تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




سوءاستفاده از اعتماد من زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:سوخته
آخرین ارسال:elnaz.t
پاسخ ها 21

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

سوءاستفاده از اعتماد من

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    [size=x-large]سلام دوستان:[/size]
    نمیدونم کی حال داره تمام قصه زندگی من رو بخونه ،  میدونم خسته کننده است ولی باز هم مینویسم شاید کسی بتونه استفادهی ببره من که از تجربیات دیگرون استفاده نکردم
    من سال 1382 با دختری ازدواج کردم که از لحاظ فرهنگی با هم اختلاف نظرهای زیادی داشتیم ، خانواده من فقط تا مراسم عقد منرو همراهی کردن و طی مدت زمان عقد ، ما دچار مشکلات زیادی شدیم ،که باعث شد خانواده ما  این ازدواج رو به رسمیت نشناخته  و مراسم عروسی پسر بزرگشون رو نبینن ، اره پدرو مادرم به عروسیمون نیومدن و من ناچار بدون حضور اونها عروسیمون رو برپا کردم ، شاید خیلی ها بگن میتونستی صبر کنی تا اونها هم راضی بشن ؟ ولی نه نمیشد  (((  خانمم دو ماه بود که باردار بود آره متاسفانه طی زمان عقد و رابطه نزدیکمون چنین مشکلی پیش اومده بود که هیچ راه فراری جز اینکه با یک برنامه ریزی دقیق بتونم بگم بچه من 7 ماهه هست ، برامون نمونده بود . بله ما طوری ازدواج کردیم که تاریخ تولد پسرم 7 ماه بعد از مراسم باشه   )))
    خلاصه ما یک سال با پدر و مادرم قهر بودیم که کم کم به واسطه دامادمون این جدایی دوباره به وصال تبدیل شد .
    از سال 82 تا سال 86 با مشکلات زیادی روبرو شدم خانم من یک همسر پاک بود و بیشتر از خودم بهش اعتماد داشتم ایشان از لحاظ مالی توقعات بالایی نداشت ولی انتظاراتی داشت که همه چیز بنام او باشه همچون به نام زدن رهن خونه وفاکتورهای خرید لوازم خونه و و و و ... ، من هم که اعتماد مطلق داشتم و چون زنم آدم ولخرجی نبود در برابر خواسته های اون تسلیم شدم و تمام چیزهای که داشتم رو به نامشون زدم .
    از طرفی هم با پدرم مشغول ساختن خونه ای بودیم که در زمین پدرم ساخته میشد و هر کس تمام هزینه های ساخت واحد خودش رو بر عهده گرفته بود که متاسفانه یا خوشبختانه این ساختمان در مورخ 18/3/86 تمام شد و من هنوز 3 میلیون بدهکار بودم و وقتی از پدرم خواستم تا بعد از اسباب کشی ( 20/03/86 ) با گرفتن ودیه مسکن این بدهی رو پرداخت کنم  ایشون در جواب به من گفتن نه اول پول رو بده و بعد بیا و این شروع و جرقه ای برای انفجار زندگی من شد ، آره با شروع شدن این بحث خانمم توانست به من بیشتر فشار بیاره در حدی که من قصد جان خودم رو کردم ولی از آنجایی که خدا بزرگتر از تمام عالم و دنیاست موفق نشدم ، من تصمیم گرفتم بلافاصله پس از رسیدن به محل کارم که 200 کیلومتر از محل زندگیمون  فاصله داشت ، خودم رو راحت کنم و با تقدیر بجنگم که متاسفانه طی ای 200 کیلومتر من پشت فرمون خواب رفتم و با ماشین چپ کردم و آسیب شدیدی دیدم در حدی که لگن ، 3 تا دنده و کتف و چند نواحی دیگه از بدنم شکست و من راهی بیمارستان شدم ، حال و روز خوبی نداشتم همه بدنم درد میکرد از لحاظ روحی هم به آخر رسیدم تصادف من صبح ساعت 5 بود و خانواده من ساعت 4 بعدازظهر متوجه شدن و به بیمارستان اومدن ، همه ناراحت و مضطرب بودن هرکدوم که منرو میدید اشک از چشمانش سرازیر میشد خانمم هم مثل مابقی از این موضوع شکه شده بود  ، آره حال مساعدی نداشتم و معجزه الهی بود که من زنده بمونم .
    خلاصه شب اول همه جا آروم بود جز نالاهای من که گوش دیوارها رو کر کرده بود ، فردا ظهر خبردار شدم خانمم  ( با نقشه قبلی برای برپا کردن دعوا ) رفته تا اساس به خونه ببره و همونجا درگیری و تنش ها مجدد شروع شد ، خانمم که نتونسته بود وارد خونه بشه توی وسط کوچه داد و فریاد به پا کرده بود و باعث جمع شدن جمعیت فراوانی شده بود  پدرم که آدم سرشناسی بود و همه اون رو به عنوان شخصی محترم میشناختن  مورد تمسخر عام و خاص قرار گرفت  L.  پلیس میاد و خانمم و پدرم رو به پاسگاه میبره ، روز بعد خواهر و دامادمون روبروی پدرم توی سالن بیمارستان نشسته بودن وقتی خانمم وارد میشه به پدرم فحش میده ، خواهرم نمیتونه خودش رو کنترل کنه و  بهش حمله میکنه و درگیر میشه و باز پلیس و پاسگاه  وارد حریم زندگی ما میشن تا که شاید بتونن موضوع رو حل کنن ، یکروز که من هوشیاری کامل داشتم و برای عکسبرداری از لگنم به رادیولوژی رفته بودیم ،تکنسین از خانمم خواست تا فیلم رو پشت لگن من نگهداره ولی او در جواب ناباورانه گفت من باردارم و نمیتونم !!!! درصورتی که اصلاً باردار نبود بلکه حاضر نبود بابت من بهش اشعه ای وارد بشه باز هم مادرم ایستاد و سلامتیش رو بابت بچه اش به خطر انداخت و من متعجب ماتم برده بود
    چند روز گذشت و دیگه خبری از خانمم نبود تا اینکه منرو مرخص کردن و من به خونه پدرم برگشتم تا استراحت کنم وقتی پیگیر شدم فهمیدم  خانمم خونه رو تخلیه کرده و تمام وسائل رو به جای دیگه ای انتقال داده و پول ودیه خونه رو هم گرفته و با پسرم به شهر خودشون رفته بود اون دیگه جواب تلفنهام رو نمیداد گاه گاهی که جواب تلفنهایم  رو میداد فقط منرو نسبت به خانوادم تحریک میکرد و کم کم  باعث شد بابت بدست آوردن زندگیم از خانوادم جدا بشم ولی باز هم بهم جواب سر بالا میداد اون فقط قصد داشت بین من و خانواده ام نفاق بندازه که توانسته بود به نتیجه برسه .
    6 ماه گذشت و من تازه به حالت اولیه خودم رسیده بودم  و طی این ششماه هنوز با وینچر جابجا میشدم ، دوری پسرم تاثیرات بدی روی روحیه من گذاشته بود من هنوز با خانواده ام قهر بودم ، یکروز صبح از پاسگاه به من زنگ زدن و از شکایت یک خانم خبر دادن من متوجه شدم که اون خانم خودمه ولی چه شکایتی ، برام مبهم بود .
    روز دادگاه فرا رسید توی راهرو دادگاه پسرم رو دیدم اشک در چشمانم حلقه زده بود بقض گلوم رو گرفته بود دیگه توان نداشتم به هر طریق بسمت پسرم رفتم اونرو توی آغوش گرفتم و به اندازه تمام روزهای جدایی بوسیدم پشت سرش مادرش اومد با یک پلاستیک ، بدون هیچ مقدمه ای گفت 6 ماه من نگهداری کردم حالا نوبت تو هست ، توی اون پلاستیک فقط دو دست لباس بود و دیگر هیچ ، دلم بیشتر سوخت ، نه برای نگهداری از اون بلکه بحال پسرم می سوختم که چرا ؟؟؟
    ناگهان اسم ما رو صدا زدن من در حالی که پسرم در کنارم بود وارد اتاق قاضی شدیم من که روی وینچر خودم نشسته بودم ، اون و مادرش نیز وارد شدن و روی صندلی نشستند وقتی قاضی از موضوع شکایت سخن گفت من مات و مبهوت مونده بودم ، آره دادخواست اون پرداخت نفقه بود درصورتی که قبل از تصادف من مبلغ 15 میلیون ریال بهش داده بودم شاید مبلغ زیادی نبود ولی اوضاع جسمی من هم مشخص بود ضمناً اون خودش رفته بود و پول ودیه رو هم که متعلق به من بود برداشته بود ، خلاصه هیچکدام از صحبتهای من برای قاضی قابل قبول نبود ، همسرم گفت من با اجازه خودش به خونه پدرم رفتم و در برابر اعتراضات من برگی رو به قاضی داد گه گفته های اون رو اثبات میکرد برام جالب بود برگی با امضاء و اثر انگشت من منوط بر اینکه من از پدر خانمم خواستم تا از دخترش نگهداری کنه و اونرو به منزل خودش ببره ، ولی من چنین برگه ای رو نه امضاء کرده بودم و نه دیده بودم ، آره اون زمانی که من خواب بودم ازمن اثر انگشت گرفته بود و خودش امضاء کرده بود من از قاضی خواستم تا اون رو قسم بده که از من پولی نگرفته و اون بدون هیچ مکسی به راحتی قسم یاد کرد که از من پولی نگرته و نتیجه من محکوم شدم که مبلغ نفقه رو پرداخت کنم و به ناچار از پولی که برای درمانم گذاشته بودم  این هزینه رو پرداخت نمودم  ولی در قبال کارش من نیز شکایت کردم که همسرم موظف به تمکینه ولی تمکین نمی کنه و باید به خونه باز گرده اون که هیچگونه راهی نداشت باز راه دوستی رو پیشه کرد و چند روزی با ملایمت برخورد می کرد تا حکم صادر شد و به خونه برگشت ایشون که اخلاق من توی دستش بود با گریه و زاری ، ابراز پشیمانی کرد و مدعی شد که پدرش به اون گفته دیگه شوهرت بدردت نمیخوره و نمیتونه کار کنه و باید خرج اونرو هم بدی  ، خلاصه مورد بخشش من قرار گرفت و دوباره به زندگی ادامه دادیم او وسائل و پول ودیه رو نیز برگشت داد دوسال در کنار هم به زندگی ادامه دادیم روابط ما مثل قبل شد ولی نقطه سیاهی در گوشه قلبم خونه کرده بود که هر از گاهی باعث رنجشم میشد ، من طی این دوسال بهتر شده بودم و با عصا راه میرفتم سال سوم از من خواست که به شهر اونها نقل مکان کنیم و نزدیک پدر و مادرش باشیم و با اصرا این موضوع رو به من قبولوند و من هم قبول کردم و خواستیم توی شهرشون خونه ای رهن کنیم و اینبار من مبلغی حدود 4 برابر قبل به حساب پدرش ریختم تا برامون خونه ای رهن کنه ( حدود مبلغ 20 میلیون تومان ) و بعد از مدتی خونه ای را به نام دخترش رهن کرد و در جواب سوال من که چرا بنام دخترت رهن کردی به من گفت : چه فرقی داره مهم تفاهمه L ، بله دوستان من هم سخن رو کوتاه کردم و چیزی نگفتم و به شهر خانمم نقل مکان کردیم ، سال اول من مجبور شدم 3 بار پام رو عمل کنم و در آخر با تعویض استخوان با پروتز کمی بهبود یافتم  سری اول عمل طی مدت زمان بستری بودنم هفته ای یک بار بهم سر میزد ، سری دوم کوتاه بود و اصلاً نیومد و اما سری سوم که 35 روز توی بیمارستان بودم و 2 روز بعلت خونریزی شدید در بخش ICU  تحت نظر بودم اصلاً نیومد حتی روز ترخیص خودم کارهای ترخیصم رو انجام دادم ( میدونم درک این موضوعات مشکله و قابل هضم نیست ولی .....) و جالب اینجاست که هیچ مشکلی با هم نداشتیم و هر سری یک بهانه پیدا میکرد و منهم هیچ کاری نمیتونستم بکنم
    خلاصه دیگه من توان راه رفتن رو داشتم و خیلی خوشحال بودم یک سال گذشت تا یک روز قرار بود آپارتمانی که در شهرستان داشتم و اجاره گذاشته بودم رو بفروشم و با اضاف کردن مبلغی در اینجا خانه ای بخریم ولی جالب اینجاست که خانمم مدعی بود که باید 6 دانگ خونه رو بنام من بزنی ، از اون اصرار و از من انکار تا اینکه با گریه و زاری من قبول کردم 3 دانگ بنامش بزنم ، ولی اون میگفت خوب 3 دانگ که بهم بخشیدی 3 دانگ دیگه هم که خودم پول میزارم ، گفتم کدوم پول گفت رهن خونه ، (( بله اون دوباره اون پول ودیه منزل رو تصاحب کرد)) بله اون به حرفهای من اعتنایی نمی کرد و فقط حرف خودش رو زد و در آخر که دید من هیچ اهمیتی به زیاده خواهی های اون نمیدم از راه دیگری وارد شد
    گفت : میدونی چرا میگم خونه به نام من باشه ؟
     گفتم چرا ؟
    جواب داد : ببین عزیزم  یادت میاد تصادف کردی و چه بلایی سرت اومد ، تو همیشه توی مسیری و اکثراً در حال رانندگی هستی ، خدایه نکرده اگر دوباره تصادف کردی و بلایی سرت اومد ما باید یک سر پناهی داشته باشیم یا نه ؟ چون بابات اینا نتونن از ارثت چیزی بگیرن
    با شنیدن این سخن انگار چکشی به بزرگی عالم به سرم کوبید
    گفتم یعنی انتظار داری من توی سن 30 سالگی بمیرم  ببینی ارث چی گیرت میاد ، تف به این زندگی .
    همون موقع خونه رو برای همیشه ترک کردم و پسرم رو هم با خودم آوردم شهرستان
    ادامه دارد //////
     

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    چقدر غم انگیز و متاثر کننده بود...
    وای از کارهای ما بندهات خداااااا
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    [size=xx-large]هر کس غمی داره به وسعت دریا[/size]
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    جالب اینجاست که بعد از 12 سال کار کردن من موندم و یک تن ناقص
    و پسری که به اندازه دنیا دوستش دارم
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    دوست عزیز
    همه چیز رو گفتید و اما نگفتید چطور باهم آشنا شدید؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    elnaz.t آواتار ها
    وهمچنین سنتون؟
    قصدسرزنشتون روندارم امازیادی به حرفای خانومتون گوش کردیدواقعادردناکه
    شمامتاسفانه موردسوء استفاده عاطفی قرارگرفتیدکه حالت  ازاردادن همسرتون برای شمایک حالت الگوی ثابت براشون ایجادکرده که باعث سست شدن بنیان خانوادگیتون شده که ممکنه ازدوران کودکی همسرتون نشات گرفته باشه بطورمثال:دیدن جنگوجدال های خونوادگیشون بخصوص پدرومادر/نداشتن ارتباط خوب باوالدینشون یااینکه درخلال زندگیشون شاهدروابط سوء استفاده گرانه یاسلطه جویانه زیادبودن من ازتون چندسوال دارم که ممنون میشم جواب بدید:
    درباره همسرتون:1.چقدردرموردتصمیما مربوط به زندگی مشترکتون نظرایشون واردبوده؟
    2.تااونجایی که شناخت داریدچقدرحس برتریت درایشون وجودداشته؟
    3.ایااینجوربودن که بقیه بایدباب میلوهدف ایشون صحبت میکردن؟
    4.احساسات بقیه براشون مهم بودیافقط حس میکردن احساس خودشون ازبقیه مهمتره؟
    حالادرباره خودتون:
    1.اعتقادتون درمورداینکه یک همسرکامل هستیدچقدره؟
    2.باورداریدکه لیاقت یک زندگی اروم وبی دغدغه روداشته باشید؟
    3.حس میکنیدکدومتون بیشترتوی رابطه مقصرهستید؟
    4.ایافکرمیکنیدهرچقدررابطتو ن خراب باشه میشه اونوبهبودبخشید؟حالادرهروض عیتی؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلام دوست عزیز
    من 32 سالمه و همسر سابقم 35 سال
    ایشان حسابدار شرکتی بودند که من نیز در انجا مشقول به کار بودم

    درباره همسرتون:
    1.چقدردرموردتصمیمات مربوط به زندگی مشترکتون نظرایشون واردبوده؟
    معمولاً من به نظراتش خیلی اهمیت میدادم و سعی میکردم طبق میل اون برخورد خنم یا طبق نظر اون اون کار رو انجام بدیم ، اون اوایل خیلی با حساب و کتاب بود و بدون اطلاع من حاضر نبود ریالی هزینه کنه و اگر روزی خریدی می کرد در مورد اون برام توضیح میداد حتی اگر زیر 1000 تومان خرید می کرد و از آنجایی که من از چنین حساب و کتابی خوشم نمیومد و توی خانواده خودمون نیاز نمیدیدم ازش خواستم که راحت تر باشه ولی شد)) .....  این دوره یا باید طرف مقابل رو زیر دستت نگه داری یا خودت زیر دستش باشی متاسفانه نمیشه برابر بود (( 
    2.تااونجایی که شناخت داریدچقدرحس برتریت درایشون وجودداشته؟
    بله حس برتری رو همیشه داشت همیشه میگفت اگر من ملکه ایران بودم چی میشد ، همیشه حس سلطنتی رو داشت و احساس میکرد جزء خانواده شاه هست
    3.ایااینجوربودن که بقیه بایدباب میلوهدف ایشون صحبت میکردن؟
    حدوداً اره ولی نه خیلی ، اما پسر گلم رو خیلی تنبیه میکرد بابت اینکه طبق نظر اون رفتار نمیکنه
    4.احساسات بقیه براشون مهم بودیافقط حس میکردن احساس خودشون ازبقیه مهمتره؟
    حدوداً برتری داشت احساس میکنم خودش رو بیشتر از بقیه دوست داشت
    حالادرباره خودتون:
    1.اعتقادتون درمورداینکه یک همسرکامل هستیدچقدره؟
    خوب هر کس میگه من کاملم ، ولی من میگم سعی کردم کامل باشم البته شاید نقصی هم داشتم ولی برای خانوادم جان فشانی میکردم
    2.باورداریدکه لیاقت یک زندگی اروم وبی دغدغه روداشته باشید؟
    آره هر کسی لیاقت یک زندگی آروم رو داره ، من برای اون محیطی آروم و بی دغدغه فراهم کردم پس خودم هم باید در چنین محیطی باشم ، بابت اون با خانواده خودم درگیر شدم ، آؤزوی اینکه خانوادم رو در مراسم عروسیم ببینم رو به گور بردم فقط بخاطر زندگیمون از اون هم می خوام برای زندگیمون از خود گذشتگی میکرد یا حداقل معقول رفتار میکرد
    3.حس میکنیدکدومتون بیشترتوی رابطه مقصرهستید؟
    بنظرم من که براش محیط ازاد رو فراهم کردم و بیش از ظرفیتش بهش بها دادم و اعتماد کردم
    4.ایافکرمیکنیدهرچقدررابطتو ن خراب باشه میشه اونوبهبودبخشید؟حالادرهروض عیتی؟
    نه دیگه تموم شد من در حد نیاز هم بخشیدم و هم دوباره اعتماد سازی کردم
    البته بگم من در حال حاضر مجدد ازدواج کردم ولی اینبار با بستگان
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    اینکه به زندگیتون سامان دادین,باعث خوشحالیست..امید که روزهای اتی زندگیتون پر از مهر و محبت باشه و  لبریز خوشبختی..
    اما میشه بگید از کنکاش گذشته میخواهید به چی برسید؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    این موضوع همیشه وبال گردنمه من بابت گذشته مشکلات بزرگی رو بدنبال دارم به همه کمی بی اعتماد شدم نمیدونم چطور باید کنار بیام
    موضوع دوم روزهای آخر خیلی پشیمون بود ولی بخاطر غرورش حاضر نبود که بگه اشتباه بزرگی کردم ،
    نمیدونم جدا شدن و مهر طلاق برای چنین اشتباهی درست بود یا منم زیاده روی کردم ، دوست ندارم توی این دنیا حق کسی به گردنم باشه
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    فاصله بین طلاق و ازدواج مجددتون چقد بود؟/
    راستش منم تعجب کردم که سریعا ازدواج کردید!!
    بنظر من حقی بر گردنتون نیست چون اوشون خودش شروع کننده ی تمام این ماجرا بوده..
    با وجود صبوری شما و چشم پوشی از خطاهاش بازم اشبتاهاتشو تکرار کرد..سر پول..خونه..و ..و..و اخریشم درخواست طلاق به شکل یک نقشه از پیش طراحی شده..
    اگه پشیمون شده بود یعنی حتی بچش ارزش زیر پا گذاشتن غرورشو نداشت؟؟؟
    شما کوتاهی بهش نکردین..اونه که باید در مقابل حقوقی که از شما ضایع کرده جوابگو باشه..
    بهرحال بهتره دیگه به مسائل گذشته فک نکنین..شما یه زندگی جدید و نو رو شروع کردین با یه خانم دیگه..
    نباید اجازه بدین مشکلات گذشتتون دامن این زندگیتونم بگیره..
    از کمبودای گذشته درس بگیرین و از خوبیاو نعمتهای زندگی الانتون استفاده ببرین.
    .بهتره واقعا خودتونو غرق شرایط الانتون بکنید..بخانم و فرزندتون بیشتر بها بدین..تفریح..سفر..تازگی..ابرا ز عشق و محبت بهمدیگه..و راهای دیگه که ذهنتونو مشغول کنه که به گذشته اجازه مانور دادن تو فکرتون رو نده..
    و بهترین کمک به اوشون اینه که ببخشیدشون و از خدا بخواهید ارامش و خوشبختی رو بهش ارزانی کنه..شاید اینطور شما هم اروم بشین..
    شادزی وسلامت..
     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (3): صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •