تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




چطور همسرم را راضی کنم به خانه مادرم بیاید؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:کاربر
آخرین ارسال:طباطبایی
پاسخ ها 62

صفحه‌ها (7): صفحه 3 از 7 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

چطور همسرم را راضی کنم به خانه مادرم بیاید؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    آقای سیب؛ مشکل شما، عدم تعادل در تصمیم گیری هست؛

    مشکل شما، اجبارکردن کارهایی است که موردپسند همسرتون نیست؛

    مشکل شما اینه که نتوانسته اید توازنی بین رابطه با همسر، و رابطه با خانواده ایجاد کنید؛

    مشکل شما اینه که رابطه با همسر رو متضاد با رابطه با مادر، و رابطه با مادر رو مساوی با مشکل با همسر جلوه داده اید؛

    مشکل شما اصرارهای بیش از حد، روی مواردی است که نتیجه اش رو از قبل میدانید.


    با یه نگاه به دو تاپیک شما، مشخص میشه در تصمیم گیری ها، تعادل رو رعایت نکردید. اولین جمله شما:

    من پسری هستم  که با همسرم که یک سال تفاوت سنی داریم  چند سال دوست بودم و به سبب این که با کسی که خانوادم واسم در نظر داشتن ازدواج نمیخواستم بکنم با خانومم ازدواج کردم
    این جمله یعنی اینکه، بیش از اینکه قصدتون ازدواج با همسر فعلی بوده باشه، فرار از گزینه مورد نظر خانواده، براتون انگیزه بخش بوده. حالا اینکه چقدر علاقه بوده، و یا بعدا چقدر عاشق هم شدید، بحث من نیست. حرف من اینه که شما «نه گفتن» به گزینه ای که نمی خواستید رو نتوانستید عملی کنید، و راهی غیرمستقیم رو انتخاب کردید.

    به یکباره تصمیم گرفتید که به تنهایی برید به خواستگاری

    به یکباره تصمیم گرفتید که املاک رو به نام مادرتون بزنید.

    به یکباره تصمیم گرفتید که بازگردید.

    آنچه در این تصمیم گیری ها مشاهده نمیشه، تعادل هست و آنچه مشاهده میشه، تصمیم بدون شناخت و بررسی کافی است.

    حالا که تصمیم گرفته اید، رابطه رو با خانواده مجددا برقرار کنید، دارید همسرتون رو مجبور به ظاهرسازی می کنید؛ دارید ایشون رو با اجبارکردن به همفکری با شما، در تقابل بیشتر با مادرتون قرار می دهید و در عین حال، با دروغ گفتن به مادرتون، اوضاع رو بدتر می کنید.

    الان شرایط رو جوری فراهم کرده اید که انگار رابطه شما با مادرتون = با عدم توجه به همسر هست، و توجه به خواسته های همسرتون = با بی احترامی به مادر! چرا باید اینطور باشه؟

    این هنر مرد هست که بتونه همسر و مادرش رو، رو در روی هم قرار نده.

    کارهایی که لازمه انجام بدید:

    1. همسرتون رو به کاری که نمی خواهد انجام بدهد، اجبار نکنید. مدام به همسرتون نگید که پاشه بیاد خونه مادرتون، اونهم در حالی که نتیجه اش رو می دونید. روز عید، به همسرتون بگید من یه سر میرم خونه و برمی گردم. همین. پس از اینکه به مادرتون سر زدید، برای عید به منزل خانواده همسرتون هم برید.

    2. به مادرتون دروغ نگویید. لزومی نداره دلایل دروغین برای نیامدن همسرتون بیاورید. اگر پرسیدند چرا نیومده، سری تکون بدید و پاسخ مفصل رو به زمان خودش موکول کنید.

    3. با زمینه سازی، به همسرتون برسونید که جایگاه مادر، جایگاه والایی هست، حتی اگر کافر باشد. نیازی نیست سخنرانی مفصل راه اندازی کنید، فقط به ایشون بگید که احترام من به مادرم رو، به دلیل اعتقادی که دارم، و به دلیل اینکه جایگاه مادر رو والا میدونم، لازم میدونم. به ایشون بگید رفت و آمد من با خانواده ام، به معنای دخالت اونها، یا تمایل من به دخالتشون در زندگی مشترکمون نیست.

    4. از همسرتون بخواهید که انتظاراتشون رو از رابطه شما با مادرتون بیان کنند. آیا همسرتون انتظار دارند تا آخر عمر، با خانواده قطع رابطه کنید؟ اگر نه، از ایشون بپرسید لطفا بگو که چه انتظاری از خانواده ام داری؟ اصلا آیا قصد بخشش اونها رو داری یا نه؟ اگر داری، تحت چه شرایطی میبخشی؟ و اگر نداری، به من بگو تا تکلیفم رو بدونم.

    5. قطع رابطه شما با خانواده، و پس از مدتی تصمیم شما مبنی بر بازگشت به سمت خانواده، میتونه زمینه ساز بدبینی بیشتر همسر شما بوده باشه. یعنی اینکه احتمال داره همسرتون تصور کنند که شما در زندگی مشترک با ایشون، مشکلاتی داشته اید که به سمت خانواده بازگشته اید. این تصور نادرست رو اصلاح کنید. به همسرتون و نیازهاش توجه نشون بدید و با زبان و عمل، نشان بدهید که از زندگی با ایشون رضایت دارید.

    6. از همسرتون بخواهید تا روشن کنند منظورشون از اینکه خانواده ات زندگی ات رو نابود کردند، دقیقا چیه؟ آیا زندگی، پوله؟ یا داشتن مدرک هست؟ از این بالاتر، آیا این مشکلات غیرقابل جبران هستند؟

    مگر نه اینکه املاکتون برگشته؟ برای تحصیل ایشون هم زمینه ها رو فراهم کنید تا جبران بشه. به طور خلاصه، هرچه از نظر همسرتون «نابود شدن زندگی» تعبیر میشه رو شناسایی کنید و برای جبرانشون تلاش کنید.


     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:22#
    آقای سیب کاش فقط برای لحظه ای می تونستید جای همسرتون باشید!!! من شرایطی شبیه شرایط همسرتون رو داشتم و می دونم الان تو چه جهنمیه! کاش این عقل کل بودن (ببخشید که توهین می کنم چون واژه دیگه ای پیدا نمی کنم) رو کنار میذاشتید و قبول می کردید که چه بلایی سر همسرتون اوردید و دارید میارید! امیدوارم روزی که متوجه اشتباهتون شدید دیر نباشه! مادر احترامش به جاست ولی آیا این دختر آرزو و احترامی نباید داشته باشه؟؟؟ همونطور که بعضی از دوستان گفتن چرا اینقدر زود فراموش می کنید شما رفتارهای همسرتون که توی بدترین شرایط شما همراهتون بودن و از خواسته های به جا و به حقشون چشم پوشی کردن رو فراموش نمی کنید ولی در مقابل فراموش می کنید که خانواده شما غرور و شخصیت شما رو پیش همسرتون و دیگران رو از بین بردن؟؟؟؟ در عجبم که وقتی همسرتون میگه نمیایم از سر غرور لجبازیه و باید بهش فشار بیارید که حتما بیاد خونه مادرتون ولی وقتی مادرتون که باید در مقابل اشتباهات گذشته اش تاوان بده و ایشون حقی ندارن در مقابل عروسی که براش هیچ کاری نکرده خواسته ای داشته باشن فقط چون مادر هست شما درمونده شدید که مادرتون آبروش میره! پس اونموقع که به پسر و عروسش پشت کرده بود آبرومند بود و آبرو خانمتون آبرو نبود آبرو مادرتون آبرو هست؟؟؟!!!
    می بینید چقدر حرفام شبیه حرفهای همسرتونه !!!! انصاف داشته باشید به همسرتون هم فک کنید اونهم مثل مادرتون یه زنه احساسات داره غرور داره شخصیت داره چرا می خواید این ها رو زیر پا بذاره فقط به خاطر شما ؟؟؟ مگه شما براش چه کردید؟ خونه رو تمیز کردید؟ خب شما خودتون هم توی اون خونه زندگی می کنید! (فک کنید مجردید) لباس شستید؟ خب لباسهای خودتون نبوده! کار کردید؟ پول و دستمزد کارتون مال شما نبوده و با این پولها برای خودتون عروسی نگرفتید و خونه و زندگی تهیه نکردید؟ !می بینید چقدر راحت میشه تصمیمهای شما و زحمات شما رو جور دیگه ای تفسیر کرد؟؟؟ مشخصا شما فردی موجه هستید پس نذارید زحماتتون با توقعات تاحدی غیر معقولتون از بین بره
    رابطه شما و همسرتون با خانواده ات بد شده اجازه نده این بدی رفتار روی رابطه شما و همسرت سایه بندازه به خدا حسرت این روزهات رو می خوری همسرت رو دوست داشته باش و بهش اثبات کن که دوستش داری تا دوستت بداره عمر خیلی کوتاه و یکبار بیشتر تجربه نمی کنیم پس پایمالش نکن!
    اگر حرفی زدم که ناراحت شدید عذر می خوام چون ناگهان یاد گذشته خودم افتادم و گریه ام گرفت از این همه .....
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:23#
    سلام آقای سیب
    مشکلات شما قابل درک هست و به شما حق میدم که از شرایط موجود ناراحت باشید ولی من احساس میکنم که شما دچار درماندگی آموخته شده ، شدید و حس میکنید که هر عملی که برای بهبود وضع تون با همسرتون انجام میدید بی فایده است و خودتون هم نیاز به یک بازسازی روانی دارید
    لذا توصیه میکنم که در شرایط موجود ضمن رعایت نکات فوق که دوستان ذکر کردند سعی کنید که فعلا درگیر کشمکش رابطه همسرتون با مادرتون نشید و خودتون به طور فردی به وظائف فرزندی تون عمل کنید و از طرف دیگر هم سعی کنید که زیاد در مورد محاسن خانواده تون در جلوی همسرتون صحبت نکنید  و اصلا همسرتون را به کارهایی که خلاف میل اش هست وادار نکنید تا به مرور زمان حساسیت ایشون کمتر بشه و بعد از زمینه سازی های لازم به فکر مراحل بعدی باشید پس در این مرحله که دوطرف روی مساله حساس هستند زیاد اصراری به ارتباط همسرتون با مادرتون نداشته باشید هرچند که می دونم این براتون خیلی سخت و دردناکه که همسرتون در کنارتون نباشن ولی از همسرتون هم انتظار نداشته باشید که یک شبه همه مسائل قدیمی را فراموش کند اگر هم میتونید به موازات این کارها سعی کنید که خانم تون را راضی کنید که به یک درمانگر رجوع کند تا مشکلات زمینه ای که احتمال وجودش در ایشون هست بررسی شود البته نحوه راضی کردن ایشون هم خودش سیاست میخاد و باید طوری رفتار کنید که ایشون بهش برنخوره
    مویدباشید
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:24#
    آنا  خانوم راستش شکه شدم
    بد جوری موندم چی بگم آخه انگار واقعا همسرم روبرومه و حرفاش رو داره صد باره تکرار میکنه
    شما درست میگین این دقیقا حرفایی که تو بحثامون با تندی و شکستن و پرت کردن و... میگه!
    ولی آخه بی انصاف(ببخشید هاااااا)یه ذره هم به من حق بده
    من کارای اونا و بلاهایی که به سرم آوردن رو یادم نمیره و چند بارم بهشون گوش زد کردم و... ولی چی کار کنم فکر این که فردا باید بالای خاک مادرم واستم و به پشت دستم بزنم دیوونم میکنه به قرآن من پسر مامانی نبودم و نیستم
    چیزی هم از زنم نمیخوام
    نمیخوام تنفرش رو کنار بذاره فقط میخوام  ظاهر قضیه رو نگه داره و حداقل این اعیاد رو مثل غدیر که مادرم ساداته رو بیاد
    الان بهم اس زده که من نمیام روز پنج شنبه تا جبران تموم بدی هاش رو بکنم و تو هم واسم مهم نیستی دوس داری تنها برو و راستش رو بگو بهشون!!!!!!!!!!!!!!!
    آخه من برم اونجا و چی بگم و........
    وای خدا مردم تو این زندگی لعنتی
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:25#
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'م.ن' pid='29938' dateline='1382438241'
     سعی کنید که زیاد در مورد محاسن خانواده تون در جلوی همسرتون صحبت نکنید  و اصلا همسرتون را به کارهایی که خلاف میل اش هست وادار نکنید تا به مرور زمان حساسیت ایشون کمتر بشه ..........
    انتظار نداشته باشید که یک شبه همه مسائل قدیمی را فراموش کند .........

     
    خواهر خوبم ممنونم ازتون
    ولی باور کنید من خوبی خانوادم رو نگفتم هیچی بدیشون رو هم از صمیم قلب گفتم ولی اون بازم میگه چون من میرم اونجا پس دوسشون دارم و کاراشون رو فراموش کردم
    بعدم،الان7 ساله که این مسئله حل نشده !بحث یه شب و دو شب نیس

     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:26#
    lale آواتار ها
    سلام من یه چیز تازه به ذهنم رسید...میدونین چرا اون کینه اش تو این چندسال پاک نشده؟چون اون همش خواسته بزنه همه چیو خراب کنه مثلا غدیرخم نیاد تا بنظرش آبروی مادرتونو ببره...اما شما آبرو داری کردین وپنهون کاری...ونقشه خانومتون رو به هم ریختین...
     از همین حرف آخرتون معلومه که اون میخواد نیاد وشما برین به مادرتون بگین عروست همچنان ازت ناراحته ودل خانومتون خنک شه...
    بخدا همینه...مشکل همین جاست...یه بار بذار این آبروریزی رو بکنه ودلش خالی شه...برین به مادرتون بگین....اصلا جلوی خودش زنگ بزنین بگین خانومم ازت دلگیره برا همین نمیاد...
    اینجوری نیازی نیست رابطتونم با مادرتون بهم بزنین..هدف خانومتون فط اینه کاملا علنی نفرتشو از مادرتون نشون بده وشما این اجازه رو بهش نمیدین... 
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:27#
    طباطبایی آواتار ها
    سلام آقای سیب
    من فکر میکنم بهتره به صحبت های آقای دکتر عزیزی گوش بدید و توقع نداشته باشید که خانومتون با شما بیان

    درسته که شما میفرمایید که فقط از خانومتون حفظ ظاهر میخواید اما به نظرم اگر شما بخواید با توجه به رفتارهای مادرتون ، بدون اینکه حرفی از گذشته زده بشه ، حفظ ظاهر بکنید به نحوی ایشون و رفتارهاشون رو تایید کردید و همین موضوع هست که خانمتون رو آزار میده
    حتی به نظر منم بهتره وقتی میرید پیش مادرتون به مادرتون بگید که چرا خانمتون نمیاد تا مادرتون متوجه باشند ، هرچند که شاید در ظاهر هم به خودشون حق بدن ولی حداقلش این هست که رفتارهاش مورد انتقاد واقع شده و شما خانمتون رو کوچیک نکردید

    به نظر من سعی کنید که زندگی تون رو حفظ کنید و با دل خانمتون راه بیاید ، من فکر نمیکنم که خانمتون فقط براشون مادیات مهم باشه
    این قدر هم از زندگی ناامید نباشید


    سعی کنید دلشون رو به دست بیارید
     
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:28#
    جناب طباطبایی و دوست خوبم لاله جان
    ممنونم ازتون
    گوهر هایی که برام تایپ کردین یه مضمون رو داشت ولی میشه ادامه کار رو هم برام جلو جلو پیشگویی کنید!؟
    میدونین بعد این که به مادرم فهموندم که خانومم از روی چه منظوری نیومده اونا چی بهم میگن؟
    مادرم میگه:به جهنم ،من که کاری نکردم (مثل همیشه حق به جانب،انگار که طوری نشده)
    خانومم میگه:خوب حالا که این دفه نیومدم  و آب ازآب تکون نخورد دفه های دیگه هم نمیام که بیشتر بسوزن و.....
    و دوباره بر میگردیم به همون دو سال پیش که روابطمون تیره بود

     
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:29#
    تاریخ انقضای این تاپیک تا فرداست که روز آخره
    از پنج شنبه میترسم لاله
    میترسم آقای طباطبایی
    شما راس میگین من دارم با کارام و حفظ آبروم رو کارای مادرم پرده توجیه میندازم ولی این ظاهره به خدا باطنم غیر اینه
    ولی چاره ای ندارم جز راهی که شما گفتین
    سر دو راهی موندم؟!راه شما یا راه خودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:30#
    lale آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط 'سیب' pid='29962' dateline='1382443180'
    جناب طباطبایی و دوست خوبم لاله جان
    ممنونم ازتون
    گوهر هایی که برام تایپ کردین یه مضمون رو داشت ولی میشه ادامه کار رو هم برام جلو جلو پیشگویی کنید!؟
    میدونین بعد این که به مادرم فهموندم که خانومم از روی چه منظوری نیومده اونا چی بهم میگن؟
    مادرم میگه:به جهنم ،من که کاری نکردم (مثل همیشه حق به جانب،انگار که طوری نشده)
    خانومم میگه:خوب حالا که این دفه نیومدم  و آب ازآب تکون نخورد دفه های دیگه هم نمیام که بیشتر بسوزن و.....
    و دوباره بر میگردیم به همون دو سال پیش که روابطمون تیره بود

     
     

    این دیالوگ های قرمز قبلا اتفاق افتادن ؟یا دارین حدس میزنین که این دیالوگ گفته بشن؟
     
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (7): صفحه 3 از 7 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •