تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




میخوام شوهرمونگه دارم نمیدونم چطوری برش گردونم.زندگیم داره ازهم میپاشه کسی کمکم مکنه؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:setareh.abie
آخرین ارسال:آنا
پاسخ ها 38

صفحه‌ها (4): صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

میخوام شوهرمونگه دارم نمیدونم چطوری برش گردونم.زندگیم داره ازهم میپاشه کسی کمکم مکنه؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:21#
    سلام
    راستش با شوهرم صحبت کردم و اون گفت که دیگران چکاره اند که توی زندگی دخالت کنند (يعن چرا درحضور دايي اش و باباي من)و آیا من در زندگی تو رو تنها گیر نمیارم که میگی بهیچ وجه نمیام بیرون و من هم گفتم من اگر بدونم حرف منطقيه ميام
    گفت تهش اينه که يکي ميزنم تو دهنت و ميرم!!!!!!!!!!!!!‌
    گفتم دستت درد نکنه
    گفت نه ... منظور!گفتم مگه شهر هرته يا تو عقلت تاب برداشته(يعني من فکر نمي کنم بخواي دست رويم بلند کني گرچه از روز دعوامون همش ازش مي ترسم) من براي اين ميگم که وقتي يک غريبه باشه تو روت ازش مي خواد و سروصدا نمي کني
    گفت وقتي من نميخوام چي مي گي
    گفتم اگر بشه مي خوام نگهش دارم چون حيفم مياد از زندگيمون که الکي از دست بره
    سرچيزهايي که روز اول با هم توافق کرديم ماهواره
    گفت بچه گير آوردي يا بچه بازيه من حرفم تويي ماهواره چيه اصلا مگه من ماهواره نگاه مي کنمگفتم پس اين چيه که من نمي فهمم ميگمت اگر مشکلت رفتاراي منه که من دارم روشون کار مي کنم باز تو ميگي من ماهواره مي بينم و ....از اونها ميگم مي گي رفتارات راستش داشتيم حرف مي زديم و من بهش گفته بودم که شارژ باطريم کمهيهو گوشيم خاموش شدشب وقتي گوشيمو روشن کردم ديدم يک ساعت بعدش زنگ زده بوده...زنگ نزدم چون مي خواستم با شما مشورت کنمراستش يک سري مي خواست منو بکشونه بيرون باهام آروم و ملايم صحبت کرد و گفت بيا کارت دارم اما به محضي که سوار موتورش شدم عوض شدحالا من چي کار کنم؟واقعا تمام حرفامو بهش زدم و گفتمشحتي اگر همو ببينيم ديگه حرف ديگه اي ندارم بزنم...گفتم که بابام با پيامک گفته بودش اگر حرف جديدي دارين بعد عاشوراولي اين نمي خواد کسي بينمون باشههمش ميگه تو اختيار خودت رو هم ندارياگر به روز دادگاه برسه احتمالا تو سرم ميزنه که اگر دادگاه رو نمي خواستي پس بابا مامانت چون خواستن به اينجا رسيده و تو اختياري نداري و ....راستش ديروز گفتمش دوست ندارم به دادگاه برسه گفتم من به خونواده ام گفتم که حس مي کنم از نظر اعتقادي شبيهيمچون من خودم به سفت و سختيه خانواده ام نيستمبهم بگين من درباره ي اون تماسي که موقع خاموشي گوشيم گرفته بايد فکر کنم؟احساس مي کنم خراب کردم که بهش گفتم من راضي به اجراي مهريه نبودم
    همينطوري صبر کنم؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:22#
    پیشنهاد می کنم که با ایشون توی یه رستورانی یا کافی شاپی که شما رو می شناسن قرار بذارید تا مطمئن باشید که خدایی ناکرده فکر بدی تو ذهن همسرت نباشه هر وقت هم که دیدی بحث بالا گرفته و نمی خوای ادامه بدی می تونی از اون آشناها درخواست تاکسی تلفنی کنی
    ولی در کل زیاد به همسرت خواهش و اصرار نکن فراموش نکن که برای خوب شدن رابطه دو طرف باید سعی کنن ولی برای خراب کردن رابطه یه طرف هم کافیه
    فقط به امروز فک نکن به ده سال دیگه فک کن به روزهایی فک کن که توی کوچکترین دعوا هاتون می خواد بهت بگه تو امدی منت کشی راه باز و جاده دراز برو مهرت رو بذار اجرا مثل اون دفعه
    خیلی هم قافیه رو نباز بنشین و خوب فک کن که آیا می تونی با این مرد ادامه بدی؟ اگه می تونی ادامه بدی مهم نیست که یکمی شخصیتت خورد بشه ارزشش رو داره ولی اگه نتونی ادامه بدی همیشه خانواده ات ازت حمایت نمی کنن همیشه دایی پیدا نمیشه که بخواد واسطه بشه و همیشه مرد کوتاه نمیاد و همیشه به تقصیر کار بودن و پشیمانی فک نمیکنه خلاصه کلام شوهرت رو بد عادت نکنی
    زندگی یه روز و امروز نیست جوری زندگی کن که تا آخرش  بتونی همین روش رو اجرا کنی از معیارهایی بگذر که بتونی نبودشون رو تحمل کنی بدون اینکه منتی به همسرت بذاری یا افسوسش رو در روزهای ناراحتی بخوری
    شما هنوز عقد هستی نه گفتن و بله گفتنتون بی ارزش تر از لحظه عقد نیست این نه و بله گفتن بعد از عروسی خیلی سخت تر و بعد از بچه دار شدن هزار بار سخت تر از الانه
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:23#
    شنبه کار خطرناکي کردم..راستش ديشبش لاي قرآن رو باز کردم نوشته بود روزه ي سکوت بگير (خطاب به مريم)شايد بهتر بود منم گوش مي کردمنمي دونم شنبه شيفت عصر بودم يعني ستاره خواسته بودم عصر گذاشته بود منم دو روز پيش با شوهرم قرار بيرون گذاشته بودم قبول نکرد ديروز شيفت امروزم را دوباره ستاره کردم يعني از ساعت هفت و نيم شب تايازده و نيم  تا عصرم خالي باشه و بتونم باهاش بيرون برم
    گفتمش بياي ضرر نمي کني خيلي پيله کرد که پشت تلفن بگم ولي نگفتمش
    ظهر با کلي مکافات بيرون رفتم مي خواستم کسي نفهمه قرار بود نيم ساعت باشه ولي دو ساعت طول کشيد
    به محض اينکه از در خونه رفتم بيرون (آژانس گرفته بودم) بابا دم در ظاهر شد منو ميگي نمي دونستم چجوري جمعش کنم الکي گفتم ميرم بيمارستان وزود ميام
    و اما اصل مطلب:گفتم تو از کجا مي دوني بعدي باب ميلت در مياد؟
    گفت ريسک مي کنيم
    گفتم چرا اين ريسک رو تو همين زندگي نکني من که اخلاقاتو مي شناسم تو هم مي شناسي
    گفت يادته گفتمت تو يک ماه به حرف من گوش کنفکر مي کني من مي خواستم تنبيهت کنم اگر اين طور بود که نمي ذاشتم 5-4 ماه بشهچرا گذاشتي اجرا؟ اگر مي خواستي منو بترسوني يکيش رو ميذاشتيمن تماما نوازشش ميکردم دستم لاي موهاش بود دستش توي دستم گفتم سردمه گفت من که گفتم بريم تو خودت گفتي بيرون بشينيم (کافي شاپ بوديم) گفتم مدلمه دوست دارم وقتي حرف مي زنم محيط خصوصي داشته باشم داشتيم همين طور حرف مي زديميهو خواستم ببوسمش ليوانش چپه شد و تمام شلوارش خيس!خنده ام گرفت گفتم مثل هم شديم گفت چطور گفتم الان تو هم مثل من سردت ميشهدرآورد کاپشنشو بهم به زور داد گفت من ژاکت دارمبهش گفتم بيا دوباره شروع کنيم اگر به خاطر همين مواردي که الان بحثشه(= من همه چيز رو اطلاع مي دم و مستقل نيستم و بحث مي کنم) تو احساس کردي نميشه ادامه داد خودم مي کشم کنار بي هيچ شرايطيبرگشت گفت زماني که از دست ميره چي؟گفتم براي تو که مهم نيست براي من از دست ميرهگفت کي گفته گفتم همين الآن هم از دست ميره حداقل اونجوري مي گيم تلاش کرديمگفتم اگر نشد بهانه نميارم حاضرم اين حرفها رو کتبي بنويسمباور مي کنيد باز هم قبول نکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟بهم گفت مگه من با عروسک ازدواج کردم که بگی هر کار من میگمآخه گفتمش تو بگی برو میرم بگی نرو نمی رم و خلاصه هچی فکرشو بکنین من بهش گفتمگفت میشه همون تحملگفتم نمیشهگفتم من اگر بالاتر از این چیزی بلد بودم می گفتم خلاصه از ما اصرار از ایشون انکار !!!!!!!!!!!!تا جایی که کارم و ارزشش رو زیر سوال برد و گفت پرستار همیشه زیر دسته (آخ بهم برخورد چون خیلی دوست دارم کارمو ولی چیزی نگفتم که بفهمه حساسم)در حالیکه من دو روز پیشش گفتم آقای کارگر ساده (با شوخي و خنده) من همینطوری می خوامت (خودش خودشو اینجوری توی اس. خطاب کرده بود و واقعا هم همینه)چی بگم آخرش هم موافقت نکرد و برگشتیم گفت مي خواستم خودت به اين نتيجه برسي که ما به درد هم نمي خوريم گفت فقط مي خوام بدونم بعد من مي توني ازدواج کني نمي خوام عذاب وجدان داشته باشم ! گفتم فکر الانم رو بکن نمي تونم بدون تو طاقت بيارم دق مي کنم گفت مي توني نترس دق نمي کني!‌گفتم طاقتم نمياد زن و شوهرها رو ميبينم باور نمي کني گفت چرا نکنم؟آخر آخرش گفتم پس من چي ميشم؟گفت من چيکار کنم!بعد اس. زدم که حق و حقوقم اجرا ست چون حق دلم اين نبودحق رفتارهامم اين نبود حق اشتباهاتمم اين نبود اگر اين بود مي رفتم اما من تو همه اين ماجراها تنها نبودم و تنهايي هم مقصر نبودمگفت خوبه آيا با اين حرف آيا خداييش حق تو نباودي من بود تا به حقت برسي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم من به نابودي تو راضي نيستم براي همين امروز اين حرفا رو زدم اما تو هستي که مي گي من چکار کنم!!حساب کردي با چه رويي سرمو توي مردم بلند کنم يعني هم از دورن ، دلم و هم از بيرون بايد بسوزمفقط بابا مونده بود که چرا باید فاصله ده دقیقه ای تا بیمارستان را با آژانس برم و چرا به جای نیم ساعت دوساعت بعد بیام با اینکه قرار بوده نهار درست کنم؟ (آخرین لحظه ای که می خواستم بیام بیرون مامان از خیابون زنگ زد!!!!) و چرا با خودش نرفتم...؟و بنده خدا به من اعتماد داشت چون کم پیش میاد بهش دروغ بگم ولی زیاد بهش میگم هیچیدر عوض به مامانم دروغ هم می گمو البته که مامانم حرفامو باور نداشتبابام گفت فردا چکاره ای؟گفتم عصرگفت خیلی خوبپیله کردم برای چی؟گفت دایی اش که قرار بود بعد عاشورا بیان باهام صحبت کرده و من گفتم خانواده میگن فایده نداره و اون هم گفتم به خاطر من یک بار دیگه بیاین 4 نفری و خارج از خونه حرف بزنیم که مامان مخالفه و میگه که وقتی نمیان خونه یعنی مي خوان درباره ي توافقي حرف بزننولي بابا همچين نظري ندارهبابا گفت باهاش تماس داشتي گفتم آرهطفلي بابام جوش آورد که چرا و اشتباه کردي و من نمي خوام با ذلت بفرستمت خونه ي شوهر و الان دايي اش بره به پسره بگه اين ها هم مي گن بي فايده است پسره بگه نه دايي هرروز بهم زنگ مي زنه و..تو دختري تو بايد سنگرت را حفظ کني الان اون تو سنگرش مونده و مي خواد کلي برات شرط و شروط بذاره (خدايي دروغ نمي گه ميگه؟؟؟؟) ولي چون چند روز پيشا مامانم گفته بود باهاش حرف بزن با بابام بحث کرد (مامان من هم که از اساس در هر مسئله اي از زندگي با بابام مخالفه و هميشه باهاش بحث مي کنه )شوهرم بعد که رسيدم خونه با اس. گفت وقتي دعوا شده همه به جز يک نفر گفتن برين جدا شينولي حالا ميگن برو دستشو بگير برين سر خونه زندگيتون دليلش اينه که همه آروم شدن تو هم آروم شدي ولي برگرديم دوباره بحث و دعواست (مامانم گفت دليلش اجراي مهريه ست نه آروم شدن)منم گفتم قبلا هم بهت گفته بودم که حس مي کنم ارزشي براشون ندارم و تعجب نمي کنماز همچين حرفيگفت خوب تو که همه چيو مي دوني پس چرا ادامه ميدي؟وقتي با هم تو کافي شاپ نشسته بوديم تحقيرم کرد گفت من آدمي بودم که جوش نمي زدم و اين يکي قرص اعصاب مي خوره و اون يکي همش دکتر مي ره من مي گفتم اين ها خر َن و جوش چيه و....ولي حالا خودم لاغر شدم (راست ميگه اون لپ هاي گردش که پروتز طبيعي بود ديگه نيستن)گفتم خوش بحالت که جوش نمي زدي ولي من که ميزدم جوش ارشد استخدامگفت : و ازدواج و من هيچي نگفتم و بد سوختمگفت اگر مي ذاشتيم دو سه جلسه ي ديگه صحبت مي کرديم به اينجاها نمي رسيد و ما شناختي نداشتيم و عجله اي که بابام مي خواست بره مکه ازدواج کرديم و من چرخوندم که آره منم نبردين آرايشگاه و من با خودم گفتم اين ها چون مي  خوان برن مکه نميرسن و گرنه که خواهرشوهر مادرشوهر عروس را مي برن واسه ي همين هم من اصلاح داشتم ولي ابرو برنداشتمگفت تا جايي که من مي دونم واسه علي مون اينجوري نبود (داداش قبل خودش که سه سال پيش ازدواج کرده) ديگه نگفتم که مگه به توي پسر اين چيزها رو هم ميگن ولي اون کلا از خانواده اش طرفداري مي کنه و کم نمياره و هيچ وقت هم به خاطر خودش يا من اونها رو زير پا نميذاره درحاليکه من اين کار رو مي کنم چون حاضجواب نيستم تا کم بيارم هرکي رو گير بيارم مثل پل از اون استفاده مي کنم و درون خودم هم هميشه ديگران رو مقصر مي دونم احتمالا واسه همينه که مي تونم زيرپام بذارمشونبگذريم اون که اين حرف ها رو ميزد
    من انگار مي شنيدم که مي گه تو يه دختر تو خونه مونده بودي که من باهاش ازدواج کردم
    همش فکر مي کنم اگر کسي بهشون راپورت داده باشه که چه دعواها و سروصداهايي تو خونه ي ماست و هميشه صدا بلنده چي؟
    وقتي ازدواج کردم همسايه پشتي مون به مامانم گفته بود همون دخترتون که چيزه !‌و نگفته بود پرستاره...انگار همه تعجب کرده بودن چطور من ازدواج کردم!      
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:24#
    جالبه از روزی که خانم شادی گفتن مسئولیت مسئله من برعهده گرفتن دیگه کسی برام راهنمایی نگذاشته 
    من 9 روز دیگه دادگاه دارم شوهرم نمی دونم سرده یا مردد؟
    من با انجمن و نحوه کار باهاش خیلی آشنا نیستم قبلا هم گفتم 
    راستش می خواستم از آقای عزیزی که اینقدر با مسئولیت هستند و خانم شادی که قبول زحمت کردن تشکر کنم ولی دیدم نوشته شما اجازه ندارید !
    برام دعا کنید موفق بشم به شوهرم برسم آمین
    هرکسی این مطلب رو می خونه خواهش می کنم برام دعا کنه
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:25#
    **شادی** آواتار ها
    سلام ستاره خانم.
    بله حق باشماست بابت تاخیر معذرت میخوام.
    من پستهای شما و جناب دکتر رو خوندم...خب شما اختلافات اعتقادی خیلی زیادی باهم نداشتین و اختلافاتتون بیشتر فرهنگی بوده قلیان و ماهواره و ... مهمن اما نه اونقدر که یک ارتباطو به جدایی برسونن و میشد بمرور زمان با مهارت حلشون کرد...اما اجرا گذاشتن مهریه راه رو برای حل مشکلات یک مقدار ناهموارتر کرد مخصوصا اینکه شما عنوان کردی "این تصمیم از طرف والدینم بوده و من هم عمل کردم" باعث شد اختلافات بین شما و همسرت بجای حل شدن به خانواده ها هم کشیده بشه و دو نگرش منفی تو همسر شما بجود بیاد هم نسبت به خانواده شما و هم نسبت به استقلال نداشتن خود شما...خب مهریه رو گذاشتین اجرا, گذشت اما میتونستی مسئولیتش رو شخصا به عهده بگیری تا پلی برای برگشت بمونه چون بعدها حین صحبت یا جلسات مشاوره اینکار شما میتونست اینطور توجیه بشه که جوون و خام بوده احساسی تصمیم گرفته اما خودش قبول داره که تصمیمش عجولانه و احساسی بوده بنابراین جا برای پس گرفتن درخواست اجرای مهریه و بخشش و گذشت از طرف همسرت میموند...اما الان که مسئولیت اینکار به عهده والدین شما بوده مسلما با توجه به تجربه و سن سالشون ازشون انتظار یه تصمیم زودگذر و احساسی نمیره و کینه ای که شکل میگیره عمیقتره...
    بهرحال باوجود همه اینها اگه هنوز هم برای برگشتن به زندگی مصری هنوز یک فرصت دیگه پیش رو داری و اونهم روز دادگاهتون هست احتمال زیاد شمارو یک جلسه میفرستن مشاوره خانوادگی که اونجا یا حتی تو خود جلسه دادگاه میتونی با صداقت اعتراف به شدت عشقت کنی و بگی که هدفت از اجرا گذاشتن مهریه رسیدن بطلاق نبوده بلکه یه تلنگر زدن به همسرت بوده اما راهی که برای این تلنگر انتخاب کردی راه عاقلانه و پخته ای نبوده و ...البته اگه جا داشته باشه تا اون روز میتونی این حرفهارو بواسطه یک آشنای ریش سفید یا ...هم بهش بزنی تا مشکلات بین خودتون حل بشه و کار به دادگاه نکشه...البته بین خود شماهم مشکلاتی هست که بعد از تصمیمتون برای ادامه زندگی با مراجعه به روانشناس/مشاور میتونین درصدد حل کردنشون بربیاین و اینطور نباشه که منصرف شدن شما از اجرای مهریه یا آشتی کردنتون به معنای کوتاه اومدن از تمام خواسته ها یا پذیرفتن تمام شروط آقا پسر هست بلکه باید سر این مسایلی که شمارو به اینجا کشونده هرچند ساده به تفاهم و توافق برسین و ضمن اون مهارت حل مسئله رو هم آموزش ببینین...
    ""خیلی خوب میشد اگه این دید ابزاری به مهریه از بین میرفت و مردم واقعا باور میکردن که مهریه یعنی "مهر" یعنی یک هدیه از طرف داماد بعنوان نمادی از عشق و علاقش به عروس, نه اهرمی جهت فشار یا حفظ زندگی...""
     
     
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:26#
    ابجی ببخشیدا ولی یگم گذشت میتونه اتفاقات خوبی تو زندگیمون ایجاد کنه هنوز وقت دارین
    بشینید بیشتر همو بشناسید مگه چی میشه؟یه زندگیو به این راحتی خراب نکنید
     
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:27#
    سلام
    ممنون از پاسختون
    راستش چند روز پيش ها با اصرار زياد مخفي از خانواده ام باهاش تو کافي شاپ قرار گذاشتم و کلي باهاش حرف زدم اتفاقا يکي از حرفايي که زد اين بود که باشه مي گن مي خواسته بترسونه ولي چرا هم مهريه هم کالا و هم نفقه؟
    و راستش علتش اينه که من اون موقع به شدت عصباني بودم گرچه مخالف اجرا بودم اما نمي دونم چرا وقتي رفتيم دادگستري هر سه رو اجرا گذاشتم؟!
    گفتم اگر از تو پشت گرمي مي ديدم تا 3 سال ديگه هم صبر مي کردم که اون با يه حالت تعجبي که برام عجيب بود گفت تا سه سال؟
    اين قدر سرد برخورد مي کنه که نمي دونم چجوري طاقت بيارم راستش بعضي وقتها اون رگم ميزنه بالا و اينقدر عصباني ميشم که خراب مي کنم هرچي رشته کرده بودم مثلا بهش گفتم که تو حساب کردي من با چه رويي سرمو بلند کنم تو مردم و هم از درون بايد بسوزم و هم بيرون که باعث شد پيله کنه که بخاطر حرف مردم مي خواي تحمل کني و به خواسته هات نرسي و .... و باز کلي نشستم نوشتم که اون فرعه و اصل قضيه دوست داشتنه و دلتنگي ....
    در ضمن1-  من که اجرا گذاشتم رو مگه مي فرستن مشاوره؟
    2- دارم فکر مي کنم برم کالا و  نفقه را از اجرا دربيارم؟
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:28#
    خواهرم یه کلام ازش بپرسین دلیل رفتاراش چیه ؟شمارو دوست داره یانه ؟رفتاراش به خاطر اینه که مهریرو اجرا گذاشتین؟؟یا دلیل دیگه ای داره؟؟/اینکه شما بهش کشش دارین یعنی هنوز اونو میخاین پس بازم با اطلاع خونواده ها ومعتمدین بشینین حرفاتونو بزنین ببینین حرف حسابش چیه ؟روفرضیات وحدسیات تصمیم نگیرید که بعضی وقتی گرون تموم میشه بازم میگم طلاق اخریییییییییین راهه
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:29#
    پیشنهاد می کنم تا روز دادگاه زیاد در مورد این قضیه نه فکر کنید نه با شوهرتون تماس داشته باشید
    انگاری الان شوهرتون افتاده رو دنده لج همون دنده لجی که باعث شد شما مهریه رو بذارید اجرا!
    من ماجرایی مثل ماجرای شما رو از نزدیک دیدم و کاملا لمس کردم پس خواهشا با شوهرت تماس نداشته باش بذار یه مقدار متوجه دوری شما بشه و به گذشته فک کنه
    ببینید شما دارید یه اشتباه بزرگ می کنید به زور می خواهید شوهرتون رو حفظ کنید و در این راه زور هم دائم دارید کار رو بدتر می کنید
    وقتی مردی می بینه دائم همسرش موضعش رو عوض می کنه نمی تونه بهش اعتماد کنه و بیشتر به طلاق فک می کنه سعی کنید خودتون به تنهایی برید پیش یه مشاور تا تکلیف خودتون رو با خودتون روشن کنید شما هنوز نمی دونید از این ازدواج چی می خواید فراموش نکنید که عشق یه هیجان زودگذره ! شما الان دچار این هیجان شدید و برای ثباتش دارید از اهرم خانواده و نگاه و حرف مردم استفاده می کنید شما دارید توی یه راه غلط می افتید
    ببینید شما باید یاد بگیرید که این زندگی شماست پس هر تصمیمی که قراره گرفته بشه باید تصمیم شخص خود شما باشه و برای هر تصمیمی هم باید از هزار نفر مشاوره بگیرید نتیجه تصمیماتتون رو قبل از اینکه اجرایی بشن رو باید بدونید و براساس اون تصمیم بگیرید
    شما باید یاد بگیرید که جلوی عصبانیتتون رو بگیرید
    شما با رفتارهاتون دارید خودتون رو پیش شوهرتون بی ارزش و احترام می کنید نمیگم دست روی دست بذارید و اجازه بدید زندگیتون خراب بشه ولی با خراب کاری هم زندگیتون رو از اینی که هست خراب تر نکنید
    به شوهرتون عشق بورزید اونقدر که خودش طلب می کنه نه اونقدری که فک کنه وظیفه شما التماس کردن و ابراز عشقه و براش بی ارزش باشه
    به خودتون و همسرتون زمان بدید یه مقدار کارها رو به امان خدا رها کنید و تا دادگاه سکوت پیشه کنید و در دادگاه بگید که شوهرتون رو دوست دارید و می خواهید با او زندگی کنید به شرطی که او هم بخواد و در مورد مهریه ام از شدت ناراحتی این کار رو کردید چون از همسرتون انتظار چنین برخوردی رو نداشتید اگه شوهرتون خواستار شروعی دوباره باشن شما هم موافق هستید و پیش شرط تمام کارهاتون رفتن پیش مشاور باشه
    با این شرایط اگر شوهرتون تمایلی به این زندگی داشته باشن موافقت می کنن وگرنه هر گونه حرکت دیگه ای از جانب شما خراب کردن شخصیت خودتون نزد خودتون و همسرتون هست
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:30#
    راستش خودمم دقیقا به همین نتیجه سیدم ولی مسئله اینه که من راه چاره ای ندارم و باید از زندگی مجردی ام جدا بشم چون مشکلات داغون کننده ای دارم
    پاسخ با نقل و قول

صفحه‌ها (4): صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •