تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




جاده ای که نه راه پیش داره و نه راه پس(اگه تو این جاده ای یه چراغ سلام مهمونم کن) زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:کاربر
آخرین ارسال:s.esmailzadeh
پاسخ ها 70

صفحه‌ها (7): صفحه 3 از 7 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

جاده ای که نه راه پیش داره و نه راه پس(اگه تو این جاده ای یه چراغ سلام مهمونم کن)

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    lale آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'راهله' pid='28140' dateline='1381414413'
    به نظر من شما بیش از حد به ایشون بها دادید
    با طلاق ایشون موافقت کنید
    البته نه به صورت واقعی
    یک مدت تنهاشون بگذارید
    خودشون برمیگردند
    کتاب زنان ونوسی مردان مریخی رو بخونید
     
     
    برای مشاوره بهتر لطفا همه ی موارد وبگین آقای [size=xx-large]سیب[/size]
    اگه میخواین مشکلتون حل شه همکاری کنین.من مطططططططططططططططططمینم مشکل اصلی خانومتون مادرتون نیست.حتی اینو اگه یادتون باشه تو تاپیک اولتونم گفتم.اون ازشما رفتارایی دیده زده شده داره بهونه میگیره.وقتی میبرینش مشاور میگه شوهرم چشش این ور اون وره یعنی[size=xx-large]دلش ازشما پره[/size]
    اون از خیلی رفتارای شما ،که شاید خودتون بیشترشونمیدونین  ناراحته.
    بنظر من طلاق پاک کردن صورت مساله هست نه حل کردنش.


     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:22#
    راهله جان و سکوت نازنین،ممنونم
    آره والا خوشی زده زیر دلش .دیوونه شدم بس که به خاطرش اشتباه نکردم و معذرت خواستم
    به قرآن دلم پره ازش نمیدونم اصلا از چی بگم.ذهنم پره از گلایه و....
    بچه نداریم راهله جان خدا رو شکر منه احمق به خاطر اینکه بتونه درسش رو بخونه علی رغم علاقم درخواستی نداشتم البته بد هم نشد واسم.
    راستش توش هیچی ندیدم و.... خامی کردم خامی محض
    دوران دوستی کور بودم ولی حالا بینا شدم
    و چون تهدید به خود کشی میکرد و داشت اخراج میشد از دانشگاه خودم رو مسئول دونستم و به همه چی حتی مادرم پشت کردم و....
    البته مادرم هم بد کرد و ......
    ولش کن
    عزیزای من التماستون میکنم واسم دعا کنین
    ضمنا طلاقش بدم با سر کوفت بقیه چیکار کنم
    نگین میگذره.نگین بهتر از این زندگی سخته
    آخه اگه طلاق بدم همه میگن:با پای خودش رفت و با پای خودش برگشت
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:23#
    لاله جان آخه دیگه چیکار باید واسش بکنم که نکردم؟!!!!!!!!!!!!1
    به خدا از همه چیزم واسش گذشتم
    باور کن یه موقعیت شغلی خمبی داشتم که فقط یه منشی خانوم اونجا بود و به پیغمبر قسم  چیزی بینمون نبود
    بهم تهمت زد و منم به خاطرش استعفا دادم چون حرفم رو باور نمیکرد
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:24#
    نمیدونم چی بگم؟؟؟بعضیا چقد ناشکرن..
    بنظرم بهتره ی مدت ظاهرا با حرفشون موافقت کنین..و از رفتارایی هم که اتو دستش میده بپرهیزید..
    ارتباط با خانوادتونم فعلا فقط در حد تماس باشه..و بگین مشکلات کاری دلیلشه..
    واینکه خودتون تو خونه بظاهر از هم جدا باشین..
    بگو فک کن که از من جدا شدی..ببین چی بدست میاری و چی از دست میدی...همینطور خود شما...
    شاید قدر همدیگه و عشقتون رو بدونید..
    ضمنا گذشته گذشته..فکرکردن بهش و افسوس خوردن هیچو عوض نمیکنه جز اینکه زمان حال رو نیز ازتون بگیره..
    هر چی از دانشگاه و دوستی و مادرتونو زمینا و..و..و تو ذهنتون هست پاکش کنید..
    بهمدیگه فرصت بدین..ادما قابل تغییرن..بامید به لبخند رضایت بر لبان زندگی مشترکتان..
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:25#
    بچه ها  چرا وقتی با یه نفر دوستیم اینقدر بهش بها میدیم غرور مونو میشکنیم   حاضریم بخاطرش هر کاری بکنیم
    ولی متاسفانه با شریک زندگیمون با همسرمون این رفتارها رو نداریم  اگر کمی مهربونتر باشیم به خدا زندگی شیرینتره!
    اقای سیب بعضی ها خوشی زده زیر دلشون  بجای  اینکه از خدا بخاطر  نعمتهای که بهشون دادن  شکر گذار باشن ناشکری میکنن
    من وامثال من میفهمیم که چقدر  خانم شما و  افرادی مثل خانم شما چقدر اشتباه میکنن  چون ما میفهمیم که تنهای  چقدر سخته  .و چقدر زیباست کسی اینقدر بهت بها بده
    متاسفانه این رسم روزگاره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:26#
    ممنونم از همتون
    باور کنید راه نرفته نمنده توی این 7 سالی که باهاش زندگی کردم تموم راه ها رو رفتم
    دیشب شب بدی بود دعوایی کردیم که تموم همسایه ها.......
    زندگی النمون هم کمی از طلاق نداره
    باور میکنین جز دیشب نزدیک به 4 روز بود که هم رو واقعا ندیده بودیم در حالی که تو یه خونه بودیم و .....اون اتاق پایین بود من بالا .
    sevraجان من 7 ساله که دارم به خواسته هاش تن میدم ولی نتیجه نداده چون بی منظوری تو خونشه
    چشم بازم چشم این مدت دیگه هم روش
    تازه یه موضوع دیگه هم هست که وابسته به همینه تو تاپیک جدیدم میگم
    داغونم
    خدا به حرمت امام زمان که روزشه مشکل تموم جوان ها رو حل کنه
    آمین
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:27#
    دوست عزیز تا حالا از خانمت پرسیدی تو ایی که میدونستی من هیچی نداشتم و حتی بدون پشتوانه خانواده برای ازدواج باهات اومدم ، اصلا واسه چی موافقت کردی؟!!! اون موقع که به جایی نرسیده بود به این چیزا فکر نمیکرد؟!!! اینارو با آرامش ازش بپرس حتما ببین چه جوابی میده
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:28#
    چه جالبه اینکه هر چیزی رو که شما دوست ها میگین من انجام دادم
    قبل از ازدواج بهش گفتم این راهش نیست که من بیام به زور بگیرمت
    ولی گوشش به دهکار نبود
    الانم ازش سوالی رو که گفتی رو پرسیدم
    میگه اشتباه کردم
    سادگی کردم
    میگه میخواستم اخراج نشم
    میگه میخواستم زیر کتک های داداشم نمیرم و.....
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:29#
    واقعا خیلی جالبه...بعداین همه تحمل سختی...بعدرسیدن به یک عالمه چیزای خوب...خیلی دوست دارم با خانومتون صحبت کنم...ببینم دردش چیه...ما همه چیزو از زبون شما داریم میشنویم...شاید اونم یه حرفایی واسه گفتن داشته باشه آخه...چه جوری حاضره از زندگیش بگذره...فقط به خاطر مادرشوهررررر....بعد طلاق اگه 20 تا مرد آسیب میبینه ولی 80 تا زن آسیب میبینه...کاش قداست این پیوندو میفهمیدیم....
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:30#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    من مطالبی که فرمودید تنها خوندم و راهنمایی دوستان رو فرصت ندارم
    ابتدا یک تحلیلی از شما مادرتون و همسرتون عرض میکنم
    شما که بخاطر لجبازی با نظر خونوادتون و دوستی با همسرتون و آبروی ایشون زیربار این ازدواج رفتید و شاید انتخاب اصلی ایشون نبوده
    مادرتون و خانوادتون گفتن حالا که مارو آدم حساب نمیکنه البته ببخشید اینطور گفتم نوع فکرشون دراون زمان رو عرض کردم - بذار دست خالی باشه و زن بگیره مگه ما ازدواج کردیم چی داشتیم
    همسرتون هم چون واقعا دوستون داشته با خونوادش حرف زده و رضایتشونو به دست آورده و پدرو مادرش هم گفتن کی ازاین بهتر هواشو داریم و روی پای خودش وایستاده و دخترمونو خوشبخت میکنه
    اما همسرتون اون زمان حس میکرده چقدر دوسش داشتید که همه چیزو رها کردید و فقط برای رسیدن به ایشون و چه خوشبخت است که شمارو داره اما الان حس میکنه دیگه اون ارزش قبل رو نداره

    حالا چندتا سوال ازتون دارم
    1.برخورد خونواده ی ایشون چطوره؟
    2.برخورد خانواده ی شما خصوصا مادرتون با ایشون چطوره؟
    3.تا حالا مادرتون و همسرتون رو با هم تنها گذاشتید؟
    در سجده هنوز با تو سرسنگینیم
    دلبسته ی این زندگی رنگینیم
    دیوار وضوخانه پر از آیینه است
    این است که در نماز هم خودبینیم
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (7): صفحه 3 از 7 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •