تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




ماجرای من و خدا زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:hola
آخرین ارسال:leila300-0
پاسخ ها 3

ماجرای من و خدا

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    بزارید از اولش براتون تعریف کنم
    تا قبل از سوم راهنمایی من آدم ناجوری بودم
    دزدی میکردم
    سر دیگران کلاه میزاشتم
    مزاحم دخترا میشدم
    تو مدرسه فیلم پ و ر ن و میفروختم 
    و کلی کار دیگه
    یه روز از پوچی و کثافت بودن زندگیم اشکم در اومد
    اینکه چرا باید اینطور زندگی کنم
    اما همه چیز عوض شد
    چند وقت بعد تو خواب دیدم که یکی برام یه آیه از قرآن میخونه و بعدش ترجمه فارسیش رو هم گفت 
    دقیقا یادم نبود چی گفت اما تهش اینو میرسوند که وقتشه توبه کنی و راه صالحین رو بری
    به خوابه اهمیتی ندادم
    اما دیگه بعد اون هر کاری میکردم گیر میفتادم
    یه بار تو مدرسه دخترونه گرفتنم و اگه بخشش مدیر مدرسه نبود پدرم رو در میاوردن
    هر دفعه که دزدی میکردم یا سر یکی رو شیره میمالوندم گندش در میومد و یه کتک مفصل میخوردم
    آخرش به خدا گفتم که باشه
    اما من چیزی از تو و مذهب نمیدونم
    بعد اون شروع کردم مثلا پسر خوبی باشم
    رفتم که دنبال خدا بگردم
    چون الگویه خاصی نداشتم خودم باید چیز های مختلف رو تست میکردم
    یه قسمت از عمرم تو ب س ی ج تلف شد فکر میکردم اینها چیزی دستشون هست
    بعدش حوزه و کمی هم هیات
    اما هرچی که بیشتر دنبال خدا بودم بیشتر برام بی معنا تر میشد
    اون دوره هم همزمان بود با اعمال خشک دینی
    نماز شب و دعای توسل و ندبه و اینا
    اما همشون فقط یه امید واری خوش بینانه بود
    و نهایتا چیزی دستم رو نگرفت
    اون روز ها روزهای سختی بودن
    به کتاب خوندن رو اوردم
    اولین کتابی که به این مضموم بود کتاب پرواز روح بود
    خیلی تو عمق کتاب غرق شدم
    فکر میکردم که منم میتونم مثل شخصیت های اونها باشم
    اما دریق از ذره ای ایمان و عرفان
    زمان که میگزشت بیشتر میدیدم که به جایی نمیرسم
    و وقتی علمم بیشتر میشد تازه میفهمیدم که حتی اون کارهایی پایه ای که انجام میدادم هم اشتباه بوده 
    مثلا خیلی سعی میکردم که ظاهر خوبم رو حفظ کنم
    اما وقتی با معنی ریا آشنا شدم فهمیدم که تمام مدت خودم رو گول زده بودم
    بگذریم
    اون دوره خشک مذهبی که همزمان با دوره بلوغ من بود گذشت
    اون دوره من کتاب های زیادی خونده بودم و جز اطلاعات برام چیزی نمونده بود
    کم کم که وارد اینترنت شدم و با فکار اون طرفی ها آشنا شدم به این رسیدم که کلا سر کار بودم
    کلا دین روشی برای سر کار گذاشتن بود
    و هیچ چیزش درست نبود
    حدود سال سوم دبیرستان بود که هم ترک تحصیل کردم و هم بی خیال دین و مذهب و اسلام شدم
    با عقاید اومانیسم ها آشنا شدم و چند سالی پیرو اونها بودم
    اون دوره حس جدیدی در من شکل گرفت
    حسی که بعدها فهمیدم بهش میگن نیهیلیسم
    چند وقتی گذشت و فهمیدم که اونها هم نمیدونن دنبال چی هستن
    تقریبا اعتقادم رو به همه چی از دست داده بودم
    این پوچی و گم شدگیو تضاد ها اونقدر تو وجود من رخنه کرد که به تشخیص مشاورم در معرض اسکیزو فرنی قرار داشتم
    توصیه اش هم بهم این بود که به این ها فکر نکنم و هر وقت که فکرش وارد ذهنم شد یکی از موهای دستم رو بکنم (اسم روشش یادم نیست)
    اما تقریبا اوضاع از کنترلم خارج شده بود
    و نهایتا مجبور به مصرف دارو شدم
    الان یک سال از مصرف دارو می گذره
    و الان که دارو ها رو کنار گذاشتم پوچی رو دوباره لمس میکنم (البته از اول درمانم حسش میکردم اما دکترم میگفت که اعتنا نکنم)
    گاهی این مسله اون قدر بهم فشار میاورد که گریم میگرفت
    گاهی احساس خفگی میکردم
    آخرش هم به خدا التماس میکردم که راهی جولو پام بزاره
    اما این سیکل همچنان ادامه داشت
    امروز که 24 سال از عمرم میگذره و وقتی که به درون خودم نگاه میکنم هیچ حسی به خدا ندارم
    حتی اون توهم عمومی که اسمش رو خدا گذاشتن رو هم ندارم
    یعنی شدم مثل آدمی که انگار اسمی از خدا نشنیده
    این روزها از خودم میپرسم که چه نیازی به خدا هست؟
    چرا باید دنبال خدا باشم؟
    و اسلام کجای زندگیمو میخواد تغیر بده
    و در آخر آیا این ادعاها واقعی هستن یا فقط شعار هستن

    بهم چی پیشنهاد میکنید؟
    و اگه جای من بودید چیکار میکردید ؟
    ممنون
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    درو..متاثر شدم..نظر تخصصی نمیتونم بدم  رفتارای گذشته و حال شما نشان یک هوش هیجانی و کنجکاوی شماست..
    اما شما باید هدفتون رو مشخص کنید..دنبال چی هستین؟؟؟وازه خدا برای شما هیچ معنایی نداره؟؟
    به اینهمه نعمتی که دور برتون هست فکر کردین؟؟؟
    نگرشتون به افرینش به راز و رمز پیچیده ی جهان و انسان چیه؟؟؟

    [size=x-large]بایداز خودشناسی شروع کنی..
    من عرف نفسه,فقد عرف ربه..
    مشکلتون حل نشدنی نسیت..نظر مشاوران در این زمینه رو بگیرید..امیدوارم مفید فایده باشه براتون[/size]
     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    خوب وقتی خوب باشی ، کارهای خلاف انجام ندی، به دیگران محبت کنی و سعی کنی انسان خوبی باشی، به خداوند نزدیکی . بعد امدادهای خدا را احساس می کنی و لذت می بری
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •