تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




مشکلات گذشته ام که امروز دست بردار نیستند! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:pichak
آخرین ارسال:تارا2
پاسخ ها 14

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

مشکلات گذشته ام که امروز دست بردار نیستند!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    با عرض سلام و خسته نبباشيد محضر مشاور عزيز
    اينجانب پسري 27 ساله فوق ليسانس برق و بيکار جامعه و الاف خيابان و وبال خانواده که سربازي هم رفته ام، هستم. بنده 9 سال پيش تويه دانشگاه عاشق يه دختر خانمي شدم که همديگر رو خيلي دوس داشتيم و براي همديگر ميمرديم ولي خانواده من به محض اينکه متوجه شدن با اون رابطه دارم هرکاري که ميتونستن کردن تا رابطه من رو با خانم برهم بزنن و خوشبختانه موفق هم شدم و خيالشون راحت شد که ديگخ تويه زندگيم نيست براي چي؟چون مجبور شدم بار دبگر کنکور بدم و از دانشگاه قبلي انصراف بدم و ديگه اون دختر خانم رو نبينم و برا هميشه همديگر رو فراموش کنيم. بطور کل خانواده و مخصوصا مادر و خواهرم تويه اينکار موفق بودن. در داشنگاه جديد بعد از دو سال از اون ماجرا با يه دختري دوس شدم ولي فقط دوس بودم نه علاقه اي بود نه عشقي عين همين دوستهاي پسر با پسر، که باز خانواده فهميدن و مادرم رفت جلويه خوابگاه اون دختر يک دادوبيدادي راه انداخت که اون دختر رو از اون خوابگاه اخراج کردن و از همه مهمتر که ديگه پدرش اجازه نداد ديگه ادامه تحصيل بده، خلاصه مادرم هم تويه اين برهم زدن رابطه خيلي خوب درخشيد و ابراز وجود کرد. بعد از دو سال از اون ماجرا با يه دختر خانمي آشنا شدم که شديدا از من خوشش مي اومد و براي اينکه من رو داشته باشه تويه دانشگاه دست به هر کاري که بلد بود ميکرد که دختراي ديگه اصلا بهم چپ نيگاه نکن و فقط ميخواست که ماله اون باشم و من هم دوسش داشتم و هم عاشقش بودم و براي هم ديگه ميمرديم و عاشق هم بوديم همکلاسي بنده بود و از بنده هم راضي يودم و همه جوره تويه دانشگاه و کلاس هوام رو داشت. تا دو سال باهم خوب بوديم ولي وقتي که من به سربازي رفتم ديگه همه چيز خراب شد و همه معادلاتم بهم خورد و طوري شد که دختره بهم ميگفت که تو داري منو بازي ميدي و قصدت دوستي با من هست. منم هم موضوع را با مادرم در ميان گذاشتم و ازش خواستم که از دختره خواستگاري کنه يا حداقل با دختره حرف بزنه که دختره قبول کنه من دوسش دارم و عاشقش و قصدم دوستي و اذيت کردن نيست ولي مادرم باهاش حرف نزد هيچ موضوع رو هم به پدرم گفت و وقتي که براي مرخصي به خونه اومده از پادگان پدرم بهم برگشت و تويه روم گفت که تا 28 سالت نباشه من برات زن نميگيرم يعني برات خواستگاري نميرم من هم موضوع رو با دختره درميان گذاشتم و ازش معذرت خواهي کردم و براي هميشه خداحافظي کردم. و از خونه هم خداحافظي کردم و يک ماه از پادگان مرخصي نگرفتم و موندم تويه پادگان نه براي اينکه پدر و مادرم رو اذيت کنم، فقط اون دختر رو از يادم ببرم و فراموشش کنم.بعد از يک ماه که برگشتم خونه رفتم محله اون دختر و فهميدم که با يه پسر که دکتري برق است نامزد کرده و من هم ديگه قاطي کردم و با خانواده ام مخصوصا پدرم بهم زدم ديگه هيچ وقت تا الان که دارم براتون اين نامه رو مينويسم گرم نبودم و ازشون هيچ چيزي نميخواستم انگار که تويه زندگي من نيستن و بيخيال دنيا و اخرت شدم فقط ميخوام شب بخوابم و صبح بيدار بشم ببينم مردم.
    الان که 27 سالمه و از اون ماجراها 4 و 5 سال ميگذره ديگه نتونستم با هيچ دختري دوسم بشم يا به دختري دل ببندم بيچاره دختره خودش رو کوچيک ميکنه که با من دوس باشه ولي من با فحش و بد و بيرا ردشون ميکنم برن و بهشونم ميگم که خودشون رو اواره من نکنن و من خونه ماشين و کار و پول ندارم. خلاصه يه جوري دست به سرشون ميکنم. حتي خانواده ام الان که ميخوان برام به گفته خودشون آستين بالا بزنن و ميگنن دختري رو مد نظر داري منم ميگم که همه دوس دخترام ازدواج کردن و همشون با دکتر و مهندس ازدواج کردن و من بدبخت شدم. چون خانوادم اون زمان ها بهم ميگفتن که اوناي دختراي بدبخت و بي خانواده اي هستن که باهات دوس ميشن. ولي الان همون دخترا بهترين شوهر و بهترين شغل و بهترين زندگي دنيا رو دارن و بدبخت که نشدن خدا اونقده از سرش ريخته که بيا و ببين حتي يکيشون سانتافا ميرونه.
    اره حالا ديگه خانوادن ميگن دختر پيشنهاد بده تا بريم خواستگاري منم ميگم ندارم و اونا مجبورم ميکنن که گناه کنم و برم با دختر مردم رابطه داشته باشم وقتي که تونستم دل دختره رو بدست آوردم اينا با خيال راحت برن خواستگاري و کسي هم بهشون جواب نه نده. من هم ديدم که ديگه از رو نميرن و ادب و احترام رو فراموش کردن پولدارترين و ميليونرترين دختر شهرمون رو پيشنهاد کردم يعني دختري که يک ميليون پول تويه جيبش ميشه ولي براي خانواده من حقوق يک ماه مادر و پدرم ميشه.اره حالا که اون دختر رو پيشنهاد کردم مادرم شروع کرده به ايراد گرفتن از دختره عمل بيني کرده دندوناش رو عمل کرده گونه گذاشته و هزار ايراد ديگه که رويه دختر مردم ميذاره ولي من بهش گفتم از خدا بترس و اين حرف را رو نگو دختره گناه داره اخر سر هم با اين حرفاي مادرم مجبور شدم حقيقت رو بگم که من نميتونم عاشق دختري بشم يا دختري رو دوس داشته باشم فقط ميخوام با پولدارترين دختر شرمون ازدواج کنم حتي اگه دختره سرطان لاعلاج داشته باشه باز من ميخوام برم خواستگاريش.
    حالا سوال من از شما اينکه منکه نميتونم به دختري دل ببندم يا ازش خوشم بياد يا دوسش داشته باشم!چيکار کنم که از اين مريضي رهايي يابم با وجود اينکه از عشق و عاشقي من 4 و 5 سال گذاشته ولي هنوز هم اون سه دختر رو دوس دارم و عاشقشون هستم و نميتونم فراموششون کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    موج آبی آواتار ها
    سلام
    واقعا ناراحت شدم والدین شما نوع دیگری میتونستن اقدام کنند اما متاسفانه کوتاهی کردندیعنی درواقع باور نکردند که شما بزرگ شدید و نباید با داد و فریاد و آبرو ریزی جلوی دوستی شما رو بگیرن درواقع ما دوستی دختر و پسر رو منع میکنیم بخاطر عواقبی از این قبیل و نرسیدن به هم برای ازدوا ج و این گونه آبرو ریزی ها که گاها دخترها آسیب بیشتری می بینن و خیلی کم پیش میاد پسری با دختری که باهاش دوسته و رابطه داره ازدواج کنه بخاطر کم شدن اعتمادش به دختر
    اما عاشق نشدن شما بخاطر لجبازی با خانواده است که باید نوع تفکرتونو تغییر بدیدبه دلیل اینکه شما اگر با دختری در سطح بالا ازدواج کنید که بعید می دونم خانواده ی اون دختر قبول کنند و راضی به وصلت بشن .........
    اما اگر با این دید و عدم علاقه بخواید پیش برید هم خودتون و هم اون دخترو بازیچه ی لجبازی قرار دادید شما درحال حاضر باید بتونید گذشته رو فراموش کنید با ورزش و سرگرمی و پیدا کردن کار و انرژی های ازدست رفتونو برگردونید
    و دنبال دختر مناسبی باشید که بتونه بهتون عشق بورزه و شما هم بتونید دوسش داشته باشید و جبران این اتفاقات باشه و اتفاقات گذشته رو به چشم تجربه ببینید
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    ممنون از راهنماییتون ولی راستش همه این کارهایی رو که میگید از قبیل ورزش و کار و سرگرمی و تفریح انجام میدم صبح ها یک ساعت ورزش، هفته ای هم 12 ساعت تویه هنرستان تدریس میکنم، سعی میکنم که هیچ وقت تنها نباشم، حتی تا اونجا که میتونم و در عقلم باشه از خیابان ها و محله هایی که امکان داره اون دخترها رو ببینم رد نمیشم و کمتر تویه خیابان هستم حتی مجبور شدم ارشد رو تویه یه شهر دیگه ادامه بدم که اون خانم رو نبینم. هرچی خاطره و یادگاری از اون دخترها داشتم سوزاندم ولی فایده نداره و روز به روز داغونتر میشم و امیدم به زندگی هم کم شده.در مورد ازدواج با دختر پولدار حق باشما هست میخوام با دختر پولدار ازدواج کنم که به همه چیزایی که نداشتم برسم. عاشق هم نمیشم چون اون دخترا هیچ وقت عاشقم نبودن به همین دلیل تصمیم گرفتم که عاشق نشم ولی راه چاره جدید برای فراموشی خاطرات تلخم چی هست؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    موج آبی آواتار ها
    تنها راهش توقف فکر هست
    که توی این تالار هم موجود است فنون توقف فکر
    باید زمانی که به دوستان گذشتتون فکر میکنید مسیر ذهنتون رو تغییر بدید و ودر ذهنتون بگید بسه و به جای اون افکار به آینده فکر کنید و به چیازهایی که میتونه خوشحالتون کنه
    و به این همه توجه داشته باشید شما با بدست آورن اراده و کسب انگیزه میتونید چیزهایی که میخواید و نداشتید رو بدست بیارید و با ازدواج با دختر پولدار خیلی چیزهایی که الان دارید و نخواهید داشت که یکی از اون ها عزت نفسه
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    به همیاری خوش آمدید

    لطفا به این سوالات پاسخ بده:

    مقداری از دوران کودکی خود بیشتر بگو. درباره رابطه ای که با خانواده و به خصوص با مادرت داشتی. درباره رابطه مادر و پدرت با هم و با بچه ها بیشتر بگو. فرزند چندم خانواده ای؟

    آیا پیش از ورود به دانشگاه، با خانواده احساس راحتی می کردی؟

    زمانهایی که از خانواده دلخور میشدی، چطور مشکل رو برطرف می کردی؟
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    خوب من از بچگی با سختی و هزار جور مصیبت بزرگ شدم!در سال 65 زمانیکه مردم بچه هاشون رو با اب گرم حموم میشستن پدر و مادرم آب رو رویه اجاق چوبی گرم میکردن بعدا تویه یه تشک منو میشستن در کل همیشه پدر و مادرم میگن که تو رو با چنگ و دندون و با هزار بدبختی بزرگت کردیم فرزند اول منزل هستم و یه خواهر یکسال از خودم کوچکتر دارم که داره ازدواج میکنه و من هم خوشحالم که داره از این بدبختی رها میشه و جفتمون با هزار بدبختی و با فلاکت بزرگ شدیم و تونستیم جفتمون فوق لیسانس برق بخونیم. با همه بچه ها از بچگی خیلی خوب و راحت بودم از دختر بگیر تا پسر در کل پسری هستم که تویه جم دوس دارم باشم و از تنهایی متنفرم و تا اونجا که تونستم برای خودم دوست دارم از بچه چند ماهه بگیر تا انسان دم مرگ که همشون از من راضی هستن وهمه میگن که تو با پدرت کلی فرق میکنی اخه پدرم برعکس من دوست آنچنانی ندارد و علتش هم اینه که به هیچ کس حتی به پسرش که من باشم اعتماد نداره.تا دوران پیش دانشگاهی مادرم با من خوب بود و دوسم داشت حتی میگفت که اونقده پاک هستی که بهت اعتماد دارم ولی از وقتی که دانشگاه رفتم و با دختر اول دوس شدم اخلاقش با من عوض شد و در اکثر اتفاقات تنهام میذراه. پدرم که اصلا بهم توجه نمیکنه و ولم کرده به طبیعت چون خودش میگه ازت خوشم نمیاد حتی تویه جم و خانواده و غریبه میگه که ازتبدم میاد و نمیخوام تویه جمعی که باهم هستیم تو حرف بزنی.برای همین موضوع هست که وقتی تویه محفلی هستم که پدرم هم حضور داره اصلا حرف نمیزنم چون میترسم گدرم تویه اون جمع تحقیرم کنه.خانواده همه اخلاق پدرم رو میدونن و بهش میگن که فرد نرمالی نیستی. ولی من مثل پدرم نیستم واسه همینه که همه دوسم دارن حتی دخترای همسن من اونقدر بهم اعتماد دارن که بدون حجاب پیش من رفت و آمد میکنن و حتی باهام دست میدن ولی من هیچ وقت به این اعتمادشون خیانت نکردم برعکس پدرم که همیشه فکر میکنه من دوس دختر دارم و باهاش حرف میزنم و مدام با من در جنگ و درگیری لفظی هست.تا قبل از ورودم به دانشگاه با خانواده مشکلی نداشتم حتی اگه مثلا یه اسباب بازی میخواستم و اونا برای من نمیخریدن دیگه باهاشون قهر نمیکردم خودم میدونستم که اونا برای من نمیخریدن برای همین میرفتم مغازه پدربزرگم کار میکردم و پولام رو جمع میکردم و اون اسباب بازی یا کتاب رو میخریدم. الان هم اون اخلاق رو دارم نمونه اش پارسال گفتم برای من گوشی بخرین گوشی قبلیم کار نمیکنه نخریدن و مجبور شدم برم کار کنم و پول جمع کنم و بتونم یه گوشی 700 هزار تومنی لمسی بخرم و برای یه ده سالی خودم رو راحت کنم.ولی الان که به اینجا رسیدم و خانواده ام بخاطر گذشته ام من رو تنها گذاشته اند دیگه هیچ امیدی بهشون ندارم و الان هم دارم کار میکنم تویه یه هنرستان که بتونم یه پولی جمع کنم و از بانک ملی یه وام 150 میلیون تومنی بگیرم و یه شرکت برای خودم راه بندازم که هم خودم کار کنم و هم چند نفر ازاونجا نون بخورن.درسته پدر و مادرم مثل چند سال پیش نیستن و فقیر نیستن و کلی ثروت بهشون ارث رسیده ولی نمیخوام ازشون پول بگیرم چون وقتی اونا به خواسته دل من جواب نه دادن و من رو جلویه اون دختر خورد کردن با خودم گفتم که پسر بی عرضه ای هستم که نتونستم به دختری که دوس داشتم برسم. الان هم تصمیم اینکه با دختری ازدواج کنم که پولدارترین دختر شهرمون باشه حتی اگه زشت و بیماری لاعلاج داره باز میخوام باهاش ازدواج کنم نه بخاطر عشق بلکه برای بدست اوردن پول و بدست اوردن اون چیزای که تویه زندگی خانواده ام برای من فراهم نکردن.
    من پسری هستم که هر روز نماز میخونم و قرآن میخونم و دعای معراج و آیت الله کرسی همیشه روی قلبم هست.
    تا به الان هم با هیچ دختر غریبه و دانشگاه رابطه لمسی نداشتم چه برسه به رابطه س ک س.....
    پافشاری من هم برای ازدواج زود اینه که من زود به زود تویه خواب جنوب (استمناء بی اختیار) میشم و این موضوع خیلی زیاد و بیشتر اذیتم میکنه و چون توانایی ازدواج رو نداشتم به خواندن بیشتر قرآن رو آوردم که باز نشد و از 18 سالگی تا الان با این موضوع گریبان گیر هستم و به هرکاری بگید دست زدم که این موضوع از زندگی من حذف بشه ولی متاسفانه نشده و من این موضوع رو نمیتونم به خانواده ام بگم که دارم تویه گناه می افتم.
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    سلام دوست عزیز !
    تمام صحبت هاتون رو خوندم.
    مساله و مشکل اصلی شما اینه که تا به امروز نتونستید روی پای خودتون با ایستید.
    چطور انتظار دارید که پدرتون به شما ایمان بیارند درحالی که شما با اینکه 27 سالتون هست ولی هزینه خرید گوشی رو از ایشون میخواهید؟
    نمیخوام وارد مباحث اعتقادی بشم ولی این رو باور کنین که اعتماد دختران فامیل بشما میتونه که دلایل دیگری هم داشته باشه . مثلا اینکه بخوان تا دلتون رو بدست بیارن و یا اینکه هنوز باور نکردن که شما برای خودت مردی شدید!
    هنوز خیلی ها باور نکردن که شما مستقل شدید! حتی خودتون!

    به عمل کار برآید به سخنرانی نیست!

    علیرغم اینکه فرمودید تو زندگیتون این همه سختی کشیدید من نظر مخالفی با نظر شما دارم!

    پدرتون محبت پدرانه براتون کردند. خواستند رو پای خودت بایستی. مادرتون هم بیش از حد نگرانتون بودند. برای همین همه سختیهایی رو که پدرتون میخواستن تحمل کنی سعی کردن برات هموار کنن تا اذیت نشی...

    با این شرایط حتی اگر فوق دکتری هم بگیرید باز همون نظر رو خواهند داشت!

    تمام تلاش شما اینه که به والدینتون اثبات کنین که بچه نیستید!
    برای این اثبات نیاز به گرفتن تصمیمات هیجانی نیست (مثلا ازدواج با پولدارتین دختر حتی اگر بیمار باشه)
    چرا برای خودت برنامه ریزی نکردی؟
    افکار بلند پروازانه و مثبتی داری ولی به همین راحتی موقعیتش براش پیش نمیاد و ار هم بیاد به همین راحتی از دستت میره!

    برای از بین بردن کوه مشکلات اول از همه باید خرده سنگ های جلوی پات رو برداری!!!!!

    فعلا فکر ازدواج کردن رو به تعویق بنداز!

    آینده ای روشن و واضح رو با اهدافی سهل الوصول برای خودت ترسیم کن ...

    یک روز از پدرت درخواست کن که با شما بره بیرون! ازش بخواه تا علت مخالفتش با شما رو براتون بگه! بجای اینکه ازش دلخور بشی ازش بخواه که مثل یک مرد باهات برخورد کنه و ایراداتت رو بهت بگه و کمکت بکنه

     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    اره من باهات موافقم
    باید یه کار مایه دار پر چرب پیدا کنم و تویه اولین فرصت که خونه اجاره کردم از اون خونه و خانواده ام جدا بشم در غیر اینصورت تا آخر عمر هم خودم و هم اونا رو اذیت میکنم. به قول معروف دوری و دوستی
    مرسی از راهنماییتون
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    با زندگی نساز! زندگی را بساز......

    بجای اینکه به فکر فرار از مشکلات باشی به فکر حل کردنشون باش!!!

    دوری و دوستی!!!! بجای این جمله از تک تک ثانیه های وجود پدر و مادرت استفاده کن .
    ازشون کمک بخواه ...
    به فکر آینده خودت و خانواده ات و زندگی متاهلی آینده باش!
    از همین الان برای زن و بچه ات برنامه ریزی کن ....

    قرار نیست با شغل چرب و نرم آینده تضمین بشه...

    روزی دست خداست ولی تو هم باید تلاش کنی... در عین حال میشه با درآمد کم ولی حلال که بخاطرش زحمت کشیدی و عرق ریختی زندگی ایده آلی داشته باشی.

    به پدر و مادرتون بگین قبل از اقدام به ازدواج مدتی رو بهتون مهلت بدند تا شرایط لازم رو بدست بیاری

     
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    آنچه از صحبتهات و همینطور پیشینه خانوادگی ات بیان کردی، نشان دهنده رابطه نه چندان رضایت بخش با خانواده هست. به نظر میرسه بیشتر با مادرت خوب بودی که این رابطه هم به دلیل برهم زدن روابطی که داشتی، دستخوش تغییرات زیادی شده. نوعی خشم پنهان نسبت به اعضای خانواده و انتقام جویی، در کلام و رفتارت مشاهده میشه که نیازمند اصلاح و ابراز صحیح هست.

    به نظر میاد بیش از اینکه عاشق اون سه دختر باشی، عاشقِ عاشق شدن هستی! به فاصله حدود شش سال، سه رابطه عشقی(یا دو تا)، رو تجربه کردی و در مرحله توانسته ای که قبلی رو کنار بگذاری، و حالا پس از گذشت سالها و به نتیجه نرسیدن هیچکدام از این روابط، بیان کردی که الان هر سه شون رو دوست داری و نمیتونی فراموششون کنی!

    درواقع این سه نفر، مفرّی بودند برای گریز، و نه مامن حقیقی. کما اینکه انتخاب الانت هم همین حالت رو داره. پولدارترین دختر شهر، یک انتخاب حقیقی برای تو نیست، و بلکه اجباری است که قصد داری با انتخابش، هم انتقام از خانواده بگیری و هم از مشکلات فرار کنی، و هم برخی نداشته های خیالی رو جبران کنی

    پس، در شرایطی که الان داری، انتخاب همسر کار درستی به نظر نمیرسه و باید پیش از این عمل، خودآگاهی ات افزایش پیدا کنه و برای مشکلاتی که بیان شد، چاره اندیشی بشه

    بنابراین، باید به این موارد دقت کنی:

    1. اصلاح رابطه ات با خانواده و ابراز خشم به شیوه صحیح، یا مدیریت درست آن، به گونه ای که برای ابرازش مجبور به اقدامات دیگر ناپسند نشی

    2. اجرای راهکارهای فراموشی روابط و التیام شکست های عاطفی

    3. تقویت هوش هیجانی و یادگیری اهمیت این نوع هوش در روابطی که با خانواده و اطرافیانت برقرار میکنی

    4. کسب آگاهی درباره معیارهای حقیقی انتخاب همسر، و به طور کلی کسب اطلاع در زمینه ازدواج و شیوه انتخاب

    درباره هریک از این چهار مورد، باید صحبت کنیم. دست کم مقالاتی معرفی کنیم. تدریجا با برطرف شدن این مشکلات، امید میره که ان شا الله رویه طبیعی زندگی شما بازگرده
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •