تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




راه بعدي، خودكشي؟؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:armin666
آخرین ارسال:ستاره*
پاسخ ها 37

صفحه‌ها (4): صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

راه بعدي، خودكشي؟؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام، سعي ميكنم خلاصه براتون بگم، اميدوارم كمكم كنين،
    من ١٨ سالمه، زندگي برام پوچه( واقعا همينطوريه)، هيچ دليلي واسه ي زندگي نميبينم، همش واسم يه حس زجر شديد داره، شادي هاي زيادي وجود نداره اونايي هم كه هست بدست اوردنش تاوون داره، بنظر من وقتي انسان دليل بودن خودش رو انتخاب نكرده لا اقل حق داره خودش با اختيار خودش از اينجا بره.
    زندگيم شده كتابا و انديشه هاي صادق هدايت، خودمو دارم ميخورم، نميدونم ميفهمين يا نه! واسه آروم كردن خودم اون اولا يعني موقعي كه ١٦ سالم بود سمت سيگار و اينا رفتم اما هيچ تغييري كردم. الان هم كه سمت مشروب و يه چند بار هم ماريجوانا. اما هيچكدوم درست و حسابي ارومم نميكنن، فقط تو خواب ارامش دارم
    الان هم ديگه راهي جز خودكشي نميبينم. همين
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    havva آواتار ها
    سلام
    زندگی درد؟ .عذاب.؟ پوچیه ؟.سیاهی؟.بدبختی؟ وفلاکته ؟.تکراره ؟.مزخرفه..؟...............
    میدونی چرا چون راه اشتباه رفتید کلا بیراه رفتید  زدید تو جاده خاکی  وقتی مسیرتون اشتباه چطور میخواید زندگی خوب قشنگ باشه  شما تو زندگی هدف ندارید انسان بی هدف... احساس پوچی میکنه ...
    بدش سیگار مواد مخدر مشروب  هیچ کدوم راه حل نیستن  اینا فقط اوضاع رو بدتر میکنن باعث افسردگی  میشن گاهی ارامش شادی کاذب میارن اما  ارزشی نداره 
    بهتر به خودتون ببیاید 000 به سن شما میتونه هدف های بزرگی داشته باشه


     

     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    ورود به زندگی به انتخاب ما نیست ولی با انتخاب خودمون میتونیم طوری زندگی کنیم که از تموم دقایقش بهره و لذت ببریم و یا بالعکس.......
    واقعیتش شما یکسری عوامل مخرب رو وارد زندگی تون کردین که شما رو به سمت چنین افکاری سوق داده. زندگی هیچی نیست جز اونچه که ما میبینیم و اون تعریفی که ازش داریم.
    بنده برای صادق هدایت به عنوان یک نویسنده قدرتمند و به یاد ماندنی ارزش قایلم اما متاسفانه اکثر اثار ایشون شدیدا مسموم کننده هستن. دقیقا مثل هوای الوده که هرکسی در معرض اش قرار میگیره دچار صدمه و اسیب میشه.
    ماری جوانا و سایر موادی که در این رده قرار میگیرن سلول های خاکستری مغز رو منهدم میکنن. سلول های خاکستری مغز شما موتور خانه مغز شماست و برای انجام هر کاری مغز شما به این سلول ها نیاز داره تا انرژی لازم رو به بخش های مختلف اش برسونه. شما بهتره هر چه سریعتر و قبل از اونکه خدای نکرده دیر بشه، روش زندگی تونو تغییر بدین و مواد تخریب کننده و اندیشه های مخرب رو از زندگی تون حذف کنین.
    مشروب الکلی هم عوارض فراوانی داره و متاسفانه علاوه بر درگیر کردن دستگاه عصبی مرکزی، سایر اندام های حیاتی رو هم دچار اسیب میکنه که خیلی از این اسیب ها در دراز مدت ممکنه جبران پذیر نباشن.
    شما الان در اوج جوانی و توانایی هستین میتونین انتخاب کنین که به اوج برسین و خیلی راحت تر از اونی که فکرشو کنین به نقطه اوج دست پیدا میکنین. فقط ابزارهای مخرب رو از جلوی دست خودتون دور کنین همین.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام دوست عزیز
    وقتی مطلبتتون خواندم یاد یکی از مقاله ها افتادم براتون میذارم و بدون مشاوره دادن من بهتون کمک میکنه
    سوالی داشتین در خدمت هستم
    واقعيت اين است كه زندگي ما آدمها داستان دلدادگي­ها و عاشق­شدن­هاست. ما از لحظه­اي كه به دنيا م­آييم تا زماني كه از دنيا مي­رويم، عاشقيم و در هر دوره­اي دل در گرو چيزي داريم. يك كودك، عاشق شيرخوردن است و اين عشق او را در فراق از يارش بي­قرار مي­كند؛ آنچنان كه گريه مي­كند و داد و فرياد سر مي­دهد كه او را به محبوبش برسانند و هنگامي كه به محبوبش رسيد آرامش عجيبي به او دست مي­دهد كه گويي او نبوده كه تا همين چند لحظه قبل براي دو قطره شير، ‌آبروريزيها مي‌كرده است. همين كودك وقتي بزرگ­تر مي­شود، عاشق چيزهاي ديگري است. او ديگر شير نمي خواهد. شير و حتي غذا او را ارضا نمي­كند. او عاشق اسباب‌بازيهايش است. كسي جرأت ندارد او را از آنها جدا كند . اينجا نيز او دقيقا همان رفتاري را كه با شير داشت اكنون با اسباب بازي‌هايش دارد. در دوري از آنها صبر و قرار ندارد و با بودن با آنها به تمام آرزوهايش رسيده‌ است حتما ديده‌ايد بعضي بچه‌ها كه هنوز سرگرم اسباب­بازيهايشان هستند و درك درستي از لذتهاي ديگر ندارند، حتي حاضرند مهماني نروند و كارهاي ديگر را انجام ندهند و به جاي آن با اسباب‌بازيهايشان خلوت كنند. همين عشق‌بازي در سنين بالاتر هم ادامه پيدا مي­كند. در دوره­هايي، از اسباب بازي هم خسته مي­شود و به بازي با همسالان و فوتبال و ... رو مي­آورد و تمام هم و غمش آنجاست. در دوره‌اي ديگر اينها نيز براي او مسخره و كوچك مي‌شوند. دوست دارد محبت كند و عاشق جنس مخالف مي­شود. اين داستان همچنان براي او ادامه دارد و در مراحل بعد اين عشقها نيز براي او كوچك مي­شوند و كار و بچه و خانه و ثروت، و در مراحل بالاتر جايگاه اجتماعي و قدرت و شهرت هم براي او مطرح مي­شوند.
    اين است داستان زندگي ما كه گاهي عاشق شيرخوردن و اسباب­بازي­هايمان هستيم؛ گاه سراغ جنس مخالف و زماني هم پول و ثروت و قدرت و شهرت و شهوتهاي ديگر. شهوتهايي كه براي هر كس به يك نحو جلوه مي­كنند و در سنين جواني به صورت عشق به فيلم و اينترنت و بازيهاي كامپيوتري و ارتباطهاي خارج از قاعده خود را نشان مي­دهند.
    اما يك نكته در تمام اين عاشق­شدنها وجود دارد و آن اين است كه در تمام اين مراحل، انسان وقتي به محبوب خود مي­رسد، بعد مدتي اين محبوبش براي او عادي مي­شود. بعد از مدتي ديگر مثل قبل نيست كه در كنار محبوبش غمي نداشته باشد؛ بلكه او اكنون با اينكه در كنار اوست هنوز دلتنگيها و آرزوهايي دارد و اين محبوب تمام وجود او را ارضا نمي­كند. اين يك قانون در تمام مراحل عاشق­شدنهاي اوست و نشان مي­دهد كه دل آدمي بزرگتر از اين زندگي و اين معشوق هاست. براي همين همه را هم كه به دست بياورد، باز دلتنگ است و جاي خالي احساس مي­كند. وقتي پاي شما بزرگ شد، كفش دوران كودكي برايتان تنگ خواهد شد. با اين توضيح فكر اينكه روزي با تمام اينها به آرامش ابدي و حقيقي رسيد را بايد از سر بيرون كرد. شاهد اين امر كساني هستند كه از تمام اين لذتها سرشارند. پول و پست و مقام دارند و از زندگي بسيار مرفهي بهره مي­برند؛ ولي باز در مشكلات روحي و رواني زيادي دست و پا مي­زنند. نگاهي به زندگي مردم كشورهاي پيشرفته به روشني صدق اين ادعا را ثابت مي­كند كه با تمام آزاديها و رفاهشان در صدر آمار مبتلايان به بيماري­هاي رواني هستند.
    اما راه چاره چيست؟
    انسان آنگاه كه بزرگي خود و محدوديت اين معشوق­ها را درك كند، دنبال محبوبي خواهد بود كه مانند كفش دوران كودكي نباشد و هيچ گاه تنگ نشود. كسي كه هر چه انسان رشد كند و بزرگ شود، باز او بزرگ­تر باشد. در اين صورت هيچ گاه از او خسته نخواهد شد و هميشه در آن آرامشي هست كه تمام عمر در جستجوي‌ آن بوده‌ است. در حقيقت ما اگر كسي را بيابيم كه بي­نهايت باشد آنگاه هميشه در كنار او آرام خواهيم بود و در كنار او همه چيز خواهيم داشت. انسان با اين ديد به ملاكهايي براي انتخاب معشوق خواهد رسيد:
    - كه معشوق بايد بي­نهايت بزرگ باشد و بي­نهايت رشد مرا جواب دهد
    - و معشوق بايد هميشه با من باشد و ابدي باشد.
    - و بايد بيش از آنچه من به او مي­دهم، به من بدهد تا در اين معامله ضرر نكنم.
    با اين ملاكها هر چه را كه به آن دل بسته است و مشغولش ساخته است، مي­تواند نقد بزند كه آيا اين تمام وجود مرا تأمين مي‌كند يا بعد از مدتي آن را كنار خواهم زد؟ آيا اصلا در قبال عشقي كه به او مي­ورزم و دلي كه از دست مي­دهم و عمري كه مي­بازم، چيزي هم به من مي­دهد يا خير.
    با اين نگاه جديد به دنبال كسي خواهد بود كه بدهد و نگيرد و بعد از مدتي چون كفشي برايش كوچك نشود. در نتيجه مردم، دنيا، شيطان و نفس، اين چهار بت بزرگ كنار مي­روند؛ كه چيزي به من نمي­دهند و ماندگار نيستند و به بزرگي خود من نيستند و محدودند. فقط يك موجود را مي­بينيم كه شايستگي اين ‌همه عشق ما را و عشق­بازيهاي ما را دارد. تنها خدا را مي­بينيم كه اين ملاكها را دارد كه او نامحدود و بي­نهايت است و ابدي. او مالك يوم الدين است. يعني نه تنها نابود نمي­شود كه اتفاقا در روزي كه منتظر رويِشيم، او هست و اتفاقا صاحب آن روز است؛ «مالك يوم الدين». او كسي است كه در ابتداي نامه­اي كه براي هدايت ما فرستاده يعني قرآن اين گونه معرفي شده است: بسم الله الرحمن الرحيم. به نام محبوبي كه بخشنده است و بخشنده. او مي­بخشد و مي­بخشد و هيچ چيزي هم نمي­گيرد. او مي­بخشد و باز اگر تو بخواهي، مي­بخشد.
    خدا درباره اين معشوقهاي كوچك و اين اسباب­بازيها اينطور مي­فرمايد: يا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ؛ اي مردم مثالي مي­زنيم پس خوب گوش كنيد كساني كه جز خدا مي­خوانيد، اگر همه با هم جمع شوند حتي يك مگس را هم نخواهند توانست آفريد و حتي اگر مگسي چيزي از آنها بگيرد، نمي­توانند آن را از مگس پس گيرند... ( سوره حج، آيه 73 )
    اينجاست كه عاشق بزرگترين موجود مي­شود و او را از هر چيز بزرگتر مي­بيند به هر چيز و هر بت و هر لذتي كه مي­رسد، معشوقش را بزرگتر و شيرين­تر از آن مي­يابد و تكبير مي­گويد (تكبير يعني بزرگ دانستن خدا از هر چيز):
    من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق
    چهار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست
    اين، فلسفة چهار تكبير توست كه در اذان مي­گويي. چرا كه ديده­اي كه خداي تو از آن چهار بت بزرگ يعني شيطان و نفس و مردم و دنيا بزرگ­تر است. خدايت را با هركدام كه مقايسه كرده­اي، او را بزرگتر ديده­اي. اين است كه در مقايسه با هر كدام ميگويي الله اكبر؛ خداي من بزرگتر است.
    با اين ديد بتهاي ديگر و محبوب هاي ديگر رنگ مي­بازند و تحقير مي­شوند و به خوبي در مي­يابي اين شعر حافظ را كه:
    يارم چو قدح به دست گيرد
    بازار بتان شكست گيرد
    و نتيجه مي­گيري كه در زمين عشقي نيست آسمان را درياب

    لطفا مشروب خواری و ... کنار بگذارید زیرا نه تنها به جسم شما ضرر میرساند بلکه اثارات روانی زیادی به جا میگذارد
    موفق باشید

    منبع : پرسمان
     
    خدایا :
    هیچ چیز به اندازه تنهایی برایم لذت بخش نیست
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    ممنونم ازتون بابت جوابهاتون
    درباره ي هدف، درسته هيچ هدفي ندارم اما از كجا هدف بيارم؟ وقتي همچي بي معنيه هدفي ندارم حتي اين دو ساله واسه كنكور هم نتونستم درست درس بخؤنم چون هيچ هدفي ندارم. فقط دوست دارم بميرم يا در صورت زنده موندن تو يك اتاق جدا از همه تنها باشم و آهنگ گوش كنم تا زمان مرگم!
    --
    درباره ي لذت بردن، خوب خيلي دوست دارم لذت ببريم اما نميتونم، يعني دقيقا يه حس مشابه با هدايت هست توي من ، كه بنظرم حقيقت همينه و تلخم هست
    از نظر من هيچ لذتي نيست، در بهترين حالت يه كار خوب و پول كه بنظر من اصلن باعث لذت نيستن تازه اين در بهترين شرايط بود در چند خط بالا هم گفتم كه با اين وضع كنكورم اونم ممكن نيست. البته من ادم عشق پولي نيستم فقط دوست دارم با ارامش زندگيم بگذره
    --
    s.esmailzadeh
    ممنون از كمكتون، اما من به خدا اعتقاد ندارم لطفن ايه و قران رو كنار بزارين
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    maryam.azadeh آواتار ها
    اقا آرمین
    من دوست دارم بهت کمک کنم و از این شرایط بتونی رفته رفته بیرون بیای و طعم حقیقی لذت از زندگی رو بتونی بچشی. اگه خودت هم مایل باشی میتونیم شروع کنیم.
    اولش دوتا سوال دارم:
    ایا قبل از خوندن رمان های هدایت هم همین حس رو داشتی؟ حتی کمی رقیق تر ولی در درون ات همین ناامیدی و بی انگیزگی وجود داشت یا نه؟
    ایا رویداد بدی طی سال های اخیر در زندگی شما اتفاق افتاده که به نوعی تحت تاثیر قرارت بده؟ خدای نکرده مرگ عزیزان؟ شکست تحصیلی؟ اخراج از مدرسه؟ خدای نکرده طلاق والدین؟ شکست عشقی؟ و یا هر رویداد بد دیگه ای که واقعا تاثیرشو حس کرده باشی؟
    اگه دوست داشتی به این سوال ها جواب بدی، بهتر میشه علت اصلی مشکل شما رو پیدا کرد.
    اما بهرحال یک راه خوب رو بهت پیشنهاد میدم. شما به مدت فقط یک هفته، رمان های هدایت رو موقتا کنار بگذار و به جای مشروب الکلی، هایپ یا ردبول بخور. بدن یک انسان سالم( مث شما یا بنده) روزی دو تا قوطی هایپ یا ردبول رو البته با فاصله حداقل یک ساعت میتونه تحمل کنه( اگه دیابت یا ناراحتی قلبی دارین اصلا نخورین).
    و نکته مهم تر اینکه کتاب "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" اثر پائولو کوئیلو رو همین فردا اگه دل تون خواست از روبروی دانشگاه بخرین و طی یک برنامه یک هفته ای کل کتاب رو بخونین و طی این یک هفته ماری جوانا رو اصلا نرین سمتش و بجای مشروب هم همون هایپ یا ردبول رو بخورین.
    بعد از یک هفته هر تغییری رو که ملاحظه کردی یا حتی اگه تغییری ندیدی بیا و همینجا بگو. من فکر میکنم تغییر رو مشاهده میکنی ولی اگه کتاب به پایان رسید و بقیه موارد هم رعایت شد و هیچ تغییر محسوسی ندیدی برنامه جدیدی رو بهت پیشنهاد خواهم داد.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    این ره که تو میروی به ترکستان است...
    شما که خدا رو قبول نداری چطور مرگو قبول داری؟؟؟؟...
    در مورد افکارتون بیشتر تامل کنید..نقاب برکش..
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سورا جان عزیزدلم
    شما خانم مهربان و با حسن نیتی هستی اینو بارها متوجه شدم.
    اما بهتره دقت کنیم با کسانی که نیاز به کمک دارن مهربان تر و مودب تر صحبت کنیم.
    ایشون کاملا ازاد هستن خدا رو قبول نداشته باشن همچنین که شما و بنده ازاد هستیم در قبول داشتن خدا!
    حامد منم خدا رو قبول نداشت. این روح ازادیه انسانه که تعیین میکنه هرکسی همونجور باشه که خودش دل اش میخواد.
    اقای ارمین هم مثل بنده و شما انسان هستن و همه مون به یک اندازه حق داریم شاد و خوشبخت باشیم
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'maryam.azadeh' pid='27914' dateline='
    اقا آرمین
    من دوست دارم بهت کمک کنم و از این شرایط بتونی رفته رفته بیرون بیای و طعم حقیقی لذت از زندگی رو بتونی بچشی. اگه خودت هم مایل باشی میتونیم شروع کنیم.
    اولش دوتا سوال دارم:
    ایا قبل از خوندن رمان های هدایت هم همین حس رو داشتی؟ حتی کمی رقیق تر ولی در درون ات همین ناامیدی و بی انگیزگی وجود داشت یا نه؟
    ایا رویداد بدی طی سال های اخیر در زندگی شما اتفاق افتاده که به نوعی تحت تاثیر قرارت بده؟ خدای نکرده مرگ عزیزان؟ شکست تحصیلی؟ اخراج از مدرسه؟ خدای نکرده طلاق والدین؟ شکست عشقی؟ و یا هر رویداد بد دیگه ای که واقعا تاثیرشو حس کرده باشی؟
    اگه دوست داشتی به این سوال ها جواب بدی، بهتر میشه علت اصلی مشکل شما رو پیدا کرد.
    اما بهرحال یک راه خوب رو بهت پیشنهاد میدم. شما به مدت فقط یک هفته، رمان های هدایت رو موقتا کنار بگذار و به جای مشروب الکلی، هایپ یا ردبول بخور. بدن یک انسان سالم( مث شما یا بنده) روزی دو تا قوطی هایپ یا ردبول رو البته با فاصله حداقل یک ساعت میتونه تحمل کنه( اگه دیابت یا ناراحتی قلبی دارین اصلا نخورین).
    و نکته مهم تر اینکه کتاب "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" اثر پائولو کوئیلو رو همین فردا اگه دل تون خواست از روبروی دانشگاه بخرین و طی یک برنامه یک هفته ای کل کتاب رو بخونین و طی این یک هفته ماری جوانا رو اصلا نرین سمتش و بجای مشروب هم همون هایپ یا ردبول رو بخورین.
    بعد از یک هفته هر تغییری رو که ملاحظه کردی یا حتی اگه تغییری ندیدی بیا و همینجا بگو. من فکر میکنم تغییر رو مشاهده میکنی ولی اگه کتاب به پایان رسید و بقیه موارد هم رعایت شد و هیچ تغییر محسوسی ندیدی برنامه جدیدی رو بهت پیشنهاد خواهم داد.

     
    سلام
    ممنون از پاسخ
    من از موقعي كه خداناباور شدم همچين حسي دارم،اونموقع حتي نميدونستم هدايت كيه و چيه! يا مثلا اصلن نميدونستم كسي به نام فروغ با شعراش يا شاملو ميتونه ادم رو انقدر داغون كنه!، ميدونين اينجوري نيست كه من هر وقت برم سمت هدايت و اينا اين حس رو داشته باشم، در واقع همش همراه منه و داره زجرم ميده، در مورد اتفاق بد در طي اين چند سال، نه هيچ چيز! حتي توي مدرسه. تيزهوشان هم ميرفتم اما با اون وضعيت ديگه واسم فرقي نداشت و براي كنكور هم نتونستم بخونم. (الان هم اين به مشكلاتم اضافه شده!) ماري هم بنده هر روز مصرف نميكنم! زياد هم سمتش نميرم اما وقتي مجبور شم چرا، بيشتر الكل مصرف ميكنم كه سعي ميكنم طبق گفته ي شما واسه امتحان هم شده يه چند وقتي روش كار كنم.
    حتما اون كتاب رو ميخرم و ميخونم حتمن.
    ولي يه چيزي هي بهم احساس نااميدي ميده در اينباره. مگه حقيقت غير از اينه كه دنيا پوچه؟ من هر چقدر هم اون كار ها رو بكنم بازم بنظرم مياد همينطوره ولي خوب به عنوان راه آخر انجام ميدم!
    ممنون
     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'sevra' pid='27915' dateline='

    شما که خدا رو قبول نداری چطور مرگو قبول داری؟؟؟؟...


     
    سلام، اگر ربطش رو توضيح بدين ممنون ميشم!


     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (4): صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. شادي، گمشده در اختلالات رواني
    توسط tinasanjari در انجمن روانشناسی بالینی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2013_06_09, 03:16
  2. اين خواستگاري، رفتن داره!
    توسط rahaii در انجمن مقالات آموزشی در مورد ازدواج
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2013_04_30, 19:22

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •