تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




دیگه خسته شدم...به دردهیچ کس نمیخورم...دوست دارم خودمو بکشم... زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:sokot
آخرین ارسال:anahid
پاسخ ها 18

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

دیگه خسته شدم...به دردهیچ کس نمیخورم...دوست دارم خودمو بکشم...

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    دیگه خسته شدم...از همه چی...تا وقتی کوچیک بودم خانوادم نمیخواستنم.همش تبعیض میذاشتن...دچار چندشخصیتی شدم.وقتی بزرگتر شدم دنبال یکی میگشتم که باهاش باشم تا این خلا بوجود آمدرو پرکنه واسم...راه دور قبول شدم 4 سال ازشون دور بودم...کیف میکردم...زندگی میکردم...یکی روپیدا کردم میخواستم باهاش ازدواج کنم ولی خانوادم نذاشت3سال رفت واومدولی نتونست خانوادمو شکست بده...جلوخانوادم اشک ریختم...میگفتن تو نمیفهمی...تادرسم تموم شد.تحملشونو نداشتم دوست داشتم فقط ازدواج کنم...مامان بابام همش باهم دعوا میکردن...فقط میخواستم از اونجا دور بشم...باچندنفردوست شدم ولی مامانم فهمیدوبیشتر ازم دور شد...بالاخره یکی اومد که مامانم پسندیدش چون خوشگل وخوشتیپ بود.بابام رفت تحقیق اون آدمی که میخواستم نبود...ولی مامانم گفت همین خوبه چی میخوای که این نداره...الانم 2 سال دارم باهاش زندگی میکنم ولی همش دعوا داریم دقیقا زندگی مامان بابام...ولی من فقط عشق میخواستم فقط محبت میخواستم...الان که دارم مینویسم صورتم خیسه واشکام بند نمیاد...فقط وقتی حالم خوبه وخوش اخلاقم منو میخواداگه یکم بگم دلم گرفته...اعصابم بی دلیل خورده داد میزنه میگه خستم کردی چکارت کنم دیگه...اصلا واسم تکیه گاه نیست...نمیتونم بهش تکیه کنم...حالم خیلی بده...اگه موضوعاتمو ببینین تو این سایت پره...خیلی به محبتش محتاجم فقط به خاطر تربیت نادرستم...خیلی دوست دارم بهم محبت کنه محبتم میکنه ولی سیراب نمیشم...اونم تقصیری نداره...هرسری که دعوا میکنیم بهم میگه خستم کردی...برو ازخونه بیرون...ولی کجابرم؟؟؟خونه بابام؟؟؟خانواده ای که اگه بهشون زنگ نزنم یه زنگ بهم نمیزنن حالمو بپرسن؟؟؟بگن دخترم کجایی؟چکارمیکنی؟چه خبرااا؟ اصلا دوست ندارم بچه دار بشم...اصلا...دوست دارم بمیرم...ولی اونجا هم بدتراز اینجا نباشه بهترنیست باز اینجا یه امیدی هست میگی میمیرم از این دنیا راحت میشم...مثل مجردیم هر چی بهم سخت میگذشت به خودم امید میدادم میگفتم ازدواج میکنم فلان وبه مدان...این کارو میکنم اون کارو میکنم...زندگیم از این روبه اون رومیشه....یه زندگی جدید دارم...ولی از چاله دراومدم افتادم تو چاه....کاش میشد باضمانت بهشت خودمونو میکشتیم......واقعااااا خسته ام...چقدر خوب که یه جایی دارم خودمو خالی کنم...همه حرفای دلمو بنویسم...حالا کی ح.صله کنه بخونه نمیدونم....فقط دوست داشتم بایکی حرف بزنم....سرمو رو شونه یکی بذارمو درددل کنم اونم سرمو نوازش کنه وفقط بهم گوش کنه بدون اینکه بهم بگه ازت خسته شدم....بدون اینکه سرم داد بزنه....دوستون دارم دوست جووونای خوبم
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    **شادی** آواتار ها
    سکوت عزیز بابت اینهمه حس غمگینی و ناامیدی که وجودتو گرفته متاسفم.
    خیلی خوبه که نذاشتی تنهایی و بی همدمی بهت غلبه کنه و اینجارو برای دردودل و چاره جویی انتخاب کردی اما  دوست من مشکل ارتباطی که با همسرت داری بنظرم فقط یک جانبه و از طریق صحبت با شما کمتر نتیجه بده یا نتیجش خیلی زمانبر باشه چون حتما یک سری توصیه ها و صحبتها هم باید با ایشون انجام بشه.پس اگه امکانش هست باهم حضورا به یه روانشناس یا مشاور مراجع کنین.
    اگه میشه درباره شرایط سنی , تحصیلی و فرهنگی خودت و همسرت یکم توضیح بده.
    در مورد اینکه گفتی اصلا دوست نداری صاحب بچه بشی میشه دلایلش رو بیان کنی؟ بخاطر کمبودهای عاطفی که از طرف والدینت متحمل شدی فکر میکنی هرگز نمیتونی مادر خوبی برای فرزندت باشی؟ اگه نظرت اینه باید بهت بگم میتونه کاملا برعکس این موضوع هم اتفاق بیفته... یعنی شما با ایفای نقش یه مادر خیلی خیلی با محبت و برقراری یه ارتباط خیلی صمیمی با فرزندت میتونی تمام اون کمبود هارو تو درونت جبران کنی و متقابلا با بازخوردهای محبت آمیزی که از  فرزندت میگیری حس سیراب شدن از محبت تو وجودت روشن بشه.
    البته توصیه من اصلا بچه دار شدن تو این شرایط نیست این امر یه مقدمه خیلی غنی نیاز داره که اونهم اصلاح روابط شما و همسرته چون مطمئنا دوست نداری بزرگ شدن تو فضای پر از تنش, برای فرزندتون هم تکرار بشه.
    پس پایه درمان مشکل شما, روابط دوطرفه صمیمانه و مملو از محبت و عشق بین شما و همسرته.
     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    مرسی شادی جونم که خوندی حرفامو...وقتی میبینم یکی به دردودلام جواب میده خوشحال میشم...شوهرم هیچ وقت پای دردودلام نمیشینه...اون مشاور رو قبول نداره...میگه تو مقصری...انقدر بهم گیرنده...در مورد بچه واسه اینکه بابای خوبی نخواهدداشت...بابایی که زود صداش بالا میره...زود عصبانی میشه...به چه دردی میخوره.در ضمن مثل روز واسم روشنه که اون اهل شب بیداری وکمک واین برنامه ها نیست...تمام دغدغش خونه بزرگتروماشین مدرنه...این دوتاچیزشده هم وغمش...تا حرف میزنم میگه تو چی کم داری؟کی اول زندگیش خونه داره اونم بالاشهر...ماشین داره ...نمیدونه باباجان من این چیزا رو نمیخوامممممم....نمیخوامممم.. ..یکی دیگه رو به این دنیای لعنتی وارد کنم که چی بشه اونم مثل من زجر بکشه...نه بابا...خودمو آوردن به این دنیا بدون اینکه ازم بپرسن میخوای بیای؟؟؟؟چه گلی به سرم زدن؟؟؟29 ساله که فقط دارم زجرمیکشم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    شرایط سنیمون:کاملا همسنیم با تفاوت 2 روز.
    تحصیلی اون لیسانسه ومن دانشجوی ارشد.جفتمون عمران خوندیم
    فرهنگی:فرهنگ باباش افتضاحه...از باباش که متنفرم.ولی مامانش وخواهراش عالییییی...
    مذهبی با هم فرق داریم البته نه خیلی زیاد.ما به حجاب اهمیت میدیم ولی اونا نه زیاد....
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام خواهرم از اینکه این همه مشکل دلت رو ابری کرده متاسفمو غمناک

    خواهرم بهتره وقتی همسرت حالش خوبه و میخنده بهش حرفا و خواسته هاتو بگی که من به محبتت خیلی نیاز دارم محبت تو منو احیا میکنه منو شارز میکنه .ازش بخاه وقتی حالت خوب نیست یا سکوت کنه یا بهت محبت و نیرو بده  بگو وقتی حالم خوب نیست و تو هم بهم عصبانی میشی حالم از اون هم که هست خرابتر میشه -غرورت رو بزار پایین و این حرفا رو به همسرت بگو-حتی میتونی به یه ورقه بنویسی وبزنی تو در اتاق خوابتون یا آینه  تا شوهرت هر روز چشش به اون نوشته بیفته و تو ذهن نا خودآگاهش ثبت بشه
    خواهرم منم متاهلم .منم یکساله  ازدواج کردم -خواهرم توخونه دعوا میشه -من و شوهرم هر وقت دعوا کنیم بهش نامه مینویسم و میبرم زود نامه رو  میزارم تودستش وپهلوش وزود فرار میکنم به اتاقم و یا بهش( وقتی توخونه هستیم) اس میدم و بهش میگم که به چه علت از دستش ناراحت واحساسم رو بهش میگم وخواسته هام رو هم بهش میگم و بعد چن دقیقه آشتی .




     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    **شادی** آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'sokot' pid='27545' dateline='1381134090'
    تا حرف میزنم میگه تو چی کم داری؟کی اول زندگیش خونه داره اونم بالاشهر...ماشین داره ...نمیدونه باباجان من این چیزا رو نمیخوامممممم....نمیخوامممم.. ..

     
    سکوت عزیزم نوع ابراز محبت خانمها با آقایون یکم متفاوته خانمها براحتی با ابراز کلمات عاشقانه محبتشونو بیان میکنن اما آقایون معمولا با فراهم آوردن امکانات رفاهی برای خانوادشون و بقول خودشون چیزی کم نذاشتن, عشق و علاقشون رو میرسونن البته استثناهایی هم هست که آقایون بسیار خوش سرو زبانن... ولی خب اکثریت, نگاهشون به عشق مثل همسر شماست...
    شما باید بدونی دوندگی و طمع برای داشتن زندگی بهتر بخش بزرگیش بخاطر عشق به خانواده ست...
    اما این "نمیخوامی" که گفتی شد مصداق جمله معروفی که میگه "هرجوری باشی یه جور دیگه ت خوبه" عزیز من با یه نگاه به زندگیهای اطرافت میبینی چه زندگیهایی بخاطر شرایط مالی ضعیف دچار سردی و گاهی ازهم پاشیدگی شده پس , ازین امکاناتی که داری بعنوان یه نقطه قوت زندگیت یاد کن... شما از  "دارایی مالی و  و درعوض نداری عشق رفتاری/کلامی" خسته شدی غافل ازینکه این شرایط مالی خوب, در نتیجه یه عشق  و تعهد مردانه بوجود اومده و وقتی اینهارو ندید میگیری تحملش برای همسرت واقعا سخت میشه... اول بابت امکانات مالی و رفاهی  که همسرت براتون فراهم کرده ازش قدردانی کن نشون بده که قدر زحماتشو و دلیل زحماتشو درک میکنی , درک میکنی که این دوندگیها بخاطر علاقه به خانوادشه بعد ازش بخواه درکنار اینهمه خوبی, با صحبتها و رفتارهای ملایم و محبت آمیز , دلگرمی بیشتری برات ایجاد کنه...
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    راستی فقط مشکل دعوای پدر ومادر مال تو نیست من خیلی ها رو میشناسم که شرایطشون مثله تو -پس فکر نکن که فقط تو این مشکل رو داری -باید زندگی کرد
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    شادی راست میگه باید قدر زحمات شوشوت رو بدونی هر وقت که میاد به خونه بری جلوش و بوسش کنی وبگی همسرم خسته نباشی
    ببین چقدر خوشال میشه

    من این کار رو میکنم میرم به استقبالش و سلام و خسته نباشی میگم
    خستگی هاش رفع میشه و خوشال
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    آسیه جون ممنونم ازت...همه اینا رو که میگی انجام دادم...همه رو....شاید خیلی بیشتر...شاید ذوش های متفاوت تر....اصلا استقبال نمیکنه از این برخوردا...از نامه نوشتن بعد دعوا یا اس دادن...


    شادی عزیزحق باشماست...خودشم همیشه اینو میگه...میگه من همش 29 سالمه از همسنای خودم خیلی جلوترم چرا اینا رو نمیبینی که پدرم در میاد...چرا همش مثل بچه ها الکی قهر میکنی...چرا از محبت سیر نمیشی...چکارت کنم؟؟؟دیگه چه جوری بهت محبت کنم...
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    سلام امیدوارم  تمام حرفهات رو نوشته باشی و درحال حاضر آروم ،
    من درکت میکنم ولی نمیتونم تمام حق رو به شما بدم یک طرفه نباید نتیجه گیری کرد از اینکه میگی مورد تبعیض قرار گرفتی ، بعضی مواقع آدم ها به اشتباه چنین فکری میکنن ولی بعدها خودشون بیشتر باعث تشدید این تبعیض میشن دقیقاً مثل شما ، شما بابت کنار اومدن با شرایط مجبور به انتخاب راه اشتباه شدی یعنی دوستانی رو پذیرفتی که باعث  تشدید موضوع شدن و فاصله رو بیشتر کرده و دیدن تبعیضها بیشتر شده ، من نمی گم تبعیض وجود نداشته چرا بوده ولی میتونستید کمش کنید نه بیشتر ،
    خواهر گلم همسر شما دوست داره شاد بودن و محبتتون رو ببینه نه افسردگی و ناراحتی ، شما میتونستی جای اینکه این ناراحتی ها رو به اون انتقال بدید سعی کنید باهم بودنتون باعث بشه شما خاطراتتون رو فراموش کنید ، عزیزم هر کس نمی تونه شنوای حرف دل همسرش باشه ، بعضی ها توان ناراحتی روندارن سعی کن گذشته رو فراموش کنی و با همسرت شاد زندگی کنی و اون رو از خودت نرونی و باعث رنجشش نشی تا اون هم با محبت بهت باعث شادی و ارامشت بشه
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •