تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




چرا عاشورا را انقلاب مي ناميم؟! زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:Ali Haddadi
آخرین ارسال:Ali Haddadi
پاسخ ها 9

چرا عاشورا را انقلاب مي ناميم؟!

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    Ali Haddadi آواتار ها
    بخش اول

    بسم الله الرحمن الرحیم

    از عاشوراي سال61 هجري قمري تا امروز بيش از يک هزاره ميگذرد بالاي هزار سال عبور کرده و گذر اين همه سال از تلالو، جلوه و عمق عاشورا نه تنها کم نکرده که بلعکس هر سالي که ميگذرد عاشورا قلمروي گسترده تر و عميقتر پيدا ميکند. بايد جستجو کنيم که در اين زمينه و در اين زمانه درکدام جهت و رو به سوي کدام غايت ايستاده ايم، ديگر بايد لااقل خودمان تکليف خودمان را بدانيم،در اين زمان در جهت واقعه کربلا ما رو به کدام نهايت داريم؟چه نسبتي با عاشورا داريم؟بيننده ايم؟نظاره کننده هستيم؟سوگواريم؟ بازمانده ايم؟ ما چه کاره ايم؟ کجاي اين ماجرائيم؟ آفتاب عاشورا بر ذهنيت، زندگي، جان و مال ما چطور مي تابد؟کم رنگ؟ اصلا تابشي ندارد؟ خبري نيست صدايي است که از کوچه ميآيد؟ يا نه آفتاب داغش روي

    زندگي ماست و هر لحظه ما را ميسوزاند؟ بايد جستجو کنيم بايد بفهميم. ما در سرزمين شيعه نشين زندگي ميکنيم خيلي از سرزمين هاي مسلمان نشين که هويت شيعي دارند در اين ايام سياه پوشند، غم زده ند، اشکبارند،در اين ايام  به خيابانها و ميدانها مي آيند  و با صداي زنجيرها،سنجها، طبلها، شيپورها عاشورا را فرياد ميکنند. مايي که سنج ميزنيم و طبل ميزنيم و شيپور ميزنيم، عاشورا را فرياد ميزنيم نبايد بدانيم چطور شد مردمي که تازه با ديني چون اسلام آشنا شده بودند و در فضايي که پيامبرخدا وخاندانش حضور داشتند طعم شيرين يک ايدئولوژي الهي را چشيده بودند خود سپاه ستم شدند؟ميدانيد که انسان هر چيز نويي را که به دست ميآرود آنرا حفظ ميکند کهنه ها را ول ميکند ولي نوها را سفت ميچسبد، مردمي که تازه با ديني به اسم اسلام آشنا شدند آن هم در حضور پيغمبر، طعم شيرين مسلماني را در کنار خاندان پيغمبر چشيدند چطور شد که خودشان مقابل امام ايستادند؟ ما لعن ميکنيم به مردم کوفه، ما لعن ميکنيم به مردم شام،لعن ميکنيم به همه آنهايي که در ميدان جلوي امام ايستادند، اما نبايد بدانيم چطور شد اينها جلوي امام ايستادند؟ چطور شد اين ها سپاه ستم شدند، روبروي امام ايستادند، تيغ کشيدند، بر پيکر شهيدان اسب تاختند، سرهاي شهيدان را از بدنشان جدا کردند سر نيزه کردند وگرداندند، نه حسرتي خوردند  نه اندوهي پيدا کردند  بلکه شادماني هم کردند، چه شد؟ اگر ما اينها  را پيگيري نکنيم و ندانيم پس ما که هستيم، ما چه هستيم  و به کدام سو هستيم ،کجا داريم ميرويم؟ايدئولوژي ما چيست فقط با معيارهاي جامعه خوب بودن براي ما مناسب است نظريه جديدي که الان در جوامع پيشرفته به شدت جاري است، راستي چرا چرا در اين زمان اين گونه شديم ؟
    دعبل بن خزايي عمق اين فاجعه را در ابياتش  چنين تصوير کرده:
    " سر پسر پيامبر و جانشين او، اي مردم بر نيزه بلند است، مسلمانان مي بينند و ميشنوند اما کسي ناله اي نميکند افسوس نمي خورد" 
    واقعاچرا؟آيا همانطورکه در زمان کودکيم شنيده ام واقعا مردميکه در کشتن خاندان پيامبر دست داشته اند يا آنهايي که بر مرگ آنها شادماني ميکردند بواقع نميدانستند اينها چه کساني هستند؟نمي دانستند او پسر رسول خداست، نمي دانستند اين پسر فاطمه زهراست، فکر ميکردند خارجي است از يک مملکت ديگر آمده است، واقعا اينطور است؟کي ميخواهيم روي اين حرفها خط بکشيم؟ شما هم ميخواهيد به بچه هايتان همين ها را بگوئيد ؟ تا کي؟ اينها را  بايد  جواب داد.
    کراجکي در رساله اي با عنوان کتاب التعجب نکات تلخ و عبرت آموزي را بيان کرده، او در اين کتاب نوشته خانواده هايي در شام بعد از حادثه کربلا با عناوين تازه اي معروف شدند، (در خيلي از آدمهاي امروز هم اين گونه طبقه بنديها را ميبينم، البته نه با اسم آن روز بلکه به يک شکل ديگر)، خانواده هايي در شام بعد از حادثه کربلا با عناوين تازه اي معروف شدند مثل بنوالسراويل، بنوالسرج،بن اسنان،بنوالمکبرين،بن الطشتي وبنوالقضيبي وبنوالدرجا.
    بنو السراويل فرزندان کسي بودند که لباس امام حسين را برداشتند، امام را بعد از شهيد کردن لباسش را از تنش  غنيمت گرفتند، فرزندان چنين کساني لقب گرفتند و به اين لقب  افتخار کردند. 
    بنوالسرج فرزندان کساني بودند که بر پيکر امام حسين اسب تاختند، برخي از تازندگان اسب نعل اسبشان را کندند به بهاي گران و گزافي به مردم فروختند، مردم نعل هاي اسب را سر در خانه هايشان زدند، حواسها جمع است نبايد تاريخ تکرار شود، نبايد من و شما اجازه تکرار شدن تاريخ را بدهيم، ولي ناآگاهي و عدم شناخت ما را ميبرد به همان سويي که همان کاري را بکنيم که همان مردم کردند نعل اسبي که بر پيکر امام و شهيدان تاخته بود درآوردند به بهاي گزاف مردم خريدند بر سر در خانه هايشان آويزان کردند و آنهايي که به اين نعلها نرسيدند نعل تقلبي خريدند به در خانه هايشان زدندکه جا نمانند و متاسفانه عدم شناخت ما دست کمي از آنها ندارد.
    بنواسنان فرزندان کسي بودند که نيزه اي که سر امام حسين بر آن بود حمل ميکرد، فرزندان کسي که  نيزه دستش بود در کوچه و بيابان کوفه و شام سر امام را بر آن نيزه حرکت ميکرد و اين تلاوت قرآن را از زبان آن سر مبارک ميشنيد و در نهايت قساوت حملش ميکرد لقب گرفتند. 
    بنوالمکبرين فرزندان کساني بود که پشت سر اين نيزه دار که سر امام حسين را حرکت ميداد حرکت ميکردند تکبير ميگفتند، چطور ميشود چنين رفتاري را داشت،صد بار از بريدن گلوي حسين بگوئيم يکبارش به يک بار که چنين چيزيي را بشنويم سنگين نيست، بريدن آن سر مقام است براي امام ولي شنيدن اين، سوختن و پاره شدن جگر مسلمان است اگر واقعا بفهمد اگر واقعا درک کند .
    بلاذري در انساب الشراف ص213 سروده :"اي پسر پيامبر گويي با کشتن تو آشکارا و آگاهانه پيامبر(ص) را کشتند، تو را کشتند و تکبير ميگويند، با کشتن تو تکبير الله اکبر و تهليل لا اله الا الله را کشته اند" 
    چرا و چگونه چنين اتفاقي افتاد؟ اينها مردمي بودند که عصر پيغمبر را درک کرده بودند، در حضور پيغمبر  لا اله الا الله گفته بودند، چه شد که دست به چنين اعمال شنيعي زدند، افتخار کردند و لقب براي خود تصور کردند؟ عاشوراي سال 61  که تلخ ترين و موثرترين روز تاريخ اسلام و انسان است چرا اينگونه اتفاق افتاد؟ چرا مردم اندوه نمي خوردند؟ چرا مردم در کشتن حسين بن علي شادماني ميکردند؟ چرا گرداندن سر امام بر نيزه در کوفه و شام ميسر شد؟ آفتاب عاشورا چگونه اسلام را از انجماد تحريف و تزوير و ستم بني اميه نجات داد؟ معاويه و يزيد مردم را چگونه تربيت کردند که آنها تيغ به روي پسر پيامبر کشيدند؟ اينها پرسش هايي است که بايد پاسخي مناسب داشته باشد وگرنه آفتاب عاشورا از تابيدن باز خواهد ايستاد.
    سال قبل گام به گام همراه قافله کربلا و قافله سالار بزرگش از مدينه رهسپار شديم همه اتفاقات را با اسناد تاريخي اش باز گو نمودم اما وقتي به شب عاشورا رسيدم ديگر در خودم تواني نديدم که ادامه بدهم من را عفو کنيد من هم آدم هستم و در چنين جايگاهي پاهايم سست است، تنم لرزان است، زبانم به لکنت مي افتد چه کار کنم ديگر نتوانستم از شب عاشورا به بعد را ادامه بدهم اما امسال از جايگاهي ديگر آماده بررسي و گفتگو درباره عاشورا شدم باشد که توفيق الهي وياري مولا امام زمان(عج) من را ياري کند تا خجل و شرمنده شما،پيامبر خدا و اهل بيتشان نشوم.
    قصه عاشورا قصه اي است تکراري، اما چنان سرشار از طراوت و سر زندگي است که اگر هر روز و هر شب از آن گفتگو کنيم از تازگي و لطفش هرگز کاسته نخواهد شد به قول  حافظ عليه الرحمه :
    از آستان پير مغان سر چرا کشيم              دولت در اين سرا و گشايش در اين در است
    يک قصه بيش نيست غم عشق وين عجب            کز هر زبان که ميشنوم نا مکرر است
    در انقلاب عاشورا مرکب پژوهش و بررسي را بر واقعه عاشورا و زمينه هاي گوناگون آن قرار داديم، واژه انقلاب را انتخاب کردم، حالا ميگويم چرا به جاي فاجعه کربلا ميگويم انقلاب کربلا، انقلاب عاشورا، منتها اول بايد انقلاب را کوتاه و مختصر توضيح بدهيم. 
    ارسطو انقلاب را بر چندين شکل تعريف ميکند او ميگويد انقلاب گاهي در سازمان يک حکومت رخ ميدهد و هدفش تغيير شکل حکومت است مثلا از پادشاهي ميخواهد تبديل کند به جمهوري، انقلاب گاهي به سازمان حکومت آسيبي نمي رساند بلکه مقصود رهبران انقلاب اين است که شکل حکومت ثابت بماند اما قدرت به دست رهبران انقلاب بيفتد،انقلاب گاها فقط در شدت و يا ضعف ماهيت حکومتها موثر است يک ذره شدتش را بالا ميبرد و يا  يک ذره شدتش را پائين مي آورد وگاهي هم هدف انقلاب ممکن است که فقط تغيير بخشي از ساختار حکومت باشد، مثلا يک بخشي را تاسيس کنند، اضافه کنند يا بخشي را لغو کنند. مثلا هانتيگنتون  انقلاب را يک تحول داخلي سريع، بنيادين و خشونت آميز در زمينه ارزشهاي  مسلم و اسطوره يک جامعه ميداند، توجه داشته باشيد انقلاب مفهومش اين است که در يک مقطع حرکت  ميشود و همه آن چيزي که مد نظراست در همان مقطع ايجاد ميشود، اما در عاشورا ما شاهد چنين حرکت و چنين نتيجه اي نيستيم، اما من به آن ميگويم انقلاب  بعدا ميگويم چرا توضيح ميدهم، کمي جلوتر ميرويم و ميگوئيم تغيير مباني ارزشهاي جامعه بستر و زمينه اصلي يک انقلاب است، يعني اگر يک حرکتي بتواند ارزشهاي يک جامعه را تغيير بدهد و بستري فراهم کند خود،يک انقلاب است، خب قدمي جلوتر  ميگوئيم اين تغيير ارزش يعني چه؟يعني لباسها را عوض کنند خانه ها را جا به جا کنند ؟ نه،تغيير ارزش ابتداعا در درون انديشه و جان انسانها روي ميدهد و بعدا اين تغيير انديشه و آرمان اراده جديدي به وجود مي آورد.
    در پرانتز مثالي ميزنم، ماگاها بر ميخوريم به افرادي که  خدا اولادي داده که دچار نقص است و اين نقص ميتواند به اشکال مختلف باشد،در اعضا، نبودن اعضا، روي مغز، نبودن تعادل و ..دريک خانواده اي بچه اي شاهد ميشود که خداوند خواهر يا برادري به او داده که داري نقص است ميآيند پيش من،همه براي اينکه اين نقص از بين برود، خوب بشود من هم پيش دکتر ميروم انتظارم همين است، اما کار من با دکترها فرق دارد دکترها قرص ميدهند،آزمايش ميدهند، بيمارستان بستري ميکنند،جراحي ميکنند که چه که جسم اين موجود را تغيير بدهند اما تکليف من اين نيست،تکليف من آماده سازي بستري براي افکار اين خانواده است تا فردي که در اين خانواده وجود دارد و علي الظاهر براي اينها کمي و کاستي است و گاها از بودنش خجالت ميکشند بستري فراهم کنيم که زمينه تفکر عوض بشود، اين موجودي که دچار سختي است مايه افتخار ميشود، چون باور ميکند که خداي عالم براي او اين را فرستاده  و چون باور ميکند که خدا کاري را عبث انجام نميدهد و هر آنچه که به بنده بدهد هديه او محسوب ميشود ديدگاهش تغيير ميکند و تغييراين ديدگاه روابط خانوداگيش را عوض ميکند از منزوي بودن خارجش ميکند به ميان جامعه ميرود نگاه هاي متفاوت مردم را مي بيند و ديگر برايش مهم نيست چون ديگر ارزشي قائل نيست چون مي داند و باور کرده است خدا بهترين هديه موجود را به او هديه داده است،آدم وقتي بهترين هديه را مي گيرد مگر خجالت ميکشد؟مگر افسرده هم ميشود؟مگر ناراحت هم ميشود؟ ارزشهايش عوض ميشود وقتي ارزشها عوض شد کليه روابط در آن خانواده ها تغيير کرد در فرهنگ خانواده هاي اطرافشان هم موثر ميشود و اين را بهش يک انقلاب ميگويند.
    وقتي چنين تغييري در انسان انجام گرفت امواجش به جامعه ميرسد وقتي به جامعه رسيد به ساختار حکومت سرايت ميکند و بعدا آن ساختار را آرام آرام تغيير ميدهد.
    براي کار معرفت شما خيلي زحمت کشيدم من وظيفه ام را انجام دادم ولي زير پا له نکنيد در جامعه بد رفتار نکنيد همان قدر که من زحمت کشيده ام شما هم عهده دار زحمتيد،شما بايد اين ها را در  جامعه منتقل کنيد در رفتارتان در منشتان، خواسته هايتان، مردم بايد متوجه شوند، هزاران حمد براي من بفرستيد و اگر عمل نکنيد به آنچه به شما داده شده است پاسخ نداديد کاري نکرديد چون از من هم نمي خرند ميگويند اگر تو درست گفته بودي بر او موثر واقع ميشد اگر موثر واقع نشده چون تو خوب نمي گويي تو آنچه بايد قلبي بگويي يا تو آنچه بايد بگويي در قلبت نبوده و نگفتي ولي من باورها يم را به شما گفته ام و خارج از آن را به شما نگفته  من شعار نداده ام به خودتان بيائيد تا دير نشده است. 
    اين تفکر آيت الله صدر هم هست خدا رحمتشان کند ايشان اين نظريه شان را از قرآن گرفتند خداوند در سوره رعد آيه11 فرموده:  إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيرُِّ مَا بِقَوْمٍ حَتىَ‏ يُغَيرُِّواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ  خدا چيزى را كه از آن مردمى است دگرگون نكند تا آن مردم خود دگرگون شوند
    تغيير جان يعني تغيير حالات روحي انسانها، جان کجاست نميتوانيد نشان بدهيد اما علامتهايش که هست روحيه افسرده و تکيده و منزوي و بدبخت گونه وقتي تبديل شد به يک روحيه شاد پر افتخار و پر صلابت يعني جانش تاثير پذيرفته وقتي تغيير حالات روحي در انسانها به وجود آمد اين تغييرات روحي به طور حتم تغيير نظام ارزشي را در بر خواهد داشت، مثلا اگر براي انساني دنيا با همه ظواهر و امکاناتش ارزش باشد حالت روحي فرد اين است که از توسعه آن امکانات بهره ببرد و با اين امکانات خشنود و راضي است اما وقتي روحيه آدمها عوض شد و به عقبي و به معنويت توجه کردند دنيا ارزشش را از دست داد ديگر مال دنيا وسيله اي ميشود براي بخشيدن نه براي فقط بهره بردن،ارزشها عوض ميشود، عاشورا از اين بعد نگاه يعني تغيير حالات روحي انسانها، خوب دقت کنيد مطالب امشب نردبان شبهاي بعد است، عاشورا از اين بعد نگاه؛ يعني واقعه اي که حالات روحي انسانها را تغيير داد و از اين بعد واقعه يگانه تاريخ اسلام است نظير ندارد، هيچ حادثه و واقعه ديگري مثل عاشورا اثر گذار نبوده و نيست، چراکه عاشورا نه تنها مباني ارزشها را دگرگون کرد سيطره بني اميه را از درون فروپاشي کرد، درست است که امام حسين در زمان حيات يزيد را از تخت پائين نکشيد، او را به دار نکشيد، قصاص نکرد،اما اين قدرت پايان ناپذير را از درون فروپاشاند و بعد حادثه اسطوره ا ي شد فراتر از بحث دگرگوني حکومت و قدرت، بلکه در قلمرو روحي انسانها تغيير و تحول به وجود آورد و با نگاه از اين زاويه عاشورا را نه تنها ميشود يک انقلاب حقيقي در عصر خودش دانست،بلکه چون محرم زنده است و عاشورا زنده است و هر ساله تکرار ميشود و در جان انسانها تاثير ميگذارد ميتوانيم بگوئيم انقلاب زنده و سازنده در روزگار ما هم محسوب ميشود در صورت واقعه عاشورا شايد نتوانيم مباني انقلاب ظاهري را پيدا کنيم اما ماهيت و غايت عاشورا که حقيقت عاشوراست و حقيقت يک انقلاب است پيدا ميشود و اين زماني محقق ميشود که به طور دقيق حاکميت معاويه و يزيد را بررسي کنيم آرمان شايسته امام را بررسي کنيم و حرکتمان را آغاز کنيم بقاي رسالت پيامبر که در واقع ريشه حيات و هويت اسلام است با عاشورا تحقق يافت و استمرار پيدا کرد، سر انجام هم قيام عظيم امام زمان(عج) به تعبير امام صادق (ع)در روز عاشورا آغاز خواهد شد سند حرفم الارشاد شيخ مفيد ج 2 ص 131 گويي عاشورا هم مبدا است هم مقصد کليد درک زمان است که به ديروز و امروز و آينده و آرمانهاي ما معني مي بخشد.
    پيش منبع كل مطالب اين تاپيك:http://www.mahdimooud.com
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    Ali Haddadi آواتار ها
    بخش دوم

    بسم الله الرحمن الرحیم

    در بخش گذشته بحث عاشورا را آغاز کردم و اينکه  عاشورا را يک انقلاب ناميدم بعد توفيق بود انقلاب را معني کردم  هر انقلابي داري  چه ويژگيهايي است و بعد ديديم در عاشورا آن ويژگيهايي که در انقلاب به طور کلي تعريف ميکنند علي الظاهر وجود نداشت بعد آمديم گفتيم که انقلاب عاشورا در عمل درباره ذهن و روح انسانها حرکت کرد و بعد تاثير خودش را در جامعه گذاشت تا به امروز.
    در روز عاشوراي سال61 هجري دوگونه اسلام مقابل هم قرار گرفتند، دوگونه اسلام که ماهيت وچهره اي کاملا متفاوت داشتند.امام حسين عليه السلام  نماد و نشانه روشن حقيقت اسلام بود، يزيد نشانه آشکار واقعيت اسلام بود،يعني واقعيت اموري که به نام اسلام به سلطنت مشروعيت مي بخشيد، زيبا زماني است که حقيقتها و واقعيت ها بر هم منطبق شوند ولي اکثر مواقع حقيقتها و واقعيتها فاصله هايي طولاني دارند. همانطور که آن روز داشت، اسلام يزيد اموري بود که به نام اسلام  به قدرت و سلطنت مشروعيت ميبخشيد ميدانيد هيچ حکومتي در طول تاريخ نيامده است بگويد من حکومتم را بر اساس ستم و سرکوب مردم عامه بنا کردم، جاني ترينشان حيله گرانه گفته اند که من حکومتي براي شما آوردم که به نفع شماست وصلاح شما در آن است من اصلا به خاطر شماست که اين همه سختي تحمل ميکنم و اين گونه مباني حکومتش را مشروعيت بخشيده است.
    عبيد الله ابن زياد حاکم کوفه سر منبر به مردم کوفه ميگفت :"به اطاعت از خداوند تمسک جوئيد، از امامان خود اطاعت نمائيد، اختلاف نکنيد تا دچار تفرقه نشويد که هلاک و خوار ميشويد، به قتل ميرسيد"، کساني هم که آنجا نشسته بودند ميگفتند به به، عجب، درست ميگويد چون خدا در قرآن گفته به ريسمان الهي چنگ بزنيد تفرقه نداشته باشيد، اما هوشياران و عاقلان اينگونه نگاه نمي کنند، ميگويند اين از يک سو مردم را به وحدت در راه دين و اطاعت از  امام دعوت ميکند اما در بند آخر آنها را تهديد به قتل و خواري و هلاکت ميکند،کدام آيه قران خداوند بندگانش را به اطاعت از خودش دعوت کرده و در انتها گفته خوارتان ميکنم حقيرتان ميکنم  و به هلاکت ميرسانمتان،کساني که هوشيار بودند فهميدند کساني هم که تعقل نمي کردند تائيد کردند بياييد ما اينگونه نباشيم تا  بعدها آيندگانمان ما را مذمت نکنند.
    يزيد و عبيدالله هم محفل مجالس عيش و عشرت هم بودند ميدانيد يزيد شعر ميگفت روزي در مجلس طرب خود در وصف عبيدالله ابن زياد آن نتراشيده و نخراشيده قرن ابياتي سروده که شنيدن اين اشعار ماهيت آن امير مومنان را روشن ميکند او سروده:"به من جرعه اي بنوشان که استخوانهايم را طراوت بخشد سپس بازگرد (خطاب ساقي است ) و همانند آن جرعه اي به ابن زياد بنوشان کسي که رازدار و امانت نگهدار من است در نگهداري مرزها،غنيمتها و جهاد من به او وابسته است او قاتل شورشي حسين است نابودکننده دشمنان و حسودان" اين اشعار يزيد است خليفه مسلمين!.
    اطاعت از معاويه و يزيد در چنين جوي تبعيت از اسلام تلقي ميشد و طبيعتا وقتي امام حسين خودداري  کردند از بيعت با يزيد بهتان زدند امام از اسلام خروج کرده است، مردم به گونه اي تربيت شده بودند که شيوه حکومت معاويه و يزيد را تحقق اسلام ميدانستد، آنها را بهشتي تلقي ميکردند و هر که امام را ياري کرده بود و خود امام را جهنمي مي دانستند. نمونه حاضرش را بگويم ميگويند وقتي مسلم بن عقيل در کوفه دستگير شد ميدانيد که جنگ زيادي کرد جنگي نابرابر يک تنه در برابر عده اي زياد خسته پر از جراحت تمام بدنش در حال خونريزي و تشته وقتي که روکرد به مسلم بن عمرو باهلي به اوگفت به من آب بده، باهلي آب را بلند کرد به مسلم نشان داد گفت :"مي بيني اين آب چه قدر خنک و گوارا است اما از آن جرعه اي نخواهي نوشيد تا در جهنم حميم بهره ات شود"، يک قسي القلب آب را خالي ميکند روي زمين ميگويد به تو آب نمي دهم تو دشمن من هستي اما يک معتقد به يک ايدئولوژي غلط استدلال ميکند و آب نمي دهد، اين ايدئولوژي در مردم آن زمان جا افتاده بود و اشکال در همين جاست. وقتي مسلم از باهلي پرسيد تو که هستي،  باهلي گفت:" من کسي هستم که حق را شناختم در حاليکه تو از حق روي گردانده اي از امام اطاعت ميکنم در صورتي که تو نافرماني و عصيان نموده اي"، يزيد شرابخوار امام مومنين محسوب ميشد اين امر به سادگي جا نيافتاده است .اين گفتگوي بين اين دو نفر گفتگوي بين يک مسلمان و يک  خارجي غير مسلمان بنا نشده هر دو اينها نماز ميخواندند مسلم بن عقيل و مسلم بن عمرو باهلي صداي اذان شنيده ميشد شمشيرها بر زمين مي دويدند براي نماز در مسجد، هر دو مسلمانند منتها  هر کدام را باورهايشان به اين پايه اعتقادي رسانده يکي در راه دين و امامش شهادت را ميپذيرد  ديگري در راه همان دين وامامش قتل عام ميکند آدم ميکشد و خيلي جالب خود را محق ميداند، همه اين ها بر اساس باورهاي ديني شان است. حالا در طول اين شبها ميخواهيم بدانيم معاويه که بود جدا بايد اين عنصر ملعون شناخته شود چون طول تاريخ معاويه هاي زيادي را به خود ديده و عامه بسياري از  مردم صدمه ديدند چون معاويه را در زمان خودش نشناختند ، چون معاويه نماها را تشخيص ندادند، معاويه  عنصر عجيبي است.
    در روز عاشورا عمر بن حجاج زبيدي يکي از فرماندهان سپاه بني اميه وقتي ديد عده اي از سپاهيانش در مقابل گفتار امام حسين تمايل به امام پيدا کردند فرياد برآورد:"در کشتن کسي که از دين خارج شده است ترديد نکنيد حسين با امام يزيد بن معاويه مخالفت کرده است"، سند حرفم تاريخ طبري ج چهار ص 331، همين يک کلام ميتواند به ما بفهماند که چه قدر تاريکي و غبار چهره حقيقت اسلام را در آن زمان پوشانده بود و روشنايي کلام امام در برابر اين تحريف اسلام که کاملا تبديل به يک فرهنگ شده بود اثري محدود داشت.پس يک حرکت ديگر ميخواست، آفتاب عاشورا با خون شهيدان توانست تحريفها را آشکار کند چون ديگر در قالب کلام تحريفي پاک نمي شد، اقبال لاهوري زيبا سروده خداوند رحمتش کند:
    خون تو تقسير اين اسرار کرد        ملت خوابيده را بيدار کرد
    پس دريافتيم دو گونه جريان فکري وسياسي و دو گونه تعبير از اسلام به وجود آمده بود،عاشورا نقطه رويارويي يا تقابل اين دو گونه تفکر و اين دو گونه برداشت از اسلام بود، به همين دليل ضرورت دارد که ريشه يابي کنيم و ريشه هاي هر دو جريان را پيدا کنيم،جريان اسلام راستين و جريان اسلام نمادين وتحريف شده توسط معاويه تا بتوانيم انقلاب عاشورا را بفهميم.انقلاب عاشورا را در شکافتن فرق ابولفضل، زدن دو دست ابولفضل، بريدن گلوي امام حسين، تير در گلوي علي اصغر فرو کردن ميشناسيم نه بيش از اين وقتش نرسيده بيشتر از اين بشناسيم ، وقتش نرسيده بيشتر از اين بدانيم بايد بدانيم وگرنه چه جوابي خواهيم داد.
    عاشورا در سه قلمرو دگرگوني به وجود آورد :
    الف) تببين حقيقت اسلام و رسالت پيامبر که زير خاکسترها آرام آرام داشت به دست فراموشي سپرده ميشد
    ب) دگرگون کردن فرهنگ و ارزشهاي حاکم
    من هميشه گفته ام هر چيزي تلوزيون نشان ميدهد به خدا خوب نيست،يک سري ارزشهاي خانوادگي را ميشکند خرد ميکند وکمرنگ ميکند، ادب در خانواده ها رنگ و بويش خيلي کم است، ادب و حرمت خيلي شکلي ندارد چون در تلويزيون  ميشنود  فرهنگ جامعه به او ياد داده است در کوچه و بازار به کار ميبرد و بقيه ميخندند و خنده مردم تائيدي است بر درست بودن اين الفاظ، جماعت چه کار ميکنيد عاشورا ارزش و فرهنگ حاکم جامعه آن زمان را شکست.
    ج) متلاشي ساختن حکومت يزيد از درون
    پس امام حسين نيامده بود يزيد را بر کنار کند، ديگر اينها را نگوئيد امام حسين نيامده بود يزيد را بردارد جاي او بنشيند امام حسين آمده بود نظام آن روز جامعه را پشت و رو کند، همه چيز را دگرگون کند همان کاري را که ان شا الله امام زمان در روز موعود ميکند اين قدر من از بزرگترها شنيده ام، امام زمان که  مي آيد همه ميگويند که اين خارجي است يک دين جديد آورده است ،اين دين اسلام نيست همانطور که به حسين فرزند فاطمه همين سخنان را گفتند،گفتند اين مسلمان نيست او را بکشيد خونش حلال است.
    منتظر امام زمان بايد شناخت داشته باشد فقط شعار دادن نيست، تا کي شعار، تا کي شعار، بايد شناخت، شناسايي اين سه قلمرويي که بيان کردم در گرو شناختن ريشه هاي مسئله است حالا بيائيم ببينيم چطور اتفاق افتاد، ارزشها و معيارهاي بدلي و جعلي جايگزين ارزشهاي حقيقي شد، من هميشه ميگويم با دوستاني که همسن من هستند ميگويم ما نسل قرباني هستيم تا وقتي جوان بوديم و در خانه پدر و مادر حکم حکم پدر و مادر بود هر چه ميگفتند هر قدر هم دانش ما بالا ميرفت دانشگاه ديده بوديم و معلم شده بوديم ،شايد در خيلي مسائل  بهتر ميدانستيم اما روي حرفشان حرفي نبود، امروز هم در خانه هايمان فرزند سالاري است پس ما چه؟چطور شد اين اتفاق افتاد روند جامعه اين نبود قرار نبود اينطوري باشد قرار بود من نوعي هم که مادر شدم حکم کنم  و بچه ام روي حرف من حرفي نزد، من در خانواده خود مشکلي ندارم آزادي سخن داريم ولي در نهايت بچه ها هميشه با احترام ساکت ميشوند، اما جامعه اين گونه  است؟ نه اين گونه نيست، چطور شد احترام به پدر و مادر تبديل شد به احترام به اولاد.
    چطور ارزش هاي اسلامي زمان پيامبر تبديل شد به ارزشهاي اسلامي معاويه و يزيد، اگر اين را نفهميم همين اتفاق براي من و شما هم ميافتد،خيلي بايد مواظب بود چطور شد بعد از شش دهه، شصت سال گذشت ، مردم در فضاي مه آلودي قرار گرفتند که نهايتا يزيد لقب امير المومنين گرفت و حسين بن علي لقب شورشي گرفت، چطور اين اتفاق افتاد؟
    معاويه و ياران نزديکش مثل ابن زياد، عمرو عاص، مغيره بن شعبه هيچ کدام اعتقادي به اسلام و پيامبر و وحي نداشتند اينها کينه اي کهنه نسبت به اسلام و قرآن و پيامبر و خاندانش در دل داشتند اما براي تحکيم رياست و حکومتشان چاره اي جز تظاهر به دين اسلام نداشتند. معاويه به همين دليل براي تدارک پادشاهي خود در دوحوزه نظري و عملي اقدام کرد.در حوزه نظري آمد متناسب با ارزشهاي دوره جاهليت داستانهايي را تدارک ديد مثل فرّه که پادشاهي بود در ايران که ايرانيان قديم خيلي به او خيلي اعتقاد داشتند و باور داشتند براي همين هم پادشاهان را وراي آدم هاي معمولي ميدانستند. مثلا دکتر جواد علي در کتاب  المفصل في التاريخ العرب قبل الاسلام  داستاني را نقل کرده بشنويم، هند دختر عتبه بن ربيعه  همسر فاکه بن مغيره بود، فاکه روزي دست زنش را گرفت به نزديکي از کاهنان يمن برد کاهن با ديدن هند پيشگويي کرد که او فرزندي به دنيا مياورد که پادشاه ميشود و نام آن فرزند معاويه خواهد بود فاکه زنش را رهاکرد گفت چنان فرزندي از فاکه نخواهد بود، ابوسفيان با هند ازدواج کرد و معاويه به دنيا آمد اين داستان درست متناسب با ارزشها و باروهاي جاهلي تنظيم و دستکاري شده بودکه مردم باور کنند پيشگويي کاهن يمني به وقوع پيوست.
    جعل احاديث در بخش نظري جايگاهي خيلي با ارزشي داشت مثلا در تاريخ دمشق ابن عساکر خيلي احاديث جعلي ثبت شده که پژوهشگران با سالها تلاش اثبات کردند بسياري از اينها جعلي هستند، اما علت اينکه اين احاديث جعلي درست ميشد چه بود، قلمرو دانش و نوشتن،کتابت،کتاب تهيه کردن بسيار کوچک و ناچيز بود، شام که محل حکومت معاويه بود با مکه و مدينه و حتي کوفه فاصله زيادي داشت در نتيجه احاديث وگفته ها سينه به سينه نقل ميشد و ميگشت، نشنيديد در دروازه را ميشود بست در دهن مردم را نمي توان بست چون به اولي که ميگفتند به دومي به سومي چند نفر را پيدا کند بگويد اشتباه بود، بلافاصله جريان پيدا ميکرد  و جعلي بودن احاديث قبل از سينه به سينه شدن توسط مردم با وجود صحابه مومن پيامبر و امام نمي توانست اثبات شود چون در شا م صحابه پيامبرحضور نداشتند و اگر هم بودند ديگر در خدمت معاويه بودند و يا خاموش و منزوي زندگي ميکردند به همين دليل احاديث جعلي خيلي زود رشد مي نمودند.يکي دو نمونه حديث جعلي بگويم: ميگويند روزي پيامبر(ص) نزد ام حبيبه بودند، ام حبيبه همسر پيامبر و خواهر معاويه بود،(حالا ميگويند چرا پيامبر زن زياد گرفت اينها را گرفتند تا با اين خانواده ها وصلت داشته باشند بلکه فتنه نکنند ولي نشد) صداي در آمد معاويه وارد شد در حاليکه قلمي پشت گوشش گذاشته بود يعني من آماده کتابت وحي هستم پيامبر هم او را دعا کرد گفت معاويه چگونه خواهد بود اگر خداوند پيراهني را بر تو بپوشاند؟
    در تاريخ دمشق ابن عساکر آمده آيا مراد از اين پيراهن پيراهن خلافت نبوده است . يا اميرالمومنين بعد از مراجعت از صفين به يارانش گفت نسبت به حکومت معاويه ناخشنود نباشيد.
    همان جنگي که حَکَم گرفتند امير المومنين تا پشت خيمه هاي معاويه رفته بود. معاويه در کنار اين احاديث که جعلي بود و پشتوانه سلطنتش بود براي مقبوليت خود يک کار ديگر هم کرده بود به يک عده پول داده بود که قصه پردازها  و اصحاب حکمت جمع شدند ضرب المثل زدند، شعر گفتند، قصه پردازي کردند براي معاويه، مثلا معاويه فردي خشن و قسي القلب بود اما در کتب مختلف مي بينيم که معاويه را به اصطلاح يک جور ديگر معرفي ميکند چه قدر صاحب علم بود، چه قدر صاحب حلم بود،چه قدر جود و بخشش داشت. عمر و عاص يا معاويه و مغيره يا زياد اينها را جزو دانايان  عرب در کتب نوشتند ودر دانايي و حکمت اينها را مثل ميزدند يک کار ديگر جاعلهاي احاديث اين بود که بعضي ازاحاديثي که در مذمت معاويه يا بني اميه بود و از زبان پيامبر يا امام بود اينها را عوض کنند. مثلا ابن حبّان نقل کرده که پيامبر(ص) فرمودند :"چنانچه معاويه را بر منبر من ديديد او را به قتل برسانيد" و عبداله بن مسعود اين روايت را مستقيما از پيامبر نقل کرده است اما اين روايت را تحريف کردند اين جوري که پيامبر فرمودند اگر ديديد معاويه بر منبر  من خطبه مي خواند به سوي او برويد که او امين  و مامون است.
    ذهبي هر دو شکل درست و تحريف شده را در کتابش نقل کرده کسي بخواهد ميتواند مراجعه کند. سازندگان احاديث جعلي يک کار ديگر هم داشتند و آن کار ديگر تاويل آيات قرآن بود که ميدانيد يکي از دلايلي که اماماني بعد از پيامبر تعيين شدند اين بود که آيات قرآن را تاويل کنند تا ما بدانيم اما معاويه افرادي را جهت اين کار گماشت مثل ابو رقيه تميم اوس داري ،ابواسحاق کعب بن مانع و سمره بن جندب که پدر زن مختار بود.اولي مسيحي بود که تازه مسلمان شده بود،دومي يهودي بود که تازه به اسلام گرويده بود، ميگفتند خيلي ها يک زماني در يک شهري وقتي گفتند يهوديها را ميگيرند از جوي پريدند و مسلمان شدند اين ور جوي يهودي بود و اون ور مسلمون  ميگفتند اشهد ان لااله الا الله و مسلمان ميشدند. سمره ابن جندب شهرتش عالم گير بود او از کساني بود که زمان پيامبر درخت خرمايش در حياط خانه همسايه بود آن زمان ديوار نبود آمدند ديوار بکشند تا حريمها معلوم شود اين درخت افتاد در خانه همسايه به هواي اين درخت گاه و بيگاه بي خبر ميرفت خانه همسايه زن و بچه مردم در عذاب بودند، جالب بود که قاضي بود يک عده هم دنبالش سوار اسب ميشدند تو کوچه هاي شهر اسب مي تاخت ميگفتند هر وقت جندب با اسب از خانه بيرون مي رفت يک تعدادي زير دست و پاي اسبش له شده بودند علي الخصوص بچه ها و هر چي بهش ميگفتند جندب کمي آرامتر برو مردم را له نکن ميگفت من همين هستم مردم مواظب خودشان باشند از جلوي اسبان من کنار بروند. چنين فردي تاويل آيات ميکند،سمره بن جندب مدتي هم حاکم بصره وکوفه بود همکار عبيدالله بن زياد هم بود، ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه اش ميگويد معاويه به جندب پيشنهاد کرد بيا صد هزار درهم بگير و اين آيات را اين جوري تاويل کن آيه 204 و205 سوره بقره من عين آيات را ميخوانم :
    در اين دنيا كسى است از مردم كه خدا را به درستى اعتقاد خويش گواه مى‏گيرد و تو را سخنش درباره زندگى اين دنيا به شگفت مى‏دارد، در حالى كه كينه‏توزترين دشمنان است. (204)
    چون از نزد تو بازگردد، در زمين فساد كند و كشتزارها و دامها را نابود سازد، و خدا فساد را دوست ندارد. (205)
    (اين قدر از اينها ما ديديم ميگويد فلاني را ميبيني من قسم به خدا ميخورم جايش در جهنم است در حاليکه خودش دشمن خداست)
    جندب آمد گفت اين دو آيه را خداوند نازل کرده در مقام امير المومنين اينها  شرح حال حضرت علي است و سوره بقره آيه 207 که خدا فرموده :
    كسى ديگر از مردم براى جستن خشنودى خدا جان خويش را فدا كند. خدا بر اين بندگان مهربان است. (207)
    (که  ميدانيد اين آيه در وصف امير المومنين است که در جاي پيامبر خوابيد خطر مرگ رابه خود خريد) ، معاويه به جندب که گفتيم قاضي بودگفت تاويل کن اين آيه را بگو اين آيه در وصف ابن ملجم است که علي را کشت ،جندب چهارصد هزار درهم از معاويه گرفت و اين آيات را اين چنين براي مردم معني کرد.
    از اين دست قضايا زياد داريم که اگر بخواهيم بگوئيم خيلي وقت ميبرد من ميگذرم فقط بدانيم اين امور  جعل حديث،تاويل آيات و تنظيم امثال و حکم همه جهت کاملا مشخصي داشت براي اينکه سلطنت معاويه را مشروع جلوه بدهد چرا که سلطنت نيازمند يک نظريه بود و آن هم اينکه اولا مردم کاملا نسبت به سلطان وقت يعني معاويه مطيع باشند و کوچکترين اعتراضي به شيوه عملکرد سلطان نداشته باشند و سخن و سلوک سلطان را عين حق و حقيقت بدانند دوم آنکه چنانچه مردم اموري را که قبح آشکار دارد مي بينند درصدد اعتراض بر نيايند و امور را به قيامت و خداوند متعال واگذار نمايند،بگويند ايمان يک امر مستقل است و حکومت و بروز و صدور افعال سلطان و کارگزارانش امري ديگر که مردم نمي توانند در صدد شناسايي ايمان از کفر و يا راستي از ناراستي برآيند به عبارت ديگر معاويه يک فرهنگ جديد را سازمان داد و يک نظريه و باور نو را بارور کرد تا بتواند خيمه فرهنگ جاهلي شود.معاويه با اين حرکت تکيه بر استبداد و اقتدار خود زد تا درباره اموال مسلمانان و بيت المال و جان و ناموس آنها هر گونه بخواهد تصميم بگيرد و هيچ تصميمي غير از تصميم او نباشد چنانچه به صراحت گفته :"زمين از آن خداست و من جانشين خداوند هستم آنچه از مال خدا بر ميدارم از آن من است و آنچه بر جاي مي گذارم نيز اجاره دارم"(الغدير ج 8 ص 349) ، مثلا در الغائي نوشته ابوالفرج اصفهاني آمده است که وقتي حجر بن عدي دستگير شد معاويه از شريح بن هاني خواست که درباره حجر براي او گزارش بنويسد و داوري کند شريح نوشت شهادت ميدهم که حجر  نماز بر پا ميدارد، زکات ميدهد، امر به معروف و نهي از منکر ميکند مال وخون او حرام است، اگر ميخواهي او را بکش و اگر ميخواهي رهايش کن.
    اين نظر و داوري شريح قاضي دادگاه معاويه است اين حکم آينه قدرت سلطان معاويه در امر قضا و حرمت خون مسلمانان و حرمت احکام اسلامي بيان ميکند گويي سلطان يا خليفه در مقام و موقعيتي است که فراتر از احکام خداوند و حرمت خون مومنين است.ذهبي در سير اعلام النبلا ج 3 ص 128 آورده است در وصف معاويه ساخته اند که نزديک بود معاويه به خاطر حلم و امانتداري اش بر کلام خداوند به عنوان پيامبر مبعوث شود .
    از دوستان تقاضا مينمايم که به عرايض بنده به عنوان نقل تاريخ و قصه گوش نکنيد چرا که شما در قبال آنچه ميشنويد مسئوليت دار ميشويد و اگر آنها را نتوايد در زمان مقرر خود بکار ببريد آن وقت بايد جواب پس دهيد خودتان ميدايند.
    ان شا الله در جلسات بعد به انديشه مرجئه و ابعاد آن خواهيم پرداخت هنوز هم شناخت کاملي از معاويه نداريم پس از کسب شناخت کامل در موردش بحث خواهيم نمود.
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    Ali Haddadi آواتار ها
    بخش سوم


    بسم الله الرحمن الرحیم

    در بخش گذشته در مورد انديشه مرجئه يک بحثي کردم و يک  اشاره اي شد در اين بخش مفصل تر به اين موضوع مي پرادزيم. انديشه مرجئه را تعريف ميکنيم اين انديشه يا اين تفکر در آغاز  به گونه اي شکل گرفت که گروهي از مسلمانان گويي نمي خواستند هيچ خدشه اي به جامه تقوي و اعتقاداتشون وارد شود،خب اينکه خوب است اما ببينيم چطور عمل ميکنند، مثلا وقتي مي ديدند مردم ميگويند عثمان مظلوم کشته شد آنها تصديق ميکردند، يک عده ديگري ميگويند علي و يارانش بر آنها هم تصديق ميکردند، خلاصه در انتها ميگفتند ما اينها را نه محکوم ميکنيم نه حمايت ميکنيم بلکه امر همه اينها را به خدا واگذار ميکنيم تا خدا در ميان همگي ما داوري کند. احمد امين ميگويد مرجئه گرفته شده از ارجاء يعني تاخير انداختن زيرا آنها گروههايي را که خون هم را مي ريختند يا به هم خيانت ميکردند به جاي مقابله کردن آنها را به روز قيامت حواله ميکردند و درباره هيچ کدام از دو طرف داوري نمي کردند، عده اي هم مرجئه را مشتق از ارجاء ميدانستند چرا که معتقد بودند کسي که ايمان دارد اگر گناه  بکند آسيبي و ضرري به او نمي رسد، خوب دقت کنيد ببنيد من ذره ذره، خشت خشت، ميخواهم بچينم تا بفهميم چرا عاشورا اتفاق افتاد، ديگر گذشت خسته شديم  اين قدر که گفتيم شمر آمد اينجوري تير انداخت، شمر آمد اينجوري سر بريد و... شمر چرا شمر شد؟ چه اتفاقي افتاد روز عاشورا اين طرف نماز ميخواندند آن طرف هم نماز ميخواندند چه شد؟ بد است براي ما مسلمانان شيعه که اينها را  ندانيم.
    اين گروه معتقد بودند اگر کسي ايمان داشته باشديعني بگويدخدا هست،پيغمبر خدا هست کافي است  اگر گناه بکند آسيب و ضرري بهش نمي رسد همانطور که با بودن کفر  طاعت سود نخواهد داشت، يعني اين قدر که مطمئن بودند اگر کافر باشد و اطاعت کند سودي ندارد، اين بخش اول را ماهم قبول داريم، به همين محکمي قبول داشتند هر کسي ايمان داشته باشد گناه بکند آسيب و ضرر نمي بيند, اينها چه ربطي به هم دارند؟ ( احمد امين در فجر الاسلام ص 279)
    ابن عبري پيدا شدن اختلافات در حوزه مسائل نظري در حوزه مسائل نظري اسلام را در دو قلمرو اصول و فروع تحليل کرده است.اختلافاتي که در حوزه اصول به وجود آمد موضوع علم کلام قرار گرفت و اختلافاتي که در حوزه فروع بود موضوع علم فقه گرديد،اختلافات در اصول که در آن زمان بود در چهار زمينه بود:1- صفات و  توحيد،2- قضا و قدر،3- وعد و عيد ،4-نبوت و  و امامت
    ابن عبري مرجئه را وعيديه هم ميخواند چون اين گروه مومني را که گناه کبيره کند را داوري نمي کنند در موردش نظر نمي دهند، باور دارندکه به ايمان مومن گناه کردن ضرر و آسيب نمي رساند.(تاريخ مختصر الدول ابن عبري)  اما مهم کجاست خوب اينها يک گروهي بودند چه تاثيري در روند صحبت  ما خواهند داشت؟مهم اينجا است که چنين انديشه اي ظرفيت بسيار بالاوخوبي داشت براي اينکه پشتوانه نظري مشروعيت بني اميه شود، خلفاي بني اميه چه کار  ميکردند گناه ميکردند اين نظريه به اين ها بال و پر ميداد چرا چون وقت نماز نماز ميخواند، وقت روزه روزه ميگرفت، وقت معصيت آنچنان گناه ميکرد،اما چون نماز ميخواند روزه ميگرفت ،اشهد ان لا اله الا الله ميگويد ايمان دارد و گناه به او آسيبي نمي رساند. معاويه  و يا به عبارتي حکومت بني اميه هم دنبال يک چنين پشتوانه اي بود. مونتگمري وات در کتاب فلسفه وکلام  اسلامي به اين نکته توجه کرده او ميگويد که آنها مدعي بودند که انسان به اين سوال که آيا مرتکبين به  گناه کبيره از اصحاب بهشتند يا از اصحاب جهنم نمي توانند پاسخ بدهند بايد جواب را به داوري خدا در روز قيامت محول کرد و نتيجه چنين قول و گفته اي چه ميشود اينکه گناهکاران را ميشود به کيفرهاي مقرر رساند اما نمي شود از امت طردشان کرد و بگوئيم اينها مسلمان نيستند يا بگوئيم اينها از امت اسلامي محسوب نمي شوند. از نظر سياسي مفهوم اين نظريه اين بود که خليفه اموي به صرف اينکه عملي مرتکب شده که برخي از مسلمين آن را گناه ميدانند نمي تواند از دايره امت اسلامي محروم شود. پس قيام عليه بني اميه مشروع نبود،خوب دقت کنيد وقتي امير المومنين فرياد ميزند، وقتي امام حسن به خاطر تفکرات يک دسته اي عظيم اين  چنيني  به سختي مي افتد، اينها ميگويند تو امام هستي ما قبولت داريم حرفي نيست اما بر اساس اين اعتقاد ما، ما نميتوانيم عليه معاويه قيام کنيم خب چه ميشود امام تنها مي ماند همراه چه کساني برود بجنگد؟ کو يار؟ با عده اي قليل که نمي شود.
    به اين ترتيب مرجئه اول از هر چيزگروهي بودند که بر امويان بر مبناي احکام دين پشتيباني ميکردند.  حکم دين سپرشان بود و باهمين حکم از بني اميه طرفداري ميکردند، پس گروه مرجئه مردم را تشويق به گناه نمي کردند اما گناهکار را هم محکوم نمي کردند، اينهمه نگوئيد فلاني آدم خوبي است اما اعتقادات درستي ندارد  نگوئيد.
    نتيجه اين انديشه اين بود که نخبگان جامعه  به زهد و انزواي سياسي پناه بردند، زمينه تثبيت سلطنت بني اميه فراهم شد و مستحکم. مرجئه را از ديدگاه معصومين معرفي ميکنم چرا که بايد سند داشته باشيم که اينها معتبر نيستند.
    1- علامه جلسي در بحار الانوار جلد پنج ص118آورده که پيامبر اسلام نسبت به انحرافي بودن انديشه مرجئه توجه داشتند، پيداست در زمان پيامبر نيز جوانه هاي آغازين انديشه مرجئه مطرح گرديده بود و پيامبر مرجئه  و قدريه را در کنار هم مطرح فرمودند و آن دو گروه را جزء امت خويش محسوب نفرمودند.
    2-در بحار الانوار ج 2 ص 17 آمده که آقا امير المومنين به پيروان خود توصيه ميکنند که جوانان خود را دريابند و به آنان آموزش دهند تا انديشه و نظرمرجئه نتواند آنها را گمراه کند.
    3-در بحار الانوار ج 23 ص 235 آقا اميرالمومنين فرموده اند که اين گروه در روز قيامت نابينا محشور ميشوند و امام آنان نيز نابيناست، عده ا ي از مردم ميپرسند چگونه است که امت پيامبر نابينا محشور شده اند به آنان گفته ميشودکه اينان از امت محمد(ص)نيستند، آنها انديشه و هويتشان تغيير و تبديل پيدا کرده است.
    4-در بحار الانوار ج 37 ص 315 و 316 مرجئه در کنار بين اميه مطرح شده است بر اساس روايات.
    5-در بحارالانوار ج 23 ص 362 و ج 24 ص 327 از آقا امام محمد باقر (ع) نقل گرديده است که ايشان فرمودند هنگاميکه نام و ياد ما در نزد اين گروه مطرح ميشود دلهاي آنها آکنده از ناخشنودي ميشود، وقتي غير از مارا ياد ميکنند نشاط مي يابند.
    6-در بحار الانوار ج 46 ص 291 ،ج 76 ص297، ج 92 ص 120 ،ج 100 ص 94 مرجئه به عنوان دشمنان امامان شيعه لعنت شده اند .
    7-شيخ طوسي در تهذيب الاحکام روايت بسيار پر نکته اي را دارد، توجه بفرمائيد روايت از امام باقر (ع) نقل شده است و هم از امام صادق (ع) که درباره فردي که مدتي گرايش و انديشه حروريه و مرجئه و عثمانيه و قدريه داشته و سپس توبه نموده پرسيدند آيا ضرورت دارد نماز و روزه و حج و زکات خود را دوباره اعاده کند، فرمودند در مورد نماز و روزه و حج ضرورتي ندارد اما زکات خود را دوباره بايد بپردازد زيرا زکات بايد در موضع خود که اهل ولايت است صرف شود.
    ببنيد اعتقاد به ولايت چه جايگاه عظيمي دارد در دين ما.البته گروههايي که نام برده شد اندک تفاوتهايي باهم دارندکه فعلا مورد بررسي و بحث ما نيست آنچه مهم است که مرجئه در يک کلام پشتوانه نظريه سياسي بني اميه شدند و نزديکي آنها به بني اميه باعث دوري و انزجار آنها به اهل بيت شد. دکتر محمد جواد مشکور در فرهنگ فرق اسلامي شعري آورده اند که شاعري شيعه سروده که "هرگاه که ميخواهي شادمان شوي که يک مرجئه پيش از فرارسيدن مرگش بميرد ذکر نام علي (ع) را در برابر او تکرار کن و پيامبر (ص) و به اهل بيت او درود فرست"، ببينيد چه قدر مرجئه نسبت به امامان ما انزجار پيشه کرده و چگونه حرکت کردند.
    البته چنين گروهي طبيعي است که گرايش و باور ثابتي نداشته باشند، مثلا گروهي از مرجئه در برابر قساوت بي پايان حجاج بن يوسف حاکم عراق که سردار او سعيد بن جبير که خود مرجي بود وقساوت و سبّ اميرالمومنين را از حد گذارنده بود به مخالفت پرداختند، اما در هر حال انديشه سياسي مرجئه اين بود که حق و قدرت ملازم يک ديگرند و وقتي حق و قدرت مساوي يکديگر قرار گرفت بديهي است که آزادي و عدالت که بالاترين حقوق مردم است فراموش ميشود. چون قدرت مطلق ديگر در برابر هيچ ميزان و معياري قرار نمي گيرد بلکه همه ميزانها بايد بر اساس سليقه قدرت مطلق که در شخص سلطان تبلور يافته سنجيده شود .در چينن شرايطي به تعبير" هابز"،  قدرت و سلطنت تبديل به يک هيولا ميشود، حکومت در جاي خداوند قرار مي گيرد خداي ميرنده اي که مردم براي صلح و امنيت و دفاع در زير سايه خداي ناميرنده به او نيازمندند. در باب 41 کتاب ايوب، لوياتان، هيولايي دريايي و حشت انگيزي است که انسان در برابرش غير از بهت و ترس چاره ندارد، از دهانش مشعلها بيرون ميآيد و شعله هاي آتشين بر مي جهد  از بيني هاي او دود بر مي آيد و هيبت پيش رويش رقص مينمايد، دريا را مثل پاتيلچه عطاران ميگرداند بر جميع حيوانات سر کش پادشاه است.اين تعريفي است از لوياتان در کتاب ايوب حکومت معاويه تصوير يگانه اي از لوياتان است منتهاي خشونت و قساوت در زير پرده حريري از تزوير وتبسم. با کينه اي تلخ و قديمي نسبت به اسلام و قرآن و پيامبر اسلام و بعد معاويه به عنوان خليفه رسول الله و بعد خليفه الله در محراب به نماز مي ايستد و خطبه ميخواند. تصورش را بکنيد چه ميشود؟ پيامبر اسلام (ص) در طي سالهاي رسالتش تلاش فرمودند تا نظام و ارزشهاي جاهلي و قبيله اي را در چهار چوب اسلام وامت اسلامي از بين ببرد، عناوين انصار و مهاجرين را بدون توجه به اينکه آدمها هر کدام از چه قبيله اي هستند و منسوب به چه دودماني ميباشند مطرح فرمود و عناويني جديد را وارد نمود. قبائل اوس و خزرج که دشمني ديرينه داشتند  اما وقتي پيامبر به مدينه آمد همه اينها را تحت يک عنوان يعني انصار نامگذاري نمود ديگر نه اوس و نه خزرج،گروه انصار.  قبايلي که از مکه آمده بودند با عنوان مهاجرين قلمداد شدند انگار که از نظام قبيله اي خود نيز کوچ کرده اند و نامي نوين يافتند پيمان اخوت بين آنها به گونه اي برقرار شد که افرادي که تا ديروز برده و فقير بودند با افراد شريف و صاحب نام در يک رديف قرار گرفتند. در عمل پيامبر (ص) با هوشمندي تمام نظام و ساختار قبايلي را  هم از بيرون و هم از درون دگرگون ساختند اما  معاويه سعي کرد با همکاري کارگزارانش دوباره ساختار جاهلي و قبيله اي را برقرار کند و سازمان سياسي خود را متکي بر حمايت قبايل قرار دهد.
    دوستان من نکته خيلي ظريف است  اگر اين نکات ظريف را نفهميم و درک نکنيم   بقيه را نيز نمي فهميم   و اگر به ما بگويند امام عنوان و حکومت مي خواست چه کار، زن و بچه را به کشتن داد مجبوريم بدون اينکه جوابي داشته باشيم سر تکان دهيم چون جوابي نداريم بدهيم اما واقعا آنها راست ميگويند؟ مي خواهيم نشان بدهيم، حرف براي گفتن داشته باشيم با سند با استدلال که اينها مزخرف ميگويند. وقتش  گذشته که شما هم همچون گذشتگان خود به فرزندان و جوانانتان بگوئيد امام حسين براي نماز شهيد شد و آنوقت جوانان  با تحقيق و تفحص بفهمند که همه کساني که بروي امام تيغ کشيدند يک رکعت هم نمازشان ترک نمي شد و آنوقت سرگردان در اين ميان بچرخند تا در دامان دشمن تيز هوش دين خدا بيفتند.
    بايد کاري کنيم جوانانمان بروندتحقيق کنند و بفهمند کسي که بر روي امام تيغ کشيد نماز ميخواند اما اعتقاداتش از جايي ديگر از آخوري ديگري نوش ميکرد تا جوان بفهمد به هر آخوري سر نبايد فرو برد.
    روزي عمرو بن عاص نزد معاويه بود دربان آمد گفت گروهي از انصار براي ملاقات آمده اند، عمروبن عاص نسبت به تعبير دربان اعتراض کرد و گفت انصار لقب نيست که براي آنان به کار ميبري آنان را با نسبشان بخوان .ظاهر يک کلام است ولي باطن چيست يعني تمام شيوه حرکتي پيامبر که تمام اين نسب بازي  و قبيله بازيها را حذف کرده بود ميخواهد سر جايش برگرداند ،معاويه به حاجب گفت برو و صدا کن که هر کس که او فرزندان ازعمرو بن عامر است يا آناني که از اوس هستند و ياآنان که از خزرج هستند بيايند، نعمان بن بشيرکه پايبند به حکم قرآن و سنت پيامبر بود به اين شيوه اعتراض کرد و گفت: نسبي که خداوند براي قوم ما برگزيده است بر نسبي که به کفار ميرسد ترجيح دارد(المفصل في التاريخ العرب قبل از السلام ج1 ص 489)
    چرا چون نعمان بن بشير نگاهش بر قرآن و سنت پيامبر بود و نگاه معاويه و عمروعاص بر جاهليت و سنتهاي جاهلي  دقت کنيد جاهليت را بر اساس مقابل علم مطرح نميکنم بلکه جاهليت به مفهوم تعصب و حميت و غضب و تفاخرهايي که در ميان اقوام جاهلي وجود داشت ،پيامبر کوشيدند تا عقلانيت را جانشين جاهليت بفرمايند و لکن جاهليت امري نهادي شده بود در جامعه عرب سابقه طولاني داشت وتغيير و تبديلش کاري دشوار و نيازمند زمان بسيار بود . امام حسين در سال 61 هجري مواجه بود با هجوم يک فرهنگ جاهلي که ميرفت ريشه کاملتري يابد و براي هميشه مستقر شود، حرکت امام براي مواجهه با اين هجوم بود نه براي انتقال قدرت و به دست آوردن قدرت مطلق.امام رفت تا بجنگد و پايه هاي آن لشکر عظيم تر از لشکر عمربن سعد و سپاهيان شام را در هم بشکند و اجازه رشد و ريشه محکمتر کردن به آن ندهدکه در نهايت آن شد که همه ما ميدانيم اما آن چيزي که نمي دانيم اين است که چه چيز توانست سپاهي به آن کثيري با تيغ در مقابل امام  و ولي بر حق خدا قرار دهد؟قدرت يزيد؟يا قدرت فرهنگي که آرام آرم به جامعه تزريق شده بود و داشت شاخ و برگ ميگرفت و تنومند ميشد که امام با واقعه عاشورا يا انقلاب عاشورا همه را از ريشه تکان داد و سست کرد.
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    Ali Haddadi آواتار ها
    بخش چهارم

    بسم الله الرحمن الرحیم


    ما به دنبال اين هستيم تا بدانيم که چرا روز عاشورا دو گروه علي الظاهر مسلمان و يک گروه واقعا مسلمان علوي مقابل هم ايستادند آنهايي که نماز ميخواندند،روزه ميگرفتند،شهادتين ميگفتند و تيغ به روي پسر رسول الله کشيدند اينها يک شالوده دارد شما بايد اين را باور کنيد که هر آدمي به يکباره و به يک نفس قسي القلب نميشود يک زير بنايي ريخته ميشود وآدمها روي آن زير بنا پا ميکويند و پا سفت ميکنند تا شکل ميگيرند اگر اين زير بنا را در يک جريان شناختيم در جريانهاي بعدي ميتوانيم جلوي تشکيل شدنش را بگيريم يا لااقل کمک کنيم تشکيل نشود اما اگر نشناختيم اين قصه همه ساله ادامه خواهد داشت يکبار خدمت فردي رسيدم بحث عاشورا بود گفت از روز عاشوراي سال 61 تا حالا حدود 600 بار  عاشورا اتفاق افتاده فکرکردم معني اين چيست ما يک عاشورا بيشتر نداشتيم اما واقعيتش اين است تا زماني که ما به طور صحيح دقيق و ريز همه چيز را نفهميم و از اين ماجرا درک نکنيم هر سال باز عاشورا تکرار ميشود انگار تمام آن سختي ها  و زجرها به وقوع ميپيوندد تا جانهاي انسانهايي که تا آن روز نفهميدند را تکان بدهد تا بفهمند آيا ميخواهيد سال آينده باز شما يک بخشي باشيد از آن کساني که فاجعه کربلا را تکرار کنند تا بلکه شما تکان بخوريد به هر حال حرکتي است که آغاز شده و گوينده اش من هستم نه بيشتر .جلسه گذشته عرض کردم که پيامبر (ص) کوشيدند تا عقلانيت را جانشين جاهليت نمايند و عرض کردم جاهليت خيلي در جامعه نهادينه شده بود و ريشه عميقي داشت براي همين زمان و فرصت زيادي ميخواست تا به طور کامل ريشه کن شود. ابوسفيان و فرزندان او و سرکردگان بني اميه که تا آخرين دم روبروي پيامبر ايستاده بودند و پس از فتح مکه از سر اجبار اسلام پذيرفته بودند و به آن اعتقادي هم نداشتند،سعي مينمودندکه دوباره نظام جاهلي شکل بگيرد.
    شما فکر کنيد دختر خانمي ميرود به يک خانواده اي يک خانواده خيلي مسلمان و پايبند اما دختر اهل ساز و ضرب و حرکاتي خب آنجا طبيعتا جلوي او را ميگرند اما اگر فقط جلوي او را بگيرند يک روزي که از تله اينها بيرون بيايد دوباره همان کارها را ميکند اما اگر همسرش به گونه اي روي اعتقاداتش کار کند تا باور کند آن کار غلط است ديگر اينها هم در دنيا نباشند و او تنها باشد ديگر آن اعمال گذشته را تکرار نميکند.القصه بني اميه و سرکردگانشان اسلام را باور نداشتند و ظاهرا براي پيشبرد کارهايشان مسلمان شده بودند. ابوسفيان و زنش هند مدام معاويه را سفارش  ميکردند که در دوره حکومت عمر مطيع و گوش به فرمان او باشد تا مبادا موقعيت ويژه اي را که بعنوان حاکم شام بدست آورده آسيبي ببيند و معاويه بيست سال فرصت پيدا کرد تا مقدمات و مباني حکومت خود را در شام استحکام ببخشد  و نظام جاهليت را ذره ذره در آنجا پياده کند.يکي از کارهاي قابل توجه معاويه اين بود که از قبيله بني کلب که در شام موقعيت بسيار ممتازي داشت دختري به نام ميسون بن بحدل را به عقد خود درآورد،ميدانيد که اعراب اگر دختر را به يک قبليه اي بدهند ديگر رو در روي آن قبيله عموما نمي ايستند و حمايتش ميکنند. اين يک تصميم سياسي بود اين ازدواج سبب شد که قبيله بني کلب و همه قبايل هم پيمان با آنها در جهت حمايت از معاويه قرار گرفتند. سازمان سياسي حکومت معاويه مبتني بر نظام قبيله اي بود، اما صورت حکومتش از حکومت و تمدن روم و ايران اخذ شده بود بارگاه ها،قصرها،زر و زيورها و شکلهاي مختلف که در حکومت روم و ايران قبلا وجود داشت. معاويه احساس ميکرد که عمر نسبت به خط مشي او نا خشنود است همين طور هم بود چون به هر حال پايبندي عمر به بسياري از اصول خيلي بالاتر بود اما معاويه با تدبير و ظاهر سازي سعي ميکرد رضايت عمر را کسب ميکرد. در سير اعلام النبلا ج 3ص 133 آمده است روزي عمر به شام رفت معاويه را در موکبي بسيار با شکوه و عظيم ديد، عمر گفت مسئول اين موکب عظيم تو هستي؟،گفت بله عمر گفت آنوقت مردمي به تو نيازمند هستند پشت در خانه ات منتظر مي مانند، معاويه گفت بله،عمر گفت چرا چنين رفتاري داري معاويه گفت ما در سرزميني زندگي ميکنيم که جاسوسان دشمن بسيار ند ضرورت دارد که عزت و شکوه سلطان را ببينند تا در دل آنها ترس پيدا شود اگر تو از چنين امري نهي ميکني من ترک خواهم کرد، عمر گفت آنچه ميگويي اگر حق باشد نظر و انديشه اي دقيق است و اگر باطل باشد ترفندي شايسته است، من نيز تور ا نه امر ميکنم و نه نهي، (جالب نيست پاسخ امير و خليفه مسلمين؟او با حقه بازي جواب داد و اين از زير مسئوليت فرار کرد،هيهات که بسياري از ما معاويه صفتيم چون وقتي پاش مي افتد اين قدر استدلالهاي موذيانه داريم بايد اينها را در جانمان پيدا کنيم تا بتوانيم اينها را از خودمان جدا کنيم خودت را بشناس ،خودت را بشناس که اينهمه شعار داديم يعني اينجوري اينها را پيدا کن  تا بتواني از خودت بيرون کني)
    ابن حجر هيثمي مکي در تطهير الجنان و السان ص 33 و 34 آورده که عمر يکبار در مراسم حج وقتي ديد معاويه و همراهانش چهره ها ي ناز پرورده و لباسهاي فاخر به تن دارند به شگفتي آمده بود معاويه گفته بود اي اميرالمومنين زيبايي چهره ها و اندامها ناشي از اين است که ما در سرزميني آباد زندگي ميکنيم، سرزمين کبوتران و کشتزارهاي سبز و خرم، عمر گفته بود سبب اين وضعيت، خوش خوري هاي شماست، در غذاها و نوشيدني هاو از سوي ديگر نيازمنداني که در پشت درها مانده اند(خليفه مسلمين اين را ميفهمد تکليفي در قبالش ندارد؟نبايد امري صادر کند؟واقعا وظيفه امام مسلمين همين قدر است؟)
    در دوران خلافت عثمان معاويه ديگر هيج گونه مانعي و دغدغه اي نداشت، هم براي سازماندهي افراد   بني اميه تا در رئوس کار بگمارد و هم صرف هزينه هاي بي حساب بيت المال و باعث شد تا بني اميه به عنوان گروه ممتاز قلمداد شود.
    طبيعي است در خانواده هاي امروزي هم چنين است هر کسي پولدار تر است بيشتر مهماني ميدهد و غذاهاي رنگينتري گذاشته و ميوه هاي درشت تري ميگذارد مردمي که به مهماني دعوت ميشوند خانه آنها بيشتر ميروند به خانه هايي که سفره هاي کم مقدار دارد کمتر ميروند اگر بتوانند بهانه اي آورده و اصلا نميروند در همه امور همين است مردم جايي را که برايشان خرج ميکنند  و جلال و جبروتي را نشانشان ميدهند بيشتر جذب ميشوند، ببينيد معاويه در عصر عثمان چه چيزهايي را به دست آورده است از جمله اموري که در خلافت عثمان صورت گرفت  به عنوان نمونه عبارت بود از:
    حَکَم بن ابي العاص و پسرش مروان بن حکم که هر دو تبعيدي پيامبر (ص) بودند، چون جز گروه مستهزئين بودند در آن ايام برگردانده شدند و به توصيه معاويه صد هزار درهم هم به آنها جايز ه داده شد و بعد از چند دهه مروان بن حکم خليفه مسلمين نيز شد.2- فدک که ملک خالصه پيامبر (ص) و هديه او به دخترش فاطمه زهرا(س) بود به مروان بخشيدند 3-اعلام کردند که مراتع همه مسلمانان در اطراف مدينه حماء(ستحفاظي) است به استثناي مراتع مربوط به بني اميه 4-بخششش200000 درهم به معاويه و 100000 به مروان در روز ازدواج ام ابان دخترش از پول بيت المالي که بايد براي مسلمين خرج ميشد.وقتي اين اتفاق افتاد در شرح نهج البلاغه ج 1 ص 198 و 199 آمده است که زيد بن ارقم که کليد دار خزانه بود به نزد عثمان آمد وکليدها را در برابر عثمان قرارداد و با صداي بلند گريست ،نميتواند باور کنند آن قدري از زمان پيغمبر نگذشته علي در ميان اين مردم زندگي ميکند و زندگيش را ميبينند، عثمان گفت از اينکه صله رحم ميکنم ناراحتي؟ بخشش پول بيت المال به افراد فاسدي چون معاويه و مروان را صله رحم مي نامد. عثمان به زيد ابن ارقم گفت کليدها را بگذار کليددار ديگري پيدا ميکنم. اين شيوه عمل عثمان به عنوان خليفه و قرابت او با معاويه بهترين زمينه و توجيه را براي رفتار معاويه در شام بود. رانده شدن پيامبر و مغضوبين او سرنوشت اسلام  و امت اسلامي را  به  دست گرفتند ساده نبود که در صحرا کربلا از گوش بچه سه ساله گوشواره کشيدند يک نفر از سالها قبل وجودش پي ريزي شد و آمد بالا وشد آن آدم چون همان آدم نماز اول وقت پشت سر امام جماعت ميخواند،اينها يک زير بنا از قبل دارد از يک جايي شروع شده که بايد اون جا را ديد وآن عاملي که آن جا را به وجود آورده بايداينهارا ديد و بعد در زندگيمان پرهيز کنيم مراقبت کنيم آن وقت ديگر واقعه عاشورا با آن همه سختيش تکرار نميشود دل امام زمان ديگر به درد نمي آيد ،تکليف ما فقط تکيه برپا کردن و سياه کشيدن و سينه زدن و زنجير زدن وروضه خواندن نيست تکليف ما فهميدن است درک کردن است در زندگيمان محقق کردن است نفهمي سينه ميزني براي کي؟براي قرضهايت؟قسطهاي عقب مانده ات؟چه کار ميکني؟
    اينيا تسيوسيلونه، در کتاب مکتب ديکتاتورها داستاني را از تورات نقل ميکند که به تعبير او نيش دارترين قصه هاي تورات است ،ميگويد وقتي درختان رفتند تا براي خود پادشاه نصب کنند به درخت زيتون گفتند بر ما سلطنت کن، درخت زيتون گفت آيا روغن خود را که به سبب آن خدا و انسان مرا محترم ميدانند ترک کنم و رفته بر درختان حکمراني کنم؟نه نمي کنم، درختان به انجير گفتند که تو بيا و بر ما سلطنت نما انجير گفت آيا شيريني و ميوه نيکوي خود را ترک کنم و بر درختان حکمراني کنم؟نمي کنم، درختان به موگفتند که بيا و بر ما سلطنت نما مو به ايشان گفت که آيا شيره خود را که خدا و و انسان را خوش ميسازد ترک کنم و بر درختان حکمراني نمايم؟نه نمي کنم، جميع درختان به خار گفتند تو بيا بر ما سلطنت فرما خار به درختان گفت اگر به حقيقت شما مرا بر خود پادشاه مينمائيد پس بيائيد و در سايه من پناه گيريد و گرنه آتش از خار بيرون بيايد و سروهاي که زير سايه خار نباشند و آزاده باشند را بسوزاند (کتاب مقدس سفر داوران باب نه، آيات 8 تا  17)
    رونق قدرت و حکومت معاويه در شام رونق حکومت و پادشاهي خار بود و آغاز سوزاندن سروهاي آزاد اين گونه شروع شد رفتند زير سايه خار،سرو آزاد نماندند آرام آرم سروهاي آزاد تک ماندند و سروهاي آزاد را سوزاندند، سروهاي آزادي که در پناه وحي وانديشه و مهر پيامبر (ص)روييده بودند و نمي توانستند شوکت  خار و انزواي سرو را تحمل کنند .
    نمونه آن ابوذر بود که پيامبر درباره اش فرموده بودند :" آسمان سايه نيفکنده و زمين در برنگرفته راستگوتر از ابوذر را، تنها زندگي ميکند و تنها مي ميرد و تنها بر انگيخته ميشود وتنها به بهشت ميرود"، و ديديد که ابوذر را به ربذه تبعيد کردند وقتي وفات کرد جنازه اش را درکنار راه کاروانها قرار دادند.
    دوران سيزده ساله حکومت عثمان فرصت طلايي بود تا معاويه حوزه قدرت خود را در شام تثبيت کند در اين سالها صحابه هاي نامدار پيامبر وفات کردند يا شهيد شدند. ابو عبيده جراح در سال 17 يا 18 هجري در گذشت، معاذ بن جبل در سال 18 هجري شهيد شد، بلال موذن پيامبر و ابو هيثم بن تيهان و اسير بن حضير در سال 20 درگذشتند، قتاده بن نعمان در سال 23 درگذشت، در سال 32 هجري عباس بن عبد المطلب و ابوذر و عبداله بن مسعود در گذشتند،در سال 33 هجري مقداد بن اسود و در سال 35 هجري ابو طلحه انصاري ،عباده بن صامت و سلمان فارسي درگذشتند، از سوي ديگر جوانان بني اميه که در آغاز مشرک بودند يا مثل خانواده مروان بن حکم جز مستهزئين بودند افراد ميانسالي شدند که پستهاي حکومتي را اشغال ميکردند و حکومت ميکردند.آقا رسول الله در تمام دوران حکومتشان جر علي (ع) به فردي از بني هاشم پست عطا نکرد،ابوبکر در زمان خلافتش فردي از قبيله و خانواده اش را به هيچ يک از مقامات حکومتي نگماشت ،عمر طي 10 سال حکومتش شخصي از بني عدي را به مقام پائيني گماشت و خيلي زود هم او را عزل کرد به همين علت در آن زمان زمينه بروز تعصبات قبيله اي مساعد نگرديد اما در زمان عثمان سعد بن ابي وقاص از استانداري کوفه عقب کشيد عثمان برادرزاده اش وليد بن عقبه ابي معيط را گماشت و بعد از او به سعيد بن عاص که همه از بستگانش بود رسيد. عبد اله بن عامر پسر دائي عثمان استاندار بصره شد عبداله بن سعد بن ابي سرح که برادر رضاعي عثمان بود والي مصر شد مروان بن حکم پسر عموي عثمان بود معاون معاويه قرارداده شد.اگر چيزي از جايي بگندد و جلويش را نگيري به همين سرعت پيش ميرود.
    وليد بن عقبه برادر از جانب مادري عثمان بود به عنوان استاندار کوفه حکم گرفت عقبه پدر وليد کسي بود که در جنگ بدر مقابل پيغمبرکشته شده بود پسر چنين کسي را حاکم کوفه کرد. وليد در فتح مکه اسلام آورد وليد کسي بود که براي وصول صدقات بني المصطلق از طرف پيامبر مامور شد به مدينه رفته و بياورد اما او به دروغ گفت آنان زکات نمي دهند و مي خواستند او را بکشند،چرا براي اينکه ميدانست اگر قبايلي زکات ندهند مواجه با جنگ با مسلمانان ميشوند ميخواست جنگ بيفتد، سران بني المصطلق باخبر شدند و شخصي را فرستادند که آماده اند زکات بدهند کسي نيامده است، در اينجا آيه 6 سوره حجرات درباره خبري که فاسقي ميآورد و بايد درباره خبر انديشيد و جستجو کرد نازل شد و درباره وليد بود.
    وليد اهل شراب و عشرت و خوشگذارني بود روزي براي نمازصبح به عنوان امام جماعت به مسجد رفت و مست بود نماز صبح را چهار رکعت خواند و تازه از مردم پرسيد که ميخواهند باز هم بخواند يا خير امام مسلمين است.مسعودي در مروج الذهب ج 2 ص 335 و 336 ميگويد وليد سرگرم عيش و عشرت بود و صداي اذان شنيد با لباس خانه براي نماز به مسجد رفت و مردم کوفه که از دست او به تنگ آمده بود روزي در خانه اش جمع شدند و ديدند وليد مست و مدهوش در کناري افتاده و مهر و انگشتري خاتم او را برداشتند و به نزد عثمان رفته و شکايت کردند عثمان پرسيد از کجا فهميديد شراب خورده؟(حاکم و امام مسلمين را ببينيد)، آنها گفتند از همان شراب هايي بود که خودمان در دوران جاهليت ميخورديم. علي (ع) در حضور جمع  و عثمان وليد را حد زد هر چند عثمان از اين امر خشنود نبود تازيانه امير المومنين که اجراي حدود الهي بود نشانه اي از حضور و حرکت و حيات جريان اسلام نبوي و علوي بود. به همين دليل معاويه و يارانش نيازمند واقعه اي بودند که 1-حوزه حکومت و سلطنت معاويه را در عراق و حجاز نيز گسترش دهند 2-جريان اسلام نبوي را سرکوب و منزوي کنند.
    واقعه قتل عثمان با تدبير معاويه و مروان بن حکم سازماندهي شدکليد طلايي اين جريان بود، وصف دوران حکومت عثمان که از بيت المال چه ريخت و پاشهايي ميکرد و چه بي بند و باريهايي که انجام ميشد را همه دوستان ميدانند.احمد بن يعقوب در تاريخ يعقوبي ج2 ص63 که ترجمه دکتر محمد ابراهيم آيتي است نقل کرده است عثمان وقتي سخت بيمار شده بود به مروان گفت عهدنامه اي براي خليفه بعد از او تنظيم کند و جاي نام خليفه را خالي بگذارد اين نشان ميداد به مروان اطمينان نداشت مروان عهدنامه را حاضر کرد آورد (دقت ميفرمائيد خشت اول چون نهد معمار کج تا ثريا ميرود ديوار کج،خشت اولي را که نهادند پس از پيامبر که حاکم مسلمين را اينچنين انتخاب کردند و بعد هر کسي ديگري را جانشين خود اعلام کرد ببنيد به کجاها رساند عثمان دراين جريان مي خواهد خليفه تعيين کند)
    عثمان به عبد الرحمن بن عوف قول داده بود که بعد از خودم تو را خليفه ميکنم معاويه هم از همين ميترسيد چون رشته هاش پاره ميشد.عثمان عهد نامه را گرفت و در يک فرصتي اسم عبدالرحمن را در آن نوشت و براي ام حبيبه فرستاد ام حبيبه همسر پيامبر بود و خواهر معاويه حالا خدا عالم است که از ام حبيبه عهدنامه فاش شد يا از غلام عثمان .حمران غلام عثمان از کارگزاران معاويه بود، عبد الرحمن ابن عوف با خبر شد گله مند شد که من علني عثمان را خليفه مطرح کردم و عثمان مرا مخفيانه معرفي مي نمايد.
    عثمان حکومت مصر را از عمروبن عاص گرفت و به عبداله بن سعد بن ابي سرح داده بود، عمروبن عاص دشمني سختي برايش بود. از سويي عبداله دستش به خون آلوده بود اميرالمومنين وتعدادي از صحابه عثمان را نصيحت کردند که عبد اله را برکنارکند عثمان حکمي نوشت و  به محمد ابن ابي بکر خبر داد تا برود و حاکم مصر بشود،اينها با يک تعداد مصريهايي که از مصر براي شکايت آمده بودند حرکت کردند در راه غلام سياه پوستي را ديدند که مشکوک بود او راگرفتند و گشتند ديدند نامه اي با مهر عثمان به همراه دارد  به حاکم بصره که محمد بن ابي بکر و همراهانش که آمدند همه را گردن را بزن و خودت حاکم مصر باش. محمد بن ابي بکر و بقيه با عجله آمدند و همراه امير المومنين نزد عثمان رفتند اما او انکار کرد  و بعد ديدند نامه به خط مروان بن حکم است، مروان در خانه عثمان پنهان شده بود و او نمي دانست نامه را نوشته و با مهر خاتم او فرستاده است (تاريخ خلفا جلال الدين سيطوطي) –الامامه و السياسه ابن قتيبه دينوري) ميبينيد امام مسلمين در چه شرايط بي ثباتي حکومت ميکند، خانه اش و حقش را نمي تواند حفظ کند حق مسلمين را چطور ميخواست حفظ کند. موارد متعددي در دست داريم که نشان ميدهد معاويه و عمروبن عاص کارگردانان اصلي قتل عثمان بودند و هر چه در مورد ياري عثمان کوتاهي يا توطئه کردند که منجر به قتل او شد در خونخواهي عثمان شتاب کردند اگر دوستان نياز به توضيح موارد داشتند بعدا توضيح خواهم داد ولي براي جلوگيري از اتلاف وقت توضيح بيشتر ي نمي دهم.
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    Ali Haddadi آواتار ها
    بخش پنجم

    بسم الله الرحمن الرحیم

    در جلسه گذشته تا قتل عثمان بحث کرديم ديديم خليفه سوم با چه شرايطي به مدت ده سال حکومت کرد و در زمان حکومت او چه بي بند و باري ها اتفاق افتاد چه ولخرجي ها از بيت المال انجام شد و چه اتفاقات   و اختلافاتي که بعد از حادثه قتل عثمان پيش آمد در عمق جامعه بود و اگر در سالهاي قبل از او روند نثبيت حكومت معاويه مخفيانه بود اما در حكومت او روند تثبيت حكومت معاويه آشكارتر شد و پايدارتر.معاويه كارگزارن و همراهانش را در اين زمينه جري تر نمود.همانطور كه زنده ماندن عثمان اساس تبعيضهاي آشكار و به هم ريختگيها و آشفتگيها شد قتلش هم مبنايي شد براي بروز اختلافات، اختلافاتي كه در عمق جامعه بود و بر اساس باورهاي غلط گروه هاي مختلف جامعه به وجود آمده بود. اين گروه ها قبل از عثمان تقريبا تشكيل شده بود اما بعد از قتل عثمان شكل مستحكمتري گرفت و بيشتر در جامعه نمود  پيدا كرد چرا که گروه هايي بر اساس انديشه ها و باورهايشان پيدا شدند و از هم فاصله گرفتند وگاه تا حد تکفير کردن يکديگر پيش رفتند و خون عثمان در بين دو قبيله بني اميه وبني هاشم خط پر رنگي رسم کرد. وليد بن عقبه در سوگ عثمان مرثيه اي سرود و بني هاشم را مسئول قتل عثمان مطرح نمود در حاليکه عثمان در روزهاي پاياني عمرش شرايط را خيلي سخت ميديد و به معاويه نامه نوشت و بسيار با شتاب از او کمک خواست، اما معاويه به نزد عثمان آمد و وقتي عثمان از تعداد لشكرش پرسيد گفت آمده ام راي تو را بدانم و بعد بروم لشکر بياورم، لشکر در مرزهاي شام است و عثمان فهميد که او منتظر مرگش ميباشد معاويه برگشت اما به مدينه نيامد تا عثمان کشته شد.(تاريخ يعقوبي ج 2 ص 72). عمروعاص وقتي محاصره خانه عثمان شدت گرفت به شام رفت (الفتوح ابن اعثم کوفي ج 1 ص 416).بني اميه نيازمند خون عثمان نه زندگي و حيات او بودند همانگونه كه اوايل حكومت نيازمند پولها و مقامات بودند كه گرفتند، همه تبعيديهاي پيامبر كه جزو گروه مستحضئين بودند برگردانده شدند و بر راس حكومت قرار گرفتند.
    ابن عساکر بعد از قتل عثمان گروه بندي جديد در جامعه اسلامي نام برده که هر کدام بر اساس باورشان که بيشتر جنبه سياسي داشت تعيين شده بودند1- پيروان عثمان،2- پيروان علي(ع)،3- مرجئه،4- پيروان جماعت، 5-خوارج. اهل شام و بصره پيروان عثمان بودند و اعتقاد داشتند که طلحه و زبير بايد خونخواهي کنند چون آنها اهل شوري بودند، اکثريت شام خونخواهي را وظيفه خاندان و قبيله عثمان يعني معاويه ميدانستند، اهل کوفه پيروان علي(ع) بودند،چه جماعتي پيرو آقا اميرالمومنين بودند جماعت هر زمان هر رنگ. مرجئه ميگفتند ما نه از علي و نه از عثمان برائت ميجوئيم و نه تائيد شان ميکنيم، اهل جماعت مثل سعدبن ابي وقاص ،عبداله بن عمر،حبيب بن مسلمه و محمدبن مسلمه ميگفتند ما عثمان و علي را دوستداريم و تاييد ميكنيم و شهادت براي هر دو مي دهيم .خوارج يا حروريه در تاييد نكردن علي(ع) و عثمان مثل مرجئه بودند اما اهل جماعت را که علي(ع) و عثمان را تائيد مي کردند تکفير مي نمودند.
    ببنيد چه هرج و مرج اعتقادي در جامعه شكل داشت فكر نكنيد اينها مخصوص زمان اميرالمومنين است در تمام دوره هاي تاريخي چنين اتفاقاتي بوده است امروز جوانها بايد خيلي  حواسشان را جمع كنند در هرج و مرج افكار قرار نگيريد هر دم به سويي بچرخيد تفکر و عقيده اي فهميده وسنجيده داشته باشيد.
    ابن عساکر از ميمون بن مهران نقل ميکند که اين اختلافات باعث شد که مردم به هفتاد گروه تقسيم شوند.يادتان است كه از سليم بن قيس هلالي كه رواياتش مستند است ومورد تائيد سه يا چهار امام قرارگرفته است روايت شده كه پيامبر به اميرالمومنين فرمودند يا علي بعد از تو امت هفتاد و سه فرقه ميشود يك فرقه بي حساب وكتاب بهشت است اما هفتاد و دو فرقه جهنمي است از اين هفتاد و سه فرقه يا علي سيزده فرقه محب تو هستند اما يك فرقه بي حساب و كتاب به بهشت ميرود دوازده فرقه ديگر راهي جهنم هستند .
    چرا؟ آن يك فرقه چه كساني هستند قطعا از يك كُره ديگر نيامده اند آنها كساني هستند كه زير بناي اسلام  را كامل شناختند و عقايد و رفتارهايشان را بر قرآن مبتني كردند و آنچه ولي امرشان امر ميكند. چون ولي امر دست پرورده پيامبر بود.
    عده اي از سعد بن ابي وقاص خواستند که قيام کند و حکومت را بدست بگيرد، سعد تصويري از جامعه بحران زده ترسيم کرد و ترجيح داد که در هيچ فتنه اي وارد نشود (ابن عساکر ج 16)محمد بن مسلمه انصاري در مدينه منزوي شد و براي عدم رضايتش از کشته شدن مسلمانان بدست يکديگر شمشير چوبي در خانه اش آويزان نگاه داشت (شذرات الذهب ابن عماد حنبلي ج 1) و اهميت نمي داد تمام اعتقاداتش و تمام زير بنا و شالوده اي كه ساليان پيامبر زحمت كشيد كه حتي خودش در اين راه در خدمت پيامبر بود و در ركاب او اكنون تمام آنها در حال انهدام است.
    اينها قرآن نخوانده بودند اگر خوانده بودند ديده بودند زمان حضرت موسي وقتي حضرت موسي سي شب براي مناجات رفت و ده  شب اضافه شد و بعد چهل روز برگشت و ديد اين جماعت گوساله درست كردند و ميپرستند به آنها غضب كرد و گوساله را خاكستر نموده به آب دريا ريخت بعد به خاطر گناهاني كه كرده بودند پروردگار امر كرد در تاريكي مطلق شب اينها با هم بجنگند و فردا هر كه زنده ماند او راه رستگاري پيش بگيرد آنها يادشان رفت اين دستور خدا بود وقتي قومي هدف گم ميكنند از راه راست منحرف ميشوند اين قوم هدف گم كرده بودند روزي كه با پيامبر و اميرالمومنين بيعت كردند و علي را به عنوان جانشين پذيرفتند و به محض رحلت پيامبر او را حذف كردند همان كار قوم موسي را كردند توبيخ آنها چه بود همان توبيخي كه خدابر قوم موسي دستور فرمود اينها قرآن نخوانده بودند گفتند نه اينها برادر كشي است و كنار كشيدند.
    در چنين شرايطي مردم با علي (ع) بيعت کردند امير المومنين وقتي مردم به سويش هجوم بردند تا با او بيعت کنند فرمود:"مرا بگذاريد و ديگري را بدست آوريد .همانا کران تا کران را ابر فتنه پوشانده است  راه راست ناشناخته گرديده و بدانيد که اگر من درخواست شما را پذيرفتم با شما چنان کاري مي کنم که خود ميدانم و به گفته گوينده و ملامت سرزنش کننده گوش نميدهم" (نهج البلاغه  خطبه 92)حضرت در واقع اتمام حجت فرمودند.
    يک سياستمدار حرفه اي و يا عادي بديهي است که در چنين شرايطي سوار موج ميشود و نان را به نرخ روز ميخورد  و آنقدر سازش ميكند تا بر اوضاع مسلط شود بعدا اگر خط مشي ديگري داشت به مرور و با احتياط پياده کند.اما اين شيوه حكومت علي نيست مغيره بن شعبه پس از بيعت با علي(ع) گفت:"امروز را درياب وتدبير امرو ز ميتواند فرداي مطمئن در پي داشته باشد و از دست دادن امروز آينده را نيز تباه کند بگذار معاويه بر سرحکومتش بماند،ابن عامر را برحکومتش باقي گذار، کارگزارهارا رها کن بر جايشان باشند تا همگي با تو بيعت کنند و پيروان و همراهانشان نيز بيعت کنند آنوقت هر کس را خواستي عوض کن"، علي (ع) در پاسخ گفت: "من در دينم سازش نمي کنم و در کارم پستي را راه نميدهم". (الکام في التاريخ ابن اثير ج 3،الامام علي صوت العداله الانسانيه جرج جرداق ج 1)
    مغيره و معاويه و حزب بني اميه به حال مي انديشيدند و علي (ع) به ابديت،آنها معماران قدرت قبيله اي بودند که در سايه عيش و عشرت و قدرت آن به ستم بپردازند و علي (ع)معمار جان انسانها بود که چگونه از نردبان حکمت  و حكومت او به آسمان بروند. امير المومنين به سرعت سهل بن حنيف را والي شام،عبيد اله ابن عباس را والي يمن، قيس بن سعد را والي مصر ،عماره بن شهاب را والي کوفه ،عثمان بن حنيف را والي بصره نمود .در روز دوم حکومت خود در مدينه به صراحت برنامه کارش را روشن نمود درمورد اموالي که در دروان عثمان از بيت المال به افراد مختلف بخشيده شده بود فرمود:" به خدا سوگند اگر ببينم که به مَهر زنان يا بهاي کنيزکان رفته باشد آن را باز ميگردانم که در عدالت گشايشي است و آنکه عدالت را بر نتابد ستم را سخت تر يابد" ،امير المومنين از خانه عثمان شروع کرد اموالي را که در آن خانه از بيت المال بود مصادره کرد حتي سلاحها و شتران .عمروعاص آن موقع در ايله شام بود به معاويه نوشت " هر کاري از دستت بر ميآيد انجام بده پسر ابو طالب دارد از اموال پوست ميکند همانگونه که پوست عصا را ميکنند". (شرح نهج البلاغه ج 1)
    جنگها آغاز شد و در پي هر جنگي شهادتهاي دوستان و ياران فداکار اميرالمومنين آغاز گرديد هر قدر جنگهاي دوران پيغمبر شيرين و نشاط انگيز بود و مردم شهداي خود را با افتخار تشييع ميکردند جنگهاي جمل و صفين و نهروان تلخ و فرساينده بود، چرا که در زمان پيامبر آشکارا جنگ ايمان و شرک بود ولي در دوران حکومت علي(ع) فتنه بودکه سايه اش بر جامعه سنگين بود دو طرف به ظاهر مسلمان بودند و به ظاهر اهل شرك نبودند يك طرف مومن معتقد و طرف ديگر مومن زير سايه فتنه ، در سوره بقره آيه 191 خداوند فرموده : وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ فتنه شديد تر از قتل است.
    اين فتنه را مشرکان شعله ور نمودند اما تلختر و فرساينده تر آن بود که در ميان مسلمانان شکل ميگرفت به همين دليل کساني که در جنگهاي داخلي کشته ميشدند غير از حسرتي عميق و افسردگي چيزي براي بازماندگان جامعه بر جاي نمي ماند در سوره انفال آيه 25 داريم:
    وَاتَّقُواْ فِتْنَةً لاَّ تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنكُمْ خَآصَّةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ ﴿25﴾  از فتنه اي بترسيد که تنها دامن ستمگران شما را نمي گيرد و بدانيد که خداوند سخت کيفر است.
    علامه طباطبايي معتقدند که اين آيه کاملا بر فتنه هاي واقع شده در صدر اسلا م منطبق است چرا که فتنه هاي نامبرده وحدت ديني اسلام را منهدم نموده و با ايجاد تفرقه قدرت و شوکت اسلام درهم شکست، خونهايي به ناحق ريخته باعث اسارات و هتک نواميس وحرمتها شد و کتاب و سنت متروک شد عده اي از مردم از جمله ابومسلم خولائي نزد معاويه رفتند و گفتند:" آيا تو با علي به جنگ و مبارزه بر خواستي آيا تو همانند علي هستي؟"؛ معاويه پاسخ داده بود:" به خدا سوگند ميدانم که او بر من برتري دارد و براي حکومت شايسته تر از من است اما مگر نميدانيد که عثمان مظلومانه کشته شد من پسر عموي عثمان  و خونخواه او هستم به نزد علي برويد و بگوئيد قاتلان عثمان را به من تحويل دهد". (سير اعلام النبلا ج3) معاويه آگاه بود چه ميكند و ميدانست اميرالمومنين از او برتر است اما خون عثمان را علم كرده بود كه تحت نام او حكومت را غصب كند او عيش و عشرت و قدر ت سلطنت ميخواست.
    معاويه پيراهن خون آلود عثمان را که توسط خواهرش ام حبيه يا نعمان بن بشير بدست آورده بود همه جا بهمراه داشت در مسجد شام پيراهن را بر منبر آويزان ميکرد؛ در نبردها پيراهن را مثل پرچم برده همراه ميبرد چون ميدانست خونخواهي در فرهنگ عرب جايگاهي ويژه دارد و چون اعراب به خونخواهي معتقدند با او همراه ميشوند و خون عثمان بهترين ابزار بود که بني اميه بر گرد آن متحد شوند و حتي کساني که قبلا صراحتا عثمان را انتقاد ميکردند امروز خونخواه او تلقي ميشدند مثل طلحه و زبير و عايشه همسر پيامبر که جنگ جمل را تدارک ديدند.
    معاويه وکارگزارانش غير از رويارويي صريح  در جنگها  با امير المومنين پنهاني به ترور يارانشان بر مي آمدند.مالک اشتر نخعي و محمدبن ابي بکر دو چهره بزرگ و برجسته از ياران امير المومنين که ناجوانمردانه به تيغ ستم هلاک كردند. مالک اشتر که حکم ولايت مصر را در دست داشت با شيري آغشته به سم مهلک که به دست پيري داده بودند هلاک نمودند. محمد بن ابي بکر را سپاه معاويه اسير کرد تشنه و زخمي بود وقتي آب خواست معاويه بن حديج گفت:" من تو را ميکشم خداوند تو را از جحيم سيراب خواهد کرد"، درست همين واقعه سالها بعد در کوفه براي مسلم بن عقيل تکرار شد زماني كه مسلم تشنه و زخمي از باهلي آب خواست و او نيز همين جواب را داد.
    سپس دستور داد محمد بن ابي بکر را داخل پوست الاغ کردند و آتش زدند و سرش را قطع کردند برنيزه كردند شهر به شهر حركت دادند و براي معاويه به دمشق فرستادند و اين اولين بار بود که سري را در قلمرو اسلامي شهر به شهر گرداندند و چه قدر جالب است که محمدبن ابي بکر پسر ابوبکر خليفه اول بود اما خونخواهي لازم نداشت؟ نه چون او در سپاه اميرالمومنين بود.
    خشت اول چون نهد معمار كج           تا ثريا ميرود ديوار كج
    پسر معاويه هم در واقعه عاشورا دستور داد سرهاي شهدا بر نيزه ها  شهر به شهر بگردد تا به يزيد برسد. پدر ها مادرها اگر امروز كوتاهي كرديد دراين كه بچه هاي شما حكم خدا را بشناسند اين عدم آگاهي و اين كوتاهي شما نسلها خواهد گشت و هر كدام در هر نسلي همان كوتاهي را بكنند شما در جرايمشان شريك هستيد چه ميكنيد به جوانان سخت نگيريد با آنان مقابله نكنيد ولي ادب كنيد جوانان بايد آداب بدانند ادب فقط خوب حرف زدن و خوب راه رفتن در مقابل ديگران نيست ادب در تمام زمينه ها لازم است و اولين قدم دين خدا .
    معاويه در شام بعد از قضيه حکميت و سادگي و بلاهت ابو موسي اشعري و فتنه انگيزي عمروعاص با مردم به عنوان خليفه رسول الله بيعت کرده بود. ولي معاويه از اهميت مصر براي تثبيت سلطتنش با خبر بود وقتي قيس بن سعد از طرف علي(ع)حاکم مصر شد در شام شايع کرد که قيس بن سعد با معاويه بيعت کرده است رسانه اي نبود كه سريع اعلام كنند كه دروغ ميگويد عده اي هم كه شنيدند قيس بن سعد بيعت كرده آنها هم بيعت كردند همه تزوير و ريا و حقه .تثبيت سلطنت معاويه يک گام ديگر نياز داشت و اين گام نهايي را خوارج به نفع معاويه برداشتند معاويه گروههايي را روانه عراق کرد مثل نعمان بن بشير در راس  دو هزار سرباز مسلح علي(ع) مالک بن كعب را به مقابله او فرستاد ولي افراد مالک بن کعب او را رها کردند و رفتند و او با صد نفر باقي ماند براي امير المومنين نامه نوشت که چه کند؟مردم کوفه به خانه هاي خود ميرفتند و درها را مي بستند،در نهج البلاغه خطبه هاي زيادي هست که علي(ع) با مردم کوفه گفتگو نمودند با مردمي که دشمن تا جلو خانه هاي آنها آمده بود  و آنها در خواب و بي خبري بودند.
    معاويه آنچنان از موقعيت خود مطمئن بود که يزيد بن سنجره رهاوي را بعنوان نماينده در امر حج منصوب کرد. امير المومنين عبد اله بن عباس را فرستاد در مکه ميان آن دو اختلاف نظر و منازعه پيش آمد و هر دو توافق کردند پيش شخص سومي  به نام شيبه بن عثمان بروند و امور حج را به او بسپارند(البدايه و النهايه ج 7 ص333) درسال 40 هجري معاويه بسربن ارطاه را با سه هزار مسلح به حجاز فرستاد حاکم مدينه ابوايوب انصاري از شهر فرار کرد و به کوفه رفت .بسر بن ارطاه بر منبر مسجد مدينه بالا رفت و گفت ا گر معاويه او را منع نکرده بود تمامي مردان و جوانان بالغ را ميکشت و مردم  را مجبور به بيعت مينمود(البدايه و النهايه ج ص  334) و بدين شكل پيش رفت كه علي(ع) سرور مومنان جهان، پسر عم پيامبر و ولي برحق او دوباره تنهاي تنها شد. معاويه جعل حديث كرد جعل آيات قرآن كرد،ترورهاي سياسي انجام داد،شايعات كذب در بين مردم با سكه هاي طلا پخش كرد هر جا اينها كارساز نبود مردم را با پول و سكه خريد و هر جا نتوانست بخرد جنگيد حتي در جنگ هم نيرنگ زد كه ديديد زمانيكه مالك اشتر در چند قدمي چادر هاي معاويه بود به پيشنهاد عمروعاص قرآنها بر سر نيزه كردند و مسلمين كور  وامانده در شريعت قرآن ناطق را رها كردند و قرآن روي پوست را ملاك قرار دادند به قرآن روي كاغذ و پوست نيزه نيانداختند سينه قرآن ناطق را با خنجر شكافتند و امير المومنين تنهاي تنها شد و ابن ملجم كه از خوارج بودكرد آن كاري را كه نبايد ميكرد. فضاي عراق و كوفه چنان آكنده از نيرنگ و قصاص و بي حرمتي بود كه جنازه امير المومنين را شبانه غسل دادند و دفن نمودند تا از ديد عموم پنهان باشد چون اينها ميدانستند كه اينها شقي تر و لئيم تر از آنند كه حرمت حتي جنازه را حفظ كنند.
    و  ابن طقطقي درتاريخ فخري مينويسد پنهان ماندن قبر علي(ع) براي سالهاي طولاني علامت غربت سنگين اسلام و حضور سلطنت بود.
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    Ali Haddadi آواتار ها
    بخش ششم

    بسم الله الرحمن الرحیم

    در جلسه پيش ديديم كه اميرالمومنين را مخفيانه دفن كردند و چه ننگي بالاتر از اين براي مسلمانان آن دوره که اميرشان و مولايشان، ولي بر حق خدا،پسر عم پيامبر،داماد پيامبر،امام اولشان را از ترس اجانب مخفيانه دفن کنند اجانبي که نامشان مسلمان بود و شهادتين گفته بودند.خوارج در وصف ابن ملجم مرادي شعرها سرودند ميدانيد که ابن ملجم ملعوني بودکه شمشير زهر آگين بر فرق امير المومنين کوبيد در کتاب الغدير ج 1 ص 324 آمده است عمران بن حطّان سروده است: "چه ضربتي بود از فردي پرهيزكار كه غير از كسب خشنودي خداوند انگيزه ديگري نداشت هر وقت من او را به ياد مي آورم ابن ملجم را، مي پندارم كه كفه عمل او در نزد خدا از همه سنگين تر است ". کشنده امام را اينگونه توصيف ميکنند. اسلامي كه پشتوانه سلطنت معاويه قرار گرفت، همين اسلام است كه فرد پرهيزكار ممتازش ابن ملجم مرادي است. خوارج و مرجئه اينگونه زمينه سلطنت و سيطره معاويه را فراهم نمودند و جالب اينجاست که بعضيها پول ميگرفتند و کار ميکردند درگروه خوارج و مرجئه خيلي ها بر اساس اعتقاداتشان حرکت ميکردند اين اعتقادشان بود کجا اين اعتقاد به انحراف رفت؟ اينها مگر زير پرچم اسلام مسلمان نشده بودند کجا پرچمشان عوض شد و پرچم شرک و کفر جايش را گرفت و اينها نفهميدند،اگر ما اين شرايط را براي آنها بررسي نکنيم و نفهميم ماهم همان راه را بعدا خواهيم رفت  بايد بفهمبم چه اتفاقي افتاد نه آنها آدمهايي از کُره اي ديگر بودند نه آنها آدمهايي بودند که از لحاظ فهم و شعور از ما پائين تر بودند نه از قبايل آدمخوار آمده بودند آنها هم آدمهايي مثل ما بودند سرکردگانشان به اجبار مسلمان شدند ولي مابقي با جان و دل مسلمان شده بودند چه شد چه شد که سر از نا کجا آباد آوردند؟ اين همان خطري است که بايد از آن ترسيد اين همان خطري است که هر آن  من و شما را هم تهديد ميکند، اين همان خطري است که هر سال واجب است  مجالس عزاداري برپا شود صحبت شود تا افراد آگاه شوند نگوئيد اي بابا 1400 سال پيش امام حسين را شهيد کردند چه قدر ميخواهيد سر و سينه بزنيد، سر و سينه زدن بهانه است شنيدن قضايايي و پي بردن به آن که چرا يک آدم را با تير کشتند ولي از له کردن استخوانها و بدنش دريغ نکردند چرا؟عاقل بايد دنبال چراهايش برود و بفهمد و چراها را بايد در اين مجالس فهميد هرکس مي نشيند مثل من حرف ميزند و نمي تواند پاسخ دهد و نمي تواند و حرکتي در اين خصوص نمي کند بعد بايد در اين جانب جواب پس بدهد محرم را گذراندن و چيزي را اضافه تر نفهميدن مسئوليت دارد
    دهه چهلم هجري قمري كه با شهادت علي (ع) آغاز شد و به شهادت امام حسن مجتبي (ع) انجاميد عبرت آموز و قابل تامل است. پس از شهادت امير المومنين مي دانيم كه امام حسن(ع) به امامت رسيدند. مردم شام با معاويه بيعت كرده بودند مردم عراق با امام حسن بيعت كردند. قيس بن سعدبن عباده از نخستين كساني بود كه با امام بيعت كرد.ولي واقعاً مردمي كه علي (ع) را تنها گذاشته بودند او را بي ياور گذاشتند در روزهاي پاياني عمرش مقابلش مي ايستادند و او را سبّ ميکردند در بين مردم رواج داده بودند علي نماز نمي خواند چگونه مي توانستند گوش به فرمان پسرش باشند، بخصوص كه در حال معاويه قدرتش در شام و مصر و حجاز تثبيت شده بود. خوارج مثل كانونهاي فتنه در عراق فعال بودند خيلي هاشان بدون اينکه پولي بگيرند فتنه ميکردند چون باور کرده بودند خاندان پيغمبر مورد لعن است با کاري که اميرالمومنين کرد و جنگ را به واسطه ابو موسي اشعري باخت که در عمل به خاطر بلاهت و ناداني همين قشر همين گروه که حاضر نشدند جنگ را ادمه بدهند حکومت از دستش رفت او را مورد لعن قرار ميدادند خودشان کانون فتنه بودند.
    ميگويند کسي ديد شيطان زنجير طلا انداخته دور گردن يک عده اي  و آنها را ميبرد اين هم ميدويد  دنبالش گفت خب تو که اينها را ميبري چرا من را زنجير نکردي شيطان برگشت گفت بنده خدا تو خودت بي زنجير ميآيي براي چي تو را زنجيرکنم، اينها خودشان بي زنجير ميرفتند جاسوسان معاويه با افراد مختلف تماس مي گرفتند کساني را که بيعت کرده بودند آنها را مي خريدند و بازار شايعات بيش از پيش داغ بود.
    در ميان پيروان اميرالمومنين شايع كرده بودندكه امام حسن از طرفداران عثمان است و يك عثماني متعصب است. معاويه و كارگزارانش اثر گذاري شايعه را بارها تجربه كرده بودند. مثل شايعه اي كه سه سال قبل پخش كردندكه قيس بن سعد بن عباده حاكم مصر با معاويه بيعت كرده و زمينه كار و تلاش او را بكلي متوقف ساختند و مردم را به سوي خودشان جلب کردند با يك نمونه از شيوه كار و شگردهاي عمال معاويه شما را آشنا مي كنم مثلاً حسن بن ابي الحسن بصري كه از دشمنان علي (ع) بود و او را ندامت مي كرد روزي وضو مي گرفت او وسواس شديدي داشت و آب را بسيار اسراف مي نمود علي (ع) به او گفت آب خيلي زيادي مصرف مي كني، او گفت خون هايي كه امير المومنين از مسلمانان بر خاك ريخته است بيشتر از اين است. ( الحيات السياسيه للامام الحسن نوشته جعفر مرتضي عاملي ص 161-154 )
    حال توجه كنيد كه عمال معاويه چگونه آن را در بين مردم تغيير داده و رواج دادند. گفتند: علي (ع) بر حسن (ع) گذشت ديد حسن (ع) وضو مي گيرد، علي (ع) گفت: اي حسن آب را كامل بريز، حسن(ع) گفت ديروز انساني را کشتيد كه در وضويش آب را كامل مي ريخت يعني عثمان.
    اگر خوب توجه كنيد عناصر مشابه در دو قصه وجود دارد، نام علي كه در هر دو قصه است، نام حسن كه در هر دو قصه آمده و مساله وضو، مي بينيد چقدر محاسبه شده داستانهايي را طراحي مي كرده اند.
    نمونه ديگر كاركرد شايعه وقتي بود كه امام حسن (ع) قيس بن سعد بن عباده را در راس 12000 نفر به جنگ معاويه فرستاد، جاسوسان معاويه ابتدا سعي كردند با وعده و وعيد قيس را جذب كنند، نتوانستند شايع كردند كه قيس كشته شده است،در ميان سپاه قيس هم عواملي داشتند كه آنها شايعه را دامن زدند فرار و غارت شروع شد تا جايي كه به خيمه امام حسن ريختند، عبا و زيلوي زير پاي حضرت را هم كشيدند و بردند و فردي از خوارج كه منتظر فرصت بود با خنجر ضربه اي به پشت پاي امام زد، خون زيادي از پيكرشان جاري شد. امام حسن مجتبي در شرايطي مصالحه با معاويه را پذيرفتند كه اگر مصالحه نمي كردند ريشه هاي جريان امامت و تشيع منهدم مي شد و از اسلام تنها نامي باقي مي ماند و پس از مدتي هم فراموش مي شد. در كوفه وقتي با معاويه بيعت مي كردند عمروعاص به معاويه گفت: بگذار حسن بن علي با مردم سخن بگويد. او در سخن گفتن ناتوان است، بگذار مردم ناتوانيش را ببينند، چون فكر مي كرد در شرايطي كه امام قرار دارد همچون افراد عادي از فرط اندوه حواس جمعي ندارد و نمي تواند سخن بگويد اما امام حسن شير مردي که نام پدرش علي بود از جاکننده در خيبر بود اينگونه سخن را آغاز نمودند: " تقوي، خردمندانه ترين خردمنديهاست  و ستم و حد شكنيي و تجاوز، ناتوانترين ناتوانيها، درباره اين امر كه من و معاويه در آن اختلاف كرده ايم، يا اين حكومت حق مردي است كه از من شايسته تر است و يا اينكه حق من است. پس من از حق خود براي حفظ خون مسلمانان و اصلاح امت صرفنظر كرده ام و سپس آيه 111 سوره انبياء را تلاوت فرمودند: " (و وَ إِنْ أَدْرِى لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّكمُ‏ْ وَ مَتَاعٌ إِلىَ‏ حِينٍ : و نمي دانم شايد آن براي شما آزمايشي و برخورداري تا زماني باشد.)"
    حكمت و درايت در اوج ممكن در همين چند جمله و آيه اي كه مثل نگين بر عبارات امام مجتبي (ع) نشسته مي درخشد. گرچه كه معاويه با پرخاش به عمروعاص جلوي سخنان امام را گرفت چون او ميدانست فهميد که هيچ چيز جلودار امام نخواهد بود، اما پيروان آن حضرت كه تا مرز مصالحه براي اقدام به هر كاري از جانب امام، اما و اگر مي گفتند امام ميفرمود اينجا بجنگيد ميگفتند نه ،ميفرمودند اين کار را بکنيد ميگفتند نه نمي شود اينها دور امام بودند تا وقت صلح هر کاري را با اما واگر  روبرو مي شدند اما پس از صلح، انقلابي دو آتشه شدند و رو در روي امام حسن(ع) ناسزا مي گفتند. چهره پر صفا و نجيبش را هرکس مي ديد اشك در چشمانش مينشست اين ناسزاها را مي شنيد و براي يارانش توضيح مي داد.
    مثلاً براي ابي سعيد عقيصا فرمودند:"آيا خضر را نديدي هنگاميكه كشتي را سوراخ مي كرد و آن جوان را كشت و ديوار را بر پاي داشت، كار او مورد اعتراض موسي واقع شد چون راز آن كارها را نمي دانست. تا وقتي كه خضر راز كار خود و حكمت آن را براي موسي توضيح داد. همينگونه شماها نيز كه حكمت و راز كار مرا نمي دانيد اعتراض مي كنيد در صورتيكه اگر اين كار را نمي كردم بر روي زمين يك نفر هم از شيعيان ما باقي نمي ماند.". (علل الشرايع شيخ صدوق ص 211-احتجاج طبرسي ص290 )
    مولانا مي گويد:
    گر خضر در بحر كشتي را شكست          صد درستي در شكست خضر هست
    رمز شكستن كشتي توسط خضر اين بود كه سلطان مي خواست كشتي متعلق به مردم را مصادره كند، شكستن كشتي در واقع نجات كشتي بود. ترديدي نيست كه معاويه و كارگزارانش خودشان را آماده كرده بودند كه پيروان علي (ع) را از بن براندازند. حضور امام حسن (ع) و امام حسين (ع) و حضور امام حسين (ع) در دهه پنجاه مانع سياست سركوب مطلق معاويه شد اجازه ندادند ريشه شيعيان از بن کنده شود.از اين رو معاويه مدام برنامه ريزي مي كرد تا امام حسن را از بين ببرد. امام حسن آخرين باري كه توسط همسرش جعده مسموم شده بود (قابل تفكر است) به عده اي از دوستان خود فرمودند بارها مسموم شده بودم اما اين بار گونه ديگري است شديدتر و دردناك تر از هميشه است. ( ابن عساكر ج 7 ص 39 و38 ).
    گر چه زهر ياران ناتمام و نيمه راه به مراتب كشنده تر از زهري بود كه امام نوشيدند. امام حسن و امام حسين همراه خانواده شان به مدينه رفتند. معاويه براي تثبيت سلطنت خود هيچ مانعي در پيش روي نداشت. از آن پس يعني ربيع الاول 41 هجري تا رجب 60 هجري كه مرگ معاويه بود، در اين تقريباً 20 سال شاهد نحوه حكومتي در تاريخ اسلام هستيم كه از هر بعد قابل انديشيدن و عبرت آموختن است. آنچه که يزيد کرد در زمان يزيد اتفاق افتاد چيزي نبود آنچه که در زمان معاويه  اتفاق افتاد قابل تفکر است و آن چيزي که قبل از معاويه اجازه داد که شخصي چون معاويه صاحب قدرت بشود و آن چيزي که اجازه داد امام مسلمين در خانه بنشيند و جامعه اي دچار هرج و مرج احکام اعتقادي شود و آن چيزي که اجازه داد بارها و بارها اميرالمومنين را خواستند و از ايشان در بعضي از امور فتوا گرفتند در تمام کتب اهل سنت هست که عمر گفت اگر علي نبود عمر هلاک شده بود پس ميدانستند چه درست است و چه غلط ولي پايه ريزي کردند که معاويه اين چنين حکومت اسلامي رادر تاريخ به صورت سلطنت اسلامي ثبت کرد.
    معاويه در دوران خلافت 13 ساله عثمان در صدد توسعه نفوذ خود در عراق و مصر و حجاز برآمد و در دوران 5 ساله حكومت علي (ع) موفق شد نفوذ قلمروش را در مصر و حجاز توسعه دهد و با مصالحه با امام حسن (ع) عملاً با توجه به بيعت مردم عراق پيشواي مسلمانان شد. ساختار سلطنت معاويه پيچيده است و اين پيچيدگي در درجه اول به شخصيت و منش شخص معاويه متكي است. انساني كه در نهايت خشم و خروش در درون، قادر بود لبخند بزند و شادمان به نظر برسد. در استيعاب جلد 3 ص 1418 آمده است كه در دوران عمر عده اي از معاويه كه حاكم شام بود شكايت كردند، عمر گفت :"اين جوان قريش را رها كنيد، جواني كه مي تواند به هنگام غضب تبسم كند."
    شهادت مالك اشتر بوسيله شير آميخته بر سم حكايت از همين دو گانگي دارد. در پرانتز بگويم افعال هر انساني بيانگر شخصيت دروني اوست.در زمان جواني اين حرفها را بسيار شنيدم اما بعد ها خداوند توفيق داد و ديدم آدمهايي که در درون به شدت نفرت انگيزند و در بيرون به شدت زيبا و دل انگيزند اينها همگي در طول تاريخ به يک شکل معاويه اند اما درحوزه خودشان.
    معاويه و خاندانش سالهاي زيادي دندان بر جگر فشردند. قبيله اي كه در اساس با اسلام دشمني داشتند و نسبت به بني هاشم كينه اي تلخ در دل داشتند.حكومت براي معاويه وسيله اي نبود كه جامعه را به سعادت برساند و عدالت را راهنماي خود قرار دهد حکومت براي او وسيله اي بود براي اينکه جامعه را به سمت قساوت و وتلخي ببرد. خواجه نصيرالدين طوسي در اخلاق ناصري ص 300 و301 آورده است كه سياست دو قسم است: يكي سياست فاضله است كه آن را امامت خوانند و غرض از آن تكامل خلق و رساندن به سعادت است و دوم سياست ناقصه است كه آن را تقلب خوانند و غرض عبد و بنده كردن خلق و رسيدن به شقاوت و مذمت است. در سياست فاضله تمسك به عدالت است و رعيت را بجايي ميرساند و مدينه (شهر) را مملو از خيرات ميکند وخويشتن خويش را مهار كننده شهوات مي دارد. اما در سياست ناقصه تمسك به جور و ستم مي كند رعيت را بنده و مطيع و خدمتگزار مي داند و مدينه را پر از شرور مي دارد و خويشتن خويش را اسير شهوت مي دارد.
    حكومت علي (ع) و حكومت معاويه دو نمونه ممتاز و مشخص اين دو سياست است. قبلاً عرض كردم باز هم مي گويم معاويه يا هيچ حاكم ستمگري نمي گويد مي خواهد ستم كند و جامعه را به شقاوت برساند بلكه او هم از عدالت و مهرباني و رعايت حقوق مردم سخن مي گويد. ژنرال پينوشه در شيلي مي گفت: " ما زنداني سياسي نداريم. اينها مهمانان سياسي هستند. مدتي در خارج خانه شان نگهداري مي شوند." استدلال را ببيند چه قدر قشنگ است مردم را در سياهچال زنداني کرده شکنجه ميدادند ميگفت نه کي گفته ما زنداني سياسي داريم اينها ميهمانهاي سياسي هستند، مگر امروز مدافعين حقوق بشر و دموكراسي و آزادي دولت اسراييل را بعنوان يك نظام دموكراتيك مدام معرفي و تبليغ نميكنند. ماهيت نظام معاويه هم چنين بود.
    از برون چون گور كافر، پر حَلِل(شيرين)                                 وز درون قهر خدا عز و جل
    عبارت پردازان و داستان سرايان دستگاه معاويه عباراتي مي ساختند و در بين مردم رواج مي دادند كه گويي سرنوشت امت اسلامي به دست يك حكيم افتاده است ،ابن عبد البّر در عقد الفريد از معاويه اين عبارت را نقل كرده: "من معاويه... شرم دارم به كسي كه غير از خداوند ياوري ندارد ستم كنم."
    خواجه نظام الملك طوسي در سياست نامه ص 168 مي نويسد كه معاويه مي گفت جايي كه تازيانه به كار مي آيد از شمشير استفاده نمي كند و تا كار با زبان پيش مي رود دست به تازيانه نمي برد و اگر رشته پيوند ميان او و مردم به قدر مويي هم شود نمي گذارد گسسته شود.
    مي بينيد كه شخصيت دوگانه معاويه كه در جامعه آن روز معرفي مي شد حتي خواجه طوس را هم تحت تاثير قرار مي دهد. اما همين حكيم حليم در برابر كلام ابوذر نتوانست طاقت بياورد، او را از شام تا مدينه سوار بر شتري لخت و بي جهاز فرستاد كه پاهايش خونين و خراش خورده و زخمي بود و او را در ربذه وادي غربت ديده ها تبعيد كرد و يا در مقابل حجر بن عدي بي طاقت شد. از حجر بن عدي بشنويم و بشناسيم. مغيره بن شعبه بالاي منبر به امير المومنين دشنام مي داد حجر نعره اي از جان كشيد و بر زبانش جاري شد كه مسجد را تكان داد و گفت :"تو نمي داني به چه كسي داري اهانت مي كني و دروغ مي بندي تو اموال و ارزاق مردم را به آنان بده، مال مردم را برداشته اي و به مذمت امير المومنين پرداخته اي و از ستمكاران و گناهكاران تعريف مي كني"
    حجر نماد پاكي و خوبي بود، او را حجر الخير مي خواندند. حضورش و كلامش آنچنان پر اثر بود كه ابن زياد به معاويه نوشت اگر به عراق نياز داري براي حجر فكري كن.( الوافي بالوفيات ابن ايبك صغدي ج 11)
    عمروبن حريث نماينده زياد در كوفه هم به زياد بن ابيه نوشت اگر به كوفه نياز داري عجله كن. زياد 70 نفر از سران و چهره هاي شاخص كوفه را جمع كرد؛ باز هم کوفه، باز هم کوفه، باز هم کوفه، اين خاک چه دارد که اين همه نامردي از آن بلند ميشود؟ اين خاک چه دارد که اين همه قساوت از آن بلند ميشود؟ اين همه بي غيرتي؟، باز هفتاد نفر را جمع کرد و آنها عليه حجر گواهي دادند. در مرج عذري حجر و يارانش را گردن زدند. به تعبير ابن عبدالبّر، حجر از بزرگان و فضلاء صحابه بود. در صفين و نهروان جزء فرماندهان سپاه علي (ع) بود. وقتي حجر را با دستان زنجير شده گردن زدند، عايشه به معاويه اعتراض كرد كه آن حلم ابوسفياني ات كُجا رفت؟ معاويه پاسخ داد مثل تو كسي نبود كه نصيحتم كند. ( استيعاب ج 1 ص 329و330 )
    البته معاويه يك دهه قبل سر محمّد بن ابي بكر پسر خليفه اول رادستور داد جدا کردند و  شهر به شهر از مصر تا شام گرداند. حجر، شهادت مظلومانه اش با دستان زنجير شده مثل فريادي در قلمرو اسلام طنين افكند. ربيع بن زياد حارثي كه عامل معاويه در خراسان بود وقتي اين خبر را شنيد دعا كرد كه:"خداوندا اگر در ربيع خيري مانده است جانش را بگير"، و از آن مجلس بيرون نيامده بود كه درگذشت. ( استيعاب جلد 1 ص 332 ) سرنوشت عجيبي بود. چقدر فاجعه مرگ حجر عظيم بود كه عامل معاويه از ترس انكه مثل او شود و ديگر هيچ برايش نماند آرزوي مرگ كرد. حجر بن عدي رزمنده اسلام كه در قادسيه جنگ كرد و مرج عذري را فتح كرد، در همان مرج عذري او را گردن زدند. فرزندان او را نيز سالها بعد مصعب بن زبير گردن زد و معاويه مي گفت كه حجر و ياران او را به خاطر مصلحت امت كشته اند. اگر آنان باقي مي ماندند مفسده مي كردند.(شهريار نيكولو ماكياولي ص87 ).
    اين چهره واقعي معاويه بود. از سويي بعنوان حاكم بردبار و اهل جود و حكمت معرفي مي شود و از سوي ديگرانسانها را با دستان زنجير شده در حال نماز گردن مي زند. اين ماهيت دوگانه اساس حكومت معاويه بود تا بتواند در جامعه جا بيندازد كه خليفه يا سلطان هر كاري مي خواهد مي تواند بكند و مردم بايد كاملاً اطاعت نمايند.احاديث جعلي زيادي هم در خصوص اين مساله رواج دادند. مثلاً باقر شريف القرشي در نظام حكومتي و اداري در اسلام ترجمه عباسعلي سلطاني ص 284 آورده است كه از پيامبر به دروغ نقل شده،احاديث جعلي: "از هر فرمانروايي اطاعت كن و پشت سر هر امامي نماز بگزار و به هيچ يك از اصحابم ناسزا نگوهر كس از فرمانروا اطاعت كند از من اطاعت كند و هر كس از فرمانروا سرپيچي كند از من سرپيچي نموده است "،حواسها جمع است حديث را از پيامبر دارند نقل ميکنند در همين كتاب نظام حكومتي و اداري در اسلام آمده است عده اي از مردم كه اكثريت را تشكيل مي دادند اهل چون و چرا نبودند و راضي بودند. مردمي كه زندگي برايشان مثل عبور از سرازيري است كه اصلاً نيازي نيست بينديشند. معاويه كافي بود فقط تلنگري بزند تا در عمق دره تاريكي و تباهي سقوط كنند. اما عده اي هم كه مي انديشيدند كه چگونه مي شود از معاويه با اين همه حد شكني و ستم بعنوان خليفه رسول الله اطاعت كرد؟اين احاديث جعلي را براي اينها مي آورد روايتي كه نقل مي كنم بيان گرديده:" از فرمانروايانتان هر طور كه مي شود پيروي كنيد. اگر شما را به آنچه من آورده ام فرمان دهند آنها به سبب امرشان پاداش خواهند داشت و شما نيز به سبب اطاعت از امرشان اجر خواهيد برد و اگر شما را به چيزي غير از آنچه من آورده ام فرمان دهند، آنها گناهكارند ولي شما گناه نكرده ايد و آن هنگام كه به محضر خداوند برسيد مي گوييد: پروردگارا ما در اين ظلم شريك نبوديم. خداوند مي فرمايد شما شريك نبوديد؟ و شما مي گوييد پروردگارا تو بر ما فرمانروايي فرستادي و ما از آنها براي رضاي تو اطاعت كرديم. خداوند مي فرمايد: راست مي گوييد آن گناه آنهاست و شما از آن گناه به دور هستيد."
    روايت بگونه اي جعل شده كه اولاً در نگاه نخست جعلي بودنش آشكار نيست و ثانياً نشان مي دهد حاكم ظالم در روز قيامت مجازات خواهد شد. اما فعلاً مسلمانان غير از اطاعت و تبعيت از او وظيفه اي ندارند. رواياتي از همين دست بود كه در يك كلام معاويه را حاكمي جلوه مي داد كه دين را اجرا ميكند و اسلام غير از آنچه معاويه مي گويد نيست و همين انديشه امروز نيز در آثار برخي اسلام شناسان و شرق شناسان ديده مي شود كه اسلام را با سلطنت معاويه مي سنجند.درحاليكه چهره حقيقي اسلام در لابلاي آيات قرآني ديده مي شود ولي هيچگونه توضيحي در مورد حكومت قرآن نمي دهند. مارشال هاجسن مي گويد: "معاويه فردي است كه به آزادي و شان افراد احترام مي گذاشت. البته افرادي كه از حكومت تبعيت مي كردند."
    قاضي روزبهان در سلوك الملوك اين نظريه را مطرح كرده است،ميدانيد كه چنين افرادي صاحب فتوي هستند او ميگويد:" اما اگر سلطان جابر است جايز است تقليد قضا از او در مذهب حنفيه". در هدايه آورده كه "جايز است تقليد قضا از سلطان جبار همچنانكه جايز است از عادل زيرا صحابه پيامبر قضا كرده اند از معاويه و حق در دست علي بود كه در نوبت او و تابعيان تقليد قضا از حجاج كردند و او جبار بود"(سلوك الملوك فضل اله بن روزبهان خنجي ص 139)
    خشت اول چون نهد معمار کج             تا ثريا ميرود ديوار کج
    چندين سال بعد  مي آينداستناد ميکنند چون زمان معاويه حکومت و امامت در دست او بود اما علي هم بود با اينکه ميدانيم علي به حق بود ولي او اجرا ميکرد پس امروز هم اشکال ندارد ببينيد چه خبر است آن وقت شما ميگوئيد چرا امام حسين قيام کرد شما ميگوئيد امام حسين براي به دست آوردن حکومت روز عاشورا جنگيد واقعا حکومت ميخواست آنهم بر امتي که عقل و درک و منششان اين قدر است.
    بررسي اين نظريه سياسي و آثار آن كه تا امروز هم حكايت  آن همچنان باقي است و بسياري از دولت هاي متجاوز، که خود را نظام و دولت اسلامي مي دانند و هر كدام هم پرده هاي توجيه فراوان  دارند مي بينيم آنچه كه امروز بر بلاد اسلامي مي رود و جمع كثيري مسلمان در بند ظلم و ستم گروهي از خدا بي خبر صهيونيست هستند به طور حتم توجيهي از عصر معاويه با خود دارند که مسلماني را در بند و زنجير مي بينند و صبر ميکنند
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    Ali Haddadi آواتار ها
    بخش هفتم


    بسم الله الرحمن الرحیم

    پيامبر اسلام در طول دوران رسالتش آن قدر دقيق و حكيمانه عمل فرمودند براي اينكه سلطنت را به رسميت نشناسند، پادشاهان ايران و روم و مصر را با عنوان پادشاه ياد نمي کردند برايشان لقب "عظيم" بکار مي بردند كه ملك و ملوكيت حتي در همين اندازه هم در سخن ايشان حضور و رسميت پيدا نكند. (مكاتيب الرسول علي بن حسينعلي( الاحمدي) ص 90و97و105(
    اما در دوران معاويه اينگونه وانمود مي شدكه سلطنت چيزي جز اسلام نيست.كسي دغدغه تقابل سلطان و قرآن را نداشت. مردم به گونه اي تربيت شده بودند كه اهل اما و اگر و چون و چرا نبودند. صحابه درجه اول و ممتاز پيامبر هم كه به روشني تفاوت مواجهه قرآن و سلطان را درك مي كردند يا شهيد شده بودند يا وفات يافته بودند.سالها پيش سلمان فارسي صحابي بزرگوار پيامبر به زيد بن صوحان گفت:" اي زيد در روزگاري كه قرآن و سلطان در نبرد باشند تو چگونه خواهي بود؟" گفت:" من با قرآن خواهم بود."، سلمان گفته بود:" بله زيد همين گونه هستي."، صعصعه بن صوحان برادر زيد بود. معاويه حكيم حليم صعصعه را در كوفه تحمل نكرد. به محض مستقر شدن در كوفه صعصعه را تبعيد كرد. جاحظ در البيان و التبيين ج1 ص173 گفته است:" صعصعه كسي است كه در سخنگويي به او مثل مي زده اند". بياييم اول زيد بن صوحان را بشناسيم . او از ياران درجه اول علي (ع) بود. در جنگ جمل شهيد شد. وقتي بر خاك افتاده بود، علي(ع) بر بالينش آمد و او را دعا كرد. جمله امام درباره زيد مثل آفتاب زندگي و شخصيت زيد در آن مي درخشد. زيد بن صوحان آنچنان بي اعتنا به دنيا بود كه سلمان او را به رعايت تعادل توصيه مي كرد. پيامبر (ص) درباره اش گفته بود اگر مي خواهيد كسي را ببينيد كه برخي از اعضايش براي بهشت رفتن سبقت مي گيرد زيد را ببينيد، صعصعه برادر همين زيد بود. وقتي اميرالمومنين به خلافت رسيد، صعصعه گفت:" به خدا سوگند اي امير مومنان تو به خلافت زينت بخشيده اي و خلافت تو را زينت نداده است. تو شان خلافت را بالا بردي و خلافت بر شان تو نيفزوده است. خلافت به تو نيازمند تر است تا تو به خلافت".(قاموس الرجال ج 5 ص 495 ).
    ولي در مقابل اگر حتي معاويه مثل تمساحي با دست هاي خون آلود و قيافه اي غم زده كه گاهي به خود مي گرفت مثل زمان شهادت حجر بن عدي اما حكام او به صراحت از قتل و غارت و سرکوبي مردم سخن ميگفتند مثلا يکبار يکي از ماموران اخذ ماليات عبيد اله بن زياد مقداري از مالياتها را براي خودش برداشت و سهم عبيداله کمتر شدآن مرد از ترس عبيداله به شام فرار کرد و به معاويه پناه برد و معاويه هم به او پناه داد عبيد اله اعتراض کرد معاويه گفت :"تو بايد سختگير و خشن باشي من هم بايد مهربان و ملايم باشم"، (عقد الفريد ج 4 ص 340). زياد بن ابيه نمونه اي از حکام معاويه بود، مادرش از جمله زنان بد نام دوران جاهليت بود و زياد را به اسم سميه ميخواندند،کسي نمي دانست پدرش چه کسي بوده است،معاويه اعلام کرد زياد پسر ابوسفيان است و آنو قت در مسجد زياد خطبه ميخواند روزي وقتي در مسجد خطبه ميخواند فردي از  ميان جمع سوال کرد اي امير پدر شما کيست ؟ زياد به فرمانده افراد مسلحي که در نزديکيش بودند اشاره کرد و گفت ايشان براي شما توضيح خواهند داد، فرمانده هم فرد را گرفت و همانجا گردن زد.(عقدالفريد ج 1 ص 60)
    زياد اينچنين حکومت ميکرد به معاويه نامه نوشت که من با دست راستم عراق را اداره ميکنم دست چپم بيکار است حکومت حجاز را به من بده (سير اعلام البلا ج 3 ص 496)
    در دوران نه سال حکومت زيادبر عراق جز سرکوب و قتل خبري نبود، ابن عساکر در ج 9 ص 81 از اصمعي نقل کرده است که دراين دوران نه ساله نه خشتي نهاده شد ونه نهالي کاشته شد. سرکوب و آزار و قتل شيعيان علي (ع) و سبّ علي که خودش سخن پر حسرت ديگري است . ابن عبدالّبر در استيعاب ج 2 ص 523 و 524 ،ابن عساکر ج 19 ص 244 و النجوم الزاهره ج 1 ص 113 آورده اند که زياد بن ابيه در دنياي خودش مرد عاقلي بود،امور دنيايي،خود امور دنيا ميگويد چه ميگويد هر چيزي که ميتواني براي خودت بردار او هم عقلش کامل بود چون همه اش را براي خودش بر ميداشت. اهل دنيا هم براي او ارزش واعتبار قائل بودند چون مانند او تفکر ميکردند.
    عمروعاص نمونه روشن و گوياي ديگري بود که دنيا خواهي محور انديشه و عمل او بود. معاويه وقتي تصميم به جنگ با علي(ع) گرفت با عمروعاص مشورت کرد و گفت بيا با هم متحد شويم و براي مقابله با علي از قتل عثمان استفاده کنيم وخونخواهي کنيم. عمروعاص گفت ولي براي خونخواهي عثمان هيچ کدام از ما دو نفر سزاوار نيستيم.(سخنان عمروعاص  جالب است نشان ميدهد که چه قدر آگاه است به ريز مسائل،شخصيتها را چه قدر خوب ميشناسد و چه خوب گناه ميکند) معاويه گفت:" چرا؟واي بر تو باد"، گفت:"براي اينکه تو عثمان را رها کردي وتنها گذاشتي در حاليکه شام و سپاه شام در اختيار تو بود و عثمان به ناچار از يزيد بن اسد بجلي استمداد طلبيد من هم عثمان را تنها گذاشتم و به شام و فلسطين گريختم"، معاويه گفت:" اين حرفها را رها کن دستت را به من بده با من بيعت کن"، عمروعاص گفت:" نه به خداسوگند مگر اينکه مرا در دنيايت شريک کني"، معاويه گفت:" مصر طعمه تو باشد."
    عمروعاص قبلا با پسرانش عبداله و محمد مشورت کرده بود که در آن شرايط حساس به کدام گروه برود؟عبداله گفت:" بسوي علي(ع) برو"، عمروعاص گفت:" اگر بسوي علي بروم ميگويد تو همانند يکي از مسلمانان هستي اما معاويه مرا در دنيايش شريک ميکند"، (سير اعلام النبلا ج 3 ص 71 و 72 ).
    ساليان جوانها ميپرسند اميرالمومنين با آنهمه شجاعت چرا در خانه خودش حضرت زهرا را آنطور آزار و اذيت کردند و شمشير نکشيد روي آنهايي که وارد خانه اش شدند چرا نکشت مگر ميترسيد،نکته اينجاست محمد بن ابي بکر از ياران صديق امام بود پسر خليفه اول ،عبداله پسر عمروعاص حکم ميکند به سوي علي برو آن درست است اينها نطفه هايي بودند در بطن آدمهاي کافر،آيه قرآن فرموده زنده را از مرده خارج ميکنيم پدرانشان حکم مرده اي را داشتند در مقابل معرفت الهي فرزندانشان حکم زنده هايي که به وجود آمدند اگر آنها کشته ميشدند اين فرزندان چطور دنيا مي آمدند ؟علي ميدانست.
    معاويه بعد از شهادت محمد بن ابي بکر عمروعاص را حاکم مصر کرد عمرو در سال 38 هجري ماه ربيع الاول به مصر رفت بر دين و دنيا مردم حاکم شد،امر نماز و امر خراج با او بود، درسال 43 هجري عمروعاص 90 تا 100 سال عمر داشت که ازدنيا رفت آخرين جمله اش اين بود که مقدار کمي از امور دنيايم راسامان دادم  و مقدار زيادي ا ز دينم را تباه کردم اگر به جاي آنچه از دنيا سامان دادم تباه ميکردم رستگار ميشدم.
    بيائيم ما ديگر عمروعاص نباشيم ما داريم قصه عمروعاص را ميخوانيم براي چه عمروعاص يک نفر بود مرد، من،شما ،شما،خودمان را عقل کل  ميدانيم نرويم جاي عمروعاص را بگيريم عمروعاص دانشي داشت سياست و بينشي داشت قدرتي داشت ولي در نهايت چه چيزي نصيبش شد ،با آن بينشش دنياي  مردم را جلا ميداد ولي با خود چه کرد ما نمي خوانيم که قصه خوانده باشيم اينها را داريم ميگوئيم که از هرکدام از اين شخصيتها يک نمونه اش در ما وجود دارد يا کامل در ما هست يا بخشي از آن ،آن را در خودتان بشناسيد و بيرون بيندازيد عمروعاص مورد لعن و نفرين است خب اگر در شما خواص و خصلتهاي عمروعاص وجود داشته باشد شما هم مورد لعن هستيد ميخوانيم تا اينها را از سرراهمان برداريم.
    عمروعاص دم آخر به عبداله بن عباس گفته بود که او را موعظه کند عبد اله بن عباس گفت هيهات (النجوم الزاهره ج 1 ص 116)
    ابن عباس بخوبي ميدانست که عمرو عاص مثل کسي است که خود را به خواب زده و نمي توان او را بيدار کرد عزيزان من شما هم خودتان را در خيلي از جاها به خواب زده ايد بيدار شويد دير است بيدار شويد به اندازه عمروعاص عمر ميکنيد؟ حدود صد سال که فکر ميکنيد فرجه داريد .
    عمروعاص جريان حق را خيلي خوب ميشناخت در شرح نهج البلاغه ج 2 ص 65 آمده است که روزي معاويه به عمروعاص گفت:" تو را دعوت ميکنم به جهاد با کسي که از فرمان خداوند سرپيچيده، وحدت مسلمانان را به تفرقه تبديل کرده خليفه را کشته و باعث فتنه شده جماعت را متفرق نموده و قطع رحم نموده است."، عمروعاص از معاويه پرسيد :"چه کسي را ميگويي ؟ علي را ميگويي، معاويه نه تو ونه من باعلي هم طراز نيستيم. هجرت او،سابقه او،مصاحبت او باپيامبر(ص)، جهاد و فقه وعلم او."
    الله اکبر، شيطان نفس چه ميکند انساني را با اين همه آگاهي و درک چگونه در تارهاي عنکبوتي خود اسير ميکند. ابن عساکر در ج 19 ص 245 آورده است که غلام عمروعاص به اوگفته بود تو در ميان دنيا و آخرت در ميان معاويه و علي (ع) در حيرت و سرگرداني مانده اي.
    چنين آدمي که دنيا خواه است طبيعي است که رابطه اش با معاويه هم بر اساس صدق و امانات و دوستي نيست بلکه بر اساس مچ گيري و زرنگي و زيرکي است. مثل حلقه گرگها كه مدام چشم در چشم يکديگر ميدوزند که مبادا در غفلتي کم توسط گرگ آشنايي پاره شوند بگذاريد يکي دو نمونه بگويم معاويه در حکم عمروعاص براي حکومت مصر نوشت "که حکومت مصر به شرط اطاعت مطلق از معاويه" عمروعاص نوشته را اصلاح کرد که "با اين شرط که اطاعت شرطي را که حکومت مصر است نقض نکند"شرح نهج البلاغه ج 2 ص 67 و 68) چه قدر نکته دار چه قدر سنجيده اين اگر در خدمت بشريت بود چه ميکرد خيلي از ما همينگونه هستيم اينقدر ريز بين هستيم و دقيق و اين قدر توانا هستيم و اينقدر گره مشکلات را ميتوانيم با سرانگشت توانايي باز کنيم اما بلعکس گره ميزنيم و گره هايمان به آخرتمان ميخورد، و هم دنيامون را ميسوزانيم و هم آخرتمان را گره ميزنيم، پول ميبريم خانه بچه ميخورد دو روز ديگر بد نامه اي در کوچه و خيابان ميشود، قاچاقچي ميشود، ربا خوار ميشود ،بعد بر سر ميزنيم من يک عمر زحمت کشيدم به تو نان دادم چرا آبروي من را بردي، اما تو خود قبل از اين آبرويش را بردي، گره باز نکردي گره زدي، پول درآوردي دادي خورد اما چه پولي.
    راغب اصفهاني در محاضرات الادبا و محاورات الشعرا و البلغا ترجمه محمد صالح قزويني آورده است که يکبار معاويه حکم حکومت مصر را در دوره اي که عمروعاص در مصر بود به ابوالاعور سلمي داد سلمي وقتي به مصر آمد عمروعاص فهميد، او را قسم داد تا بر غذاي او حاضر گردد، با غلام خود وردان گفت نامه را بدزدد وردان نامه را دزديد، ابوالاعور از غذا فارغ که گشت گفت اميرالمومنين معاويه تو را عزل نموده و مرا ولايت داده است عمرو عاص گفت نامه را بده او هرچه گشت پيدا نکرد فهميد کار عمروعاص است عمروعاص به معاويه نوشت و او را راضي کرد معاويه خنديد و او را بر جاي خودگذاشت.
    اين چنين حرکاتي آينه سلطنت معاويه است که چهره واقعي سلطنت را از درون نشان ميدهد روزي عمروعاص به معاويه گفت:" تو سخت مال دوست داري"، گفت:" چرا دوست ندارم مثل تويي را به آن بنده کنم و به آن  دين و مروت از تو بخرم."
    فرد ديگري در دستگاه معاويه که بسيار با نفوذ و موثر بود ونفر چهارم بحساب ميآمد، مغيره بن شعبه بود معاوبه، عمروعاص، زياد و مغيره بن شعبه. مشهور به تزوير وباريک انديشي بود دستگاه تبليغاتي معاويه آنها را حکيم و حليم و هوشمند معرفي ميکرد در حاليکه ظلمات فوق ظلمات بودند .
    در سير اعلام النبلا ج 3 ص 21 آمده است مغيره بن شعبه مردي عظيم الجثه و زنباره و قسي القلب و حيله گر بود،يک چشمش کور بود عايشه همسر پيامبر گفته بود مغيره در هنگام خورشيدگرفتگي به خورشيد نگاه کرد و چشم چپش تباه شد ولي گفته اند چشمش را در جنگ يرموک يا قادسيه از دست داده بود معاويه بعداز مصالحه با امام حسن مجتبي مغيره بن شعبه را بر جاي ايشان به عنوان حاکم کوفه منصوب کرد مغيره در سختگيري وسرکوب پيروان علي(ع) حدي نمي شناخت چقدر جالب است که اين کارگزاران همانگونه که در رابطه با معاويه  مثل گرگ بودند خودشان همديگر را هم  زخمي ميکردند.ابوعلي مسکويه رازي در تجارب الامم ج 2 ص 15 و ابن اثير در الکامل في التاريخ ج 3 ص 413 آورده است که معاويه در مورد حکومت کوفه با عمروعاص مشورت کرد و پيشنهاد کرد که عمروعاص حاکم کوفه شود پسرش عبداله بن عمرو را به مصر بگذارد عمر وعاص قبول کرد،مغيره بن شعبه به معاويه گفت کوفه را به عمروعاص داده اي پسرش هم در مصراست درواقع خودت را ميان آرواره هاي شير قرارداده اي، معاويه فکر کرد و مغيره را حاکم کوفه کرد عمروعاص به معاويه گفت چگونه دزدي مانند مغيره بن شعبه را بر کوفه حاکم کرده اي، معاويه هم مسئوليت خراج کوفه را از مغيره گرفت مغيره تنها مامور خطبه و نماز بود.جالب نيست مغيره مامورخطبه و نماز مسلمين شد.
    عمرو بعد به مغيره گفته بود تودرباره پسرمن با معاويه صحبت کرده بودي گفته بود بله عمر گفته بود اين به آن .آنها گرگند در عيني که مردم را مي درند از درون  هم يکديگر را اگر بتوانند مي درند.
    روضه روح من رضاي تو باد          قبله گاهم در سراي تو باد
    سرمه ديده جهان بينم                 تا بُوَد گَردِ خاک پاي تو باد
    گر همه راي فناي من است           کار من بر مراد راي تو باد
    شد دلم ذره وار در هَوَست        دائم اين ذره در هواي توباد
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    Ali Haddadi آواتار ها
    بسم الله الرحمن الرحیم

    من صحبت، شب  تا سحوري کي توانم        من زخم دارم من صبوري کي توانم

    شب امروز است که در آن هستيم خيلي چيزها تاريک است خيلي چيزها ناپيداست  علت خيلي از مسائل را نمي دانيم قضاوت ميکينم ميترسيم هيچ چيزي نگوئيم ميسوزيم الان شب است سحر وقتي است که امام ظهور کنند، همه چيز روشن ميشود، همه چيز آشکار ميشود، خط بين باطل و حق کاملا آشکار ميشود ديگر سوالي نيست که بي پاسخ بماند ديگر شکي نيست که برطرف نشود.

    من صحبت، شب  تا سحوري کي توانم        من زخم دارم من صبوري کي توانم

    من دو سوال دارم چگونه ميتوان به علي مرتضي ،حيدر کرّار،شير دلاور عرب دشنام داد؟چگونه ميتوان اگر اين دشنام گويي را شنيدساکت ماند؟خيلي مساله است ما در اين روزها داريم ميگرديم پاسخ اين سوالها را بيابيم اينها چاله است چاله هايي متعفن که امروز هم در جامعه و در زندگيهاي ما ميتواند باشد بگرديم راهي پيدا کنيم که اين چاله ها را بشناسيم و پايمان را در آنها نگذاريم.

    معاويه در ميان دهه چهل و پنجاه اساس کار  و سلطنتش را بر سبّ علي(ع) قرار داد، چون بخوبي ميدانست که نام علي(ع) وسخن و سيره وحکومت علي در جامعه ميزان است،حتي مخالفانش نيز به او مثل ميزنند ميخواست ميزان را از ميان بردارد تا مردم براي محک زدن چيزي در اختيار نداشته باشند و دوم اينکه ياران صديق علي(ع) در برابر سبّ علي نمي توانستند طاقت بياورند و فريادشان بلند ميشد و اعتراض ميکردند.مدافع علي سيره علي را ميشناسد ميزان علي را در جامعه پخش ميکند درنتيجه خطرناک است بايد اينها شناسايي شده و از ميان برداشته ميشدند و اين همان چيزي بود که معاويه ميخواست او به دنبال اين بود که تمامي ستارگان روشني بخش وآگاهي دهنده را در آن شب تيره سلطنت خاموش کند.

    هست در ظلمت يکي دزدي نهان       مينهد انگشت بر استارگان

    ميکُشد استارگان را يک به يک     تا که نفروزد چراغي بر فلک

    اميرالمومنين همه اين وقايع را از قبل پيش بيني فرموده بود در خطبه 57 نهج البلاغه ثبت گرديده که فرمودند: " همانا پس از من مردي بر  شما چيره ميشود که گلويي گشاده دارد و شکمي فراخ و برون افتاده بخورد هر چه يابد و بجويد آنچه نيابد اگر توانيد او را بکشيد و نتوانيدش کشت، او شما را فرمان ميدهد تا مرا دشنام گوئيد و از من بيزراي جوئيد."

    اميرالمومنين دشنام گويي را ناپسند ميشمردند،چه قدر روايت برخوردم که پيامبر دشنام گفتن را زشت و مردود شمرده اند،بعضي از ما عادت کرده ايم به خنده و به شوخي هم که شده حرفهاي بد ميزنيم حرفهاي زشت ميزنيم حالا جديهامون که جاي خود، تنه ميزنند به ما چه اونهايي که جرات ميکنيم داد ميزنيم ميگوئيم گاهي جرات نميکنيم در دلمان ميگوئيم امت اميرالمومنين ،امت پيامبر دهانش به دشنام باز نميشود حالا ببينيد شما امتش هستيد يا نه ؟چند درصد امتش هستيد؟

    در جنگ صفين اميرالمومنين شنيد که عده اي به سپاه معاويه دشنام ميدهند گفت:" من خوش ندارم شما دشنام گو باشيد ازآنچه انجام داده اند بگوئيد و احوالاتشان را بيادشان بياوريد، به صواب نزديکتر و در عذر خواهي رساتر بجاي دشنام بگوئيد خدايا ما و آنان را از کشته شدن برهان ميان ما و ايشان سازش قرار گردان و از گمراهي شان به راه راست برسان تا آنکه حق را نمي داند بشناسد و آنکه براي دشمني ميرود و بدان آزمند است باز ايستد" ،(نهج البلاغه خطبه 206) اين راه و روش زندگي يک فرد پرهيز کار با تقواست نحوه سخن گفتنش با دشمن.

    از سوي ديگر بدگويي نسبت به اهل شام همان آثار قوميت گرايي جاهليت را داشت و ريشه از آنجا داشت مثلا آنان را با نسبت زشت مي ناميدند و علي(ع) از اينکار جلوگيري ميکرد(شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد) معاويه بعد از مصالحه با امام حسن مجتبي(ع) عليرغم متن صلحنامه دشنام گويي به علي(ع) را بعنوان يک برنامه حکومتي در دستور کار قرار داد .

    حکام نواحي دو مسئوليت داشتند يکي برپايي نماز و خطبه خواندن، دوم جمع آوري خراج ،این بیت مولانا مصداق واقعی عمل معاویه در برابر علي (ع) است مولانا می گوید:

    او خدو انداخت بر رويي که ماه      سجده آرد پيش او در سجده گاه

    عمل معاويه مانند آب دهاني است كه از دهان انسان پست و بي مقدار بر رويي كه حتي ماه در مقابلش سجده ميكند يعني علي (ع)، ریخته میشود.

    مولانا هفتصد سال بعد در اشعارش و گفتارش ميگويد هر چه دارد از علي دارد،نکته اي در زندگيهاي ما وجود ندارد که در زندگي اميرالمومنين ديده نشده باشد اميرالمومنين نسبت به امامان ديگر سن بيشتري داشتند و شهيد شدند دوره هاي متفاوتي در اسلام را طي کردند مدت زمان کوتاهي يعني يازده سال  در دوره جاهليت زندگي کردند بعد زمان اسلام آوردن ، بعد جنگها و جهادهايي که در راه اسلام کردند زندگي خانوادگي ،پرورش فرزندان و آنچه که تا زمان شهادتان اتفاق افتاد مولانا ميگويد آنچه را که  دارد از علي(ع) دارد گرچه او به علي مَثَل ماه ميزند که خاموش است يعني سخن نمي گويد عليرغم اينکه مولانا را خيلي قبول دارم اينجا ردش ميکنم چون مولانا دنبال کلامش ميگشت من دنبال حرکاتش ميگردم نگاه امير المومنين هم حرف ميزده حرکتهايش هم حرف ميزده مولانا ميگويد:

    از تو بر من تافت پنهان چون کني     بي زبان چون ماه پرتو ميزني

    ليک اگر در گفت آيد نور ماه            پبروان را زودتر بنمود راه

    ميگويد ميگفتي تامعرفتها بيشتر بالا برود اما من ميگويم اميرالمومنين گفت با معرفت پيدا نميشود که معرفتش را بگيرد اينجا با مولانا مخالفم.هر لحظه عمر مولا و هر حركتش سخني دارد براي آنكه سخن فهم ميكند حتي سكوتش.

    معاويه در سال 41 هجري در حاليکه هنوز سالي هم از شهادت امير المومنين نگذشته بود به مغيره بن شعبه حاکم کوفه فرمان داد :دشنام به علي(ع) و ناپسند شمردن او را ترک نکن،مهرباني و خوشخويي با عثمان و مغفرت براي او را فرو مگذار،ياران علي را ناپسند بشمر و آنان  را تبعيد کن،با پيروان عثمان خوشرفتاري کن و آنان را به خودت نزديک کن(الکامل ج 3 ص 472)

    اين منشور حکومتي است که معاويه به دست حکامش داده حالا منشوري را که امير المومنين به مالک اشتر داده بود برويد مطالعه کنيد تا بيشتر بتوانيد علي را بشناسيد.

    مغيره هم چنين کرد و طبيعتا براي خوشامد او مامورانش بر او پيشي ميگرفتند و اين شيوه رفتار را گستاخانه در برابر خاندان و فرزندان امير المومنين نيز انجام مي دادند.شيخ عز الدين عطاردي در مسند الامام المجتبي ص 370  نوشته است وليد بن عقبه حاکم مدينه علي را سبّ ميکرد در حضور امام حسن مجتبي (ع)، امام حسن به او گفت :"من تو را به خاطر دشنام گوئيت به علي (ع) ملامت نمي کنم زيرا علي(ع) تو را به خاطر شرابخوارگيت 80 تازيانه زد و پدرت را نيز در جنگ بدر به فرمان پيامبر کشت، خداوند علي و وليد را مومن و فاسق شمرده است"، او دشنام داد امام اينگونه پاسخ داد حالا بعضي ها ميگويند هر کسي به ما بد گفت ما عزت بگذاريم احترام کنيم نه ياد بگيريد ببنيد امام چگونه پاسخ دشنام را ميدهد.

    مسعودي در مروج الذهب ميگويد مامون خليفه عباسي در سال 212 هجري دستور داد که نبايد معاويه را در بالاي منبرها و محافل به نيکي ياد کنند اوگفت يا آنکه او را بر ديگر اصحاب پيامبر (ص) ترجيح دهند و يا قرآن را مخلوق بدانند. ،مامون را که ميشناسيد کسي که امام رضا (ع) را مسموم کرد يعني تا آن زمان هنوز معاويه بر سر منبرها به نيکي ياد ميشد به عنوان فردي پرهيزکار و حکيم و حليم.

    خبري را از مُطرَف پسر مغيره بن شعبه نقل ميکنند که با پدرم مغيره به نزد معاويه رفتيم پدرم رفت  با معاويه سخن گفت و آمد شب ديدم موقع غذا پدرم اندوهگين است و غذا نخورد از او پرسيدم چرا اندوه ميخوري گفت:" پسرم امروز از نزد بدترين مردم آمده ام به معاويه گفتم سن و سالت بالا رفته بهتر است عدل و نيکي  را گسترش دهي به بني هاشم هم برسي آنان برادرزاده هاي تو هستند"،گفت:" هيهات هيهات آن برادر ابوبکر حکومت يافت و عدالت کرد وقتي مرد نامي از او بر جاي نماند مگر اينکه کسي بگويد ابوبکر،بعد از او عمر  حکومت کرد او هم تلاش کرد ده سال حاکم بود وقتي مرد نام او هم مرد، عثمان وقتي مرد نام او هم مرد، اما اين برادر هاشمي هر روز پنج بار به نام او بانگ ميزند که اشهد انَّ محمّد رسول الله با اين ترتيب چه يادگاري از من باقي مي ماند اي بي پدر، بخدا سوگند وقتي به خاک رفتيم رفتيم".(مروج الذهب مسعودي ج 3 ص 454 –شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج5 ص 130).تحليل معاويه کاملا ريشه و هويت قبيله اي دارد پس طبيعي است که در دوران قدرت و حکومت بکوشد تا آنچه را که به بني هاشم اعتبار و افتخار داده است تضعيف نمايد در مورد پيامبر (ص) و قرآن هم معاويه بيش از آنچه که براي دگرگون کردن محتوا و ماهيت قرآن و رسالت انجام داد کار ديگري از او ساخته نبود."آنتوني گيدنز" در کتاب جامعه شناسي خود ترجمه منوچهر صبوري ص 36 نوشته است( سبّ علي در قلمرو سلطنت معاويه چنان رواج يافت که تبديل به يک فرهنگ شد هم ارزش گذاري بود و هم هنجارهاي اجتماعي)، ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه ج 4 ص 56 و 57 از فردي به نام ابوعثمان نقل ميکند که عده اي به معاويه گفتند:" تو که به آرزويت رسيده اي  حالا ديگر از لعن اين مرد ،علي (ع)، دست بردار"، معاويه گفت:" نه به خدا سوگند تا آنکه کودکان بر اين لعن تربيت شوند و بزرگان پير شوند  تا ديگر ياد کننده اي باقي نماند که ياد او و فضيلتهاي او را بداندو زنده نگه دارد".

    از يک طرف نامهاي افراد قبيله بني اميه را در هر جا که شناسايي ميشدند در ديوانها ثبت ميشدند و از طرف ديگر نامهاي بني هاشم و پيروان علي (ع) از ديوانها قلم گرفته مي شد، خانه هايشان خراب ميشد همين شيوه اي که امروزه  صهيونيست به کار ميبرد و خانه طرفداران انتفاضه را تخريب ميکند،آشنا نيست هنوز باقي است هنوز پا برجاست.

    معاويه با سياست تهديد و تطميع و در جهل باقي گذاشتن مردم جامعه را اداره ميکرد.با نخبگان جامعه يا از در تهديد در ميآمدند يا آنها را ميخريدند و در جهل فرو بردن و نگاه داشتن براي توده مردم بود.بگذاريد يکي دونمونه هايي از سادگي و غفلت و جهل مردم بخصوص مردم شام که پشتوانه اصلي معاويه بودند را برايتان بگويم اگر اينها را بدانيد ميفهميد چرا امام حسين حرکت کرد چرا بالاخره جنگيد چرا عاشورا به وجود آمد چون تمام اين پايه ريزي ها را فقط خون معصوم ميتوانست باطل کند و ريشه اش را در جامعه بکند وگرنه امروز ما علي نميشناختيم امامان را نميشناختيم و دست کمي از مردم جاهل دوره معاويه نداشتيم.

    1-در جنگ صفين معاويه که فرماندهي سپاه شام را خود به عهده داشت در روز چهارشنبه نماز جمعه را اقامه کرد و خطبه خواند(مروج الذهب ج 3 ص 32)معاويه احتمالا با اين کار ميخواست به اميرالمومنين ويارانش پيام دهد که سپاه او از چگونه افرادي تشکيل شده است که بديهي ترين امور را نمي دانند و نميپرسند.

    2- بعد ازجنگ صفين مردي از اهالي کوفه با شترش به دمشق رفت فردي از اهل دمشق مدعي شد که اين شتر ماده (ناقه) از آن من است 50  نفر هم از مردم دمشق گواهي دادند که آن شتر ماده  از آن دمشقي است  کار به شکايت و محکمه کشيده شد در محکمه هم همه به زيان او راي دادند آن مرد کوفي به نزد معاويه رفت و گفت من از اين مردم و اين محکمه شگفت زده ام که همگي آنان شتر نر(جمل) را شتر ماده (ناقه) ميپندارند.معاويه دو برابر قيمت شتر را به مرد کوفي داد و گفت اين پيغام را به علي(ع) برسان که من با صد هزار جنگجو با او مي جنگم که تفاوت جمل و ناقه را نمي دانند (مروج الذهب ج 3 ص 31)

    ميدانيد که شتر در ميان عرب چه حکم عظيمي دارد خيلي فرق ميکند ما اينجا نميشناسيم براي ما غريبه است عاداتش را نمي شناسيم ولي براي اعراب اينچنين نيست وسيله دستشان است با اين حال آنها تفاوت ناقه و جمل را نمي فهميدند.

    3-علامه اميني در الغدير ج 10 ص 122 و 190 آورده است در جنگ صفين هاشم مرقال از عده اي از سپاه شام پرسيد که چرا با علي (ع) پيکار ميکنند گفتند ازاين جهت که علي(ع) نماز نمي خواند.

    4-در مروج الذهب ج 3 ص 33 آمده است درباره علي(ع) و ابوبکر و عمر و معاويه در ميان عده اي از مردم  بحث بوده است يکي از آنان گفته است که علي (ع) پدر فاطمه (س) است، وقتي از او ميپرسند فاطمه(س) چه کسي است ميگويد همسر پيامبر (ص)  و دختر عايشه و خواهر معاويه، ميپرسند خب سرانجام علي(ع) چگونه بود ميگويد در زمان پيامبر(ص) در جنگ حنين کشته شده است.

    5-مسعودي در مروج  الذهب از يکي از اخباريان نقل ميکند وقتي ديده بود که بالاي منبر شام علي (ع) را سبّ و لعن ميکنند پرسيده بود که اين علي کيست؟ که درباره او چنين ميگوئيد؟يکي از اشراف شام جواب داده بود او يکي از دزدان ايام فتنه بوده است.

    اين نمونه ها به خوبي روشن ميسازد که بناي معاويه و سلطنتش بر ناداني مردم استوار بوده است مردمي که در بست با تبليغات حکومت پرورده ميشدند، با ارزشها و هنجارهايش. در يک کلام فرهنگ چنين مردمي را سليقه و خواست حاکمشان تعيين ميکرد نه خودشان.

    ترديدي نيست که وقتي فرهنگ جامعه اي بر تهديد وتطميع و جهل مردم شکل ميگيرد تملق گويي به عنوان محصول مشترک اين سه چهره پديدار ميشود،متملق يا از روي ترس تملق ميگويد يا از روي طمع و يا نميداند طرف کيست  و در اين محيط تملق گويي رشد ميکند به اين نمونه ها دقت کنيد.

    1- ابولحسن هلال بن محسن صابي در کتاب رسوم دار الخلافه ترجمه محمد رضا شفيعي کدکني ص 43 نقل کرده است :سعيد بن مرّه بر معاويه وارد شد معاويه پرسيد:" تو سعيد هستي؟"(سعيد در عرب يعني نيکبخت)گفت:" نه من ابن مرّه ام سعيد امير المومنين است".(اسمش را هم فروخت)

    2-در اخلاق ناصري  398 آورده شده است روزي معاويه به ابن الکواء که از سران خوارج بودگفت:" زمان را براي من تعريف کن"، او گفت:" زمان تو هستي".

    3- ابن عساکر ج6 ص 214 و 215 آورده است که حجّاج معتقد بود که بر او وحي ميشود و هر کاري که ميکند جنايتهاي غير قابل توصيفش تمامي بر اساس وحي است باور داشت که بر خليفه هم وحي ميشود.

    4-وليد خليفه اموي حجاج را دعوت کرد تا با هم شراب بنوشند،خليفه اي که ادعا ميکند به او وحي ميشود، حجاج گفت :"اي امير مومنان حلال آن چيزي است که تو حلال بداني".

    ابن عساکر از عاصم بن ابي جنود نقل کرده است که گفت هيچ حريم و حرمتي نبود مگر آنکه حَجاج آن را درهم شکست.

    در سير اعلام النبلا ج 3 ص 143 آمده است که يکي از زنان پيامبر در مورد قدرت وسلطنت معاويه پرسيده بودند ايشان پاسخ داده بودند که اين سلطنت از آن خداوند است انسانهاي خوب يا ستمگر بدان دست مي يابند مگر فرعون چهار صدسال سلطنت نکرد.(همسر پيغمبر گفته مگر فرعون چهارصد سال سلطنت نکرد پس اشکال ندارد)

    در عقد الفريد ج 3 ص 271 و 272 آمده است در دوره معاويه منتهاي قساوت و ستم  به نام دين و خداوند انجام ميشد گاهي ديگر ضرورت نبود بگويند خليفه رسول الله اوايل که امير المومنين  را حذف کرده بودند هر که خليفه شد ميگفتند خليفه رسول الله به يزيد ميگفتند خليفه الله.
    معاويه شمشير دو لبه ديگري را هم براي تهديد و آزار خاندان پيامبر نيز داشت که با هر دولبه اش  اين خاندان را ميبريد ميدانيد که در عرب درآمد شکلهاي مختلفي دارد يکي از آن راهها مستمري از بيت المال است چون کار به شکلي که در کشور ما هست نبود البته الان هم نيست در آن زمان از بيت المال ميخوردند خراجهايي که از کشورهاي مختلف ميگرفتند امروز نفتشان را ميفروشندو همه اش را ميخورند.يکي از کارهايي که معاويه ميکرد مستمري خاندان پيامبر و شيعيان را از بيت المال قطع کرده بود طبيعي است که شيعيان که مستمريشان قطع ميشد اميد ياري و کمک ازخانواده پيامبر را دارند.در عقد الفريد ج 1 ص 239 آمده است که شرايط بر امام حسين (ع) آنچنان تلخ و تنگ شده بود که از عبيد اله بن عباس پسر عمويشان درخواست قرض کردند عبيد اله هم نيمي از داراي اش را براي امام حسين فرستاد .خوب دقت کنيد  لبه تيز ديگر شمشير معاويه آن بودکه وقتي ميخواست از بني هاشم تعريف کند آنها را به جود و بخشندگي ميستود معاويه گفته بوداگر هاشمي اهل جود و اموي اهل حلم و زبيري شجاع نباشد به اصل ونسب خود شبيه نيست.امام حسين (ع) هوشمندانه به ياران خود تذکر داده بودند معاويه ميخواهد بني هاشم اموالشان را ببخشند و محتاج او شوند، ميخواهد زبيريها را تحريک کند تا به قتل برسند و ميخواهد با توصيه به خويشتنداري براي بني اميه محبوبيت ايجاد کند(ابن عساکر ج 7 ص 33 ،مسند امام حسن مجتبي (ع) ص 369، شرح نهج البلاغه ج 19 ص 345).الله اکبر،معاويه اين همه زيرکي و هوشمندي را در راه شيطان به کار ميبرد آنهم بر مردمي که يا جاهل هستند يا طماع يا ترسو که اهل تفکر کردن نيستند،کسي که جهل دارد که اهل تفکر نيست طماع جز طمع به چيزي نمي انديشد و ترسو هر چه را به او بگويند باور ميکند و عقب مينشيند،آنوقت جاهلان ميگويند امام حسين چرا جنگيد ميتوانست  بگونه اي ديگر حرکت کرد هيهات هيهات که جهل آن روز  هنوز هم امروز ادامه دارد امام جنگيد چون ميدانست عن قريب کل فرهنگ جامعه همان خواهد شد که معاويه ميخواست پيرها رفتند ،آنها که سينه به سينه نقل ميکردند از فضائل خاندان پيامبر رفتند، يا مردند يا کشته شدند، بچه هايي هم که دارند بزرگ ميشوند نوجوان هستند با فرهنگ معاويه دارند بزرگ ميشوند بعد چه ميشود چه اتفاقي ميفتد اينجا بود که امام حرکت کرد و خط سرخ شهادت چنان خط طويلي کشيد که از آن روز تا امروز هنوز ادامه دارد انقلاب عاشورا را قشنگ نگاه کنيد انقلاب عاشورا را متحول دگرگون کننده و عظيم ببينيد گريه کنيد بر مظلوميت امام گريه کنيد بر گلوي پاره علي اصغر گريه کنيد  بر بدنهاي پاره پاره ولي يادتان نرود افتخار کنيد افتخار فراموشتان نشود خط خوني روي سر شماست که اين خط خون تا روز ظهور ادامه پيدا ميکند اين خط خون تا روز ظهور ممتد خواهد بود،شما که اينجا کنار هم نشستيد اگر يک نوار بکشند روي سرهايتان اگر کسي از زير نوار بيرون بياد نوار مي افتد پائين وقتي پائين افتاد چه ميشود زير پا لگد ميشود چه کسي مقصر است کسي که از زير نوار آمد بيرون شما را امامتان مزين کرده به خط سرخ شهادت شما همه تان روي پيشاني نشان داريد ولي روي نشانتان غبار هست تا کي ميخواهيد براي عاشورا گريه کنيد گريه کنيد ولي با يک دستمال تميز اين غبار را پاک نکنيد باز هم از عاشورا بيرون ميرويم اما نشانهايمان ديده نمي شود همه اين حرفها راميزنيم فقط براي همين ميخواهم شما بدانيد که امامتان در چه دوره اي سخن گفت و حرکت کرد يکي صلح کرد خون جگر خورد چرا؟يکي جنگيد پاره پاره شد چرا؟ يک خواهري همه اينها را ديد اما در کوفه و در شام  در مجلس کافرين ملحد از سخن نيفتاد وقتي به اوگفتند روزگار بيچارگي ديدي چه بر سرتان آمد گفت جز زيبايي چيزي نديدم چه کسي ميتواند اين کلام را به کار ببرد يا بايد دروغگو باشد که دختر اميرالمومنين است نميتواند دروغ بگويد يا حقيقتا بايد زيبايي ديده باشد پس چرا من و شما اين زيبايي را نمي بينيم چرا من وشما  اين زيبايي را نمي بينيم  سرمان را آنگونه بالا نمي گيريم و به اين زيبايي افتخار نمي کنيم  مگر براي من و شما نکرده است؟چرا اثرش روي من و شما نيست؟چرا ما جا پايش را نداريم؟ به اين چراها فکرکنيد،از عاشورا برويد بيرون و جواب چرا هايتان را پيدا نکنيد و رفعش نکنيد هيهات
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    Ali Haddadi آواتار ها
    بسم الله الرحمن الرحیم

    ان شا الله دوستاني که مباحث قبلي را شنيده اند توجه کافي نموده و مي نمايند،که در قالب نقل قولها و روايات کاملا مستند و معتبر سعي نموده ايم که براي دوستان آشکار کنيم که معاويه چند تيغ تيز براي از بين بردن اسلام و خاندان پيامبر تهيه ديد بود، چون جنگ و پيامدهاي آن هميشه يک بخش معين از طيف خرابي هاست، هيچ وقت جنگ بدون خرابي نيست بخش وسيعتر خرابيها و انهدام از جانب حيله ها و نيرنگهايي است که طبقه عامه مردم متوجه آن نمي شوند و در پوشش آن قرار ميگرند و بخش نخبه و آگاه هم که تعدادشان زياد نيست و خيلي زود شناخته ميشنوند يا با پول و مقام خريداري ميشوند و يا بکلي از ميان برداشته ميشوند و بعد از پيامبر بصورت وسيعي اين حرکت از جانب معاويه اعمال شد و متاسفانه ساليان درازي پس از او حکام بلاد اسلامي همان شيوه را اعمال ميکردند و اين بسيار در آگاهي انسانها تاثير دارد که بدانند منشا اوليه اين رودخانه متلاطم گل آلود از کجا با گل و لجن متعفن آغشته گشت چون اگر نفهمند پس از مدتي مردم آن دوران و آن سرزمين حتي متوجه تعفن آن هم نمي شوند و فکر ميکنند هميشه چنين بوده است.از اينجا پي مي بريم که خداوند حکيم و عليم چرا پس از پيامبرش 12 ولي تعيين فرمود چون در ديار تاريکيها افروخته بودن چراغي با نور الهي ميتواند روشني لازم را بر اين ظلمت بتاباند و از شر ديو ظلمت رهايي بخشد.
    القصه امروز باز ميپردازيم به حيله هاي ديگر معاويه در حق خاندان پيامبر(ص)، معاويه از طرفي بر خانواده پيامبر سخت ميگرفت گفتيم مستمري ايشان را از بيت المال قطع ميکرد و از سوي ديگر فدک،که هديه اي بود از جانب خدا بر پيامبر در طي جنگي که هيچ کدام از مسلمانان نجنگيدند زحمتي نکشيدند کشته اي هم ندادند چون درجنگها بعد از جنگ غنائم بين مسلماني که جنگيده بودند تقسيم ميشد اين جنگ هيچ خبري نبود خداوند فدک را به پيامبر بخشيد پيامبر به دختر بزرگوارشان خانم فاطمه زهرا بخشيدند و ديديد که بلافاصله بعد از پيامبر اولين خليفه مسلمين فدک را غصب کرد. معاويه فدک را که حق مسلم خاندان پيامبر (ص) است به مروان بن حکم ميبخشد کسي که تبعيدي پيامبر بود(صبح الاعشي قلقشندي ج 4ص  295) پيداست که ميخواسته با اين بخشش فدک، هم از لحاظ مالي آنها را بيشتر در مضيغه قرار دهد  و هم ارج و قرب اين خاندان را پائين بياورد مثلا ابن عساکر در ج 7 ص 6 آورده است که معاويه يکسال پرداخت از بيت المال به امام حسن مجتبي (ع) را قطع کرد بر خلاف آنچه که در صلحنامه نوشته بود چون جاسوسان معاويه که همه جا پخش بودند به او گزارش ميکردند که امام حسن (ع) اموال خود را در اختيار پيروان و ياران علي(ع) قرار ميدهند، امام حسن کريم اهل بيت بود هر چه داشت ميبخشيد،حتي کساني هم که نسبت به امام بدگويي ميکردند وقت نياز دست دراز ميکردند بي نصيب نمي ماندند،ابن عساکر در ج 7 ص 29 آورده است که وقتي امام حسن (ع) شهيد شد،امام حسين (ع) ديد مروان گريه ميکند، مروان کسي بود که از دفن امام مجتبي (ع) در مسجد النبي جلوگيري ميکرد امام حسين فرمودند:" تو چرا گريه ميکني تو که هر چه از دستت برآمد در آزار او کوتاهي نکردي تو خودت عامل مسموميت او بودي"، مروان گفت:" اين کارها را انجام دادم اما با دستش اشاره به کوه کرد و گفت او از اين کوه هم بردبار تر بود"،حلم صبر بردباري را ببينيد که تا کجاست کسي که عامل مسموميت امام بود براي مردنش گريه ميکند فقط به اين دليل که ايشان از کوه هم صبورتر و بردبارتر بود.اينها سرمايه هاي ما و افتخارهاي ما هستند روزي که روز آخرت است هر کسي به سرمايه اش مي نازد هيچ کس آنجا ملک و پول ندارد هر کس آنجا شاهدانش بزرگوارترند او داراتر است. 
    معاويه از هر فرصتي استفاده ميکرد تا از امام حسن سواستفاده نموده و حکومت خود را تقويت کند اما امام به او فرصت نمي داد، مثلا امام او را اميرالمومنين خطاب نمي کرد به عبارت بهتر او را به عنوان خليفه مسلمانان به رسميت نمي شناخت در عقد الفريد ج1 ص 177 آمده است وقتي گروهي از خوارج در نخيله جمع شده بودند معاويه فرصت را مناسب ديد دستور داد که مسئوليت جنگ با خوارج را امام حسن (ع) بعهده بگيرد با خود انديشيد با توجه به اينکه كسيكه علي (ع) را شهيد کرد از خوارج بودكسيكه امام حسن را در جنگ زخمي کرد هم از خوارج بود حتما امام حسن جنگ با آنها را ميپذيرد که در صورت پذيرش يعني  رسميت بخشيدن امام به خلافت معاويه، اگر امام در جنگ با خوارج کشته شود که به نفع معاويه است اگر هم کشته نشود باز هم ايشان را رو در روي آنها قرار ميدهد اما امام مجتبي (ع) پاسخ دادند :"که من بخاطر پرهيز از ريخته شدن خون مسلمانان با تو مصالحه کردم چگونه ممکن است با مردمي بجنگم که تو  نسبت به انها اولويت داري"،يعني اگر قرار بر جنگ باشد اول با تو ميجنگم. در مسند امام حسن مجتبي (ع) ص 305 آمده است که در همان روزهاي نخست صلح معاويه با امام مجتبي (ع) معاويه بر منبر کوفه نسبت به علي (ع) بدگويي کرد امام حسن پاسخ فرمودند:"اي کسي که نام علي را بردي من حسن هستم و پدرم علي است تو معاويه و پدرت صخر است، مادر من فاطمه است و مادر تو هند، جد من رسول الله است و جد تو حرب، جده من خديجه است و حده تو فُتيله خداوند هر يک از ما را که درکفر و نفاق بد نام تريم لعنت کند"، تمامي مردميکه در مسجد بودن بلند آمين گفتند .يا در مسند امام حسن مجتبي ص 318  آمده است که روزي معاويه به امام گفت:" من از تو بهترم براي اينکه مردم در اطراف من جمع شده اند و تو را رها کرده اند"، امام مجتبي فرمودند:" اي پسر جگر خوار کساني که دور تو جمع شده اند يا مطيع تو هستند کساني اند که در طاعت تو در واقع از اطاعت خدواند سر پيچيده اند يا اينکه با نارضايتي تو را تحمل ميکنند و آنان را درکتاب خداوند معذور خوانده اند، اما پناه بر خداوند که من بگويم از تو بهترم براي اينکه در تو خيري نيست اما خداوند مرا از پليديها پاک کرده همانگونه که تو را از فضايل تهي نموده است". امام بايد صلح ميکردند تا زنده بمانندکه در غير اين صورت اين قصه ها را بعد از مردن ايشان ميگفتند و کسي نبود اين مسائل را باز کند و امروز دسترنجش به ما برسد.
    معاويه نمي توانست با امام حسن رويارو شود يا بر ايشان را سخت گيرد يا زنداني نمايد و شکنجه کند و نه در برابر سخنان حکيمانه شان طاقت بياورد از سوي ديگر ميخواست يزيد را بعنوان جانشين خود معرفي کند و با وجود امام حسن و متن مصالحه اينکار امکان پذير نبود از طرف ديگر امام حسن (ع) جمع شيعيان را بگونه اي رهبري و هدايت ميکرد که در آن دوران پر آشوب وسياه محفوظ بمانند، تندرويهاي ماجراجويانه را کنترل ميکرد مثلا در مسند امام حسن مجتبي(ع) صفحات 381-386 آمده ا ست بعنوان نمونه سليمان بن صرد از جمله کساني بود که امام را شماتت مينمود که چرا با معاويه صلح کرده ايد و آنوقت همين شخصي بظاهر آماده جنگ سالها بعد براي امام حسين نامه نوشت دعوت کرد آمادگي اعلام کرد اما در انقلاب عاشورا عليرغم حضورش در موقع آمدن مسلم بن عقيل مانند شمعي که شعله اش رو به مرگ ميرود ،خاموش شد وکناره گرفت انقلاب عاشورا در نزديکي چشم و گوش او اتفاق افتاد و او هيچ حرکتي نکرد. بگذاريد شاخصهايي از حکومت معاويه را در اواخر دهه چهل بيان کنيم تا ماهيت و صورت سلطنت بودن اين حکومت بر دوستان عيان شود.اگر خون حسين نريخته بود امروز ما اسلام را اسلام معاويه مي شناختيم.اگر عملکرد در عاشورا آنچنان که شد نبود امروز ما اسلام را اسلام قدرت و زور ميشناختيم.چه قدر تکليف بر گردن ما سنگين است و اما حکومت معاويه در دهه چهل:
    1-گرايش به دنيا ، عشرت طلبي و خوش خوري چهره و پيکر معاويه را دگرگون کرده بود او نخستين کسي شدکه به دليل شکم برآمده و پر چربي اش خطبه را نشسته خواند ميدانيد که امام جماعت در روز جمعه بايد خطبه را ايستاده با تکيه بر شمشير بخواند اما او اولين کسي بود که نشسته خطبه خواند.(تاريخ مختصر الدول ص110 – صبح الاعشي ج ا ص 479)
    2-اولين خليفه اي بود که ديگر اجازه نداد مردم در حضورش سخن بگويند تا پيش از او هر وقت مردم لازم ميدانستند با خليفه سخن ميگفتند حتي درميان خطبه کلام خليفه را قطع ميکردند و نظر خود را ميگفتند معاويه اين کار را قدغن کرد(صبح الاعشي ج 1 ص471،472)
    3-اولين خليفه اي بود که براي حفاظت از خود نيروي مسلح بهمراه داشت(عقد الفريد ج 4 ص 338)
    4-ريشش را بگونه اي خضاب ميکرد که مثل طلا مي درخشيد (سير اعلام النبلا ج 3ص 121)
    5- در مسجد براي نماز خواندن جايگاه مخصوص محصور شده براي خود تدارک ديد.
    6-نخستين کسي بود که از تخت استفاده کرد(صبح الاعشي ج 4 ص 5)
    شايد اين مجموعه گفته ها جزيي به نظر آيد اما در واقع حکايت ميکند که زندگي خليفه دگرگون شده بود و به مرور زمان با بالا رفتن قدرت و ثروت افزونتر هم خواهد شد وجه بسيار تاسف بارش آن بود تمامي اين امور بيشتر از آنجا که دستگاه تبليغاتي معاويه جا انداخته بود که خليفه واجب الاطاعه است، پذيرفتني هم به نظر ميرسيد،حتي حديثي جعل شده بودکه بايد مردم معاويه را دوست بدارند اين سفارش خداوند است در صبح الاعشي ج 3 ص 130 و 131 آمده است ( جبرئيل آمد با ورقه اي که بر آن نوشته بود لا اله الا الله دوستي معاويه بر بندگان من واجب است).در يک کلام مردم گمان ميکردند آنچه انجام ميشود تمامي ستم ها و سرکوبها و شکستن حدود الهي همان اسلام است.
    ماهيت حکومت معاويه استبدادي بود و صورت حکمت مبتني بر سلطنت ايران و روم، ظاهري اشرافي و پر تجمل داشت مباني اين سلطنت عبارت بود از :
    1-در درجه اول بر نظام قبيله اي متکي بود، بني اميه و قبايل هم پيمانش چون قبيله بني کلب در شام پشتوانه حکومت معاويه بودند و وقتي حکومت بر عدالت و آزادي بنا نشده باشد ستم و قساوت را به اوج ميرساند.
    2- دستگاه جعل حديث و تحريف آيات و روايت تکيه گاه ديگر اين سلطنت بود چنانکه در سلوک الملوک ص 139 آمده است قاضي روزبهان،ميدايند که آن جوامع قاضي جايگاه و علمي خاص دارد او در سلوک الملوک خلافت معاويه را از همين بعد مشروع دانست : ( چون علي(ع) رضي الله عنه وفات نمود و حسن بن علي رضي الله با معاويه صلح کرد و با او بيعت نمود و معاويه امام بحق شد و بعد از آن مدت هجده سال امامت او در بلاد اسلام ثابت بود به حکم اجماع اهل حل و عقد بر بيعت او)
    3- مصالحه امام حسن (ع) با معاويه و قبل از آن واقعه حکميت در جنگ صفين تکيه گاه سلطنت معاويه بود و خودش را با استناد به اين دو مطلب حاکم مشروع ميدانست.
    4-ترويج اين انديشه که خليفه مسلمين از هر گونه داوري يا ارزيابي آزاد و رهاست هر گونه بخواهد عمل ميکند و مردم حق هيچ گونه اما و اگري را ندارند و تنها وظيفه مردم اطاعت مطلق است اين موضوع پايه محکم ديگري بود که گروه مرجئه نيز اين گرايش را تقويت مينمودند.
    امام حسين بعد از شهادت امام حسن (ع) در آغاز دهه پنجاه هجري در شرايطي زندگي ميکرد که اسلام يکسره دگرگون شده بود.سالها پيش اميرالمومنين گفته بود اسلام همانند پوستين وارونه شده است و اين وارونگي ارزشها در دهه پنجاه به اوج خود رسيده بود. امام حسين در زمان زنده بودن معاويه به سختي نگران ريشه هاي جريان امامت و اسلام بود و با دقت کامل حرکت ميفرمود و همه چيز را زير نظر داشت احوالات امام چنين بود:
    من که از آتش غم چون خُم مي در جوشم       مُهر بر لب زده خون ميخورم و خاموشم
    مظلوميت امام حسين (ع) تنها در دهه محرم سال 61 هجري و روز عاشورا نبود عمق مظلوميت و تنهايي ايشان بين دهه 50 تا 60 هجري است. بعد از شهادت امام حسن مجتبي (ع) عده اي از شيعيان در عراق در خانه سليمان بن صرد جمع شدند پسران جعده بن هبيره جزء آنها بودند در نامه اي به امام تسليت گفتند و اعلام کردند که آماده فرمان امام حسين(ع) هستند، فرزندان جعده نيز جدا نامه اي نوشتند و آمادگي مردم کوفه را تائيد کردند. امام حسين پاسخ حکيمانه و پر نکته اي براي ايشان ارسال فرمود موسوعه در کلمات الامام حسين ص 238 و 239 سخنان امام را نقل کرده است که فرمودند ياران خود را به پنهان کاري و محافظت از خود در برابر حکومت توصيه ميکنند و ميگويند تا روزي که معاويه زنده است همين شيوه را حفظ کنند اگر معاويه مرد آن وقت امام حسين نظري دارد که اعلام خواهد کرد.)
    البته پرده پوشي و پنهان کاري به اين معني نبود که امام حسين مثل ستاره راهنما ندرخشند و راه را از چاه جدا نکنند .محمد بن عقيل علوي حضري در النصايح الکافيه ترجمه عزيز اله عطاردي ص 145 نقل کرده  که سيوطي روايت کرده است که در زمان بني اميه در بيش از هفتاد هزار منبر علي(ع) را سب ميکردند که علامه احمد حفظي شافعي با اشاره به همين سخن و حديث ام السلمه که سب علي (ع) سب رسول الله (ص) و سب خداست به اين مطلب اشاره کرده است.
    شيخ کليني در الفروع من الکافي ج 6 ص 19 ميگويد روزي مروان بن حکم از طرف معاويه به عنوان حاکم مدينه منصوب شده بود با جوانان قريش ملاقات داشت به علي بن حسين (ع) که به نزد او رفته بود گفت:" اسمت چيست؟"، گفت :"علي"،(چه کسي جرات ميکرد نام پسرش را علي بگذارد هفتاد هزار منبر علي را لعن ميکند) پرسيد:" اسم بردارت چيست؟"،گفت:" علي"، مروان بن حکم گفت:" علي و علي؟"، وقتي امام سجاد قضيه را براي امام حسين تعريف کرد امام حسين گفت:" واي بر او اگر صد پسر هم داشته باشم نام تمامي آنها را علي ميگذارم"، اين نامها چراغ مقاومت و پرچم اعتراض بود در شرايطي که نام علي همواره با دشنام و بدگويي بود طبيعي است مردم نام فرزندانشان را علي ننهند اما امام حسين يک دهه بعد نام پسر کوچکش را علي اصغر گذاشت.آن تير سه شعبه کودک را ندريد آن تير سه شعبه ميخواست گلوگاه علي را بعد از اين همه سال بدرد زهر کين تا کجا تاکجا الله اکبر.
    معاويه همانگونه که سعي ميکرد امام حسن را مامور جنگ با خوارج کند که در صورت پذيرش امام حسن رهبري و امارت معاويه تثبيت ميشد که امام مجتبي (ع) نقشه او را با جواب دندان شکني که قبل گفتم نقش برآب کردند در مورد امام حسين (ع) هم براي آنکه هم باعث مشروعيت يزيد شود و هم حکومت معاويه ترفند جديد ديگري زد.معاويه از مروان بن حکم که حاکم حجاز و مقرش در مدينه بود درخواست کرد که دختر عبداله بن جعفر که دختر خانم حضرت زينب کبري (س) بود را براي يزيد خواستگاري کند مروان با عبد اله بن جعفر صحبت کرد عبد اله گفت بزرگ و تصميم گيرنده خاندان ما حسين بن علي (ع) است در مسجد جمع شدند مروان درباره مهريه گفت که چنين و چنان خواهد بود هر قدر پدرش بخواهد و اينکه دو تيره بني هاشم و بني اميه ازدواج کنند کدورتها برطرف ميشود در مورد يزيد گفت که او همتا ندارد و مصرعي از شعري که درباره پيامبر سروده شده بود براي يزيد خواند و اينکه قرضهاي عبداله بن جعفر ادا خواهد شد.
    امام حسين (ع) تمام موارد مطرح شده را يک به يک پاسخ گفتند:
    1- مهريه دختران ما مطابق  سنت خانواده و سنت رسول خداست 12 اوقيه برابر 480 درهم است.
    2- در مورد بدهي پدرش از کي تا بحال در خانواده ما رسم بوده که مهر دخترمان را بدهي قرار دهيم
    3- در باره صلح ميان دو تيره،ماگروهي هستيم که بخاطر خداوند با شما دشمنيم و بخاطر دنيا با شما مصالحه نمي کنيم. 
    4-اين سخن که يزيد چگونه مهريه خواهد داد کسي بهتر از يزيد و پدر يزيد و جد يزيد است مهريه راتعيين کرده است.
    5- اما اينکه يزيد همتا ندارد امارت بر اعتبار يزيد چيزي نيفزوده آنانيکه تا ديروز همانند يزيد بوده اند امروز هم هستند.
    6- اما در مورد مصرع شعري که خواندي اين سخن درباره رسول خداست و درباره چهره وآبروي اوست.
    7- اما اينکه اکثريت به يزيد غبطه ميخورند وکمتر از او به ما،انسانهاي نادان به او غبطه ميخورند و   خردمندان به ما  غبطه ميخورند.
    سپس فرمودند همگي شاهد باشيد که من ام کلثوم دختر عبداله بن جعفر را به عقد پسر عمويش قاسم بن محمد بن جعفر با مهريه 480 درهم و علاوه بر آن ملکي که خودم در مدينه دارم در آوردم مزرعه اي که در عقيق بود و درآمد آن سالي 8000 دينار بود مروان گفت شما اي بني هاشم بر ما ستم کرديد(موسوعه کلمات الامام الحسين ص 242-244 ).به اين ترتيب يکبار ديگر نيرنگهاي معاويه را امام حسين از هم پاشيدند.
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •