرم زدن به پوستم، ثبت نام در کلاس، کمک به مادرم و..) هر روز یه مقداری از کارا رو انجام میدادم. دوست خوبم بعد از تجربه زیاد کار کردن با دانش آموز و دانشجو و حرف زدن باهاشون به این نتیجه رسیدم که همه مردم یکسری اهداف دست نیافتنی و مبهم واسه خودشون طرح ریزی میکنند و همه فکر میکنند که بهترین بودن یعنی دکتر و مهندس بودن. بهترین بودن یعنی ثروتمند بودن. نه خانوم. نه جانم. بهترین بودن یعنی بتونی از سر جات بلند شی و تنبلی رو بذاری کنار و اتاقت رو تمیز کنی. به همین سادگی. یعنی پاشم یه غذای خوشمزه واسه شام درست کنم....
    بیا از چیزای کوچیک شروع کن. در آغاز از خودت توقع خیلی زیاد نداشته باش. مثلا با مامانت برو قدم بزن. یا تو خونه با صدای بلند آواز بخون.و....
    اهدافت رو واقعی و بر طبق امکاناتت بنویس. مثلا:
    خوب من یه دانش آموز دبیرستانی هستم. شرایط رفتن به دانشگاه ندارم. پس باید یه گوشه بشینم غصه بخورم که چرا همه شرایط دارند و من ندارم؟ خب بعدش چی؟ از زندگی عقب میمونم.
    پس میشینم هدف گزینی میکنم: هدف: گرفتن دیپلم...چون علاقه به آرایشگری دارم... میرم یه جایی آرایشگری یاد میگیرم. بعد کم کم که یاد گرفتم (چون پول زیادی ندارم تو خونه آرایشگری واسه همسایه ها انجام میدم.. کم کم که کارم گرفت. وام میگیرم و آرایشگاه میزنم و.....اهداف دیگه).
    این جمله رو داشته باش:
    اگه فقیر به دنیا بیام تقصیر من نیست اما اگه فقیر از دنیا برم تقصیر منه.
    عزیزم سن ما آدما یه بهونه است واسه اینکه یه نظمی به کارامون بدیم. چیزی به نام نمیتونم وجود نداره بلکه نمیخواهم وجود داره.
    خواهرم همین الان با اراده و عزم کافی و توکل به خدا برخیز و بگو: یا راهی پیدا میکنم یا راهی میسازم.
    انشالله که موفق باشید.
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:7#
    ادما همونی میشن که بهش فکر میکنن
    تو فقط یک بار فرصت زندگی داری
    بریز بیرون همه چیزو
    افکار خودت و حرفای بقیه
    کارل مارکس تمام عمرش در فقر بود و به خاطر فقر و بیکاری فرزندش از گرسنگی مرد, از چندین کشور اخراج شد, از شغلش اخراج شد
    و بیست سال از باقی مونده عمرشو پشت یک میز توی کتاب خونه ای گذروند و کتابی نوشت که تمام دنیا رو از رکود و شکست نجات داد
    شاید تو هم قراره یکی از این ادمهای بزرگ باشی و نامت تا ابد در تاریخ ثبت شه
    همه چی بستگی به تصمیم خودت داره
    افکار مسموم و از ذهنت بریز بیرون
    عاشق خودت شو تا دنیا عشقشو نثارت کنه
    از این شروع کن
    خودتو دوست داشته باش
    و به اون چیزی که هستی افتخار کن
    ویرایش توسط benedict : 2014_01_09 در ساعت 21:44
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •