تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




شوهرم هیچوقت نخواست تغییر کنه یهو میگه جداشیم خواهش می کنم کمکم کنید زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:setareh.abie
آخرین ارسال:enamel
پاسخ ها 3

شوهرم هیچوقت نخواست تغییر کنه یهو میگه جداشیم خواهش می کنم کمکم کنید

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    تقریبا هشت ماهه ازدواج کردم
    راستش الان که مطالب دوستان رو می خونم و البته از دوماه بعد ازدواجم که مشکلاتم شروع شد حس می کنم که خیلی چیزها به خاطر حساس بودن خودم و همینطور شوهرم بینمون پیش اومد
    شوهرم از من سه سال بزرگتره و از نظر موقعیت اجتماعی کلی از من پایین تره به خاطر نداشتن خواستگار مناسب باهاش ازدواج کردم
    با خودم می گفتم مهم اخلاق و ایمانه
    ما مذهبی هستیم البته من به اندازه خانواده ام نیستم  و اونها اینطوری نیستن من از ماهواره متنفرم و اون نگاه می کنه
    اویل خوب بود با من دعای کمیل می خوند یه شب با هم نماز جماعت رفتیم
    اما کم کم و با بروز مشکلاتمون متوجه شدم می خواد آتو ازمون بگیره که ما آدم های ظاهر سازی هستیم
    سر مسایل کوچیک بحثمون میشد
    خیلی ارگ می داد خونه ی ما نمیومد و بهانه اش را خواهرهای بزرگ من بیان می کرد از اون ور پدر من مخالف رفتن من به خونه ی اونا (شب موندن) بود و شوهرم اصولا من را آخر شب خونه شون می برد!! و سر این قضیه من تا جایی تونستم با شوهرم راه اومدم برای کشوندنش به خونه مون دیگه به اصرار رسیده بودم که متوجه شدم به عنوان برگ ازش استفاده می کنه و جوری رفتار می کرد که انگار مونده ی همخوابی هستم درحالیکه همه به من می گفتن برای مرد رابطه مهمه
    البته رابطه ی جنسی طبیعی هم نداشتیم از اول گفت اونو میذاریم برای خونه مون و من بعد فهمیدم که مقعدی می خواسته که فقط سری اول خجالت کشیدم مخالفت کنم اما بعد محکم گارد گرفتم و گفتم هرگز
    خدایی برای من نیمه شب زیاد وقت میذاشت اما من توجه روز رو می خواستم و من براش در مقایسه کمتر وقت گذاشتم
    از همون اول می گفت طرف کی هستی؟؟ درحالیکه این سوال دیوونه ام می کرد چون مادرم اونو از من که شوهرم بود بیشتر دوست داشت
    حتی یک عیدی برام نیاورد بعد از جشن عقدمون دعواها و اختلافات جدی پیش اومد و کلا پاش از خونه مون قطع شد با هزار ادا و اصول باید میاوردمش خونمون اونم فقط آخر شب
    تا اینکه به بهانه ی عروسی خواهر دوستش قرار شد با دوستش و فامیلش بریم شمال که همون اول راه افتادن جلوی اونها دعوامون شد و من از وسط جاده والدینم اومدن دنبالم و برگشتم
    وقتی برگشت یهو گفت توافقی جدا شیم و من هرچی سعی کردم نتونستم نظرشو عوض کنم
    و حالا تحت فشار مادرپدرم مهرمو گذاشتم اجرا
    اونا میگن شاید این کار نتیجه بده چون میگه ده میلیون نقد دارم بدم
    و اگر هم نداد ولش کن خدا بزرگه شاید بهترش نصیبت شد
    من اما کارمند دولت دانشجوی انصرافی فق لیسانس سهم دوران مجردی ام این بود امیدی ندارم که خدای نکرده مطلقه شم....
    اصلا وحشت دارم از طلاق
    و هرجای شهر رو نگاه میکنم یادش می افتم و هرجایی هستم تو فکرشم
    تو رو خدا کمکم کنید چطوری برش گردونم؟
    بزرگترین عیبم که هی می زنه توی سرم اینه که من همه چیو سریع میرم میگم درحالیکه من هروقت عصبانی می شدم این کار رو می کردم بهش قول دادم این کار رو نکنم الان از تیر جدا از هم هستیم یعنی توی ماه پنجم دعواییم و اون گفت این مدت رو بهم فرصت داده درحالیکه این مدت هرو قت باهم حرف زدیم یا اس. زد از جدایی حرف زد و من گفتمش مگه فرصت دادن فقط زمانیه؟
    دارم دیوونه میشم نمی تونم دل بکنم از زندگیم
    افسره شدم داغون هرکاری می کنم سرم رو گرم کنم اصلا نمیشه همه چیز ب نظرم عبثه
    تو رو خدا کمکم کنید
     

     
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    سلام عزیزیم
    الان کاملا درکت می کنم خیلی حس حاله بدیه منم پارسال یک همچین اتفاقی واسم افتاد الانم که یادم میاد حالم خراب میشه اما الان که خوب شدیم واقعا وقتی یادم میاد چقدر خدا به من صبر داد فقط از خدا خواستم اگر به سلاح هم هستیم این روزای سخت بگذره...
    همه این ایرادایی که گرفته همش یه مشت بهونه گیری بچه گونه است که خودشم قبول نداره معمولا بعد مراسم حرف دیگران خیلی روشون تاثیر می زاره کلا همه چی قاطی پاتی میشه اما کاری که میتونی بکنی 1.خودتو بیشتر از هرکسی بیشتر دوست داشته باشی و بدونی شایسته احترامی شایسته یه زندگی خوب هستی2 روی اعصاب و رفتارت کنترل بیشتری داشته باشی چون الان اون یک بچه است کهداره به بختش لگد میزنه یک دردمنده که تو دیگه نباید درد روی درداش بزاری.3.پیگیرش نباش بذار به حاله خودش باشه هی هم نگو نمی خوام جدا شیم سعی کن ریشه یابی کنی مشکل اصلیو که من فکر میکنم همین که از شما پایین تره سطحش عقده حقارت کرده در ضمن این یه سندروم ازدواجه که اون دچارش شده چون توضیحاتت خیلی شبیه مشکلات خودم بود میگم.چند سالشه؟شما چی؟از چه لحاظ دیگه با هم متفاوت هستید؟ازدواجتون چه جوری بود؟خونوادش چی میگن؟
    در ضمن بهتر بود مهریه رو می گذاشتید واسه آخرین مرحله
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
     سلام ستاره جان منظورت اینه که هشت ماهه عقد کردی یا هشت ماهه خونه شوهرت رفتی؟
    مشکلاتمون خیلی بهم شبیه منم مهریمو گذاشتم اجرا چون پدر مادرم میگن شاید با این کار شوهرم متوجه کا اشتباهش بشه اینکه میگین همه چیو زود به پدر مادرتون میگین دقیقا شبیه کار شوهرمه اونم کوچکترین بحث بینمونو به پدر مادرش میگه ومن خیلی عذاب میکشیدم و شاید دلیل بیشتر اختلافاتمون همین باشه سعی کن این رفتارتو عوض کنی چون طرف مقابلت خیلی عذاب میبینه
    پاسخ با نقل و قول

موضوعات مشابه

  1. لطفا دعا بفرمایید
    توسط piroo در انجمن ویژه اعضای همیاری
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 2014_03_06, 12:27
  2. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2014_02_23, 23:13
  3. حال و هوای شما روی زیباییتان تاثیر میگذارد
    توسط anahid در انجمن فهرست گروه های تالار همیاری
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2014_01_24, 18:52
  4. مردی که با اختراعش زندگی ما انسان ها را مانند ادیسون تغییر داد.
    توسط alonegirl در انجمن فهرست گروه های تالار همیاری
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2014_01_22, 11:58
  5. دهه شصتی ها بفرمایید تو...
    توسط sahar2013 در انجمن سرگرمی و تفریحی
    پاسخ: 15
    آخرين نوشته: 2013_12_18, 17:59

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •