تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




داستان خیلی زیبا زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:narges☺
آخرین ارسال:m1392
پاسخ ها 11

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

داستان خیلی زیبا

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    narges☺ آواتار ها
    My Wife Navaz Called,
    'How Long Will You Be With That Newspaper? Will You Come Here And Make Your Darling Daughter Eat Her Food?'


    همسرم نواز با صدای بلند گفت: تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟
    می شه بیای و به دختر عزیرت بگی غذاشو بخوره؟


    I Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene.

    من روزنامه رو به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

    My Only Daughter, Ava Looked Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes.

    تنها دخترم آوا، به نظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

    In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With Curd Rice.

    ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت.

    Ava is a Nice Child, Very Intelligent for Her Age.

    آوا دختری مودب و برای سن خود بسیار باهوش هست.

    I Cleared My Throat and Picked Up the Bowl.
    'Ava, Darling, Why Don't U Take A Few Mouthful of This Curd Rice?
    Just For Dad's Sake, Dear'
    Ava Softened A Bit and Wiped Her Tears with the Back of Her Hands.


    گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم:
    چرا چند قاشق نمی خوری عزیزم؟ فقط به خاطر بابا.
    آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:


    'Ok, Dad. I Will Eat, Not Just A Few Mouthfuls, But The Whole Lot Of This.
    But, U should...' Ava Hesitated.


    باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید... آوا مکث کرد.

    'Dad, if I Eat This Entire Curd Rice, Will U Give Me Whatever I Ask For?'

    بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم می دی؟

    'Promise'. I Covered the Pink Soft Hand Extended By My Daughter with Mine, and Clinched the Deal.

    دست کوچک دخترم رو که به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: قول می دهم.
    بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.


    Now I Became A Bit Anxious.
    'Ava, Dear, U Shouldn't Insist On Getting A Computer Or Any Such Expensive Items. Dad does not have that kind of Money Right now. Ok?'


    ناگهان مضطرب شدم. گفتم: آوا، عزیزم، نباید برای خرید کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا اونقدر پول نداره. باشه؟

    'No, Dad. I Do Not Want Anything Expensive'.
    Slowly And Painfully, She Finished Eating The Whole Quantity.


    "نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام." و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

    I Was Silently Angry With My Wife For Forcing My Child To Eat Something That She Detested.

    در سکوت از دست همسرم عصبانی بودم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بود.

    After The Ordeal Was Through, Ava Came To Me With Her Eyes Wide With Expectation.


    وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج می زد.

    All Our Attention Was On Her.
    'Dad, I Want to Have My Head Shaved Off, This Sunday!'

    Was Her Demand
    ...
    همه نوجه ما به او جلب شده بود.
    آوا گفت: من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه!


    'Atrocious!' Shouted My Wife, 'A Girl Child Having Her Head Shaved Off?
    Impossible!' 'Never in Our Family!' My Mother Rasped.
    'She Has Been Watching Too Much Television. Our Culture is Getting Totally Spoiled with These TV Programs!'


    همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بیاندازه؟ غیرممکنه! نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت: فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود می شه!

    'Ava, Darling, Why Don't You Ask For Something Else? We Will Be Sad Seeing You With A Clean-Shaven Head.'

    گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.

    'Please, Ava, Why Don't You Try To Understand Our Feelings?'

    خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

    I Tried To Plead With Her.
    'Dad, U Saw How Difficult It Was For Me To Eat That Curd Rice'.
    Ava Was in Tears. 'And You Promised To Grant Me Whatever I Ask For. Now, You Are Going Back On Your Words.


    سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت: "بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟" آوا در حالی که اشک می ریخت ادامه داد: "و شما به من قول دادی که هر چی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟"

    It Was Time For Me To Call The Shots.
    'Our Promise Must Be Kept.'


    حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش!

    'Are You Out Of Your Mind?' Chorused My Mother And Wife.

    مادر و همسرم با هم فریاد زدن: "مگر دیوانه شده ای؟"

    'No. If We Go Back On Our Promises She Will Never Learn To Honor Her Own. Ava, Your wish Will be Fulfilled.'
    پاسخ دادم: "نه. اگر ما به قولی که می دیم عمل نکنیم، اون هیچ وقت یاد نمی گیره به قول خودش احترام بذاره. آوا! آرزوی تو برآورده می شه"

    With Her Head Clean-S
    haven, Ava Had A Round-Face, And Her Eyes Looked Big And Beautiful.

    آوا با سر تراشیده شده و صورت گرد، چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود.

    On Monday Morning, I Dropped Her At Her School.
    It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking Towards Her Classroom...
    She Turned Around And Waved. I Waved Back With A Smile.


    صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دخترم با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

    Just Then, A Boy Alighted From A Car, And Shouted,
    'Ava, Please Wait For Me!'


    در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من هم بیام.

    What Struck Me Was The Hairless Head Of That Boy.
    'May Be, That Is The in-Stuff', I Thought.


    چیزی که باعث حیرت من شد، دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه...

    'Sir, UR Daughter Ava is Great indeed!'
    Without introducing Herself, A Lady Got out Of the Car,
    And Continued, 'That Boy Who is Walking Along With Your Daughter is My Son.


    خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود، بدون آن که خودش رو معرفی کنه گفت: دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده است. و در ادامه گفت: پسری که داره با دختر شما می ره پسر منه.

    He is Suffering from Leukemia'.
    She Paused To Muffle Her Sobs.
    'Harish Could Not Attend The School For The Whole Last Month.
    He Lost All His Hair Due To The Side Effects Of The Chemotherapy.


    اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو آروم کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.

    He Refused To Come Back To School Fearing The Unintentional But Cruel Teasing Of The Schoolmates.

    نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره اش کنند.

    Ava Visited Him Last Week, And Promised Him That She Will Take Care Of The Teasing Issue. But, I Never Imagined She Would Sacrifice Her Lovely Hair For The Sake Of My Son!

    آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرش رو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو برای پسر من فدا کنه.

    Sir, You And Your Wife Are Blessed To Have Such A Noble Soul As Your Daughter.'

    آقا! شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

    I Stood Transfixed And Then, I Wept.
    'My Little Angel, You Are Teaching Me How Selfless Real Love Is...


    سر جام خشک شده بودم و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو به من یاد دادی که عشق واقعی یعنی چه...

    "The Happiest People On This Planet Are Not Those Who Live On Their Own Terms, But Those Who Change Their Terms For The Ones Whom They Love!"
    Think About It


    خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آن جور که می خوان زندگی می کنن. بلکه کسانی هستن که خواسته های خودشون رو به خاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر می دهند.
    به این مسئله فکر کنین.عیدتون مبارک
    پاسخ با نقل و قول

  2. داستان خیلی زیبا  سپاس شده توسط A@92,elnaz.t,m1392,niloofarabi,مهرسا62,ویونا شاکری

  3. ارسال:2#
    سلامچند روزی بعلت برخی مسایل و مشکلات اجبارا با چند تا از بچه های سرطانی که شیمی درمانی میکردن تو بیمارستان کودکان شیخ مشهد ملاقات کردم. واقعا خیلی خیلی نیاز هست که با چنین فرشته هایی همدردی بشه و درکشون کرد.بعضی هاشون مدرسه رو به خاطر بعد مسافت و شیمی درمانی و برخی مشکلات ترک کرده بودن....

    همه ما درقبالشون مسئولیمیا من اسمه دوا و ذکره شفا
    پاسخ با نقل و قول

  4. داستان خیلی زیبا  سپاس شده توسط A@92,m1392,narges☺,niloofarabi,مهرسا62,ویونا شاکری

  5. ارسال:3#
    narges☺ آواتار ها
    چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
    بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
    ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
    دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
    تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
    اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
    به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
    او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
    اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
    بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
    اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
    وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
    معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .
     حرفهای دیگران خیلی ادما تاثیر داره قبل از این که حرفی بزنید ب اون فکرکنید
    پاسخ با نقل و قول

  6. داستان خیلی زیبا  سپاس شده توسط m1392,niloofarabi,مهرسا62,ویونا شاکری

  7. ارسال:4#
    narges☺ آواتار ها
    یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود.
    اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
    اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
    زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
    وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:” من چقدر باید بپردازم؟”

    و او به زن چنین گفت: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
    و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم.
    اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
    نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!“
    چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
    بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
    او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست، واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
    وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره، زن از در بیرون رفته بود،
    درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
    وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
    در یادداشت چنین نوشته بود:” شما هیچ بدهی به من ندارید.
    من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
    اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.
    نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!“.

    همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :”دوستت دارم اسمیت، همه چیز داره درست میشه“اگه ب کسی کمک کنی مطمئن باش هیچ وقت بی جواب نمیمونه
    پاسخ با نقل و قول

  8. داستان خیلی زیبا  سپاس شده توسط m1392,niloofarabi,مهرسا62,ویونا شاکری

  9. ارسال:5#
    narges☺ آواتار ها
    اینو خیلی دوس داشتم

    پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد.
    پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟".

    پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".
    پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..."
    البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت.
    اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم."
    پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با ماشین یه گشتی بزنیم؟""اوه بله، دوست دارم."
    تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟".
    پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است.
    اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید.".
    پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت.
    او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :..
    " اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده.
    یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد . اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی."
    پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند.
    برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند
    در مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره !
    پاسخ با نقل و قول

  10. داستان خیلی زیبا  سپاس شده توسط m1392,niloofarabi,مهرسا62,ویونا شاکری,سلماء

  11. ارسال:6#
    narges☺ آواتار ها
    دوستان اینا را جدید گذاشتم دوست نداشتین
    پاسخ با نقل و قول

  12. داستان خیلی زیبا  سپاس شده توسط سلماء

  13. ارسال:7#
    نرگس جونم خیلی قشنگ بودن 

    مرسی . مخصوصا اقای اسمیت .....  اصلا نتونستم حدسش بزنم . بازم مرسی
    پاسخ با نقل و قول

  14. داستان خیلی زیبا  سپاس شده توسط m1392,سلماء

  15. ارسال:8#
    narges☺ آواتار ها
    [img=249x373]http://www.itegfiles.ir/useralbums/HASTI681-121962010/1.jpg[/img]

    سر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست ، پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید : یک بستنی میوه ای چند است ؟ پیشخدمت پاسخ داد : ۵۰ سنت. پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد و بعد پرسید : یک بستنی ساده چند است ؟در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد : ۳۵ سنت. پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت : لطفا یک بستنی ساده.
    پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت ؛ وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه پنج‌ سنتی و پنچ سکه یک ‌سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت …
    پاسخ با نقل و قول

  16. داستان خیلی زیبا  سپاس شده توسط m1392,niloofarabi,مهرسا62,سلماء

  17. ارسال:9#
    narges☺ آواتار ها
    سلام


    يک دکتر روانشناسي بود که هر کس مشکلات روحي و رواني داشت به مطب ايشان مراجعه مي کرد و ايشان با تبحر خاصي بيماران را مداوا مي کرد و آوازه اش در همه شهر پيچيده بود.

    يک روز يک بيماري به مطب اين دکتر آمد که از نظر روحي به شدت دچار مشکل بود. دکتر بعد از کمي صحبت به ايشان گفت در همين خياباني که مطب من هست، يک تئاتري موجود هست که يک دلقک برنامه هاي شاد و خيلي جالبي اجرا مي کند. معمولا بيماراني که به من مراجعه مي کنند و مشکل روحي شديدي دارند را به آنجا ارجاع مي دهم و توصيه مي کنم به ديدن برنامه هاي آن دلقک بروند و هميشه هم اين توصيه کارگشا بوده و تاثير بسيار خوبي روي بيماران من دارد. شما هم لطف کنيد به ديدن تئاتر مذکور رفته و از برنامه هاي شاد آن دلقک استفاده کرده تا مشکلات روحي تان حل شود.

    بيمار در جواب گفت: آقاي دکتر من همان دلقکي هستم که در آن تئاتر برنامه اجرا مي کنم.



    هميشه هستند آدم هايي که در ظاهر شاد و خوشحال به نظر ميرسند و گويا هيچ مشکلي در زندگي ندارند، غافل از اينکه داراي مشکلات فراواني هستند اما نه تنها اجازه نمي دهند ديگران به آن مشکلات واقف شوند، بلکه با رفتارشان باعث از بين رفتن ناراحتي و مشکلات ديگران نيز مي شوند.

    از لبــاس کهنـه ات خجــالت نکــش
    از افکــار کهنــه ات شرمنــده بــــــاش
    پاسخ با نقل و قول

  18. داستان خیلی زیبا  سپاس شده توسط elnaz.t,m1392,niloofarabi,مهرسا62,سلماء

  19. ارسال:10#
    narges☺ آواتار ها
    تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
    او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
    سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
    اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
    از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد………… فریاد زد: "" خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟""
    صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
    مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
    آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.

    وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم……….
    چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.

    پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند



    عیدتون مبارک
    ویرایش توسط narges☺ : 2014_10_13 در ساعت 10:27
    از لبــاس کهنـه ات خجــالت نکــش
    از افکــار کهنــه ات شرمنــده بــــــاش
    پاسخ با نقل و قول

  20. داستان خیلی زیبا  سپاس شده توسط m1392,niloofarabi,مهرسا62,سلماء

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •