تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




دیگه امیدی برام نمونده زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:elnaz.t
آخرین ارسال:elnaz.t
پاسخ ها 96

صفحه‌ها (10): صفحه 1 از 10 123 ... آخرینآخرین

دیگه امیدی برام نمونده

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    elnaz.t آواتار ها
    دیگه به هیچی امیدندارم حس میکم یه ادم پوچم دلم میخوادبمیرم حس میکنم قلبی دیگه برام نمونده یادگیریم0شده اعصابم خورده چراخداراحتم نمیکنه؟؟؟؟واقعاخسسته شدم چشام دیگه سویی نداره میخوام بمیرم میخوام دادبزنم چرااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااا
     [hr]چراکسی نیست درکم کنه؟اخه چرا؟؟؟؟چراهرچی اتفاق افتضاحه برام میفته؟؟؟؟؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    maryam.azadeh آواتار ها
    سلام
    احساس پوچی کردن، گاهی منشا درونی داره و گاهی منشا بیرونی. ایا این حس پوچی صرفا از درون شما سرمنشا میگیره و یا اینکه رویدادهایی در زندگی تون پیش اومدن که این حس رو در شما ایجاد کردن؟
    اگه مدتی هست ناخواسته درگیر چنین احساسی شدین و شرایط شما دقیقا همون شرایط قبل هست، بهتره که در زوایای زندگی تون دقت کنین چه عاملی وجود داره که شما چنین حالتی رو پیدا کردین. شاید مساله ای هست که شما رو رنج میده و لازمه خودتون با دقت بررسی کنین و ببینین چی هست که در شما این حس رو به وجود اورده.
    اما اگه واقعا شرایط زندگی شما از هرلحاظ کاملا مساعد هست و اتفاقاتی که می افتن کاملا روال معمول رو دارن، این احساس پوچی رو به عنوان علامت هشدار دهنده جدی بگیرین و در پی درمانش باشین.
    زندگی ذاتا پوچ نیست و مسیر زندگی انسان ها به سمت پویایی و پیشرفت هست. در نتیجه احساس پوچی یک اختلال و مشکل محسوب میشه و لازم هست توسط روانشناس بررسی و درمان بشه.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    elnaz.t آواتار ها
    هم اتفاقایی که افتاده باعث رنجشم میشه وهمینطورگاهی وقتاوقتی بیخیال همه چیزموهمه چی عادیه دوس ندارم زنده باشم دیگه
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    maryam.azadeh آواتار ها
    الناز جان
    دقیقا همان اتفاق هایی که بهشون اشاره کردین این حس و تفکر رو در شما به وجود اوردن. این اتفاقات آنچنان زمینه ذهن شما رو تیره کردن که در مواقع عادی و وقتی به اونها فکر هم نمیکنین ناخواسته حس پوچی با شما همراه هست.
    اگه راجع به اون اتفاق ها توضیح بدین بهتر میشه بهتون کمک کرد عزیزم.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    elnaz.t آواتار ها
    مریم جون توتاپیکای قبلیم کاملاتوضیح دادم البته اون اذیتی که شدم اتفاق وحشتناکی بودوبقیه روهم که ذکرکردم دلم میخوادخودموبکوبم درودیواردادبزن بزنم چیزاروبشکونم اصن نمیدونم چررااینجورشدم[hr]حسوحال هیچیوندارم دلم میخوادزودتربمیرم اخه چرازندم چرا؟میخوام بمیرم کی میشه؟[hr]کسی نیست کمکم کنه تاین وضعیت دارم دیوونه میشم[hr]واقعانایی ندارم دلم دیگه خون شده دارم ازکف میرم
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    maryam.azadeh آواتار ها
    عزیزم تاپیک های قبلی تو خوندم.
    شما در سن و سالی هستین که بیشتر به عشق های داغ و اتشین گرایش دارین. حال کنونی شما اینطوریه ولی بخواهین و نخواهین از این مرحله عبور خواهید کرد.
    البته حس شما کاملا قابل درکه. اینو باید در نظر گرفت که ایا رابطه شما رابطه خوش سرانجامی میتونست باشه یا خیر؟
    البته احساس علاقه و گرایش به سمت طرف مقابل، امری طبیعی و لازم هست. وقتی ادم به یک نفر هیچ احساسی نداره قطعا رابطه ناموفق خواهد بود. عشق شما به ایشون جزو محاسن رابطه شماست اما عشق همه مساله نیست. پارامترهای مختلفی کنار هم قرار میگیرن تا زندگی مشترک بتونه به وجود بیاد و تداوم داشته باشه.
    واضح ترین دلیل شما برای پاسخ منفی و قطع رابطه چی بود؟
    ایا همچنان تصور میکنین لازم بود رابطه رو قطع کنین و یا اینکه الان حس پشیمانی دارین؟
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    elnaz.t آواتار ها
    لطف کردی عزیزم
    واضح ترین دلیلم این بودکه ازم خواست5سال منتظرش باشم امانشدنی بودباتوجه به اینکه خونوادش بی اطلاع باشن
    هم اره هم نه نمیدونم واقعاسردرگمم
    مریم جون چجوربگم حسم واقعابهش پاکه ازدردش دارم میمیرم دارم زجرمیکشم توخواب همش باجیغودادبیدارمیشم خیلی داغونم خییلی مریم من وواقعادوسش دارم دارم درنبودش داغون میشم
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    maryam.azadeh آواتار ها
    الناز جان
    احساس شما کاملا قابل درک هست و در پاک بودنش هم شکی نمیشه داشت.
    اما شرطی که ایشون گذاشتن اصلا قابل قبول نمیتونه باشه. انتظار کشیدن به مدت 5 سال برای هرکسی که باشه یک معامله دو سر باخت هستش. طی 5 سال خیلی اتفاقات میتونن بیافتن که ما اصلا نمیتونیم تصورشونو بکنیم. چنین درخواستی با هیچ قاعده و منطقی سازگار نیست.
    اگه پیش از اغاز دوره انتظار 5 ساله، ایشون میپذیرفتن که خواستگاری انجام بشه، حلقه خریده بشه و قرارمدارهای کلی بین شماها گذاشته بشه تا حدود زیادی میشد قابل قبول باشه. اما با فرض پنهان ماندن کامل قضیه و اونهم به مدت 5 سال که خودش یه دوره از زندگی ادم ها محسوب میشه، واقعا نمیشه پذیرفت.
    تمام مشکلاتی که شما الان دارین به خاطر علاقه و وابستگی هست و صد در صد طبیعیه. گذر کردن از عشق و احساس، یک مرحله فوق دشوار در زندگی ادم هاست. ولی خوب شما میتونین هر دو حالت رو ارزیابی کرده و ضررها و منفعت های اونها رو بشمارین. اگه با ایشون ادامه بدین بهرحال 5 سال از عمرتونو قمار کردین. اصلا معلوم نیست چنین رابطه ای به کجا ختم بشه. اونطور که گفتین انگار حدود 5 ماهه همو میشناسین و حتما بهتر میدونین که برا شناخت کامل یک انسان در حدی که بشه بهش تا بی نهایت بهش اعتماد کرد، حداقل ده سال زمان نیاز هست. اگرچه انسان ها نیمه های پنهانی در شخصیت شون دارن که حتی اگه یک عمر باهاشون زندگی کنین به همه منویات درونشان پی نخواهید برد.
    تحمل دوری واقعا سخت هست و شما هم با مرور خاطرات، عرصه رو بر خودتون تنگ تر کردین تا جایی که خواب شما تحت تاثیر این جدایی، به مشکل خورده و اشفته شده.
    من وقتی محبوبم رو از دست دادم یک هفته اول مداوما بغض توی گلوم بود و اشتهای حسابی نداشتم. فقط ارامبخش میتونست منو بخوابونه اونهم به زور. همه بهم گفتن هفته اول سخت ترین مرحله هست ولی بهرحال سپری شد. البته خب زخمش هنوز با منه و این زخم بنابر دلایلی هرگز التیام نخواهد یافت.
    اما خوشبختانه شرایط شما هزاران بار از من بهتره. یک مقدار لازمه سطح تحمل تونو بالا ببرین و تا جای ممکن اوقات فراغت تونو با دوستان تون پر کنین.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    elnaz.t آواتار ها
    مریم جون منم انگارازدستش دادم گوشیموتنظیم کردم هروقت انلاین شه بفهمم اماعکس العملی نداشته باشم اونم بیقراره اینومیفهمم دارم میبینمش اما ری اکشنی نداره بقول خودش فقط بخاطرمن
    عزیزم من هرچیزی بشه این5سالوبه پاش میمونم بااینکه تظاهرکنم دیگه ارتباطی نیست
    هروقت داداشم کارداره زنگ میزنه خونشون گوشی روبرمیدارم صداشومیشنوم اون کاغذی که برام نوشته هدیه  ای که داده همش عذابم میده نمیتونم ازخودم دورش کنم چون بدترعذاب میکشم منم یه عمریعنی7سالوعاشقش موندم تابهش رسیدم حالااینجوری؟بمیرم بهتره حالاشماخوبه باارام بخش میخوابیدی من باارامبخشم اروم نمیگیرم
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    maryam.azadeh آواتار ها
    شما هفت سال ایشون رو میشناختین؟
    تایید میکنم که جدایی واقعا سخته براتون.
    تابحال بهشون پیشنهاد دادین که برا محکم کردن رابطه و بالا رفتن سطح تعهد دو طرف، خواستگاری انجام بشه و حلقه بخرین؟
    اگه این پیشنهاد رو دادین پاسخ ایشون چی بود؟ چه دلیلی داشتن برا پاسخ؟
    در مورد ارامبخش هم اینو بگم مصرف بنزودیازپین ها( اکثر ارامبخش ها) اعتیاد اور هست و برا سلامتی مضره پس از مدتی اشکارا تحمل ایجاد میکنه و باید دوز مصرف بره بالا. من بخاطر شرایط فوق ناگوارم به صورت سرخود مصرف داشتم و دارم ولی صد در صد اینکار اشتباه هست و دارم عوارض شو تحمل میکنم. درک تون میکنم که خواب هاتون ناارام هستن و ادم وقتی در چنین وضعیتی قرار بگیره از هر حربه ای برا کسب ارامش استفاده میکنه. در مورد میزان و نوع ارامبخش، با یک پزشک مشورت کنین.
    من با پزشک مشورت کردم و قرص جدیدی رو بهم پیشنهاد داد که از خانواده بنزودیازپین ها نبود. اگه خدای نکرده بعد از مدتی به قرص ها وابسته بشین، یعنی مشکل جدیدی به مشکل قبلی تون اضافه کردین.
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (10): صفحه 1 از 10 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •