تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




بی خیالی همسرم و نذاشتن حریم خصوصی(عجیب است) زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:توکل27
آخرین ارسال:موج آبی
پاسخ ها 15

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

بی خیالی همسرم و نذاشتن حریم خصوصی(عجیب است)

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    من 26سالمه و شوهرم هم 26 سالش هست. هر دو کارشناسی و شاغل هستیم. و هم دانشگاهی بودیم.شوهرم معلم و من کارمند. 2 سال نامزد بودیم و 2سال هست عروسی کرده ایم.ما در یک خانه 2واحدی که یک طبقه ما و یک طبقه برادرشوهرمینا زندگی میکنن. برادرشوهر من آدمی پرحرف و شوهرم کم حرف هست. شاید خوبه بگم حرف نمیزنه. من از شهر غریب که نزدیک 2ساعت با محل زندگیم فاصله داره.مثالی از مشکلات ما:

    برادرشوهرم پیش من به شوهرم میگوید فلان کارو برای زنت نکن . مثلا در ماشین رو براش باز نکن یا سر سفره به زنت نگاه نکن و او هم آن کار را انجام می دهد و رفتارهای خوبش را بدون اینکه به برادرش چیزی بگوید ترک می کند.(برادر شوهرم 2سال از شوهرم بزرگتر و 1سال زودتر با نوه خاله اش و خانه دار ازدواج کردند) یاصبح زود که تابستانها شوهرم بیکار بود. صبح ساعت 6 زنگ در خانه مارا بطور پیوسته 5و 6 بار میزد.که شوهرم را بیدارکند که به پدرش کمک کند و خودش ساعت 8سرکار شرکت میرفت و تا شب ساعت 7 آنجا اضافه کار می ماند. تا مبادا به پدرشوهرم کمک کند.  ولی زورگویی هاش آسایش را از من گرفته بود. همه اینها باعث شد که بعد از شش ماه به پدرو مادرم بگویم و وقتی پدرومادرم خانه ما بودند برادرشوهرم از پارکینگ صدای مرا شنید شاید هم فالگوش بود که گفتم ما را اذیت می کند و حمله کنان در خانه ما را باز کرد و.. بعد آن ماجرا من تنها خودم 1سال هست به برادرشوهرم حتی سلام هم نمی دهم. شوهر من در برابر خانواده خودش زبان ندارد حتی خواهر زاده هاش او را مسخره می کنند مثلا کلاه گیس زنانه سرش میگذارند و من در درونم ناراحت میشوم. که چرا شوهر م تحقیر می شود در حقیقت من تحقیر میشوم.ولی هر وقت دعوا کنیم که اکثرا بخاطر کارهای برادر و دخالت های مادرش می باشد مرا کتک میزند و از پدرو مادرم گرفته تا شوهر خواهرم با افتخار به آنها می گوید کتک زده ام. و بیایید براش کمپوت بخرید. جالب این است که من کتک کاری اش را از پدرومادرم قایم می کنم ولی خودش جار میزند .نصف شب از شهر غریب بیایید. مثلا دعوای آخرمان سر این بود که چرا بالشهایی که مادرم داده استفاده می کنی در صورتی که من تا 2سال بعد عروسی از آنها استفاده نمیکردم چون مادرش گفته بود و من به حرفش گوش کرده بودم. ولی در مسافرتی که با برادرشینا و مادرشینا داشتیم دیدم آنها هر بلایی می خواهند سر بالش میاورند ولی  مادرش به آنها چیزی نمی گوید.جدا از اینکه مادرش ما هر چیزی حتی من از حقوق خودم بخرم برای برادرشوهرم و زنش می گیرند در حالی که شوهر معلم من که اکثرا بیکارهست به پدرشوهرم در کارهایش کمک میکند.و شوهرم قلدر بازیهاش فقط برای خونواده من هستش.
    ضمنا این را هم بگویم سال گذشته با ایمیل من با یک مرد با یاهو مسنجر چت کرده بود که من فهمیدم که خودش را جای زن گذاشته بود و رابطه چتی جنس...که خودم کل مطالبش را خواندم و بهش گفتم.
    این را هم بگویم من خیلی آدم احساسی هستم و همیشه به شوهرم محبت می کنم  و  وقتی قهر هستیم غذا درست میکنم و در صورت نیاز باهاش حرف میزنم. و فقط موقع قهر بهش سلام نمیدم. حتی پیش فامیل خونواده اون طوری رفتارمیکنم که خوبیم. وولی شوهرم هر وقت قهرکنیم تا من شروع به حرف زدن نکنم حرف نمیزند حتی در رابطه جنسی هم تا من پیشقدم نشم پیشقدم نمی شود. وشروع می کند  و به ندرت سراغ کار اصلی می رود و اکثرا از طریق دیگر و تماسی ارضامی شود. بهتره بگم در روزهای عادی هم نه در حالت قهر رفتارش اینگونه هست که اصلا حرفی ندارد.شوهر من بی  خیال هست ولی من از اینکه با من حرف نمیزند کلافه میشوم. خسته شدم از بس که در جمع های خانوادگی باید حرف جورکنم که شوهرم حرف بزند مخصوصا در شهر غریب که خیلی کوچک هست و همه همدیگر را می شناسند  خودم تنهایی بیرون بروم همه کنایه بهم میزنندو همکارها هم که طبق معمول مشغول و درسرهای خودشان را دارند من الان که در شهر غریب  تنها زندگی می کنم نیاز به حرف زدن و ناز کشیدن دارم مثلا من زن هستم نزدیک 1ماه کاری به کارش نداشتم مثلا باهاش قهر بودم و آخر سر مجبور شدم خودم بروم سراغش. حتی با وجود اینکه در دعوا کتکم زده بود ولی باید همیشه من شروع کننده حرف و .. باشم خسته شدم. خواهشا کمکم کنید لطفا



     

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    دوست عزیز با توجه به توضیحاتی که دادید همسر شما احترام خاصی نسبت به خانوادش دارند به طوری که خانواده اش از رفتارش سو ء استفاده می کنند  در کنار این رفتارها ایشون نوعی انزوا رو ترجیح دادند به خاطر احترام گذاشتن و یا اینکه از اون منزلی که  در حال حاضر ساکن هستید نقل مکان نکنید
    یه مقدار سخته که بخواهید کاری رو  که از شما میخوام انجام بدید اگر همسرتون بودند بهتر بود
    1. اولین قدم خوب کردن روابطتتون با همسرتون
    2.وقت بیشتری رو با همسرتون بگذرونید
    3.نوع لباس و پوششتون رو بهترکنید
    4.همیشه در همه چیز ازش نظر بخواید
    5.محیط خونه رو براش شاد کنید
    6.همیشه براش یه کاری داشته باشید و سرگرمش کنید طوری که خانوادش نتونن ازش سوء استفاده کنند
    7.. وقتی با این کارها روابطش باهتون حسنه شد باید اعتماد به نفسشو بالا ببرید که بهش پیشنهاد کنید بره باشگاه ورزشی ثبت نام کنه ورزشی که انرژیشو بالا ببره و گروهی باشه
    این کارها رو انجام بدید تا مرحله  ی بعدی رو بگم
     
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    **شادی** آواتار ها
    سلام yakada عزیز
    من برداشتی که از نوشته های شما دارم اینه که همسر شما قدرت ابراز وجود, تو خانوادش رو نداشته یا بهتر بگم نداره و باوجود اینکه  فرزند خوبی براشون هست و خیلی کمکشون میکنه باز ندید گرفته میشه و  الان با یک جابجاییه ناخوادگاه, تمام اون ضعف هارو در کنار شما تخلیه میکنه به اصطلاح با قلدری کردن برای شما اون فرصت ابراز وجودی رو که تو خانوادش ازش گرفته شده جبران میکنه...
    درباره این موردی که تحت تاثیر حرفهای برادرش قرار میگیره-حتی حرفهای منفی- خب از دلایلش این میتونه باشه  که خودش رو دست کم میگیره سبک زندگی خودش رو قبول نداره و ازونجایی که برادرش بیشتر تو خانواده مورد تایید بوده با پذیرفتن تمام حرفها و سبک زندگی برادرش , سعی داره مثل ایشون مقبول و مورد تایید خانواده بشه.
    اینکه قهر رو طولانی مدت نمیکنی عاطفی هستی و محبت رو ازش دریغ  نمیکنی واقعا جای تحسین داره چون ایشون بجای شماتت و قهر نیاز به کمک داره و مطمئنا خودش هم از شرایطی که توش قرار گرفته ناراحت و معذب هست...
    صحبت مستقیم با همسرت سریعتر و بهتر نتیجه میده چون نقطه تمرکز این مشکل همسر شماست ولی اگه نمیتونی ازمشاوره حضوری برای ایشون استفاده کنی ما اینجا سعی میکنیم با کمک خود شما تغییرات مثبتی تو همسرت بوجود بیاریم.
     
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    سلام بر موج آبی
    از اینکه وقتتان را برای من گذاشتید.خیلی ممنونم
    در جواب موارد ذکر شده:
    1- من روابطم با همسرم خوب هست تا زمانی که دخالتی پیش نیاید.
    2- من که در شهری دور از پدرو مادرم زندگی می کنم غیر همسرم کسی را ندارم.
    3- در مورد نوع لباس من خیلی به خودم میرسم برعکس او می گوید دوست دارد در خانه من لباس پوشیده بپوشم.
    4- اتفاقا من در همه چیز ازش نظر میخوام و این رو خونوادش هم حتی میدونند بعضی وقتها فکرمیکنم مشکل من این هست که مرموز نیستم.
    5- محیط خانه من اکثرا حرف میزنم و آهنگ باز میکنم ولی او سکوت را بیشتر دوست دارد.
    6- وقتی پدرش که اکثرا در بهار و تابستان و مهر هست کار داشته باشد اگر نرود دعوایمان می شود و اکثر دعواهای ما در این 2سال در این فصول مخصوصا تابستان بوده.
    7- باشگاه ثبت نام کرده بود ولی بعد 9شب که هوا تاریک می شد و من در خانه شب باید تنها می ماندم که من مخالفت کردم و بعد از کتک زدن من به باشگاه نرفت.
    میدونید من قبل از عروسی از دوستای دانشگاه و هم اتاقیاش پرسیده بودم گفته بودند اهل دعوا نیست و اخلاقش خوب هست خوب معلوم هست کسی که اهل حرف زدن نباشد دعوایی پیش نمیاد ولی من زنشم و نیاز به توجه دارم. باور میکنید من اصلا از کتک زدن ناراحت نیستم و حتی در برابرش از خودم دفاع نمیکنم تنها از کتک زدن بخاطر این ناراحتم که غرورم با جار زدنش شکسته می شود و عادت کردم با حرف نزدنشم چیکار کنم؟با بی خیالی اش چیکارکنم؟ حالا بنظر شما با این اوصاف من چیکارکنم؟
     

     
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    سلام شادی عزیز
    از اینکه وقتتان رو برام گذاشتید نهایت تشکرو دارم.
    من مستقیم باهاش حرف زدم در مورد کم حرف زدنش در مورد اینکه چرا به حرف برادرش گوش میده یا چرا رازهای زندگیمان را به دیگران می گوید یا چرا تو باید به پدرت کمک کنی و آخرش کمک مالی رو به برادرت بکنن . در نهایت مرا به حسادت متهم کرده آیا این حسادت هست که من میگویم تواز صبح ساعت 7 تا 9شب در تابستان باید به پدرت کمک کنی ودر نهایت مادرت جلوی چشم من به برادرت تراول دهد تو هم بگیر.به من می گوید در دوران مجردی برادرم به پدرم کمک میکرد و حالا من باید کمک کنم.چطور برادرش الان زن دارد و هر چی ما بخریم نهایت بعد2هفته آنها هم میخرند مطمئنا با یه حقوق 2نفر دانشگاه آزاد درس بخوانند آیا پولی برای دستبند طلا می ماند و  همسرم می گوید وام می گیرن موندم چقدر وام بلاعوض میدهند!! ولی همسر من اصلا فکر زندگیمان نیست. و در صورت حرف زدن من کتک میزند و جار میزند.تورو خدا راهنماییم کنید آخه به هر زبونی گفتم ولی قانع نمی شود.

     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    **شادی** آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'yakada' pid='28662' dateline='1381674085'
    ولی هر وقت دعوا کنیم که اکثرا بخاطر کارهای برادر و دخالت های مادرش می باشد مرا کتک میزند و از پدرو مادرم گرفته تا شوهر خواهرم با افتخار به آنها می گوید کتک زده ام. و بیایید براش کمپوت بخرید. جالب این است که من کتک کاری اش را از پدرومادرم قایم می کنم ولی خودش جار میزند .نصف شب از شهر غریب بیایید. 
     

     
    yakada عزیز تو این دعواها شما معمولا چی میگی که ایشون تا حد کتک زدن پیش میره؟متوجه شدم که بخاطر دخالتهای برادرشوهر و ... دعواتون میشه ولی میخوام به اون نکته حساسی برسیم که همسرت رو تااین حد عصبانی میکنه.
    و اینکه وقتی به خانواده ی شما خبر میده که دخترتون رو کتک زدم چه عکس العملی از خانوادت میبینه؟




     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلام وبازم بینهایت ممنون شادی عزیز
    من بهش همون کارهاش رو میگم که چرا تو باید به پدرت کمک کنی و پولشو برادرت بگیره یا چرا اینقدر غیرت نداری که برادرت به من دست میزنه و یا مادرت چرا میاد خونه ما هر چی ما داشته باشیم میگه باید برادرشینا هم بگیرند.یا چرا تو خونه حرف نمیزنی یا تو جمع ها من باید حرف جورکنم. هرچقدر میخام پیش دیگران غرورمو حفظ کنم نمیذاره.
    اون از عمد به پدرو مادرم زنگ میزنه که اونها ناراحت بشوند میدونه من حساسم چون نمیخام پدرومادرم ناراحت بشند. مثلا پارسال که سر برادرش دعوامون شد و کتکم زد نصف شب زنگ زد فکرکن پدرومادرم از شهری که 3ساعت فاصله داره نصف شب اومدند و من خونه مون بردند ولی چون محل کارم تو محل سکونتم بود هر روز از خونه بابام تا سرکار رفت و آمد میکردم. میدونست سختی میکشم تا 1ماه دنبالم نیومد بعد 1ماه هم که اومد و با هم مشاوره رفتیم.البته به اصرار من مشاوره رفتیم. از خونوادش قایم میکرد که پیش من میاد.و بعد اینکه خونه برگشتم از برادرش که هلم داده بود و حرف زشت گفته بود شکایت کردم و خودم رو مجددا کتک زد و پزشک قانونی رفتم ولی آخر سر چون پدرومادرم عازم مکه بودند و تو شورا اکثرا بخاطر کارم منو میشناختند و آشنای اونها بودند تو در وایسی رضایت دادم.
    واما امسال به پدرومادرم زنگ زد و من به پدرو مادر و برادرمینا گفتم نیایید چون این خوشحال میشه. ونیومدند تا اینکه اینقدر اس ام اس بارون کرد تا پدرومادرم گفتند میایم دیگه صبر نداریم و آخر سر تو خونمون پدرومادر پیش پدرومادرش گفتند که نصف مهریه رو آماده کن ما میایم میبریمش ولی بعدا چون خوب شدیم گفتم دیگه بهش زنگ نزنید. میدونید چون کارمند هستم و خونه بابامینا دوره نمیتونم رفت و آمد کنم. و بعدش چون دید از این طریق عین خیالمون نشد به شوهرخواهرم گفته.و حالا همدست شدند. شاید هم فکرمیکنه با مادر جاریم چون 1بار پیش مادرش روبوسی کردم زود مادرش به همسرم خبرداده بود و دعوامون شد.درصورتی که من با جاریم بخاطر شوهرش رفت و آمد نمیکنم.
    میگم اینقدر بیخیاله شایدم میدونه بخاطر کارم باید رفت و آمد کنم و توسختی میفتم قهرم کنم نمیاد دنبالم. به نظر شما تورو خدا بگید چیکارکنم؟
     

     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    دوران عقد هم باشما اینطور رفتار می کردند؟
    اولین بار که دعواتون شد سرچه موضوعی بود؟
     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    سلام بر موج آبی عزیز. بازم خیلی ممنون از توجه تون
    بله در دوران نامزدی هم همینطور بود. ما از اول زندگی تا الان اصلی ترین دعوامون سر دخالتها و رفتارهای برادرش بود هنوز هم که من به برادرش حتی سلام هم نمیدهم مادرش خبررسانی می کند و میگوید شما فلان چیز دارند اونها هم بخرند یا خریدند... همسر من هم بیخیال و همش من باید ناراحت باشم.در دوران نامزدی حتی باهم ازدواج دانشجویی 1هفته مشهد رفتیم همه فکرمیکردند..ولی ما تا 1ماه بعد عروسی کاراصلی را نکرده بودیم و با حرفهاش منو قانع میکرد که زود پیر میشیم ولی الان فهمیدم اصلا کاراصلی رو دوست نداره یا مشکل داره. ولی من اینقدر حیا دارم که این چیزها برام مهم نیست ولی از لحظ روحی برام مهمه.مشکل ما برادرش و نذاشتن حریم خصوصی هستش. پارسال به برادرش اسرار زندگیمون رو میگفت و امسال به شوهر خواهرم.

     

     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    **شادی** آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'yakada' pid='28872' dateline='1381765058'
    من بهش همون کارهاش رو میگم که چرا تو باید به پدرت کمک کنی و پولشو برادرت بگیره یا چرا اینقدر غیرت نداری که برادرت به من دست میزنه و یا مادرت چرا میاد خونه ما هر چی ما داشته باشیم میگه باید برادرشینا هم بگیرند.یا چرا تو خونه حرف نمیزنی یا تو جمع ها من باید حرف جورکنم.


     
    yakadaعزیز میدونم نادیده گرفتن این رفتارها خیلی سخته ولی تا الان که روال گله کردن رو در پیش گرفتی بجایی رسیدی؟خب هر شیوه ای که در پیش میگیریم هرچند درست و بجا باشه اگه جایی برسه که دیگه نتیجه نده باید گذاشتش کنار و روشهای دیگه رو جایگزین کرد.
    تنها همسر شما نیست که روی خانوادش چنین تعصبی داره و از کمک کردن بهشون لذت میبره تقریبا همه کمو بیش این دلبستگیهارو به خانوادشون دارن... اما شما برای اینکه زندگیت رو از این تلخی دربیاری بجای مقابله کردن با دلبستگیهای همسرت باهاش همگام شو هرچند برات سخته ولی نتیجه ی شیرنش این سختی رو قابل تحمل میکنه...
    وقتی میبینی ایشون از کمک کردن بی چشمداشت به خانوادش لذت میبره وقتی میبینی به پول گرفتن برادرش از پدرشون اعتراضی نداره وقتی میبینی به اینکه مادرش انتظار مکه فرستادن داره میخواد پاسخ مثبت بده بجای محدود کردنش بجای سرکوفت زدن بهش بجای گله و اعتراض کردن, ازین کارهاش استقبال کن و گاهی حتی با دادن پیشنهاد هایی پیش قدم شو گفتم که میدونم برات سخته ولی مطمئن باش نتیجه ای که میبینی این سختی رو شیرین میکنه...
    ایشون دست کم 26 سال تو اون خانواده بوده فرزندشون بوده برادرشون بوده و انجام این کارها نه تنها براش غیرعادی نیست لذت بخش هم هست از کمک کردن به پدرش لذت میبره و شاید بنوعی وظیفه خودش میدونه و اینکه برادرش پولی دریافت میکنه نه تنها حسادت نمیکنه بلکه از خوشی برادرش خوشحال میشه اینها همشون طبیعی و رفتارهای کاملا سالمی هستن اما شمایی که تازه 2ساله عضو این خانواده شدی و به اندازه همسرت دلبستگی و رابطه عاطفی باخانوادش نداری این رفتارها برات غیرعادی و گاهی غیرقابل تحمل میشن و شروع میکنی به گله کردن و ایراد گرفتن و نتیجش میشه عصبانی شدن همسرت و دعوا و ....
    شما الان دیگه با همسرت یک نفر شدین قبلا که هرکدوم یک " من مستقل" بودین  الان که ازدواج کردین تبدیل به یک "ما" شدین باید خوشی همسرت رو خوشی خودت بدونی اگه حس میکنی از مکه فرستادنه مادرش, احساس خوشنودی میکنه شمام  باید خوشحال بشی یا لااقل خودت رو مخالف و ناراحت نشون ندی و سعی کنی هرکاری که از دستت برمیاد برای دلخوشیهای همسرت انجام بدی با اینکار هم ارزش و منزلت خودت رو پیش همسرت بالا بردی هم از ناراحتی هاو درگیریها جلوگیری کردی... شما که چه اعتراض بکنی چه نکنی همسرت به این روال در خدمت خانواده بودن ادامه میده پس لااقل باهاش همگام شو تا شمارو یه مانع فرض نکنه درمقابلت گارد نگیره و همیشه خودش رو مدیون خوبیها و مهربونیهات بدونه.



     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •