تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




جاده ای که نه راه پیش داره و نه راه پس(اگه تو این جاده ای یه چراغ سلام مهمونم کن) زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:کاربر
آخرین ارسال:s.esmailzadeh
پاسخ ها 70

صفحه‌ها (7): صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین

جاده ای که نه راه پیش داره و نه راه پس(اگه تو این جاده ای یه چراغ سلام مهمونم کن)

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    من پسری هستم  که با همسرم که یک سال تفاوت سنی داریم  چند سال دوست بودم و به سبب این که با کسی که خانوادم واسم در نظر داشتن ازدواج نمیخواستم بکنم با خانومم ازدواج کردم
    خانوادم مخالف بودن و من تنها خواستگاری رفتم و تنها عقد کردم و تنها ...... این رو واست گفتم که شب عقدم تو زیر زمین خونه دوستم خوابیدم.باخفت!با خاری
    از فردای اون روز که تیر 85 بود تنهای تنها و رونده شده از خانواده به شهر محل تحصیلم رفتم وسخت کار کردم و سخت درس خوندم.من دانشجوی آزاد اون شهر بودم و زنم دانشجوی ملی اون شهر.اومدیم  شهرمون و بعد چند ماهی رفتم خدمت .شدیدا داماد سرخونه بودم و شدیدا به خاطر نداشتن پول مورد تحقیر همه.ولی تو خدمتم هم کار میکردم و تو این مدت نه من از خانوادم خبری داشتم و نه اونا از من و گاه گاهی پیغام های زد و نقیض ازشون میومد و من رو مثلا میخواستن تشویق کنن به سمت طلاق .
    من دارایی زیاد داشتم از ملک و زمین بگیر تا پول و سهام و .....
    قبل از ازدواجم خانوادم  بهونه کردن که این دختر(همسرم)قصد سوء استفاده از اموال تو رو داره و بهونه کردن اگه من اموالم رو به نام مادرم کنم میان و با آبرو واسم  خواستگاری...
    آره دقیقا من همون کاری رو کردم که تو ذهن شماست .... اموالم رو  با سادگی تموم و به امید رسیدن به زنم به نام مادرم کردم و اونا هم با نامردی تموم زیر همه چی زدن و ......من موندم و یه دنیا نفرت ازشون و مبهوت از اتفاقی افتاده بود    و به همین سبب تصمیم گرفتم که از لجشون هم که شده تنها جلو برم
    تمام این اتفاق ها دست به دست هم دادن که همسرم از خانوادم بیذار بشه و نفرت پیداکنه.حق داشت واقعا حق داشت
    4 سال گذشت و با سختی زندگی کردیم و کمکم با مشورت یک وکیل خوب زمین ها رو از چنگشون در آوردم و بعد از چهار سال دوری تو یک اتفاق باور نکردنی (خودش یه غصه ست)با مادرم رودررو شدم و با هم آشتی کردیم ولی همسرم به هیچ وجه کنار نیومد هر چند حق داشت چون زندگیش به سبب اونا نابود شده بود.درثانی من هم فقط و فقط به سبب مادر بودن ایشان پا جلو گذاشتم وگرنه کارهاشون و ... هیچ وقت از یادم نخواهد رفت
    خلاصه الان دو ساله که ما با هم ارتباط داریم .جدا از اینکه زندگیمون قبل از آشتی به سبب سر کوفت های خانومم بابت خانوادم خراب بود و هر زمان دعوا داشتیم،بعد آشتی هم خانومم میگفت و میگه  که تو خیانت خانوادت رو در حق خودت یادت رفته و دوباره میخای با کسایی رابطه داشته باشی که زندگیت رو داغون کردن ولی اون باور نداره که من فقط به سبب مادر بودن اون آشتی کردم که مبادا فرداها که دیر شد و مادرم  از دنیا رفت پشت دستم بزنم و حسرت بخورم.
    این مورد تموم زندگی من رو تحت تاثیر خودش قرار داده و حتی کار به جایی رسیده که همسرم تمام وتمام وتمام پرده های حرمت بین خودم و خودش را دریده و هر آن ابراز تنفر از من میکنه و طلاق میخواد.درسته خیانت های مادرم در حق من غیر قابل بخششه ولی این باعث نمیشه که من اون رو از یاد ببرم .خیال نکنین من آدم مامانی هستم.نه!ولی وجدان که دارم !!!!
    و واقعا من هم ناراحتیم رو از کارهاشون  نشون دادم و مثلا، قدیم هفته ای فقط یک روز و اونم برای چند دقیقه با همسرم میرفتم خونه مادرم ولی همینم باعث میشد برای مدت ها جر بحث کنه وبعد ها مجبور بودم که یواشکی برم و باز هم از ترس و استرس فهمیدن همسرم  دل و زدم به دریا و حرف دلم رو زدم که من بخوای و نخوای  میرم خونه مامانم .آدم باشی، آشکار میرم، نباشی، پنهونی .اوایل میومد باهام چون هنوز هم علی رغم اینکه  اونا از گل کمتر بهشون نگفته بودن بهشون اطمینان نداشت و حق هم داشت ولی از قبل ماه رمضون من تنها و علنی میرم ولی اون نمیاد و من از بس بهانه آوده  از نیومدنش خونه مامانم ،داغونم
    من خیلی قدم ها واسه زنم ورداشتم  و خیلی کارا واسه پیشرفتش کردم .یک سال با وجود این که با مدرک کارشناسیم  تو یک کارگاه  19 ساعت تمام کارگری میکردم و در کنارش برای پیشرفتش توی درسش  تموم کارهای خونه رو هم میکردم و حتی ناهار درس میکردم تا وقتش واسه این جور چیزا گرفته نشه و.... ولی اون با بی منظوری هر چه تمام تر تموم اون کارای من رو نادیده میگیره و بهم میگه که من جلوی پیشرفتش رو گرفتم و......
    توهین هاش و خراب کردن من پیش همه و نداشتن احترام من و ریختن همسایه ها توی خونمون به سبب سروصداهاش و حتی  شکستن وسایلم و پرت کردن همه چیز به سمتم و....و....و..... امونم رو بریده
    به گفته خودش تموم عقب موندگی اون از تحصیلش به خاطر خونواده من بوده در حالی که اونا بعد آشتی کردنمون هیچ کاری دیگه به کارمون نداشتن و اتفاقا متوجه اشتباهشون شدن و سعی میکنن توجه من و زنم رو جلب کنن ولی خانوم من به هیچ وجه حاضر نیست روی خوش نشون بده و حتی واسه حفظ ظاهر سمتشون بره .من انتظار ندارم دور اونا بگرده و ... فقط ازش انتظار دارم که حداقل ظاهر رو نگه داره  هر چند که باطنش پر از نفرته و این نفرت هم به حقه.
    نگین صبر کن،چون زمان کمکی به این موضوع نکرد و بدتر شد یعنی اگه زمانی ماهی یک دفعه برای چند دقیقه  میومد اونجا  ،حالا دیگه همون چند دقیقه رو هم نمیاد.ضمن اینکه  رفت و آمد با فامیلم رو هم قطع کرده  و به هیچ وجه نه جایی میاد و نه میذاره کسی بیاد ،در واقع این اتفاق باعث شده که نسبت به همه بد بین بشه.
    هر روز به سبب نفرتی که از من به خاطر آشتی کردنم با مادرم پیدا کرده از من درخواست طلاق میکنه .باور کنین من همه چی واسش فراهم کردم و براش همه رقمه از ماشین،لباس،وسایل خونه و......و.......و...... کم نذاشتم و نمیذارم باور منید خواهراش و فامیلش خیلی نصیحتش کردن و اینکه  داره به خاطر یه مسئله ساده زندگیش رو نابود میکنه،روشنش کردن ولی اون تن در نمیده.
    ما روز که زیاده اگه بگم دقیقه ای نیست و واقعا نیست که با هم دعوا و بحث به سبب وارد شدن خانوادم تو زندگیم،نکنیم.
    در حالی که اونا نه تنها هیچ دخالتی  تو زندگیم نمیکنن بلکه اصلا ما رو زیاد نمیبینن که بخوان  حتی در جریان کارای ما قرار داشته باشن
    ناگفته نمونه که من کاملا به همسرم حق میدم که به عنوان یک دختر آرزو داشت طوری جشن بگیره که در شان خانوادش باشه.من تو جشنش هم  کم نذاشتم ولی  هیچ کدوم از اعضای خانوادم  تو مراسمم نیومدن.
     باور کنین من فقط یه حفظ ظاهر ساده میخوام .باور کنین الان که من میرم خونه مادرم دیگه موندم برای هر دفه رفتن چه درغی واسه نیومدن زنم جور کنم.
    به جرات میتونم بگم من راهی نیست که نرفته باشم  همه راه ها رو امتحان  کردم و به در بسته خوردم
    حالا حقیقتا سرگردون توی این راه موندم و نه راه پس دارم و نه راه پیش
    راستی از کسایی که منو با نام کاربری قبلیم میشناسن خواهش میکنم اسمی از من نبرن.ممنونم.
    امیدوارم زندگیتون مثل یه سیب سرخ و سالم باشه و نه مثل زندگی من ،سیبی که ظاهری زیبا ولی در باطن کرم خورده و......
    خدا یارتون
     
     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    سرگذشت تون واقعا پر فراز و نشیب و به لحاظی شگفت اور بود. حقیقتش کاری که مادرتون انجام دادن ضربه بزرگی به زندگی شما وارد کرد.
    همسرتون حق داره که هنوز کینه داشته باشه چون ایشون صرفا ضربه هایی رو که خودش از خانواده شما خورده میبینه و از دریچه چشم شما که بهرحال برا خانواده تون ارزش و اعتبار قایل هستین نمیتونه به موضوع نگاه کنه.
    به نظرم بهتره که بطور مستقیم همسرتون رو به اشتی تشویق نکنین. تجربه نشون میده که چنین روشی بازدارنده هست و بیشتر باعث فاصله گرفتن میشه.
    میتونین به طور غیرمستقیم زمینه چینی کنین. راجع به مادر و جایگاه مادر در هر خانواده ای با همسرتون صحبت کنین. بطور جداگانه با مادر هم حرف بزنین و زمینه های اشتی رو بطور غیر مستقیم فراهم کنین.
    در عین حال سعی کنین خسارات وارده به همسرتونو جبران کنین. با تموم وجودتون ایشون رو به سمت ادامه تحصیل حتی تا ارشد تشویق کنین. وقتی تلاش هاتون مقداری نتیجه داد و مواضع دو طرف از حالت فوق مخاصمانه به حالت ارامش نسبی رسید، جشن تولد همسرتونو بهانه کنین که مادر و خانواده شما با عروس شون روبرو بشن. اونا رو دعوت کنین و البته از قبل به همسرتون بگین که چنین برنامه ای دارین. به احتمال بالا در اون شرایط ایشون خواهند پذیرفت.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    سلام نریم خانوم
    ممنون از حسن توجه تون ،ببینین،قضیه بسیار بسیار پیچیده تر از اونیه که فکر میکنین
    باور کنین وقتی میگم واقعا راهی نیست که نرفته باشم بهش باور دارم
    راه های پیشنهادیتون رو رفتم،در وصف جایگاه مادر صحبت ها کردم و اتفاقا از مادر خودش خوبی ها گفتم و مجبورش کردم بیشتر بهش سر بزنه و .... ولی با این جمله روبرو شدم تو باسیاستی و میخوای راه خودت رو واسه رابطه بیشتر باز کنی)!!!!!!!!!!!!!!
    هر وقت هم خواستم دعوتشون کنم دعوایی شد که نگو نپرس و آخرش ختم به این شد که گفت اگه دعوت کنی من خونه وانمیستم.
    باور کنین خیلی کار گره خورده.
    دائم بهم پیشنهاد طلاق میده و به سبب فکر کوتاهی که داره به آینده ی این پیشنهادش فکر نمیکنه
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    راستی اینم یادم رف که بگم رابطه دوستی من وخانومم رو وقتی خانوادم فهمیدن که از حراست دانشگاه خانومم با اونا تماس گرفته شد و خانومم به سبب ترسی که از اخراج داشت من رو مجبور میکرد که ولو شده بدون رضایت خانوادم برم خواستگاریش و من این کار رو بعد از 9 ماه دنبال رضایت خانوادم رفنت و .... انجام دادم
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام 
    اگه در کنار کارایی که کردید از خانواده خودتون بخواید که به خاطر زندگی شما هم که شده بیشتر به همسرتون توجه و محبت کنن.خلاصه ی طوری باید برخورد کنن که باعث بشه کدورت گذشته از دل ایشون خارج بشه شما هم سعی کنید برای جبران سختی های که ایشون تحمل کردن بیشتر هواشونو داشته باشین و حتی اگه نتونستید براشون عروسی که ایشون می خواستن رو برگزار کنید ی سالگرد ازدواج خوب براشون بگیرید و از خانواده اتون هم بخواید که تو این مراسم سنگ تموم بذارن.شما با عشق با هم ازدواج کردید پس قدر عشقتونو که به خاطرش انقد سختی کشیدید بدونید نذارید مشکلات شما رو از هم دور کنه
    به امید حل تمام مشکلاتتون
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    maryam.azadeh آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'سیب' pid='27936' dateline='1381297637'
    سلام نریم خانوم
    ممنون از حسن توجه تون ،ببینین،قضیه بسیار بسیار پیچیده تر از اونیه که فکر میکنین
    باور کنین وقتی میگم واقعا راهی نیست که نرفته باشم بهش باور دارم
    راه های پیشنهادیتون رو رفتم،در وصف جایگاه مادر صحبت ها کردم و اتفاقا از مادر خودش خوبی ها گفتم و مجبورش کردم بیشتر بهش سر بزنه و .... ولی با این جمله روبرو شدم تو باسیاستی و میخوای راه خودت رو واسه رابطه بیشتر باز کنی)!!!!!!!!!!!!!!
    هر وقت هم خواستم دعوتشون کنم دعوایی شد که نگو نپرس و آخرش ختم به این شد که گفت اگه دعوت کنی من خونه وانمیستم.
    باور کنین خیلی کار گره خورده.
    دائم بهم پیشنهاد طلاق میده و به سبب فکر کوتاهی که داره به آینده ی این پیشنهادش فکر نمیکنه

     
    ببینین دوست عزیز
    متاسفانه یک گره و بحران به وجود اومده که مقصر اصلیش مادرتون بودن. احترام مادر در هر حالت ضروریه ولی نمیشه منکر تقصیر ایشون باشیم.
    ایا تابحال با مادر صحبت کردین درین باره؟ ایا ایشون رو تشویق کردین که برا اشتی و عذرخواهی پیش قدم باشن؟
    درس بزرگی که انسان های بزرگ( در زمان گذشته و حال) به ما میدن اینه که عذرخواهی کوچک و بزرگ نداره. این رسم و سنت واقعا بی دلیل و بی ریشه ما ادم هاست که فکر میکنیم الزاما باید کوچکتر به بزرگتر سلام کنه و یا در هر معضلی که پیش میاد، بایستی کوچکتر از بزرگتر عذرخواهی کنه. درحالیکه الزاما چنین نیست. احترام بزرگترها بهرحال بایستی رعایت بشه اما پیش قدم شدن یک بزرگتر برا عذرخواهی از کوچکتر خودش، وقتی از سر صداقت باشه نشونه روح بزرگ اون شخص هست و وسعت روحی و کیفیت بالای شخصیت اش رو نشون میده.
    ایا فکر میکنین این زمینه وجود داره که با رعایت احترام و ادب، از مادرتون بخواهین که به نحوی برای عذرخواهی پیش قدم بشن؟ ایا فکر میکنین اگه بر فرض ایشون بپذیرن و قدم جلو بگذارن برخورد همسرتون، برخورد مطلوبی خواهد بود یا خیر؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلام مریم خانوم
    مادر من بسیار مغروره وتوی اون روزا که قهر بودیم به هیچ وجه پا جلو نگذاشت و بعد از آشتی به هیچ وجه حتی از من معذرت خواهی نکرد که مالم رو چندین سال بهم نداد و بعضی هاش رو بدون اجازه من فروخت
    جسارتا این راه رو هم رفتم و با غرور مادرم روبرو شدم و خیلی خودمو کنترل کردم که بحثمون نشه که البته بیشتر اوقات شده.
    هم زنم مغروره و از خود راضی و هم مادرم
    این وسط دارم له میشم

     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    maryam.azadeh آواتار ها
    دوست گرامی
    با توجه به پیچیده بودن مساله شما و اینکه گره ایجاد شده واقعا گره محکمی هست و دو طرف نیز حتی ذره ای حاضر به همکاری نیستن و از سویی همسرتون هم حق دارن که گله مند باشن، فکر کنم بهتر باشه دو تا راه رو برین:
    1- از یک بزرگتر مورد اعتماد که به نوعی بر دو طرف نفوذ داشته باشه استفاده کنین که میانجی گری کنه.
    2- به اتفاق همسرتون پیش یک مشاور برین تا در نهایت ایشون رو متقاعد کنه که در رابطه مادر و پسری، دخالت نکنه. چون همسرتون حق داره که نخواد با مادر شما اشتی کنه. ایشون مورد ظلم و ازار قرار گرفته و الان طبیعیه که دلش پر باشه.
    ولی میتونه یک مقدار از مواضع خودش کوتاه بیاد و به روابط مادر و پسری - که حق شما و مادرتون هست - کاری نداشته باشه.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    دوست خوبم به قرآن قصدم اذیت شما نیست
    همین که لطف میکنین و به حرف دلم گوش میدین واسم دنیایی ارزش داره
    راستش اسم مشاوره که میاد پشتم میلرزه آخه یه با بار رفتیم جای مشاور،خانومم به مشاوره لابه لای حرفاش گف که چیکار کنم که بعضی اوقات احساس میکنم شوهرم به دخترا نگاه میکنه؟مشاوره گف زیبایی واسه نگاه کردنه و ........
    چشت روز بد نبینه تا اینو گف بی خداحافظی زنم زد بیرون و ....
    مثلا بهترین مشاور شهرمون بود. از اون روز دیگه خانومم اسم مشاور رو هم نمیاره
    چندین بار هم بزرگتر ها پا پیش گذاشتن ولی زن من با هر کی که پا پیش گذاشته قطع رابطه کرده
    مریم جان فعلا فقط شمایی که واسه حرف دلم وقت میذاری جون من ببخش واقعا وقتی گفتم راهی نمونده،نمونده
    داغونم ،داغون
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    aram آواتار ها
    ذوست عزیز این مشکل شما فقط با کوتاه آمدن خانمتون حل میشه که متاسفانه ایشون اینطور به نظر میرسه که هیچگونه سعی در تغییر رقتارش نداره. اولین اشتباه شما این بوده که رو در روی خانواده تون قرار گرفتین و خودتون تنهائی رفتین و با این خانوم ازدواج کردین. من الان قصد سرزنش شما رو ندارم. کاریه که شده ولی استباط من از نوشته های شما اینه که واقعا خانمتون نیاز به مشاوره درست و حسابی دارن. حالا که ایشون مشاوره حظوری رو قبول نمی کنن بهشون پیشنهاد بدین از این تالار یا سایتهای دیگر مشاوره استفاده کنن و ایشونم مشکل خودشون رو مطرح کنن تا بلکه چاره ای پیدا کنن. واقعا این طرز ادامه دادن زندگی هم برای شما و هم برای خودشون مشکله. امیدوارم که مشکلتون هر چه زودتر حل بشه واقعا حیفه که یه زندگی که با عشق و علاقه شروع شده اینچنین بشه.
    درسته که خانواده شما هم اشتباهاتی داشتن ولی الان دیگه جبران کردن
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (7): صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •